Freckles

Freckles

Lanmida




با عصبانیت از دفتر بیرون می‌زنم. حالم از این فکر به هم می‌خوره که ممکنه کمک‌هزینه‌ی تحصیلیم فقط به‌خاطر یه خط‌خطیِ جاافتاده روی یه تیکه کاغذ از بین بره. از اون بدتر، اینه که ریکی تمام ماجرا رو شنیده. نمی‌دونم کدومشون مشکل بزرگ‌تریه. فعلاً هر دوتاشون ادامه دادن تحصیلم توی دبیرستان مینامی رو به خطر انداختن.


پاهام رو محکم روی مسیر بتنی می‌کوبم و تصور می‌کنم با هر قدم، جمجمه‌ی ریکی رو زیر پاشنه‌ام خرد می‌کنم.


برای اینکه یه کم به خودم فرصت بدم، می‌پیچم توی دستشویی و همونجا می‌مونم؛ خیره به تصویر بی‌حالم توی آینه‌ی بزرگ رو به‌ روم. در باز می‌شه و از جا می‌پرم. برای اینکه وانمود کنم اتفاقی نیفتاده، یه مشت آب به صورتم می‌پاشم و بعد پلک می‌زنم تا قطره‌ها از جلوی چشمم کنار برن. اما وقتی می‌بینم ریکی وارد دستشویی می‌شه، حسابی جا می‌خورم.


«چه خوبه که بدونم فقط من نیستم که به‌ خاطر اون یکی از کوره در می‌ره.»

چشم‌های تیزش اطراف رو می‌پان تا مطمئن بشه کس دیگه‌ای اینجا نیست، بعد دوباره به چشم‌هام خیره می‌شه؛ انگار از تنها بودنمون راضیه.

«می‌دونی، اگه بخوای می‌تونم شهریه‌ی مدرسه‌ات رو جور کنم. با کمال میل هر مشکلی رو برای دوست‌دخترم حل می‌کنم.»

نوک دندون‌های نیشش از زیر لب بالاش بیرون زده.

«فقط کافیه التماسم کنی.»


«تنها چیزی که بابتش التماس می‌کنم، اینه که گورت رو گم کنی و ازم دور بمونی.» با سرکشی توی چشم‌هاش زل می‌زنم. «شهریه رو هم خودم جور می‌کنم. خودت حرف‌های منشی رو شنیدی. فقط پنج دقیقه از وقت مامانم رو می‌گیره تا همه‌چیز حل بشه.»


وقتی مچ دستم رو محکم می‌گیره و منو به سمت خودش می‌کشه، جیغ کوتاهی می‌کشم. نفس داغش کنار گوشم می‌خوره.

«خوبه. دلم نمی‌خواد از اینجا اخراجت کنن.»


منو می‌چرخونه و دستش رو روی دهنم محکم نگه می‌داره. بعد منو به سینه‌اش می‌چسبونه. همزمان صدای وزوز عجیبی توی گوش‌هام می‌پیچه.


یه لحظه طول می‌کشه تا بفهمم صدا توی سرم نیست؛ یه وسیله توی دستشه. یه ویبراتور صورتی که روی انگشت اشاره‌اش قرار گرفته.


با وجود تقلا کردنم، وقتی دستش رو زیر دامن اسکاتلندی مدرسه‌ام می‌بره و اون انگشت لرزون رو داخل شورتم می‌لغزونه، نفسم بند میاد.


ویبراتور روی پوسیم حرکت می‌کنه و باعث می‌شه مثل کسی که برق گرفته باشه، از جا بپرم. دست‌هام که تا همین چند لحظه پیش انگشت‌هاش رو چنگ می‌زدن، حالا دور ساعدش حلقه می‌شن. نگاهم هم مثل آهن‌ربا به انعکاس چشم‌های مراقبش توی آینه کشیده می‌شه.


لب‌هاش به گوشم ساییده می‌شن.

«نمی‌تونم از فکر تو بیام بیرون.»



پلک‌هام می‌لرزن؛ وقتی وسیله رو دور پوسیم می‌چرخونه. تا حالا از ویبراتور استفاده نکردم. این حس‌ها برام کاملاً تازگی دارن و در عین حال، اونقدر دلپذیرن که خیلی زود اختیارم رو ازم می‌گیرن.


«تمام فکر و ذکرم رو تسخیر کردی. شب‌ها وقتی خوابم می‌بره، فقط صورت تو رو می‌بینم؛ موهات رو، چشم‌هات رو.»


حتی وقتی دستش رو از روی دهنم برمی‌داره، برای کمک صدا نمی‌زنم. موج لذت هر لحظه شدیدتر می‌شه و ذهنم رو توی مه فرو می‌بره. وقتی منو می‌چرخونه تا مقابلش قرار بگیرم، شستش از روی نیپلم می‌گذره؛ که زیر پیراهن شماره‌دارش سفت شدن.


