Freckles
Lanmidaکاری که عمو بهمون سپرده، من و آکی رو شنبه شب به دلِ یه ساختمون صنعتی و فضای بتنیِ سرد و دلگیرش کشونده. حالا که دقیقهها به نیمهشب نزدیک میشن، تقریباً کارمون با مردی تموم شده که اونقدر احمق بوده که فکر کرده باجگیری از نیشیمورا شینگو ایدهی خوبیه.
سرش افتاده روی سینهاش و رگهای از آب دهان خونآلود از گوشهی دهن له و لوردهاش میچکه روی زمین. بهسختی پنجهبوکس رو از انگشتهای ورم کردهام بیرون میکشم و وقتی بالاخره موفق میشم، جلوتر میرم و طنابهای دور دستوپاش رو بررسی میکنم. هنوز محکم بستهان.
سرش رو بالا میگیرم و یه دستمالجیبی مچالهشده رو توی دهنش فرو میکنم. وقتی انگشتام به رد تفِ سرخرنگش میخورن، از چندش جمع میشن. انگشتام رو به زانوش میمالم و مراقبم به قسمت خیس شلوارش دست نزنم؛ همون جایی که نیم ساعت پیش کنترل مثانهاش رو از دست داده بود.
پلکهاش میلرزن و بعد بسته میشن. اونقدر از حال رفته که حتی وقتی گرهی پارچه رو پشت سرش محکم میکنم، از جاش تکون نمیخوره.
هر حرفی که ممکن بود برای نجات جونش بزنه، حالا ناگفته میمونه؛ البته که دیگه اهمیتی هم نداره. دستورهای عمو کاملاً واضح بودن.
یک ساعت گذشته چیزی جز نمایش نیست و این مرد خوششانسه. بدتر از کتک خوردن و بعدش مرگی سریع و قطعی هم وجود داره.
البته مرگش به اون سرعتی که دلش میخواد اتفاق نمیافته، ولی خب، اینم بهای معامله با آدمهای بیوجدانه.
آکی از کنارم غر میزنه: «زود باش دیگه.» در حالیکه دوباره طنابها رو بررسی میکنم. «لازم نیست انقدر وسواس به خرج بدی لعنتی.»
نمیفهمه که دقت کردن، کلاً... بهتره.
البته از پسرعموم بعیده چیزی رو ببینه که دلش نخواد ازش سرسری بگذره و یه گوشهاش رو ببُره.
کفشم به یه چیز سفت میخوره و اون چیز روی زمین سر میخوره و دور میشه. یه دندونه. روی بتن لکدار زمین، تعداد دندونهایی که افتادن از اونهایی که هنوز توی دهنش مونده بیشتره؛ تازه همون چندتایی هم که باقی موندن، به تکههای شکسته و تیز تبدیل شدن.
«اگه انقدر عجله داری از اینجا بزنیم بیرون، برو پروندهها رو از گاوصندوقش بردار. باید بسوزونیمشون.»
اما آکی بهجای اینکه تکون بخوره، دستهاش رو روی سینهاش جمع میکنه و پاش رو به زمین میکوبه.
«حالا که حرف از مدرک شد...»
«چیه؟»
«فیلمم رو به اون دخترهی مو قرمزه نشون دادی، احمقِ عوضی. حالا تهدید کرده که میبرتش پیش پلیس.»
«اسم هیناکوئه.»
صورتش رو اونقدر به صورتم نزدیک میکنه که مجبور میشم یه قدم عقب برم.
«برام مهم نیست اسمش چیه. به چه کوفتی فکر میکردی؟» نگاهش میافته روی فاقم. «یا گذاشتی دیکت بهجای مغزت تصمیم بگیره؟»
«تو بودی که دیک شل و ولت رو کردی توی دهنش. اگه دنبال یکی میگردی که سرزنشش کنی، بهتره اول یه نگاهی به خودت بندازی.»
«اونقدرا هم شل نبود.»
با خندهای از ته دل پوزخند میزنم. «اگه دیکت انقدر کوچیکه، که ادعا کنی سفت شده بودی و بزرگ شده، اون افتخاری نیست که فکر میکنی.»
