Freckles

Freckles

Lanmida



تا دوشنبه صبح که خودمو آماده می‌کنم، چهار فنجون قهوه توی معده‌ام بالا و پایین می‌رن؛ همون چیزی که من برای جمع‌وجور کردن خودم و به دست آوردن جرئت لازم دارم.


دلم برای گوشیم تنگ شده.


خانم ساتو، صاحب بار، یه اطلاعیه بالای تابلوی برنامه‌ی کاری زده که همه ببیننش، ولی اگه همونطور که حدس می‌زنم گوشیم رو دزدیده باشن، دیگه پیداش نمی‌کنن.


بعد از اینکه حقوقم رو گرفتم، یه سیم‌کارت جایگزین سفارش دادم تا شماره‌ام و اعتبار باقی‌مونده‌اش رو حفظ کنم. هفته‌ی بعد باید پول کافی برای خریدن یه گوشی ارزون از سوپرمارکت داشته باشم؛ درست به‌ موقع برای اون قرار ملاقات.


اگه تماسی یا پیامی از طرف آشنای ماسائو رو از دست داده باشم، واقعاً داغون می‌شم.


هرچی بیشتر به لحظه‌ی بیرون رفتن از در نزدیک می‌شم، قدم‌هام سنگین‌تر می‌شن.


پیراهن شسته و اتوکشیده‌ی ریکی توی کیفمه و همین که به پس دادنش فکر می‌کنم، نفسم بند میاد؛ چون می‌دونم جمعه منو با همون پیراهن دیده.


این جنگ درونی تا وقتی که سوار ماشین می‌شم و راه می‌افتم ادامه داره. صدای رادیو رو تا آخر زیاد می‌کنم؛ اونقدر بلند که حتی نتونم فکر کنم.


«چیزی نیست.» وقتی از دروازه می‌پیچم، ماشین رو پارک می‌کنم، پیاده می‌شم، در رو قفل می‌کنم و قدم می‌ذارم توی مسیر ورودی، اینو به خودم می‌گم. «صد بار تا حالا این کار رو کردی.»


درحالیکه هنوز زیر لب به خودم دل‌ و جرئت می‌دم، وارد می‌شم. درست وقتی از جلوی در سرویس بهداشتی رد می‌شم، در با شدت باز می‌شه و از جا می‌پرم. دختری با گونه‌های سرخ‌ شده و نگاهی که انگار می‌خواد یکی رو بکشه، با قدم‌های عصبی از در بیرون می‌زنه؛ دست‌هاش رو هم از شدت عصبانیت مشت کرده.


با ترکیبی از همدردی و یه جور سرگرمی ملایم، رفتنش رو توی راهرو دنبال می‌کنم.


دختر، کاملاً درکت می‌کنم.


تقریباً به کمدم رسیدم که ریکی از انتهای مخالف راهرو ظاهر می‌شه و از جا می‌پرم. چشم‌هامون به هم گره می‌خورن و هوای بینمون پر از کشش می‌شه.


ماشینم، با اون حس امنیتی که بهم می‌ده، صدام می‌زنه. نزدیکه تسلیم این وسوسه بشم و فرار کنم... اما بعد کمرم رو صاف می‌کنم، چونه‌ام رو بالا می‌گیرم و به راهم ادامه می‌دم؛ نمی‌خوام این لذت رو بهش بدم که ببینه ازش فرار می‌کنم.


با قدم‌های بلند میاد سمتم تا کنار کمدم بهم برسه.


«هی، کک‌مکی! چهارشنبه یه بازی دیگه داریم. اگه می‌خوای یواشکی بازیکن‌ها رو زیر نظر بگیری، بیا. زودتر خودتو برسون تا قایمت کنم توی کمدم.»


بعد با شیطنت دستش رو دور گردنم میندازه و سرم رو زیر بغلش گیر میندازه و موهام رو به‌ هم می‌ریزه. منم سعی می‌کنم دستش رو از خودم دور کنم، ولی موفق نمی‌شم.


اصلاً نمی‌فهمم چه خبره یا چرا انقدر خوشحاله.


«ولم کن!»


«باشه، باشه. لازم نیست داد بزنی.» چند قدم عقب می‌ره و در حالیکه اخم کرده، دستش رو توی جیبش می‌بره. «یه کادو برات گرفتم...»

در کمدم رو باز می‌کنم تا صورتش رو نبینم. در حالیکه کتاب‌هام رو عوض می‌کنم، کلاً ایگنورش می‌کنم. وقتی در کمد رو می‌بندم و قفلش رو می‌چرخونم، دیگه خبری از اون لبخند روی لبش نیست.