یکی از نیپل هام رو بین انگشت‌هاش می‌گیره و فشار میده و همزمان لب‌هاش رو روی لب‌هام می‌ذاره تا ناله‌ام رو خفه کنه. بعد عقب می‌کشه و نوک زبونش رو بیرون میاره و تکون می‌ده؛ انگار قلقلکش اومده.


«بی‌صبرانه منتظرم بیای توی تختم؛ دست‌هات ملحفه‌ها رو چنگ زده باشن، پوسیت خیس و براق شده باشه و التماس کنی به فاکت بدم.»


زانو‌هام می‌لرزن و به پیراهنش چنگ می‌زنم. با حرکت لرزون انگشتش که نزدیک پوسیم نوازشم می‌کنه و کلمه‌های کثیفی که توی سرم می‌پیچه، دیگه به‌ سختی می‌تونم درست فکر کنم.


«اونقدر خیس می‌شی که خودت رو باز می‌کنی تا تمام وجودم رو توی خودت جا بدی. طولانی به فاکت میدم... محکم... و آروم... اونقدر ادامه می‌دم تا از شدت لذت، سرت منفجر بشه و حتی یادت بره چطور باید نفس بکشی.»


ناله‌ای از گلوم بیرون میاد؛ صدایی که انقدر برام غریبه‌ست که اگه لرزشش رو توی نایم حس نمی‌کردم، باورم نمی‌شد از خودم بوده.


نفسش کنار گوشم می‌خوره و تمام تمرکزم محدود می‌شه به یه کار غیرممکن: سر پا موندن.


لذت مدام بیشتر و بیشتر می‌شه؛ خیلی فراتر از هر چیزی که تا حالا تونستم تنهایی و با انگشت‌هام تجربه کنم. موج‌های احساس از روی بدنم می‌گذرن، توی وجودم جاری می‌شن و منو به اعماق می‌کشن؛ عمیق‌تر و عمیق‌تر و عمیق‌تر، تا جایی که دیگه نمی‌دونم کجام.


ریکی دیک بزرگش رو به پهلوم می‌ماله؛ سفتی و برجستگیش، در کنار حرف‌های تحسین‌آمیزش، انگار تعریف و تمجید دیگه‌ای از منه.


اصطکاک دیکش با بدنم و ویبراتور کوچیکی که پوسیم رو تحریک می‌کنه، با هم ترکیب می‌شن و فقط چند ثانیه بعد... نمی‌تونه بیشتر از چند ثانیه طول کشیده باشه...دنیا به هزاران تکه‌ی نور منفجر می‌شه.


زانو‌هام کاملاً خم می‌شن و دیگه توان نگه داشتن وزنم رو ندارن. همزمان صدای خنده‌ی آروم و راضی ریکی توی گوش‌هام می‌پیچه.


قبل از اینکه بتونم تکون بخورم یا حتی فکری بکنم، ویبراتور رو بالا میاره و سیلیکون خیسش رو بین لب‌هاش می‌ذاره. زبونش به شکلی زننده دور بدنه‌ی کوچیکش می‌پیچه و با ولع، ترشحاتم رو از روش می‌لیسه و با مکیدن، کاملاً تمیزش می‌کنه.


طعم شیرین ارگاسمم هنوز روی زبونمه که دیکش رو توی دهان باز من فرو می‌بره و اونقدر محکم فشار می‌ده که لب‌هام از شدت فشار به تپش می‌افتن.


متورم. کبود. کاملاً مُهر مالکیت‌خورده؛ به شکلی که حتی فکر نمی‌کردم بیرون از رمان‌های عاشقانه‌ی به‌شدت مبتذل هم وجود داشته باشه.


«خوشت میاد، کک‌مکی؟ هوم؟ از مزه‌ی پوسی باکره‌ات خوشت میاد؟»

سرم رو پایین میندازم؛ نمی‌خوام به صورتش نگاه کنم. نمی‌خوام ببینم چطور از این وضعیت به خودش می‌باله.

دندون‌هاش در امتداد خط فکم کشیده می‌شن و رد داغی روی پوستم به جا می‌ذارن.

«اشتباه بزرگی کردم که کامم رو از بدنت بیرون کشیدم. از این به بعد، همیشه می‌خوام یه تیکه از وجودم توی بدنت باشه. چه دیکم باشه، چه انگشت‌هام، چه زبونم؛ چه کامی که از دهنت یا بوتت بیرون می‌ریزه، چه اون پوسی شیرینت.»

ازم فاصله می‌گیره و با رفتنش، انگار درونم خالی می‌شه؛ حفره‌ای که نمی‌دونم چطور باید پُرش کنم. لبخند پهنی تحویلم می‌ده؛ شیرین و لطیف، درست مثل گوشت باکره‌ام که هنوز نبض می‌زنه.

«حالا که از نظر تعداد ارگاسم با هم برابریم، می‌تونیم از اول شروع کنیم و گذشته رو بذاریم کنار.»


از اول شروع کنیم.