«خفه شو. همهمون که مثل تو ناقصالخلقه نیستیم.»
«اگه نمیخوای دخترا تهدیدت کنن که میرن پیش پلیس، بدون اینکه خبر داشته باشن ازشون فیلم نگیر.»
آکی عقب میکشه و من همزمان بنزین رو روی بدن مرد میریزم. ظرف رو وارونه میکنم تا آخرین قطرههاش هم خالی بشن و با لبخندی تلخ، بوی تند و شیمیایی بنزین رو به ریههام میکشم. بعد از اون بوی گند خون و ادرار و مدفوع مرد، بوی بنزین چقدر تمیز و خوشاینده.
آکی ادامه میده: «اون از من نمیترسه. تو باهاش چه غلطی کردی؟»
حرفهای نیشدارش انگار مشتهاییان که یکی پس از دیگری به صورتم میخورن.
معمولاً وقتی کارمون به این مرحله میرسه، سریع دست به کار میشم. استیصال آدمها رو خطرناک میکنه و با اینکه هیچوقت مدرکی ندیدم، داستانهای زیادی هست از قربانیهایی که با یه انفجار قدرتِ مافوق بشری، طنابهاشون رو پاره کردن.
اما امشب، بیشتر از اینکه به احتیاط نیاز داشته باشم، به همین استراحت کوتاه احتیاج دارم.
خودم میرم و پروندههای دردسرساز رو برمیدارم. بعد هم برای بردن ظرف خالی به بیرون و گذاشتنش توی صندوق عقب ماشینم، عمداً وقت تلف میکنم.
آکی نمیتونه بفهمه که با چه شدت بیشتری درِ صندوق رو میکوبم؛ دندونهام رو روی هم فشار میدم و به این فکر میکنم که نکنه حق با اون باشه.
کاری کردم به ارگاسم برسه، اونم طوری که نفسش بند اومده بود، اما واکنشش انگار این بود که به مادرش تجاوز کرده باشم. حتی بعد از اینکه مجبورش کردم گوشی جدید رو قبول کنه، تقریباً دست هم بهش نزده. لطفی رو که با واسطهی شوتارو براش جور کرده بودم، به باد داده.
جثهی بزرگم و طرز برخوردم معمولاً باعث میشه مردم ازم حساب ببرن، حتی وقتی واقعاً هیچ خطری براشون ندارم. مدتهاست به این وضعیت عادت کردم.
اما این بار، حرفش بهم برخورده.
وقتی برمیگردم داخل، آکی با خشم بهم زل میزنه.
«من از همون اول فقط برای حرص دادن تو باهاش درافتادم. اینکه فیلم رو به یوری و هیناکو نشون دادی، حرکت چیپی بود. این گندکاری تقصیر توئه و باید درستش کنی.»
پوزخند میزنم. به پیچ و تابهای ذهنی پسرعموم عادت دارم.
«خودم تا ایستگاه پلیس میرسونمش.»
لبخند از خودراضیش حتی ذرهای هم محو نمیشه.
«فقط اینکه من قبلاً به بابا گفتم. پس اگه میخوای بلایی سرش نیاد و سالم بمونه، بهتره زودتر قضیه رو حل و فصل کنی.»
خشم تمام وجودم رو میگیره. در یک لحظه میپرم سمتش، مشت میکوبم توی فکش و با لگد پاهاش رو از زیرش میزنم. با صدای بلندی میافته روی زمین. خودم رو میندازم روش و با وزنم نفس رو از ریههاش بیرون میکشم. بعد سرش رو فشار میدم و به بتنِ بیرحم زیرمون میچسبونمش؛ اونقدر محکم که جمجمهاش زیر فشار خم میشه و جیغ میکشه.
از بالای سر و صدای نالههاش داد میزنم: «بهش زنگ بزن و حرفت رو پس بگیر!»
پوزخند میزنه و خون و مخاط رو روی بتن میپاشه.
«آخه چرا باید همچین غلطی بکنم؟»
میتونم دوباره مشت بزنم توی صورتش، اما هرچی بیشتر بهش آسیب بزنم، بیشتر روی حرفش پافشاری میکنه. وقتی حرف من با خواستهی پسر عزیزکردهی عمو در تضاد باشه، برای عمو حتی یه ذره هم ارزش نداره.
