Freckles

Freckles

Lanmida




رفتار غیرمنتظره‌ی هینا شاید نقشه‌هام رو به هم ریخته باشه، اما طولی نمی‌کشه که دوباره خودم رو جمع‌وجور می‌کنم. وقتی می‌بینم اون و آکیرا کنار هم حرف می‌زنن و می‌خندن، نقشه‌ی جدیدی می‌چینم؛ عجله‌ای هم ندارم، چون عذابِ عشق یک‌طرفه برام تجربه‌ی تازه‌ایه و می‌خوام تا وقتی کاملاً سیراب نشدم، از این ناکامی و کلافگی لذت ببرم.


هر نیش تیز حسادت فقط باعث می‌شه بیشتر بخوامش.


نگرانم که تقریباً چیزی نمی‌خوره. بعضی وقت‌ها از خونه با خودش ساندویچ میاره و خیلی وقت‌ها حتی همون رو هم نمی‌خوره.


آکیرا متوجه این موضوع نیست. نگاهش بیشتر از اینکه روی دوستش بمونه، به میز ما کشیده می‌شه. وقتی هینا نگاهش رو برمی‌گردونه یا سرش رو پایین میندازه، حالت حسابگرانه‌ی چهره‌ی آکیرا اونقدر ترسناک می‌شه که تنم مورمور می‌شه.


جمعه، وقتی وارد سالن غذاخوری می‌شم، هینا هنوز نیومده. به‌جای اینکه توی صف غذا بایستم، به دختری که پشت کانتره اشاره می‌کنم. اون هم می‌ره پشت آشپزخونه و کمی بعد با یه سینی غذای مخصوص برمی‌گرده.


مربی برنامه‌ی غذایی رو به آشپزخونه می‌ده و اونا هم مو به مو اجراش می‌کنن. غذا مزه‌ی مقوا و علف‌های هرزی رو می‌ده که خیلی ملایم تفت داده باشن، اما برای من، حس چشایی در مقایسه با عملکردم توی زمین مسابقه اهمیت کمتری داره.


سینی رو به میز همیشگیم می‌برم و روی صندلی گوشه‌ی میز می‌شینم؛ جایی که به کل سالن دید دارم. بعد کیفم رو روی صندلی کناری می‌ذارم تا اون جا رو هم برای خودم نگه دارم.


کمی بعد، آکیرا با جنجر موردعلاقه‌ام از راه می‌رسه. وقتی یوری نگاهم می‌کنه، با سر بهش اشاره می‌کنم. قبل از اینکه آکیرا و هینا بتونن بشینن، یوری با قدم‌هایی آروم به طرفشون می‌ره و با عجله شروع می‌کنه به حرف زدن. همزمان به سمت من اشاره می‌کنه.


وقتی هینا مسیر انگشت یوری رو دنبال می‌کنه، پیراهن راگبی و گوشی رو از کیفم درمیارم و روی میز می‌ذارم.


چند جمله‌ی کوتاه دیگه بینشون ردوبدل می‌شه؛ این بار با عصبانیت بیشتری. بعد هینا خودش رو از دست کسی که قصد حمله بهش رو داره کنار می‌کشه و با قدم‌های محکم به طرف من میاد. گونه‌هاش از شدت عصبانیت سرخ شدن.

«فکر می‌کردم به یوری گفته بودی دست از سرم برداره!»


«گفتم.»


وقتی کیفم رو کنار می‌زنم و به صندلی کنارم ضربه می‌زنم تا بشینه، اخم می‌کنه، اما بالاخره می‌شینه و شونه‌هاش از خستگی پایین می‌افتن.

«پس چرا هنوز ولم نمی‌کنه و دست از سرم برنمی‌داره؟»


آکیرا که متوجه می‌شه دوستش قرار نیست برگرده، به طرفمون میاد.

«خوبی، هینا؟»


«حالش خوبه.»


«من از تو نپرسیدم، نیکی.»


نگاه هینا دوباره به سمت یوری می‌ره؛ حالا کنار نانا و ریکا نشسته و هر سه‌شون با کنجکاوی تمام، حواسشون به اتفاقاتیه که داره می‌افته.