چون خودش رو به زور بهم تحمیل کرده و فکر می‌کنه با این کار همه‌ چیز رو جبران کرده. شاید سرم هنوز از لذتِ بعد از ارگاسم گیج می‌ره، اما بالاخره به خودم میام و اون صدای اخلاق و وجدانی رو که پنهان کرده بودم، بیرون می‌کشم.


این درست نیست. خودش هم درست نیست.


«ما قرار نیست هیچ چیزی رو شروع کنیم، ریکی.» یه نفس عمیق می‌کشم. «من تو رو نمی‌خوام. حتی ازت خوشم نمیاد.»

صدام بالاتر می‌ره و به مرز جنون می‌رسه. هلش می‌دم و می‌گم: «نمی‌تونی هر وقت دلت خواست بهم دست بزنی. من نمی‌خوام هیچ ارتباطی با تو داشته باشم.»


دست‌ و پام می‌لرزن. قلبم محکم به سینه‌ام می‌کوبه. بدنم با عقلم توی جنگه؛ یه طرف می‌خواد بلندتر فریاد بزنه و طرف دیگه می‌خواد تمام حرف‌هایی رو که زدم پس بگیره.


با عجله توی راهرو فرار می‌کنم و از درهای خروجی انتهای راهرو با شدت رد می‌شم؛ طوری که نزدیکه با آکی برخورد کنم. اون هم با همون پوزخند همیشگیش، در جهت مخالف من راه می‌ره.


تا منو می‌بینه، پوزخندش پررنگ‌تر می‌شه و با تکون دادن سرش می‌گه: «گم شدی، هینا؟»

وقتی از روی شونه‌ام نگاه می‌کنم، ریکی هنوز بیرون دستشویی ایستاده و نگاهم می‌کنه.

آکی مسیر نگاهم رو دنبال می‌کنه، ابروهاش رو بالا می‌بره و قیافه‌اش از سرگرمی باز می‌شه.

«اوه، نکنه لازم داری دوست‌پسر جدیدت بیاد نجاتت بده؟»


صداش رو عمداً مسخره و لوس می‌کنه. فکم رو محکم روی هم فشار می‌دم. دوباره از شنیدن کلمه‌ی 'دوست‌پسر' نگران می‌شم و دلم می‌خواد اون لبخند تمسخرآمیز رو از روی صورت از خودراضیش پاک کنم.

«تو ازم فیلم گرفتی.»


چشم‌هاش رو می‌چرخونه، اما سوراخ‌های بینیش تنگ می‌شن.

«این دیگه مال قدیماست. چی شده؟ می‌خوای یه دور دیگه امتحانش کنی؟»


طعنه‌اش رو نادیده می‌گیرم و قبل از اینکه جرئتم رو از دست بدم، حرفم رو می‌زنم.

«ریکی و یوری رو از سرم باز کن، وگرنه اون فیلم رو می‌برم پیش پلیس.»


«اوه، چه غم‌انگیز! متأسفانه حرف توئه در برابر حرف من، عزیزم، و پلیس‌ها براشون مهم نیست. نه وقتی که اون لبخند مشتاقانه‌ات رو توی فیلم ثبت کردم.»


با مشت‌های گره‌کرده جواب می‌دم: «اون قیافه‌ برای وقتی بود که چندشم شده، عوضی. تازه، حرف من در برابر حرف تو نیست. ما یه قرارداد امضا شده داشتیم. تو پول ندادی، بدون اینکه من خبر داشته باشم ازم فیلم گرفتی و بعد هم پخشش کردی. با همچین پرونده‌ی راحتی، مطمئن باش براشون مهم می‌شه.»

کوچک‌ترین نشونه‌ای از پشیمونی توی صورتش دیده نمی‌شه و همین بی‌عدالتی، آتیش خشمم رو شعله‌ور تر می‌کنه.

اینکه زندگی اساساً ناعادلانه‌ست، دلیل نمی‌شه مجبور باشم هر بلایی سرم میاد رو تحمل کنم.

«آکیرا ازم حمایت می‌کنه.» البته امیدوارم؛ چون اون هنوز از نصف ماجرا هم خبر نداره. «اونم به‌اندازه‌ی خودم از رفتارت چندشش شده.»

این حرف بیشتر از هر چیزی که تا حالا بهش گفتم، بهش برمی‌خوره؛ برای همین همونجا بحث رو تموم می‌کنم.

«پسرعموت و اکست رو از سرم باز کن، تا حسابمون صاف بشه.»


از کنارش رد می‌شم و در حالیکه سرم رو بالا نگه داشتم، به سمت کلاس برمی‌گردم. وقتی بالاخره از در وارد می‌شم، نفس راحتی می‌کشم، برگه‌ی اجازه‌ام رو به معلم نشون می‌دم و سر جام می‌شینم.


حتی اگه آخرش هیچ اتفاقی هم نیفته، همین که از خودم دفاع کردم باعث می‌شه احساس قدرت کنم.


ریکی و آکی، هر دو برن به جهنم.

Report Page