«این رفتارت بی‌ادبانه‌ست، هیناکو.»


«اسمم هیناست.»


پوزخندی می‌زنه و سرش رو تکون می‌ده. «مسخره‌بازی درنیار. آخه چه جور لقبیه؟ جوجه؟»


هزار بار بهتر از هین‌هین یا هینیه!


با همون لحن تمسخرآمیزش جوابش رو می‌دم: «نیکی دیگه چه جور لقبیه؟»


«لقبیه که تیم بهم داد، وقتی برای اولین بار تقریباً به‌ تنهایی حریف رو له کردم. تو دیگه چه بهونه‌ای داری؟»


«نمی‌دونم. شاید مادرم ازم متنفر بوده؟»


سرش رو کج می‌کنه و چشم‌هاش رو ریز می‌کنه. بعد یهو چنان لبخند پهن و خیره‌کننده‌ای می‌زنه که انگار یه چیزی توی سینه‌ام با درد به ارتعاش درمیاد.


می‌تونه مدل باشه؛ از اون مدل‌هایی که عکسشون رو روی بیلبوردهای غول‌پیکر دوازده‌متری می‌زنن. با این قیافه‌ی جذابش، ریکی می‌تونه هر چیزی رو به هر کسی بفروشه و این اصلاً عادلانه نیست.


نباید جذب کسی بشم که ازش می‌ترسم.


من مادرم نیستم.


مجبور می‌کنم خودم رو به راه رفتن ادامه بدم. چشم‌هام رو به زمین دوختم و کلاسورم رو مثل یه زره به سینه‌ام چسبوندم. هنوز چهار قدم بیشتر برنداشتم که انگشت‌هاش محکم روی شونه‌ام قفل می‌شن و با خشونت منو به عقب می‌کشه.


«چرا دوباره از اول شروع نکنیم؟»

نگاهش با نگاه من تلاقی می‌کنه و وقتی نزدیک‌تر می‌شه، رنگ چشم‌هاش تیره‌تر به نظر می‌رسه. دوباره دستش رو به سمت جیب کتش می‌بره و من از ترس ناخودآگاه از جا می‌پرم، اما این بار یه جعبه‌ی مستطیلی بیرون میاره و به سمتم می‌گیره.


یه گوشی هوشمند کاملاً نوئه.


ذوق اولیه‌ام جاش رو به یه لرز از سر بدگمانی می‌ده.

«این دیگه واسه چیه؟»


«کادوئه. گوشیت حتی قبل از اینکه ترک برداره هم انگار از توی سبد اجناس حراجیِ فروشگاه پیداش کرده بودن. فکر کردم شاید بدت نیاد یه گوشی بهتر داشته باشی.»


توضیحش منطقی به نظر می‌رسه؛ خیلی منطقی‌تر از فکر اولیه‌ام که نکنه خودش پشت دزدیده شدن گوشیم بوده باشه.


دلم می‌خواد کادوش رو قبول کنم، اما اونقدر خودم رو می‌شناسم که بفهمم دلیل اصلی این میلم، بیشتر از اینکه به قابل‌ اعتماد بودن اون ربط داشته باشه، به دلتنگی خودم برای گوشیم برمی‌گرده.


اگه بخوام صادق باشم، قضیه دقیقاً برعکسه.


سرم رو تکون می‌دم و گوشی رو به طرفش می‌گیرم و پسش می‌دم. سعی می‌کنم به این فکر نکنم که می‌تونم این گوشی نو رو که هنوز توی جعبه‌شه، بفروشم و با پولش یه گوشی ارزون‌تر بخرم و بقیه‌ی پول رو برای خودم نگه دارم.

«ممنون، ولی نمی‌خوام از تو هدیه بگیرم.»


چین اخم روی پیشونیش می‌افته. «بیشتر از اینکه هدیه باشه، یه جور عذرخواهیه. صفحه‌ی گوشیت ترک برداشت.»


«صفحه‌اش ترک برداشت.» با وجود استرسم، می‌زنم زیر خنده. «داری بابت این عذرخواهی می‌کنی؟»


«دیگه بابت چی باید عذرخواهی کنم، هیناکو؟ گلوی کبودشده‌ات و زانوهات؟»

صداش اونقدر بلنده که چند تا از دانش‌آموزهای نزدیکمون برمی‌گردن طرفمون. دو تا دختر به هم نگاه می‌کنن، شکلک درمیارن و ریزریز می‌خندن.

گونه‌هام از خجالت می‌سوزن.

باورم نمی‌شه این حرف رو با صدای بلند زده.