«همه‌چی خوبه.» این رو می‌گه و سرش رو تکون می‌ده، انگار داره سعی می‌کنه خودش رو هم قانع کنه.


«اینجا جا هست!» آکی داد می‌زنه و با چسبیدن به سوزوکی و دایچی، براش جا باز می‌کنه. رفتار عجیبیه، چون معمولاً براش مهم نیست هم‌ تیمی‌هاش چه بلایی سرشون میاد، اما بی‌خیالش می‌شم و دوباره رو به هینا می‌کنم.


«محافظت ازت فقط وقتی شامل حالت می‌شه که دوست‌دخترم باشی.» صدام رو پایین میارم تا آکیرا نشنوه. «و تو روز دوشنبه خیلی واضح گفتی که نیستی.» شونه بالا میندازم و سعی می‌کنم خنده‌ام رو پنهان کنم، در حالیکه پیشونیش به سرخی گونه‌هاش درمیاد. «مگه اینکه نظرت عوض شده باشه؟»


«این یعنی چی دقیقاً؟»


«اوه، همون چیزای معمول.» عمداً به پیراهن راگبی نگاه می‌کنم. «مثلاً اینکه وقتی لطف می‌کنم و پیراهنم رو بهت می‌دم، بپوشیش.»


«باشه.» پیراهن رو از روی میز می‌قاپه و قبل از اینکه دست‌ به‌ سینه بشه، می‌چپونتش توی کیفش. «خونه می‌پوشمش.»


«یا همین الان می‌پوشیش، یا یوری رو صدا می‌کنم بیاد اینجا. انتخاب با خودته.»

با آهی نمایشی، پیراهن رو از کیفش بیرون می‌کشه و دست راستش رو از آستینش رد می‌کنه.

«اول بلوزت رو دربیار.» بهش نزدیک‌تر می‌شم و عطر پوستش رو به ریه‌هام می‌کشم؛ بوی گل‌هایی که از دوش صبحگاهیش به جا مونده. «می‌خوام تمام بعد از ظهر به این فکر کنم که پیراهنم چطور به پوستت می‌ماله.»


«باشه.» بلند می‌شه و سعی می‌کنه از کنارم رد بشه و بره، اما من به عقب تکیه می‌دم و راهش رو می‌بندم. «ببخشید، ساما.»

حتی وقتی با تمسخر می‌گه، این کلمه از زبونش قشنگ به گوش می‌رسه.


انگشتم رو جلو می‌برم و مچ برهنه‌اش میرسونم. «لازم نیست برای عوض کردن لباست از اینجا بری بیرون. بلوزت رو دربیار.»


لرزش خفیفی از شونه‌هاش می‌گذره و چشم‌هاش روشن‌تر می‌شن؛ به رنگ فیروزه‌ای.

«جلوی همه لخت نمی‌شم.»


«پس خودت یه راهی پیدا کن که با یوری کنار بیای.»


نگاهش به سمت آکیرا می‌ره، اما اون غرق صحبت با آکیئه؛ طرز ایستادن و حرکات بدنشون به شکل عجیبی جدی و پرتنشه. هینا با شونه‌هایی افتاده دوباره می‌شینه؛ این بار پشتش رو به سالن غذاخوری می‌کنه و دست‌هاش می‌لرزن.


«دوباره کمک می‌خوای؟ چاقوم همراهمه.»


«خودم می‌تونم انجامش بدم!» با تندی می‌گه و قبل از اینکه دستم رو توی جیبم ببرم، دکمه‌ی اول بلوزش رو باز می‌کنه.


یه لقمه‌ی دیگه می‌خورم و بعد بشقابم رو کنار می‌زنم. طعم تند و تیزِ معذب بودنش، خیلی لذت‌ بخش‌تر از غذامه.


سرش رو پایین میندازه، طوری که چتری‌های روشنش روی چشم‌هاش می‌ریزن. با یه انگشت موهاش رو کنار می‌زنم؛ نمی‌خوام هیچ بخشی ازش از دیدم پنهان بمونه.


همین که بلوزش رو از تنش درمیاره، دستش به سمت پیراهن راگبی می‌ره، اما دست خودم رو روش میذارم. لرزش‌های پوستش به کف دستم منتقل می‌شن. موجی از دونه‌های ریز روی پوستش می‌دوه و کک‌ومک‌هاش رو برجسته‌تر می‌کنه. انگشتم رو روی ساعدش بالا می‌کشم، اما اون با حرکتی تند دستم رو پس می‌زنه و پیراهن شماره‌دار رو از سرش رد می‌کنه.


