دکترین فرسایش شریانها: تبیین رفتار نظامی آمریکا در قبال ایران و سناریوهای پیشرو
@FreeeIran2585 - ایران آزادمقدمه: از ضربه قطعکننده تا جنگ فرسایشی زیرساختها
بحران نظامی ۲۰۲۶ در اواخر فوریه و اوایل مارس با یک موج غافلگیرکننده و بیسابقه آغاز شد. در آن فاز اولیه، ایالات متحده و اسرائیل با اجرای عملیاتهای همزمان «خشم حماسی» (Epic Fury) و «شیر غران» (Roaring Lion)، دکترین «ضربه سر قطعکننده» (Decapitation Strike) را به اجرا گذاشتند. هدف اصلی این حملات، حذف فیزیکی و آنی سران ارشد سیاسی و فرماندهان عالیرتبه نظامی بود تا اراده و مرکز فرماندهی کشور در همان روزهای اول فرو بپاشد. این حملات اگرچه آسیبهای جدی وارد کرد و بخشی از رهبری را حذف نمود، اما نتوانست ساختار را به طور کامل متلاشی کند.
۶ هفته جنگ ابتدایی در ماه های بعد به یک تفاهمنامه آتشبس شکننده منجر شد که نهایتا با حمله جمهوری اسلامی به کشتی های تجاری و حلنشده باقی ماندن مسئله امنیت کشتیرانی و اصرار آمریکا بر بازگشایی بدون قید و شرط تنگه هرمز، این توافق در ژوئیه ۲۰۲۶ کاملاً فروپاشید. اکنون، با گذشت هفت شب متوالی از موج جدید حملات هوایی آمریکا، ماهیت جنگ به طور کلی تغییر کرده است.
در این دور جدید، هیچ تلاشی برای شکار سران باقیمانده نظام دیده نمیشود. در عوض، ماشین جنگی آمریکا با تمرکز بر نوار ساحلی جنوب، استانهای هرمزگان و سیستان و بلوچستان، در حال اجرای یک کمپین سیستماتیک علیه «زیرساختهای لجستیکی و پدافندی» است. بمباران پلهای مواصلاتی کلیدی (مانند بندرخمیر و کهورستان)، بنادر (چابهار و بندرعباس)، سایتهای راداری جزایر تنب و قشم، و شبکههای توزیع برق در فرودگاه ایرانشهر، نشاندهنده استراتژی جدیدی است: فلج کردن توان حرکت و بقای ماشین نظامی، بدون درگیر شدن در چالش ترور سران. این روند، این سوال را به ذهن می رساند که آمریکا به دنبال چیست و برنامه بعدی او چیست.
واکاوی تاریخی: دکترینهای نظامی آمریکا، اهداف و عبرتها
برای درک اینکه چرا واشنگتن در دور جدید حملات، مسیر خود را تغییر داده، باید دکترینهای نظامی گذشته آمریکا را بازخوانی کنیم. هر یک از جنگهای قبلی آمریکا، درسی را به پنتاگون آموخته که مستقیماً در طراحی فاز جدید جنگ ۲۰۲۶ به کار گرفته شده است:
۱. مدل اشغال مستقیم و ملتسازی (عراق ۲۰۰۳ و افغانستان ۲۰۰۱)
- هدف: حذف کامل و فیزیکی حاکمیت (صدام و طالبان)، اشغال نظامی خاک کشور و ساخت یک دولت دمکراتیک غربی از صفر (Nation-building).
- نتیجه: پیروزی نظامی اولیه بسیار سریع بود، اما خلاء قدرت بلافاصله کشور را به میدان جنگ داخلی، تروریسم و جنگهای نامتقارن چریکی تبدیل کرد.
- درس استراتژیک: سرنگون کردن یک رژیم آسان است، اما اداره یک کشور پهناور پس از فروپاشی، می تواند تریلیونها دلار هزینه و هزاران کشته روی دست آمریکا بگذارد و در نهایت به شکست ختم میشود (خروج از افغانستان در ۲۰۲۱).
۲. مدل جنگ فرسایشی و مهار راهبردی (عراق ۱۹۹۱)
- هدف: بیرون راندن ارتش صدام از کویت و نابود کردن توان تهاجمی ارتش عراق در جنوب، بدون پیشروی به سمت بغداد و دست زدن به ترکیب حکومت.
- نتیجه: ماشین نظامی صدام به شدت ضعیف و «اخته» شد. او در قدرت باقی ماند، اما به دلیل تحریمها و نابودی زیرساختهایش، برای یک دهه به یک تهدید محصور و بیخطر تبدیل شد.
