Freckles

Freckles

Lanmida




هارو دو تا خیابون اونطرف تر از ورود به بار بعدی منع می‌شه و من از راننده‌ام می‌خوام قبل از اینکه خودش برگرده خونه، هارو رو برسونه.


وقتی وارد خونه می‌شم، می‌رم طبقه پایین، سمت زیرزمین و در اتاق شوتارو رو می‌زنم.

همین که در رو باز می‌کنه، می‌پرسم: «گرفتیش؟»


«معلومه که گرفتم.»

یه گوشی ارزون می‌ده دستم؛ صفحه ترک‌ خورده‌اش مشخص می‌کنه که مال هیناکوئه.

«وقتی تی‌شرت تو تنش بود، خیلی خوشگل شده بود، رفیق.»

لبش رو تر می‌کنه و فکم از حرص قفل می‌شه.

«اگه یه وقت هوس کردی شریک بشی، خبرم کن. اون کونش...»

با انگشت‌هاش حرکت بوسه‌ی سرآشپزی درمیاره.


مشت‌هام رو گره می‌کنم، ولی امشب دوتا لطف در حقم کرده؛ اول گوشی و دوم اینکه خبرم کرده هیناکو تی‌شرت شماره‌دار من رو پوشیده. ممکنه بعداً دوباره به یه لطف دیگه ازش نیاز پیدا کنم.


اتاق بعدی مال ماساکیه، ولی به در زدنم جواب نمی‌ده. گوشی رو کنار در می‌ذارم تا بعداً روش کار کنه و براش پیام می‌فرستم که توضیح بدم چرا هدیه‌ای که براش گرفتم یه وسیله‌ی الکترونیکی بنجل از آب دراومده.


یه دقیقه صبر می‌کنم، شاید خودش رو زده باشه به اون راه و وانمود کنه خونه نیست، ولی آخرش بی‌خیال می‌شم و می‌رم طبقه پایین، سمت سوئیت خودم و مستقیم وارد حمام می‌شم.


«ریکی؟»

با شنیدن صدای عموم خشکم می‌زنه. یه فحش خفه‌شده زیر لب می‌گم و آروم برمی‌گردم.

فکر می‌کردم تا آخر ماه توی یوکوهاما می‌مونه.

«سلام. ببخشید بیدارت کردم.»


«بیدارم نکردی.»

نیشیمیورا شینگو مردیه که مثل یه سایه‌ی تاریک به نظر می‌رسه. از من قدبلندتر و هیکلی تره، ولی به‌ جای اینکه قیافه‌ی رئیس یه خاندان یاکوزایی چند میلیارد دلاری رو داشته باشه، بیشتر شبیه یه لاتِ خیابونیه.


روشی که با توجه به نتیجه‌ها، ظاهراً خیلی هم خوب جواب می‌ده.


حالت صورتش مثل همیشه هیچ چیزی رو لو نمی‌ده. هیچوقت ذره‌ای نمی‌فهمم توی سرش چی می‌گذره. خودش هم دقیقاً همین رو می‌خواد.


ساکت کنار هم می‌ایستیم. تجربه بهم یاد داده که نباید من اول سکوت رو بشکنم، چون اون این کار رو نشونه‌ی ضعف می‌دونه. مهم نیست چقدر بزرگ شده باشم یا هیکلم چقدر شده باشه؛ وقتی حالش خوب نیست، دوباره تبدیل می‌شم به یه بچه‌ی کوچیک.


بالاخره می‌ره سمت تختم و لبه‌اش می‌شینه.

«می‌خوای توضیح بدی چرا پنج هزار دلار از حساب خونه برداشت کردی؟»


شت. یادم رفت پول نقد رو واریز کنم که پول هیناکو رو جور کنم.

پول خانواده برای من اهمیت چندانی نداره، ولی برای عموم همه‌ چیزه. محکم افسار رو توی دستش گرفته.

«یه دختری بود...» مکث می‌کنم. شروع خوبی نیست. «یه اتفاقی توی مدرسه افتاد که پای یوری وسط بود...»


صدای تیزش حرفم رو قطع می‌کنه.