با عصبانیت میگم: «باشه.» برای آخرین بار صورتش رو محکم به زمین فشار میدم و بعد بلند میشم. «این هفته قضیه رو باهاش حل میکنم.»
روی دستها و زانوهاش بلند میشه و یه مشت دیگه از خون رقیقش رو روی زمین تف میکنه.
«عالیه. یه فیلم ازش بفرست که حرفش رو پس میگیره، منم به بابا خبر میدم.»
«بهتره همین کار رو بکنی.»
دستهام رو مشت میکنم و باز میکنم؛ دلم میخواد اونقدر بکوبم توی صورتش تا وضعش از قربانیای که قرار بود سراغش بریم هم بدتر بشه.
«نصف مدرسه ما رو با هم دیدن. لازم ندارم یه شایعهی دیگه هم راه بیفته که من کسی رو کشتم.»
دستم رو دراز میکنم تا کمکش کنم روی پاهاش بایسته. با آستینش خون دماغش رو پاک میکنه و بعد به مردی که پشت سرمونه اشاره میکنه.
«آمادهای کار رو تموم کنی؟»
فندکم رو روشن میکنم و شعله رو به وجود میارم. مرد بلندتر جیغ میکشه و رگهای دو طرف گردنش به وضوح از شدت فشار بیرون میزنن. صندلی سنگین رو به جلو تکون میده و با قدمهای کوتاه و نامتعادل چند قدم برمیداره.
شعله رو به ردی از بنزین روی زمین میرسونم و وقتی آتیش ناگهان زبونه میکشه و مرد رو در خودش میبلعه، چند قدم عقب میرم.
آکی روش رو برمیگردونه. هرچقدر هم عمو اون رو با خشونتهای شغلمون رو به رو کرده باشه، بازم هیچوقت نتونسته تخم دیدن چنین صحنههایی رو داشته باشه.
هیچکس نمیتونست سرزنشم کنه اگه منم رو بر میگردوندم و نگاهم رو از صحنه میگرفتم، اما به تماشا ادامه میدم؛ تماشا میکنم که پوست مرد توی شعلهها برشته میشه، چربی بدنش ذوب میشه و عضلاتش جمع میشن، تا جایی که بدنش توی خودش مچاله میشه.
توی همچین لحظههایی از کاری که عمو مجبورم میکنه انجام بدم متنفر میشم، اما تا وقتی طناب توی آتیش میسوزه و پاره میشه، چشم از مرد بر نمیدارم. جسد به پهلو از روی صندلی سُر میخوره و با صدای سنگینی به بتن برخورد میکنه.
کمتر از این، یعنی تقلب کردن.
بعد از اینکه شعلهها فروکش میکنن، وسایلی رو که با خودمون به صحنه آورده بودیم جمع و جور میکنم و بقیهی کار رو به گروه دفع جسد میسپارم.
خیلی زود ذهنم میره سراغ مشکل بعدیم.
هیناکو.
اگه برم سراغش و شروع کنم به تهدید کردنش و مجبورش کنم حرفش رو پس بگیره، مطمئناً بیشتر از قبل ازم متنفر میشه.
اما ماجرای شهریهی مدرسهاش هنوز برگ برندهی منه. واضحه که مادرش قرار نیست به این زودیها برای امضای مدارک لازم به مدرسه بیاد. مشکلی که میتونم بهجای اون حلش کنم و در عوض، نظرش رو تا حدی به خودم جلب کنم.
فقط امیدوارم این کار اونقدر ارزش داشته باشه که بتونه جبران کاری رو بکنه که به لطف آکی مجبورم انجام بدم.
حس عجیبی وجودم رو فرا میگیره و چند لحظه طول میکشه تا بفهمم این گرهای که توی وجودم افتاده، از هیجان و انتظاره.
مدتهاست که هیچ کاری، در واقع هیچ چیزی، انقدر هیجان زدهام نکرده.
فقط میتونم امیدوار باشم نتیجه همون قدر که انتظار دارم، رضایت بخش از آب دربیاد.