«وقتی سرخ می‌شی، کک‌ومک‌هات بیشتر به چشم میان. باید تمام روز رو با خجالت‌زده شدن بگذرونی.» بعد ادامه می‌ده: «و اگه نگران بودی...» صداش رو پایین میاره. «تمام نسخه‌های ویدئو رو پاک کردم. به‌جز من و آکی و یوری، هیچکس ندیدتش.»


اشک توی چشم‌هام جمع می‌شه. واقعاً از ته دل ازش ممنونم و همین باعث می‌شه نتونم حرفی بزنم. مدت زیادی طول می‌کشه تا بالاخره بتونم آروم زمزمه کنم: «ممنونم.»


چشم‌هاش از گرما و صمیمیت برق می‌زنن و گوشه‌هاشون چین می‌خوره.

«حالا که از قبل بهم بدهکاری، یه هدیه‌ی دیگه هم چیزی رو عوض نمی‌کنه.»

این بار وقتی گوشی رو به سمتم می‌گیره، می‌گیرمش.

«راستی، یه سر هم به دفتر زدم و حساب لباس فرمت رو شارژ کردم. اونقدر که بتونی چند تا بلوز نو بخری.»


«این خیلی لطف...»


«پس چرا امروز پیراهن من رو نپوشیدی؟ اصلاً دلیل اینکه شماره‌ام رو بهت دادم این بود که به همه نشون بدم تو مال کی هستی.»


مال کی هستی؟


قبول کردن هدیه‌اش یه‌دفعه نه‌ فقط احمقانه، بلکه خطرناک به نظر می‌رسه.

«من مال هیچکس نیستم.»


«خودت می‌دونی منظورم چیه.»


«نه، من...»


آکیرا یه‌دفعه کنارم ظاهر می‌شه و با تعجب نگاهمون می‌کنه.

«هی، نیکی! چرا داری دوست منو اذیت می‌کنی؟»


ریکی به‌ سختی حتی نگاهی به هم‌ تیمیش میندازه.

«امروز موقع ناهار بیا پیشم بشین. یه جا برات سر میز تیم نگه می‌دارم.»


با التماس به آکیرا نگاه می‌کنم و اون هم فوراً به دادم می‌رسه.

«قصد بی‌احترامی ندارم، ولی من و هینا همیشه با هم ناهار می‌خوریم.»


«حالا که تو هم عضوی از تیم شدی، می‌تونی با ما بشینی.»

ریکی با بند انگشتش به آرنجم ضربه‌ی آرومی می‌زنه. «بیرون کلاس زبان انگلیسی می‌بینمت. منتظرم نذار.»


صورتم بی‌حس می‌شه.

ما فقط توی یه کلاس مشترکیم. پس از کجا برنامه‌ی کلاسی منو از بره؟


اما اون دیگه رفته؛ با خونسردی توی راهرو قدم برمی‌داره و با صدای بلند به یه مشت از دوستاش سلام می‌کنه.


هیچ ایده‌ای ندارم نقشه‌اش چیه. تنها چیزی که می‌دونم اینه که توی تمام مدت گفت‌ و گومون، حسابی منو بازی داده و ازم جلوتر بوده.


آکیرا در حالیکه رفتنش رو زیر نظر داره، اخم می‌کنه. یه نگاه حسابگرانه توی چشم‌هاشه، اما بعد پلک می‌زنه و اون حالت محو می‌شه و دوباره همون آدم صمیمی و بی‌تکلف همیشگی می‌شه.

«خب، تو قطعاً باید برام توضیح بدی قضیه از چه قراره. اون دلیل این بود که هفته‌ی پیش مدرسه رو پیچوندی؟»


«مریض بودم و چیزی هم برای تعریف کردن وجود نداره. چهارشنبه باهام مثل یه عوضی رفتار کرد و حالا برای عذرخواهی اینو برام خریده.»

گوشی رو می‌چرخونم تا نوشته‌های پشت جعبه رو بخونم و همون موقع متوجه می‌شم پلمبش باز شده.

«ظاهراً گوشی قبلیم دیگه به درد نمی‌خورده.»

بعد جواب صادقانه‌تر رو می‌دم: «نمی‌دونم.»


«نیکی هیچوقت براش مهم نبوده که رفتارش چه تأثیری روی بقیه می‌ذاره، ولی خب، باشه. راز‌هات رو برای خودت نگه دار.»

با آرنجش آروم به پهلوم می‌زنه.

«ولی اگه توی دردسر افتاده باشی، بهم می‌گی، مگه نه؟ می‌دونی که همیشه کمکت می‌کنم. می‌تونم با یه تکل غیرقانونی درست‌وحسابی جایی بزنمش که حسابی دردش بگیره.»