«کازاما؟ یوری دوست آکی؟»


«آره، ولی دیگه نه. از هم جدا شدن.»

نتیجه‌ای که با کمال میل اعتبارش رو به اسم خودم می‌زنم.


«فقط نگو به اون کفتارها بدهکار شدی.»


«نه، اون...یوری داشت یه دختر دیگه رو اذیت می‌کرد. یه دوست...»

سرش رو یه کم کج می‌کنه و من بی‌خیال توضیح دادن می‌شم. باید تا الان فهمیده باشم که عموم نه بهانه قبول می‌کنه، نه اشتباه.

«پولش رو پس می‌دم.»


«باید هم پس بدی.»

دوباره سکوت کوتاهی بینمون می‌افته.

«آکی برای آخر هفته‌ی بعد یه کار داره. یه مردی بهش بدهکاره و فکر کرده با باج‌گیری می‌تونه بدهیش رو صاف کنه. به پسرعموت کمک کن از پسش بربیاد، اونوقت حسابمون صاف می‌شه.»


از پسش بربیاد.

این عبارت می‌تونه هزار جور معنی داشته باشه، ولی من دقیقاً می‌فهمم منظور عموم چیه.

یکی دیگه از ارواحی که قراره تا آخر عمر ولم نکنن.

«بله، قربان. انجامش می‌دم.»

الان اصلاً وقت مناسبی نیست؛ نه وقتی یه اشتباه دیگه پرونده‌ام رو خراب کرده. ولی می‌خوام بدونم.

«می‌تونم یه چیزی بپرسم؟»

ابروهاش رو بالا می‌بره.

«یه ایجنت ورزشی گفته می‌تونه برام بورسیه‌ی یه دانشگاه خارج از کشور جور کنه، حتی شاید بتونه کمکم کنه اونجا وارد تیم حرفه‌ای بشم.»


مکث می‌کنم و اون سرش رو کج می‌کنه.

«و سؤالت؟»


سعی می‌کنم بی‌قراریم رو کنترل کنم و عضلاتم رو سفت می‌کنم.

«اشکالی نداره؟ نمی‌دونم چه برنامه‌ای برای آینده‌ی من داری.»


«همون چیزی که همیشه بهت پیشنهاد دادم. یه خانواده و یه شغل.»

نگاهش توی چشم‌هام خیره می‌شن، ولی صداش آرومه.

«یا وارد این کار می‌شی، یا نمی‌شی، ریکی. من نمی‌خوام گزینه‌ی ذخیره‌ات باشم. باید انتخاب کنی.»


سرم رو تکون می‌دم و با اخم به کف زمین خیره می‌شم.

«اگه همین‌جا دانشگاه برم چی؟ مثل شوتارو و ماساکی.»


«چی می‌خوای بخونی؟»

صبر می‌کنه، ولی جوابی ندارم.

«قبلاً هیچوقت علاقه‌ای نشون ندادی. این فکر از کجا به سرت زده؟»


«خیلی از بچه‌های سال ما می‌خوان بعدش برن دانشگاه.»

نگاهش رو همچنان روی من نگه می‌داره و سکوت کم‌کم خفه‌کننده می‌شه.


«اون خلأیی که توی وجودته؟»

سرش رو به همون جایی تکون می‌ده که دستم محکم روی شکمم فشرده شده؛ انگار داره فکرمو می‌خونه.

«اون حس پوچی؟ منم داشتمش. با مواد و ماشینای سریع و سکسِ بی‌هدف نمی‌تونی پرش کنی. هیچ دینی هم اونقدر جواب نداره که بتونه این شکاف رو پر کنه.»

میاد و درست جلوم می‌ایسته، نوک کفش‌هاش تقریباً به کفش‌هام چسبیده.

«باید هدفت رو توی زندگی پیدا کنی. باید آدمای خودت رو جمع کنی.»


«راگبی همین کارو می‌کنه. تیم...»


«اگه می‌کرد، این نگاهِ تسخیرشده رو توی چشمات نمی‌دیدم.»