- درس استراتژیک: گاهی حفظ یک رژیم تضعیفشده و بدون دندان، بهتر از ایجاد یک خلاء قدرتِ خطرناک در منطقه است، مشروط بر اینکه ابزار تهاجم از او گرفته شود.
۳. مجازات زیرساختی و فروپاشی از درون (یوگسلاوی ۱۹۹۹)
- هدف: متوقف کردن ارتش میلوشویچ در کوزوو بدون ورود به جنگ زمینی. ناتو به مدت ۷۸ روز تمام پلها، نیروگاههای برق، مراکز مخابراتی و کارخانههای یوگسلاوی را بمباران کرد.
- نتیجه: زندگی روزمره در بلگراد فلج شد. ارتش یوگسلاوی سالم ماند اما سوخت، برق و راه ارتباطی نداشت. هزینه جنگ برای مردم و نخبگان حاکم به قدری بالا رفت که یک سال بعد، خود مردم از طریق اعتراضات سراسری حاکمیت را ساقط کردند.
- درس استراتژیک: بمباران مداوم زیرساختهای حیاتی، مشروعیت داخلی یک حکومت را از بین میبرد و بارِ سرنگونی را از دوش ارتش خارجی به دوش جامعه محلی میاندازد.
۴. فلجسازی توان سرکوب و کاتالیزور داخلی (لیبی ۲۰۱۱)
- هدف: نابود کردن سیستم پدافند هوایی، آشیانههای جنگنده و ستونهای زرهی معمر قذافی از طریق حملات هوایی، بدون پیاده کردن حتی یک سرباز آمریکایی.
- نتیجه: با نابودی این زیرساختها، قذافی «انحصار قدرت سرکوب» را از دست داد. مخالفان داخلی که تا پیش از آن توسط نیروی هوایی قذافی سرکوب میشدند، فضا پیدا کردند و به سمت طرابلس پیش رفتند و رژیم را ساقط کردند.
- درس استراتژیک: برای سرنگونی یک حکومت، نیازی به کشتن تکتک رهبران آن نیست؛ اگر ابزار سرکوب (زرهی و هوایی) را از آنها بگیرید، نیروهای داخلی کار را تمام میکنند.
۵. تغییر رژیم جراحیگونه و برقآسا (پاناما ۱۹۸۹)
- هدف: دستگیری یا حذف سریع ژنرال مانوئل نوریگا (رهبر پاناما) با یک حمله ضربتی چند روزه.
- نتیجه: نوریگا بازداشت شد و حکومت در یک هفته تغییر کرد.
- درس استراتژیک: فروپاشی و تسلیم با حذف سران ممکن است فقط در کشورهای بسیار کوچک، کمجمعیت و با ارتشهای ضعیف که عمق استراتژیک ندارند جواب دهد.
۶. باتلاق جنگ نامتقارن (ویتنام ۱۹۶۵-۱۹۷۳)
- هدف: متوقف کردن گسترش کمونیسم از طریق بمبارانهای وسیع و ورود بیش از نیم میلیون سرباز.
- نتیجه: ارتش آمریکا در برابر جنگ چریکی و خطوط تدارکاتی نامرئی (شاهراه هوشیمین) زمینگیر شد و با وجود تلفات سنگین به ویتنام شمالی، در نهایت مجبور به عقبنشینی شد.
- درس استراتژیک: اگر اراده ملی و خطوط تدارکاتی یک کشور قطع نشود، بمباران کورکورانه و اصرار بر جنگ زمینی فقط ارتش مهاجم را فرسوده میکند.
سناریوهای آمریکا برای سرنگونی جمهوری اسلامی: تحلیل، گامها و نشانهها
با ترکیب وضعیت جاری (حملات روزهای اخیر به زیرساختها) و درسهای تاریخ، سه پلن استراتژیک پیش روی آمریکا قرار دارد. در ادامه هر پلن، دلایل صحت یا بطلان آن، گامهای بعدی و نشانههای میدانی آن تشریح شده است:
پلن A: ورود نیروی زمینی، سرنگونی سخت و همهجانبه (مدل عراق ۲۰۰۳ / افغانستان ۲۰۰۱)
در این سناریو، هدف آمریکا اشغال خاک، متلاشی کردن کامل ساختارهای امنیتی و جایگزینی یک حکومت جدید با قدرت نظامی مستقیم است.
- دستاورد اصلی: خطر بازسازی ماشین نظامی ایران را برای همیشه از بین میبرد و تضمین میکند که هیچ تهدید موشکی یا هستهای در آینده از این جغرافیا صادر نخواهد شد.