تا وقتی پیراهن روی تنش جا می‌افته، من بلوزش رو مرتب تا می‌کنم و توی کیفم می‌ذارم.


«به اون نیاز دارم. وگرنه سر کلاس برام نمره‌ی انضباطی منفی رد می‌کنن و این روی بورسیه‌ام تأثیر می‌ذاره.» انگشت‌هاش با پوست پایین گلوش بازی می‌کنن و اونقدر فشارش می‌دن که پوستش به سرخی گونه‌های گل‌انداخته‌اش درمیاد. «تو رو خدا می‌شه پسش بدی؟»


«نه.»

بااینکه شنیدن التماسش تقریباً کافیه تا نظرم عوض بشه.

«بشین. ناهارت رو بخور. داری توجه همه رو جلب می‌کنی.»

با صدای محکمی روی صندلی می‌شینه و دست‌ به‌ سینه می‌شه.

«نمی‌خوای چیزی بخوری؟»


فکش رو محکم روی هم فشار می‌ده. «اشتهام کور شده.»


«با این‌ حال، هنوز باید غذا بخوری.» بازوش رو می‌کشم تا دست‌هاش رو از هم باز کنه. بعد دستش رو توی دستم می‌گیرم و انگشت‌هاش رو که محکم مشت کرده، آروم باز می‌کنم. «این تغییر رنگ ناخن‌هات رو می‌بینی؟ احتمالاً به خاطر کمبود ویتامین‌ها و مواد معدنیه. بدنت اونقدر دچار سوءتغذیه شده که نمی‌تونی وعده‌های غذاییت رو حذف کنی. و هر کسی که مسئول مراقبت از توئه، کارش رو درست انجام نمی‌ده.»


نگاهش یخ می‌زنه. «ببخشید که مطابق معیارهای تو نیستم، ولی هزینه‌ی غذا جزو بورسیه‌ام نیست و قیمتش سرسام‌آوره؛ حتی برای غذاهای به‌اصطلاح اعیونی.»


«که این غذاها قطعاً جزوشون نیستن.»

به دختری که پشت کانتره اشاره می‌کنم. اون هم سریع یه بشقاب غذا آماده می‌کنه و در حالیکه دانش‌آموزای توی صف رو نادیده می‌گیره، میاره و می‌ذاره جلوی ما. توی سینی از هر غذایی که برای انتخاب وجود داره، یه مقدار گذاشته.

بعد از تشکر از دختر، سینی رو کنار خودم می‌ذارم.

«از این به بعد، هر وقت اینجا غذا بخوری، هزینه‌اش به حساب من نوشته می‌شه.»

وقتی هنوز دودله، با صدایی خشن می‌گم:

«یا غذا می‌خوری، یا خودم لقمه‌لقمه بهت غذا می‌دم.»


رون هیناکو برای لحظه‌ای به رونم می‌خوره؛ وقتی به جلو خم می‌شه تا چاپستیک بامبویی رو از بسته‌بندی دربیاره. خوشبختانه یک‌ بار مصرف انتخاب کردن، نه استیل، چون وقتی چاپستیک رو توی دستش می‌گیره، بند انگشت‌هاش از شدت فشار سفید می‌شن و نگاهش برای لحظه‌ای به پام می‌افته.


پاهای بازشده‌ام رو از هم بازتر می‌کنم و از گرمای بدنش لذت می‌برم. وقتی دیگه جایی برای کنار کشیدن نداره، مجبور می‌شه فشار پام رو به رون خودش تحمل کنه.


چاپستیک رو برمی‌داره و با دیدن غذاهای مختلف، با رضایت آه می‌کشه. بعد هم با یه بشقاب کریم پاستای نسبتاً سالم شروع می‌کنه که مقدار بروکلیش از پاستاش بیشتره.


