Freedom

Freedom

L

چشمانش را بر روی هم فشرد و سرش را پایین انداخت، پسرک به قدری اعصابش را به هم ریخته بود که با وجود تمام خستگی وجودش، همچنان هم توان به قتل رساندن و سلاخی او را داشت؛ آهی سر داد و از جا برخاست.

پسرک پشت سرش همچنان مشغول غوغا بود، صدایش را بر سرش گرفته بود و با تمام توان سر مینهو فریاد می‌کشید، البته بیشتر جنبه ازار دادن داشت تا عصبانیت حقیقی.

او قبلاً آن گونه رفتار نمی‌کرد، مرد به وضوح روز اول دیدارشان را به یاد داشت، آن روز خونین که برای اولین بار دستانش خیس از خون بودند، انگشتانش بیرحمانه می‌لرزیدند و قلبش با وحشت به سینه‌ و پرده گوش‌هایش میکوبید، سلامت روانش فرو پاشیده بود و حتی فراموش کرده بود چگونه باید نفسی بکشد، آن موقع بود که با صدای تنفس اضافه‌ای در اتاق از جا پرید، او مطمئن بود تمام مدت تنها بوده اما وقتی سرش را برگرداند، پسرک با آرامش تمام به دیوار تکیه داده بود و دست به سینه به مینهو خیره بود.

تو از کی اینجایی؟..

صدایش می‌لرزید، حتی بیشتر هم وحشت کرده بود، او تمام مدت آنجا ایستاده بود؟

تازه اومدم، اسمم هان جیسونگه. از این به بعد همراه توام؛ هر موقع که بخوای

پسرک قدمی به جلو برداشت و دستی به سوی مرد برد تا به او کمک کند بایستد. مینهو همچنان می‌لرزید، پاهایش سست بودند و حضور پسرک هنوز هم برایش عجیب بود، چطور آنقدر آرام و بی‌صدا او را تماشا کرده بود؟ وقتی جلوتر از پسرک از اتاق خارج شد، انتظار داشت او دنبالش بیاید، اما او دیگر در دیدرسش نبود.

روزها از دیدارشان گذشت و جیسونگ مجدد پدیدار شد، اکثر مواقع آنجا بود، درست کنار مینهو؛ اما به محض آنکه کسی پیششان بود، جیسونگ دیگر آنجا نبود.

دفعات بعدی، مینهو متوجه شد جیسونگ کاملا مطیع اوست، هرچه بگوید بدون چون و چرا فقط یک کلمه را زیر لب میگوید.

چشم.

اما بلاخره شبی فرا رسید که او نافرمانی کرد، بعد از مدت‌ها.

مینهو سرش را میان دستانش نگه داشته‌ بود؛ تنفسش نامنظم و محو بود، جیسونگ همانند همیشه جلویش ایستاده بود، منتظر فرمانی از مینهو.

برو

جیسونگ تکان نخورد، انگار صدای او را نشنیده بود.

گفتم برو!

مرد صدایش را بالا برد، اما باز هم، جیسونگ از جایش تکان نخورد.

نمی‌خوام

مینهو سری تکان داد و عصبی نفسش را بیرون داد، نگاهی به پسرک انداخت و اخمی به او کرد.

منظورت چیه که نمی‌خوای؟

پسرک جلوی او زانو زد، فک او را در دستانش گرفت و با انگشت اشاره‌اش لب او را لمس کرد، لبخندی بر لب‌هایش نقش بست و بدون استفاده از کلمات، فقط آنجا ماند.

جیسونگ بیشتر پیش مینهو می‌آمد، گاهی شب‌ها بی‌صدا خوابیدن او را تماشا میکرد و گاهی در خانه پرسه می‌زد، اما همچنان هم دنبال مینهو می‌دوید

شبی که مینهو توان خوابیدن نداشت و افکارش به او اجازه استراحت نمی‌دادند، با صدای پسرک پلک‌هایش از هم باز شدند، پسرک بالای سر او نشسته بود و سر او را روی پاهایش قرار داده بود.