- تحلیل ریسک اجرا و رسیدن به نتیجه: عدم نتیجه بخشی این پلن برای آمریکا، قدرت نظامی رژیم نیست، زیرا که با نابودی سیلوهای موشکی و کور شدن رادارها، این قدرت عملاً خنثی میشود. همچنین، تئوریِ روی آوردن نیروهای وفادار به حاکمیت به یک «جنگ چریکی طولانیمدت» در کوهستانها یا شهرها توهمی بیش نیست. گذشته از محاصره دریایی و قطع خطوط تدارکاتی خارجی، بزرگترین مانع این نیروها، سابقه تقابل خونین آنها با جامعه است.
بر اساس قانون طلایی مائو، «چریک باید مانند ماهی در دریای مردم شنا کند و از حمایت آنها برخوردار باشد»؛ اما نیرویی که دستش به خون همان مردم (به ویژه در سرکوبهای سالهای اخیر و فجایعی مانند کشتهشدگان دیماه) آغشته است، با یک «دریای متخاصم» روبهروست. مردمی که داغدار، خشمگین و آسیبدیده هستند، نه تنها پناهگاه و آذوقهای به این نیروها نمیدهند، بلکه خود به یک شبکه اطلاعاتی قدرتمندِ ضدچریک برای ردیابی و طرد آنها تبدیل میشوند. در چنین شرایطی، نیروی نظامی عملاً به یک «اشغالگر داخلیِ بیپناه» تبدیل میشود و شانسی برای بقای چریکی ندارد.
بنابراین، کابوس واقعی آمریکا «قدرت چریکی حاکمیت» نیست، بلکه «خلاء قدرت پس از فروپاشی» است. واشنگتن میداند که سرنگونی کامل و یکشبهی ساختار مرکزی در کشوری ۸۵ میلیونی با تنوع قومی بالا، به جای ایجاد یک دموکراسی باثبات، ایران را به ترکیبی از وضعیت لیبی و سوریه پس از جنگ تبدیل میکند. ارتش آمریکا به هیچ وجه حاضر نیست در یک باتلاق جدید، مسئولیت تامین امنیت روزمره، غذا و مدیریت کشوری را بر عهده بگیرد که در غیاب یک دولت مرکزی، ممکن است به عرصه درگیریهای داخلی، رقابتهای شبهنظامیان محلی و غارت زرادخانههای تسلیحاتی تبدیل شود. - گامهای بعدی در صورت انتخاب این پلن: اعلان جنگ رسمی توسط کنگره آمریکا، فراخوان نیروهای ذخیره ارتش ایالات متحده، و گسیل داشتن دستکم چند صد هزار نیروی زمینی به کشورهای همسایه (مانند کویت، عراق و پایگاههای عمان)، حذف فیزیکی تکتک سران سیاسی و نظامی.
- نشانههای میدانی حرکت به این سمت: اگر این پلن در دستور کار باشد، ما باید شاهد ورود مداوم کشتیهای پهلوگیری تانک (Amphibious assault ships)، استقرار لشکرهای زرهی سنگین در مرزها، و آغاز بمبارانهای فرشگونه (Carpet Bombing) شهرها به جای حملات نقطهزن به پادگانها باشیم. (در حال حاضر هیچ نشانهای از این پلن دیده نمیشود).
پلن B: مهار راهبردی و اختهسازی نظامی (مدل عراق ۱۹۹۱)
در این سناریو، هدف آمریکا اصلاً سرنگونی حکومت یا تغییر رژیم نیست. هدف، نابود کردن توانایی تهاجمی ایران (موشکها، پهپادها و نیروی دریایی) است تا ایران به یک بازیگر کاملاً داخلی و بیخطر در منطقه تبدیل شود.
- دستاورد احتمالی: کمهزینهترین راه برای تامین امنیت اسرائیل و شرکای عرب آمریکا است. ساختار سیاسی کشور دستنخورده باقی میماند، بنابراین مسئولیت اداره کشور، نان مردم و کنترل مرزها بر عهده خود حاکمیت باقی میماند و خلاء قدرت ایجاد نمیشود.
- ریسک اجرا و رسیدن به نتیجه: یک حکومت ایدئولوژیک، حتی اگر زیرساختهایش نابود شود، تا زمانی که ساختار امنیتی داخلیاش زنده است، در بلندمدت اقدام به بازسازی توان نظامی خود میکند یا از طریق روشهای پنهان و سایبری به منافع آمریکا ضربه میزند. این پلن، بحران را حل نمیکند، بلکه آن را به تاخیر میاندازد.