دستش رو دور گردنم می‌ذاره و منو جلو می‌کشه تا پیشونیش به صورتم تکیه کنه.

«اگه خودت این حس رو تجربه نکرده بودی، نمی‌فهمیدی چی می‌گم... ولی تجربه‌ش کردی، نه؟»


«بله، قربان.»


«این کار، هدف منه. مردایی که خودم انتخاب می‌کنم تا واردش بشن، از جمله تو، آدمای من. کوبون من.»

یه لحظه‌ی دیگه هم همونجا می‌مونه، بعد آروم دستش رو کنار می‌کشه و یه قدم کوچیک عقب می‌ره.

«از یه دختر خوشت میاد؟»

سر تکون می‌دم.

«خوبه. کمک می‌کنه کم‌کم با یه نفر برای خودت زندگی بسازی.»


شنیدن همچین حرفی از عموم عجیبه؛ مردی که به‌جای همسر یا پارتنر، یه مشت حیوان دست‌آموز قراردادی اطرافش داره.


آروم می‌خندم.

«خیلی ازم خوشش نمیاد.»


«توی کار و زندگی ما چیز عجیبی نیست. ولی راه‌هایی هست که آدم‌ها رو به خودت نزدیک نگه داری. احترام و ترس می‌تونن درست به اندازه‌ی عشق مؤثر باشن.»

نگاهش مثل تیغ روی صورتم می‌چرخه، بعد سر تکون می‌ده.

«من مشکلی با هزینه‌ی تحصیلت ندارم، ولی پول نمی‌دم که سه چهار سال فقط خوش بگذرونی و آخرش هیچی دستت رو نگرفته باشه. وقتی خوب بهش فکر کردی، برگرد پیشم.»


«فکر می‌کنم. ممنون.»


بعد از اینکه می‌ره، می‌رم زیر دوش و در حالی که به حرف‌هاش فکر می‌کنم، ذهنم کم‌کم می‌ره سمت خاطره‌ی خیلی لذت‌بخش‌ترِ امشب؛ هیناکو که تی‌شرت من تنش بود.


دیدن دوباره‌ی اسمم روی پوستش، منو تبدیل به یه حیوون می‌کنه؛ وحشی از شدت نیاز.


قرار بود امشب ازش فاصله بگیرم؛ نمی‌خواستم یه نگاه یا حرکت ناخواسته باعث بشه ارتباطم با شوتارو لو بره. ولی وقتی شوتارو عکسش رو با تی‌شرت راگبی برام فرستاد، دیگه نتونستم نیام.


بعد از یه شست‌وشوی سرسری، صابون رو روی بدنم می‌کشم و خودم رو درگیر مرور دوباره‌ی خاطره‌ی هیناکو می‌کنم؛ تصویرش رو توی ذهنم مثل یه فیلم عقب و جلو می‌کنم، بهترین لحظه‌ها و زاویه‌ها رو نگه می‌دارم و بقیه‌ش رو کنار می‌ذارم.


ذهنم پر می‌شه از تصویر بدن کوچیک و بی‌قرارش، لب‌های پُرش، و موهای به‌هم‌ریخته و پرجنب‌ و جوشش؛ صد جور رنگ، از بلوندِ متمایل به قرمز گرفته تا شاه‌بلوطیِ تیره. هیچی به این سادگی‌ها قرمز نیست.


هرچی دستم رو سریع‌تر بالا و پایین می‌برم، حرکتم هم تندتر می‌شه. امشب رو تصور می‌کنم و خودم رو می‌بینم که برمی‌گردم سمت بار و قبل از اینکه به ماشینش برسه غافلگیرش می‌کنم. توی ذهنم، به دیوار بیرونی اون بار ارزون‌ قیمت می‌چسبونمش و نفس‌های داغش روی سینه‌ام می‌خوره؛ همون چشم‌های درشتش که از پایین نگام می‌کنن، درست مثل توی رختکن.


تفاوت بین قیافه‌ی مشتاق دخترایی که داوطلبانه صف می‌کشن تا باهام بخوابن و اخمِ پر از دودلی، ناراحتی و وحشتِ محضِ هیناکو، یه دره‌ی عمیقه.