تو من رو ساختی؟

مینهو خشکش زد، چرا جیسونگ برای چنین چیزی او را بیدار کرده بود؟

من رو ساختی که راحت‌تر زندگی کنی، یا تمیز‌کاری‌هات رو من انجام بدم؟

مرد جوابی نداد، فقط چشمانش را بست و به سمت دیگری چرخید.

جوابم رو گرفتم

از آن شب به بعد، جیسونگ دیگر فقط ساخته‌ی ذهن مینهو نبود.

او برای خودش خواسته داشت، سؤال داشت، خشم داشت و مهم‌تر از همه، ترس داشت؛ ترس از اینکه روزی مینهو دیگر به او نیاز نداشته باشد.

فریاد پسرک از اتاقش او را به خود برگرداند.

چند دفعه باید یادآوری کنم لازم نیست انقدر تمیزکاری کنی؟ همین حالا هم همه میدونن دیوونه‌ای!

قبل از این که بتواند کامل رو به صورت مینهو کند، دستی دور حنجره‌اش قفل شد و او را به دیوار کوبید.

بس کن جیسونگ، برو پی کارت

جیسونگ به نظر نمیامد ذره‌ای آزرده خاطر باشد، خنده‌ دندان‌نمایی کرد و با لگدی مینهو را کنار زد، گلویش را مالید و صدایش را صاف کرد.

اوه.. اما عزیزم، من ساخته ذهن خودت هستم! من تا تو نخوای اجازه ندارم اینجا باشم؛ یا حتی بلعکس!

قدمی به سمت مرد برداشت و تک‌تک انگشتانش را روی گردن او گذاشت، فشاری در دستانش نبود، چرا که تنها میخواست مینهو از وجود او کامل باخبر باشد.

و می‌دونی؟ دیگه کافیه. من رو از بین ببر، به اندازه کافی از بازی‌هات کشیدم

با فشار ناگهانی‌ای سر او را به زمین کوبید و پایی روی پشتش گذاشت، بوتش را به کمر مرد فشرد تا صدای خس‌خس نفس‌های او را به وضوح بشنود، اسلحه‌ای که روی میز کنار تخت استراحت میکرد را برداشت و با بی‌رحمی تمام لوله سرد و فلزی را به پشت سر مینهو فشرد.

من رو بکش؛ خالق من. خدای من، من رو نابود کن!

مینهو توان سخن گفتن نداشت، توانی برای دریافت اکسیژن نداشت، آن چه خواسته احمقانه‌ای بود که جیسونگ از او میکرد؟ کشتن تنها کسی که روان او را پایدار می‌ساخت؟ تنها دلیلی که صبح‌ها بدون شکستن وسایل از خانه خود خارج میشد؟ هر طور به نبود جیسونگ فکرمیکرد ذهنش به هم می‌ریخت؛ درنهایت با انرژی ناگهانی‌ای از جا بلند شد و یقه جلویی پیرهن جیسونگ را با انگشتان لرزان گرفت، نگاهش را که کم‌کم از اشک‌هایش تار می‌شدند بر روی دو تیله مشکی مرد قفل کرد و او را تکان داد.

نمیتونم لعنتی نمی‌تونم! به جاش نابودم کن، خواهش میکنم.. من رو از این عذاب لعنتی آزاد کن

صدای ملتمسانه‌اش حتی برای گوش‌های خودش هم مضحک به نظر می‌رسید، اما هیچ کنترلی بر خودش نداشت، نه بر کلامی که سخن می‌گفت و نه بر رفتاری که انجام میداد.

جیسونگ برای اولین‌بار نخندید، برای اولین‌بار مینهو را مسخره نکرد و خیلی جدی، سرش را کج کرد تا نگاه درون چشمان او را بهتر بخواند.

فکرنمیکردم هیچوقت این افتخار رو بهم بدی.. خالق من!

