Freefall

Freefall



آسمون یک‌دست شده با ابر‌های خاکستری بود و هیچ نوری از جانب خورشید و پرتو‌های نورش به زمین نمی‌رسید.

شهر، خالی و خاموش‌تر از همیشه بود. انگار که مدت‌هاست کسی اونجا زندگی نکرده و اون محل تبدیل به خونه‌ی ارواح شده.

پسرک جوان، با موهای طلایی و لباس‌های آشفته، روبه‌روی بار قدیمی منتظر بود. ورودی اونجا با بوته‌های رزماری و پیچک‌های وحشی پر شده بود. چراغ‌های نئونی آبی رنگ بالای در، روی بوته‌ها می‌تابید و نمای دلنشینی رو می‌ساخت.

 سونو کمی استرس داشت و دست‌های لرزون و بدن بی‌قرارش به خوبی این رو نشون می‌دادن. البته استرس کاملاً به‌جایی هم بود! بعد مدت‌ها پسرک می‌خواست شخص مهمی رو ملاقات کنه و حس می‌کرد به هیچ‌وجه آمادگی این دیدار رو نداره.

بارمن مُسن که مردی قد بلند با موهای سفید بود و صاحب اون بار کوچیک و قدیمی، با خستگی از ورودی بار بیرون اومد. به آرومی سرفه‌ای کرد تا پسرک رو متوجه حضورش کنه و با صدای گرفته‌ای خطاب به مو طلایی پرسید:

"مرد جوان مطمئنی همراهت قراره بیاد؟ ساعت از چهار صبح هم گذشته!"

سونو با استرس نگاهی به ساعت مچیش انداخت و با لحن شرمنده‌ای جواب داد:

"مطمئنم میاد! یکم سرش شلوغه اما امکان نداره قرارمون رو فراموش کنه."

بارمن با بی‌حوصلگی سرش رو تکون داد و به داخل بار برگشت. 

ده سال پیش بود؛ شاید هم قبل‌تر که این ماجرا شروع شد. داستان کلیشه‌ای به نظر می‌رسید؛ فرشته‌ای که به خاطر تسلیم شدن در برابر شیطان از بهشت رونده شد بود.

سونو مدت‌ها دلباخته‌ی شیطان جوانی بود که توی جهنم زندگی می‌کرد. این رازی رو که فرشته‌ی جوان مدت‌ها پنهانش کرده بود؛ چندین سال پیش میون بهشتیان پخش شد. فرشته‌ی جوان ناچار از بهشت طرد و به زمین که جای مخلوقات احمق پروردگار بود فرستاده شد.

مدتی گذشت که رعدوبرق‌های بلندی طنین‌انداز آسمون شد و سکوت شب رو شکست. قطره‌های سرد بارون با ملایمت روی زمین می‌افتادن و صورت پسرک رو هم نم‌ناک می‌کردن. باد تندتر از قبل می‌وزید و سونو که حسابی توی خودش جمع شده بود رو مجبور به بستن چشم‌هاش می‌کرد.

در همین میون، صدای قدم‌های مرد جوانی که به سمت بار می‌اومد به همراه صدای تندر مهیبی یکی شد.

"همیشه دوست داری این شکلی خودت رو شکنجه کنی؟"

پسرک مو طلایی با شنیدن صدای بم مرد جوان، چشم‌هاش رو باز کرد. با چند قدم سریع فاصله‌ی بینشون رو از بین برد و دستش رو سمت مرد مو مشکی برد.

"شب خوش، سونگهون هیونگ."

سونگهون، مرد بلند قامتی که کت‌‌وشلوار مشکی به تن داشت و موهای مشکی رنگش رو توی صورتش ریخته بود. نگاهی به پسرک که کاملاً خیس شده بود و حسابی دستپاچه به نظر می‌رسید انداخت.

به آرومی فاصله‌ی کم بینشون رو از بین برد، توی یک حرکت سریع پسرک مو طلایی رو توی بغلش گرفت و جواب داد:

"شب توهم خوش پرنس. جواب ندادی بالاخره، خوشت میاد خودت رو اذیت کنی؟"

مرد مو مشکی با قدم‌های آرومی پسرک رو به داخل بار هدایت کرد و منتظر بهش چشم دوخت.