نصف سینی رو که تموم می‌کنه، دست نگه می‌داره و پیراهن راگبی رو از بدنش فاصله می‌ده. بینیش رو چین میندازه و می‌پرسه: «چرا روش لکه‌های خیس هست؟»


عمراً بهش بگم بین کلاس‌های صبحگاهی جق زدم. یا اینکه از پیراهنش برای تمیز کردن کثیف‌ کاری‌هام استفاده کردم.

«نمی‌دونم. لابد یه چیزی توی کیفم ریخته.»


کف دستم رو روی پایین کمرش می‌ذارم و یه لکه‌ی نم‌دار پیدا می‌کنم. با حرکت‌های دایره‌ای کوچیکی مالشش می‌دم و تصور می‌کنم مایع کامم مثل مرطوب‌کننده به خورد پوستش می‌ره و بخشی از وجودش می‌شه.


این کار یه نیاز عمیق رو درونم بیدار می‌کنه؛ نیازی که تا همین لحظه حتی نمی‌دونستم وجود داره. اینکه به‌ عنوان دارایی خودم، به‌عنوان عضوی از خانواده‌ام، مارکش کنم.


وعده‌ی غذایی خیلی زودتر از چیزی که می‌خوام تموم می‌شه و همین که اجازه می‌دم بره، هینا با عجله از میز دور می‌شه و آکیرا هم می‌دوه تا بهش برسه.


هنوز چیزهای بیشتری ازش می‌خوام، اما توی این مرحله‌ی ابتدایی، بدم نمیاد افسار رو کمی شل کنم. به‌زودی خودش می‌فهمه که سر دیگه‌ی این افسار محکم به دست من جوش خورده.


زنگ چهارم تاریخ داریم؛ درسی که برام آسونه. توی فکر و خیال فرو می‌رم و در حالیکه از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنم، اجازه می‌دم نگاهم از حالت تمرکز خارج بشه.



اما بعد یک‌دفعه صاف می‌شینم و دندون‌هام رو روی هم فشار می‌دم. هیناکو از مقابلم رد می‌شه، سرش پایینه و طوری راه می‌ره که انگار داره توی دل یه طوفان سهمگین جلو می‌ره.


همین که وارد ساختمان اداری مدرسه می‌شه، بلند می‌شم تا دنبالش برم. معلم موقع رد شدنم چیزی می‌گه، اما حواسم جای دیگه‌ست.


وقتی نزدیک می‌شم، می‌بینم هینا پشت پنجره‌ی کشویی کانتر، مشغول صحبت با منشی مدرسه‌ست.


با صدای بلند می‌گه: «اما این جزو لباس فرمه!»

بعد آروم‌تر اضافه می‌کنه: «بلوز دیگه‌ای ندارم.»


ممکنه راست بگه. هنوز بررسی نکردم ببینم از اعتباری که بهش داده بودم استفاده کرده یا نه.

آروم بهشون نزدیک‌تر می‌شم.


منشی می‌گه: «حالا که اینجایی، یه مغایرت هم توی مدارکت وجود داره.»

بعد شروع می‌کنه به زیر و رو کردن یه مشت برگه‌ی درهم‌ و برهم؛ اونقدر شلوغ و آشفته‌ان که فقط دیدنشون هم حالم رو به هم می‌زنه.

«مادرت یکی از امضاهای فرم اثبات درآمد رو جا انداخته و هیئت امنای مدرسه درخواست دریافت کمک‌ هزینه‌ات رو رد کرده.»


«چی؟» هینا صاف می‌ایسته و با لحنی تند می‌پرسه: «این یعنی چی؟»


«راستش، من تا حالا شیش بار براش پیام فرستادم، ولی هیچ جوابی نگرفتم.» زبونش رو به سقف دهانش می‌چسبونه و صدا درمیاره. «یه جایی همین دور و براست.»


«من هیچ پیامی دریافت نکردم.»


چشم‌های منشی گشاد می‌شه. «چون پیام‌ها رو برای مادرت فرستادم. اینجاست!» چند صفحه‌ی منگنه‌شده رو به سمتش هل می‌ده و روی یه برچسب فسفری ضربه می‌زنه. «اگه بتونی پیغام رو بهش برسونی، خیلی خوب می‌شه. واقعاً فقط پنج دقیقه وقت می‌بره تا همه‌چیز رو درست کنیم.»