با کلمه آخر، مشت محکمی به صورت او کوبید و با تمام توانش به او حمله کرد، موهایش را به عقب کشید و سر مینهو را با تمام توان بر کابینت آشپزخانه کوبید، آنقدر کوبید تا خون تمام صورت او را مانند لایه‌ای شراب غلیظ پوشاند، سپس با تمام توان به گلوی او حمله کرد و حجره او را مانند حیوان وحشی‌ای به دندان کشید، آنقدر دندان‌هایش را فشرد تا با صدای لذت‌بخشی از شکستن استخوان تکه‌ای از گلوی او را با دندان‌هایش جدا کرد؛ آن را با ولع جوید و قورت داد. دیگر صدایی از مینهو درنمیامد، چشمانش بی‌حرکت مانده بودند و به نقطه‌ای دور از جیسونگ خیره شده بودند، اما با تمام آن آسیب‌ها، مینهو لبخند زده بود، او راضی بود که بلاخره به آرامش و آزادی دست یافته و جیسونگ؛ بلاخره خالق خودش را از بین برده بود.

جیسونگ چند لحظه منتظر ماند، انگار میخواست برای بار آخر مطمئن شود مینهویی دیگر وجود ندارد.

او آزاد شده بود، دیگر صدایی از افکار مینهو در ذهنش نمی‌پیچید، دیگر لازم نبود نگهبان مینهو باشد، دیگر می‌توانست برای خودش آزاد باشد.

خندید، از ته دل خندید و سرش را بالا انداخت.

تو مردی، تو مردی!

او فکرمیکرد آزاد شده، دیگر میتواند برای خود فکرکند و زندگی کند؛ اما به محض آن که رویش را برگرداند، صدای مینهو در گوشش پیچید، انگار درست پشت سرش ایستاده و در گوشش زمزمه می‌کند

جیسونگ

پسرک به سرعت برگشت و نگاهی به پشتش انداخت، مینهو همچنان آنجا افتاده و بی‌جان بود، خون روی سرش کمی لخته شده بود اما از گردنش همچنان چکه چکه بر پیرهنش می‌ریخت.

نه..

با خودش زمزمه کرد.

نه. نه، نه!!

صدایش را بالا برد.

تو مردی، این امکان نداره!!

سرش را در دستانش گرفت و سعی کرد تمرکز کند، اما همچنان صدای مینهو را می‌شنید.

آره، مردم.

جیسونگ گویی که تازه متوجه شده باشد، دستانش را از سرش پس کشید و به انگشتانش خیره شد، آنها کم‌کم درحال محو شدن بودند.

چی؟.. نه، نه!

سعی کرد با تکان دادن دستانش آنها را به حالت عادی بازگرداند، اما موفق نمی‌شد.

من تو رو ساختم، نمیتونی بدون ذهنی که بهش بچسبی زنده بمونی جیسونگ

پسرک هراس‌وار به اطرافش نگاه کرد. حس می‌کرد صدای مینهو را از دیوارها، وسایل خانه و حتی از داخل سر خودش می‌شنود؛ انگار همه‌چیز در خانه او را صدا می‌زد تا برگردد.

خفه‌شو

زیر لب تکرار کرد، چنگی به صورت خود کشید

خفه‌شو!!

بدنش درد داشت، آنقدر درد داشت که بر روی زانوهایش افتاده بود، انگار بدنش از درون درحال ذوب شدن بود. او تمام مدت فکرمیکرد زندانی مینهوست، اگر او نباشد، او آزاد است. اما کاملا در اشتباه بود؛ همان‌قدر که مینهو برای بقا به جیسونگ نیاز داشت، او هم به مرد نیاز داشت و به او وابسته بود، دو تکه از یک ذهن بیمار که سال‌ها به جان هم افتاده بودند، فقط برای اینکه هیچ‌کدام مجبور نباشند اعتراف کنند چقدر به دیگری احتیاج دارند. و حالا که مینهو دیگر وجود نداشت، برای اولین‌بار فهمید آزادی‌ای که تمام این مدت آرزویش را داشت، شاید چیزی جز نابودی خودش نبود.

Report Page