"نه. متوجه نمی‌شم، چطور؟"

سونگهون پوزخند محوی گوشه‌ی لبش نشوند و با لحن جدی گفت:

"زیر بارون وایساده بودی دوش بگیری یا داشتی برای خدا جونت دعا می‌خوندی؟"

سونو که کمی ناراحت شده بود، به محض رسیدن به بار از مرد مو مشکی جدا شد و با لحن گرفته‌ای جواب داد:

"هیچ‌کدوم، منتظر تو بودم ولی باز هم دیر اومدی."

سونگهون با خنده‌ی کوتاهی به پسرک نگاه کرد و پشت سرش وارد بار شد.

فضای بار توی سکوت مطلق فرو رفته بود. چند چراغ زرد رنگ بالای کانتر روشن بودن، به تنهایی فضای بار رو روشن می‌کرد. هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید و بارمن با بی‌حوصلگی درحال مرتب کردن شیشه‌های مشروب بود.

سونو با چند قدم بلند خودش رو به پشت کانتر رسوند و روی یکی از صندلی‌های بلند اونجا نشست. سونگهون به تبعیت از پسرک مو طلایی سمت کانتر رفت و کنارش نشست.

"چی می‌نوشی؟"

پسرک مو طلایی با دل‌زدگی پرسید و نگاهش رو به بارمن مُسن داد.

"رام."

"مثل همیشه... یک رام و ویسکی لطفاً."

مرد بزرگ‌تر دستش رو زیر چونه‌اش گذاشت و با دقت به سونو خیره شد.

"خب، چه خبر پرنس؟"

لحن بی‌خیال سونگهون، بیشتر از قبل سونو رو ناراحت می‌کرد اما سعی کرد با آرامش جوابش رو بده و هیچ به روی خودش نیاره.

"بار‌ها بهت گفتم این‌طوری صدام نزن. من دیگه پرنس نیستم!"

سونو با کلافگی جواب داد و نگاهش رو به دست‌هاش که روی کانتر بودن داد و مشغول بازی باهاشون شد:

"صبر کن ببینم..."

سونگهون با دست آزادش صورت پسرک رو لمس کرد و به سمت خودش برگردوند. نگاه پر از تحسینی به پسرک انداخت و با لحن دلربایی ادامه داد:

"موها‌ی بلند طلایی مثل خورشید خدا، چشم‌های آبی رنگ درست مثل دریای بی‌کرانش و لبخندی که شبیه‌ش رو هیچ فرشته‌ای نداره. خب بی‌شک هنوزم از نظرم تو پرنس حساب می‌شی. حتی اگر دیگه پرنس آسمون‌ها نباشی، اینجا یک شاهزاده‌ی خیلی زیبا به حساب میای!"

مرد مو مشکی با دستی که زیر چونه‌اش بود، با گفتن آخرین جمله‌ به قلبش اشاره کرد و لبخند‌ی زد. سونو با خجالت از مرد بزرگ‌تر رو برگردوند و با لحن آرومی گفت:

"گاهی یادم میره چه شیطان دلربایی هستی."

پسر مو طلایی که انگار به کل ناراحتی لحظه‌ی قبلش رو فراموش کرده باشه، لبخند ملایمی روی لب‌هاش نشست و برق چشم‌هاش دوباره برگشتن.

"اگر نبودم که الان اینجا پیشم نبودی!"

سونگهون با خنده جواب داد و بالاخره نگاهش رو از پسرک گرفت و به لیوان‌های نوشیدنی که تازه روبه‌روشون قرار گرفته بودن داد.

بارمن بعد از آماده کردن نوشیدنی‌ها به آرومی کانتر رو ترک کرد و اون دو رو با حرف‌های ناتمامشون تنها گذاشت.

"چه خبر از جهنم؟ همه‌چیز اونجا خوب پیش می‌ره؟"

سونو با لحن آرومی پرسید و دوباره مشغول بازی با انگشت‌هاش شد.

"چی بگم. راستش بستگی داره باورت از خوب چی باشه. آخه به هرحال اون‌جا جهنمه. بی‌شک وضعیت قرار نیست اون‌طوری خوب پیش بره."

مرد مو مشکی با لحن طعنه آمیزی جواب داد و بعد کمی مکث کردن ادامه داد:

"اما در کل قابل کنترله. فقط یکم کار‌ها زیاد شده اما همه‌چیز خوبه. از تو چه خبر؟ به اینجا عادت کردی؟"

سونو که نگاهش کاملاً قفل لیوان شیشه‌ای ویسکیش بود با لبخند محوی سر تکون داد و دستی به موهای نیمه بلندش که توی صورتش پخش شده بودن کشید.