توی ذهنم صحنه‌ای رو بازی می‌کنم که از تلاش‌های مرددش خسته می‌شم و صورتش رو می‌گیرم و مجبورش می‌کنم برام ساک بزنه. تصور می‌کنم چطور دیکم رو تا ته گلوش فرو می‌کنم، بدون اینکه برام مهم باشه اصلاً می‌تونه نفس بکشه یا نه.


آب دهانش روی چونه‌اش و روی بدنم سرازیر می‌شه؛ اونقدر واضح توی ذهنمه که انگار واقعاً روبه‌روم زانو زده. دوباره اون لرزش‌ها رو به یاد میارم، وقتی به خاطر من حالت تهوع گرفته بود و به‌ سختی نفس می‌کشید، انگار واقعاً داشت خفه می‌شد، و این...فاک.


یه لحظه، عضلاتم منقبض می‌شن و کام روی دیوار کاشی‌کاری‌ شده پاشیده می‌شه. به جلو خم می‌شم و با یه دست خودم رو نگه می‌دارم، نفس‌زنان، در حالی که تصویر هیناکو کم‌کم از ذهنم محو می‌شه و واقعیت دوباره جلوی چشمم واضح می‌شه.


با ساعدم کثیفی رو پاک می‌کنم و زیر آب می‌گیرمش.


عجیبه که دارم توی حمام خودم رو لمس می‌کنم؛ چون از همون وقتی که اولین بار توی سن بلوغ سفت شدم، همیشه یه صف تموم‌نشدنی از آدم‌هایی بوده که حاضر بودن کمکم کنن.


البته هنوز هم آدم‌های زیادی هستن که مایلن، فقط دیگه هیچ‌ کدومشون برام جذاب نیستن. حتی قبل از چهارشنبه هم از این زندگیِ چرخشی و آدم‌های مختلف خسته شده بودم.


با هر دختر دیگه‌ای، همین که از جلوی چشمم دور می‌شدن، فراموششون می‌کردم.


هیناکو ظاهراً هیچ تفاوتی با بقیه نداره، ولی با این حال، چند روز گذشته و ذهن من تبدیل شده به یه گالری هنری که تمام آثارش به تصویر اون اختصاص دارن؛ سینه‌ام از شدت نیاز درد می‌کنه.


بی‌صبرانه منتظرم گوشی رو بهش بدم؛ بعد هم تک‌تک حرکاتش رو، چه توی دنیای واقعی چه آنلاین، زیر نظر بگیرم. هرچی می‌تونم دربارش بفهمم، موشکافانه بررسیش کنم، مثل امتحان نهایی، و وقتی لحظه‌اش رسید، بپرم سراغش.


وادارش کنم طبق خواسته‌ی من رفتار کنه، اون چشم‌های همیشه‌ متغیرش رو از اشک پر کنم، و منتظر بمونه تا هر کاری که می‌خوام انجام بده...


و دوباره تحریک می‌شم.

با تمام اون حس‌هایی که توی ذهنم هجوم آوردن، این بار خیلی زود تموم می‌شه. کام من دیوار رو خیس می‌کنه، در حالی که تنها چیزی که واقعاً می‌خوام اینه که داخل دهنش، واژنش و بوتش رو باهاش بپوشونم.


می‌خوام یه جای تازه روی بدنش برای خودم بسازم و با قطره‌های سفیدِ کامم صاحبش بشم.


چند برخوردی که تا الان داشتیم مدت زیادی راضیم نمی‌کنه. باید واقعاً مال خودم بشه، درست همونطور که توی خیال‌هام شده؛ دیواره‌های بدنش که دور من کش میاد، دست‌هاش که به زور مهار شدن، و پوستش که دندون‌هام توش فرو می‌رن و یه مارک روی بدنش می‌ذارم تا هرکسی که بخواد زیادی بهش نزدیک بشه، بفهمه.


دیکم دوباره سفت می‌شه؛ ولی هیچوقت دوره‌ی ریکاوری بدنم انقدر کوتاه نبوده.


این دختر فاکی.

Report Page