«مامانم گوشیش رو گم کرده. می‌تونین تا وقتی یه گوشی جدید بخره، شماره‌ی من رو توی سیستم ثبت کنین؟»


«نه، مگر اینکه خودش درخواست بده. شماره‌ی محل کارش رو داری که بتونم با اون تماس بگیرم؟»


هینا سؤالش رو نادیده می‌گیره. «نمی‌تونم خودم این برگه‌ها رو امضا کنم؟ من هجده سالمه.»


«نه، این درآمد مادرته، نه درآمد خودت.» زن جوری به نظر می‌رسه که انگار یه قدم با فروپاشی عصبی فاصله داره. «بهش بگو هر ساعتی از روز که تونست، بیاد اینجا. این برگه‌ها رو توی محفظه‌ی کارهای فوری می‌ذارم تا هر کسی که اینجاست بتونه کمک کنه.»


«می‌تونم ببرمشون خونه.»


«امضا باید جلوی شاهد انجام بشه.»


یه قدم جلو می‌رم و گلوم رو صاف می‌کنم. «اگه نتونه امضاشون کنه چی؟»


زن با اطمینان می‌گه: «این اتفاق نمی‌افته. واقعاً مسئله‌ی بزرگی نیست. فقط یه امضا لازمه تا تکلیف کل سال مشخص بشه.»


با توجه به اینکه هینا دست‌هاش رو محکم دور بدنش حلقه کرده، به نظر می‌رسه منشی اصلاً درک درستی از این نداره که این موضوع چقدر جدیه.

«ولی اگه نتونه چی؟»


زن آهی می‌کشه. «بدون کمک‌هزینه‌ی دولتی، شهریه‌ی سالانه‌ی مدرسه فوراً باید پرداخت بشه.» دوباره روی برگه ضربه می‌زنه. «هیچ‌ کدوممون نمی‌خوایم کار به اونجا بکشه.»


«چقدر می‌شه؟»


هینا با تندی می‌گه: «بهش نگو. این مسئله‌ی شخصی منه.» از لحنش کاملاً معلومه که چقدر کلافه شده.


منشی جواب می‌ده: «شهریه‌ی مدرسه برای همه یکسانه.» بعد رو به من می‌گه: «هر نیمسال هجده هزار دلاره، اما چون شهریه رو باید از قبل پرداخت کنین و الان هم ترم سومه، باید کل سی‌وشش هزار دلار سال رو یک‌جا پرداخت کنین.»


«اوپس، خیلی زیاده.»


«همونطور که گفتم، فقط پنج دقیقه وقت می‌بره تا امضا انجام بشه و همه‌چیز حل‌ و فصل بشه.»


«وگرنه... پنج هزار تا چند بار توی اون مبلغ جا می‌شه؟ یعنی می‌شه...»


هینا از کنارم رد می‌شه، اما منشی یه کارت قرمز بالا می‌گیره. «کارت جریمه‌ات یادت رفت.»


«اوه، بی‌خیال!» با لحنی ملتمسانه می‌گم. «واقعاً می‌خواین فقط به‌خاطر اینکه روز مسابقه پیراهن ورزشی پوشیده، مجبورش کنین تنبیه بشه و کارهای خدماتی مدرسه رو انجام بده؟ پس روحیه‌ی مدرسه‌تون کجا رفته؟»

زن سرش رو تکون می‌ده و من به جلو خم می‌شم و صدام رو پایین‌تر میارم.

«یه مجوز پوشیدن لباس جایگزین براش صادر کن.»

وقتی فوراً جواب نمی‌ده، می‌گم: «همین الان!»


«البته.»

از سینی دیگه‌ای یه کارت برمی‌داره و از پنجره‌ی کانتر به سمتم می‌گیره. کارت رو از دستش می‌قاپم و به هینا می‌دم. وقتی نوک انگشت‌هامون به هم می‌خوره، لبخند می‌زنم و اون جرقه‌ی کوچیک رو حس می‌کنم.

«خوشحالم که اینم حل شد. حالا اگه تو...»


اما هینا دیگه رفته. با عصبانیت از درهای دوتایی رد می‌شه و وارد محوطه‌ی باز مدرسه می‌شه؛ تمام بدنش از شدت تنش و عصبانیت خشک و منقبض شده.

Report Page