"فکر کنم تقریباً ده سال شده اما هنوزم سختی‌های خودش رو داره. من هیچ‌وقت یک آدم عادی نیستم که بخوام با زندگی مثل اون‌ها کنار بیام. هرچی نباشه با تمام شباهت‌هایی که داریم، من باز هم یک نیمه آدم به حساب میام."

سونگهون با حس شرمساری تائید کرد و به نشونه‌ی همدردی دستش رو روی کمر پسرک مو طلایی گذاشت.

"درسته..."

مرد مو مشکی کمی سکوت کرد و ادامه داد:

"با این حساب که تو یک نیمه انسانی، خب بعد از اینکه زندگیت تموم بشه چه اتفاقی برات میفته؟"

مو طلایی کمی از نوشیدنیش رو نوشید و با لحن آرومی جواب سؤالی رو که خودش هم به خوبی نمی‌دونست داد:

"منم نمی‌دونم دقیقاً. با این وضعیت که من همین حالا هم بزرگ‌ترین گناه رو مرتکب شدم پس بعد مرگ نمی‌تونم تناسخ پیدا کنم... با این وضعیت فکر کنم آخرش باید بیام پیش خودت."

سونو جمله‌اش رو با خنده به پایان رسوند و مقدار دیگه‌ای از نوشیدنیش رو نوشید.

پسرک مو طلایی که کل زندگیش رو از دست داده بود تا عاشق این شیطان باشه، نه از مرگ و نه هیچ‌چیز دیگه‌ای نمی‌ترسید. تا وقتی می‌تونست قرار‌های کوتاه شبانه‌اش رو با مرد بزرگ‌تر حفظ کنه هیچ ترسی نداشت و حاضر بود هرچیزی رو تحمل کنه.

"این‌طوری خوبه. اگر آخرش پیش خودم گیر بیفتی همه‌چیز خوب می‌شه، مگه نه؟"

مرد بزرگ‌تر با خوشحالی پرسید و کمی از رام توی دستش نوشید.

"آره، خیلی خوب می‌شه."

سونگهون و سونو مدتی رو با خوشحالی کنار همدیگه بودن. نوشیدنی نوشیدن، حرف زدن، خندیدن و باهم وقت گذروندن. اوقات خوبی بود، انقدر عالی که هیچ‌کدوم متوجه گذر زمان نشدن؛ اما با نمایان شدن اولین پرتو‌های نور خورشید، مرد بزرگ‌تر بسیار شرمسار از وضعیتش و کار‌های ناتمومی که توی جهنم داشت، مجبور به رفتن شد.

"زمان خوبی بود. ازت ممنونم که این همه راه از اون پایین اومدی این‌جا تا من رو ببینی."

سونو به آرومی با لبخند محوی گفت و از جاش بلند شد تا مرد بزرگ‌تر رو تا در خروجی همراهی کنه.

"به منم خیلی خوش‌گذشت پرنس. برام بد نیست یه وقت‌هایی از جهنم دور بشم و حال و هوایی عوض کنم... ولی یک قولی بهم بده!"

سونگهون با قدم‌های آرومی پشت سر پسرک مو طلایی راه می‌رفت اما با رسیدن به در خروجی هردو ایستادن.

"چه قولی؟"

سونو با تعجبی که توی نگاهش مشخص بود پرسید و به پسر بزرگ‌تر خیره شد.

"دیگه بیرون بار منتظر نمون. این‌جوری مجبورم دفعه بعد بیمارستان بیام ملاقاتت. منم قول می‌دم دفعه بعد زودتر بیام!"

مرد مو مشکی با بوسه‌ی سبک و آرومی روی گونه‌ی پسر کوچیک‌تر حرفش رو به اتمام رسوند و لبخندی زد.

"چشم هیونگ."

به محض شنیدن جواب سونو، مرد بزرگ‌تر بی‌درنگ با لبخند پهنی که روی صورتش بود، بین سایه‌های باقی مونده‌ی خارج از بار غیب شد و پسرک مو طلایی رو با قلبی که پر از پروانه شده بود تنها گذاشت با امید به روزهای بعدی که دوباره بتونن هم دیگه رو ملاقات کنن.


Report Page