«و قبل از اینکه فصل انتخاب بازیکن‌ها جدی شروع بشه، از تیم رؤیاهات اخراج بشی؟»

بینیم رو جمع می‌کنم.


«همه‌چی مرتبه. چیزی نیست که نتونم از پسش بربیام.»


اما وقتی توی کلاسمون نشستم، رفتار ریکی شوم‌تر و نگران‌ کننده‌ تر به نظر می‌رسه.


آکیرا اونو بهتر از من می‌شناسه و اگه از نظر اون این هدیه غیرعادی بوده، پس باید جدی‌ترش بگیرم. حالا این قضیه‌ی عجیب‌وغریبِ 'مال من بودن' رو هم بهش اضافه کن؛ دارم با آتیش بازی می‌کنم.


بهتره همین حالا تکلیفم رو روشن کنم، هرچقدر هم که معذب‌کننده باشه، تا اینکه یه ماه دیگه بفهمم بهش گره خوردم و دیگه نمی‌تونم ازش خلاص بشم.


به‌محض اینکه زنگ می‌خوره، گوشی جدید رو توی پیراهن راگبی ریکی می‌پیچم و راه می‌افتم سمت کلاسش. توی راهرو می‌دوم تا بهش برسم.


با لحن تمسخرآمیزی می‌گه: «گم شدی، هیناکو؟ کلاس حساب دیفرانسیلت اون طرفه.»


آره، دقیقاً.


باید همین اول کار جلوش رو بگیرم و نذارم قضیه از اینی که هست پیچیده‌تر بشه.


«ممنون که ویدئو رو پاک کردی.» اینو می‌گم و پیراهن و گوشی رو به طرفش می‌گیرم. وقتی فوراً ازم نمی‌گیره، دستم رو همونطور ثابت نگه می‌دارم. «ممنون که پیراهنت رو هم بهم قرض دادی، ولی نه به اون نیاز دارم، نه به گوشی.»


اخم می‌کنه و هنوز دستش رو دراز نمی‌کنه که وسایل رو بگیره. ضربان قلبم تندتر می‌شه.

«لازم نیست که...»


«اون موقع از یه مخمصه نجاتم داد، ولی من که اون‌قدرا هم طرفدار راگبی نیستم.» دروغ می‌گم. «جمعه فقط به این خاطر پوشیدمش که بلوز دیگه‌ای نداشتم. حالا که بلوزم رو جایگزین کردی، دیگه دلیلی ندارم نگهش دارم.»


ریکی به‌آرومی صاف می‌ایسته و هر دو وسیله رو از دستم می‌گیره.

«یه پیراهن ورزشی و یه گوشی. این دوتا رو داری پس می‌دی؟»

لحنش اونقدر شبیه سؤالیه که خودم قبلاً ازش پرسیده بودم که فکر می‌کنم یا داره مسخره‌ام می‌کنه، یا به‌خاطر نگه داشتن پول، دورو خطابم می‌کنه.

خب، بذار هر فکری دلش می‌خواد بکنه.

نگاهم رو ازش نمی‌گیرم و یه قدم عقب می‌رم.

«من مگه چی...» حرفش رو نصفه می‌خوره و ادامه نمی‌ده. گیج به نظر می‌رسه، حتی انگار ازم دلخور شده. همین باعث می‌شه از شدت عذاب وجدان، شونه‌هام جمع بشن.


اما من این تیپ آدم‌ها رو می‌شناسم.


واکنشش رو وقتی بهش گفتن روانی به یاد میارم؛ همون واکنشی که ثابت کرد دقیقاً همون چیزیه که بهش گفته بودن.


بقیه‌ی وجودش فقط یه نقابه که می‌زنه تا شبیه آدم‌های عادی به نظر برسه.


درست مثل نقابی که ناپدریم توی تمام باربیکیوهای محله، تمام مراسم‌هایی که خانواده‌ها رو به محل کار دعوت می‌کردن و هر روز، وقتی منو جلوی در مدرسه پیاده می‌کرد، به چهره می‌زد.


جلوی بقیه وانمود می‌کرد ناپدری‌ایه که به دخترش افتخار می‌کنه، اما همین که درهای خونه بسته می‌شدن، دوباره به همون هیولای سادیست تبدیل می‌شد.


هیچکدومش واقعی نیست.


قبل از اینکه بتونه حرف یا کار دیگه‌ای بکنه، برمی‌گردم و باعجله به سمت کلاسم می‌رم؛ در حالیکه همین حالا هم احساس می‌کنم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده.

Report Page