- گامهای بعدی در صورت انتخاب این پلن: اعلام رسمی مناطق ممنوعه پروازی (No-Fly Zone) و مناطق ممنوعه حرکتی (No-Drive Zone) در جنوب ایران، استقرار دائم ناوگان دریایی برای باز نگه داشتن اجباری تنگه هرمز و تمرکز حملات صرفاً بر زرادخانههای موشکی.
- نشانههای میدانی حرکت به این سمت: حملات هوایی پس از نابودی سایتهای موشکی و راداری ساحلی متوقف میشوند. آمریکا اعلام میکند که به اهداف خود رسیده و تمایلی به ادامه جنگ ندارد. خطوط مواصلاتی درون کشور (مانند پلهای شهرهای داخلی) هدف قرار نمیگیرند و تمرکز فقط روی خلیج فارس است.
پلن C: استراتژی کاتالیزور و فروپاشی هدایتشده (تلفیق یوگسلاوی و لیبی)
این محتملترین و منطقیترین سناریو از نظر دکترین مدرن پنتاگون است. هدف، ساقط کردن حکومت است، اما نه توسط سربازان آمریکایی، بلکه توسط دینامیکهای داخلی (مردم و فروپاشی از درون) از طریق خلع سلاح کردن توان سرکوب حاکمیت.
- دستاورد احتمالی: هزینه انسانی و سیاسی تغییر رژیم به دوش خود ایرانیان میافتد. آمریکا خطر ورود به باتلاق زمینی را به صفر میرساند. با زدن پلها و زیرساختهای انرژی، حاکمیت توانایی لجستیکی برای انتقال یگانهای امنیتی از یک استان به استان دیگر را برای سرکوب اعتراضات از دست میدهد. قطع برق و فلج شدن اقتصاد، طبقه خاکستری جامعه را به دلیل جان به لب شدن از وضعیت معیشتی، به خیابانها میکشاند.
- ریسک اجرا و رسیدن به نتیجه: خطر «سوریهای شدن» ایران وجود دارد. اگر حاکمیت تضعیف شود اما سقوط نکند، یا اگر پس از سقوط، گروههای مختلف داخلی وارد جنگ قدرت شوند، کشور دچار فروپاشی ساختاری میشود که عواقب آن (موج میلیونی پناهجویان به سمت اروپا و هرجومرج در مرزها) برای دنیا خطرناک است.
- گامهای بعدی در صورت انتخاب این پلن: تشدید حملات هوایی به زیرساختهای دومنظوره (نیروگاههای برق، مراکز مخابراتی، انبارهای سوخت غیرنظامی-نظامی)، آغاز کمپین شدید جنگ روانی و سایبری برای شکستن روحیه نیروهای مسلح ارتش و پلیس، و ایجاد چتر حمایتی اطلاعاتی برای هستههای اعتراضات داخلی.
- نشانههای میدانی حرکت به این سمت: حملات ۷ روز گذشته دقیقاً منطبق بر این پلن است. زدن پلهای بندرخمیر و کهورستان برای قطع ارتباط لجستیکی نیروهای نظامی، زدن برج ارتباطی چابهار برای کور کردن شبکه فرماندهی، و هدف قرار دادن فرودگاه ایرانشهر، دقیقاً گامهای اولیه برای ایجاد ناکارآمدی مطلق در دولت و فلج کردن توان جابجایی نیروهای سرکوب است. نشانه قطعیتر این پلن، ابراز تمایل علنی واشنگتن به گروههای اپوزیسیون و فراخوانهای سایبری برای آغاز اعتراضات در شهرهای بزرگ همزمان با تاریکی و قطعی برق ناشی از حملات خواهد بود.
نتیجهگیری: کدام پلن در حال تحقق است؟
شواهد میدانی اواسط جولای ۲۰۲۶ نشان میدهد که ایالات متحده با درس گرفتن از اشتباهات استراتژیک در عراق و افغانستان، پلن C (استراتژی کاتالیزور) را به عنوان دکترین اصلی خود انتخاب کرده است. در دکترین جدید، بازماندگان سران نظام در پناهگاههای خود زنده نگه داشته میشوند، اما ارتش آنها از طریق نابودی سیستماتیک پادگانها، رادارها و خطوط مواصلاتی، در حال تبدیل شدن به یک «موجودیت فلج» است. هدف نهایی آمریکا این است که با قطع شریانهای حیاتی و لجستیکی، حاکمیت را در برابر یک جامعه خشمگین، بدون برق، بدون سوخت و با اقتصادی فروپاشیده، کاملاً بیدفاع و بدون ابزار سرکوب رها کند تا فروپاشی به صورت خودکار و از درون رقم بخورد.
@FreeeIran2585