Freckles

Freckles

Lanmida



توی راه برگشت به خونه، آسمونِ رو به تاریکی عصر زمستونی، شهر رو شبیه صحنه‌ای از یه فیلم ترسناک گوتیک کرده. درخت‌های لختِ زمستونی، سایه‌های تیره و خشنی روی آسفالت پر از چالهٔ خیابون انداختن.


ماشینم رو توی پارکینگ مسقف کنار خونه پارک می‌کنم و از روی سنگ‌ ریزه‌هایی که علف هرز از بینشون زده بیرون، خودمو به در ورودی می‌رسونم.


داخل که می‌رم، مستقیم می‌رم سراغ دوش و منتظر گرم شدن آب نمی‌مونم. با شدت تمام از سر تا پام رو می‌سابم و می‌شورم. وقتی پوستم قرمز و سوزان می‌شه، خودمو با حوله خشک می‌کنم و همونقدر محکم شروع می‌کنم به مسواک زدن؛ لثه‌هام رو اونقدر می‌سابم که زخم می‌شن و آب دهانم توی سینک پر از رگه‌های خون می‌شه.


ولی فایده‌ای نداره.


اثر لب‌ها و دست‌های ریکی هنوز روی بدنمه. مزه‌اش هنوز توی دهنم مونده.


مجبور می‌شم یه چیزی بخورم، بعد با یه کتاب روی مبل جمع می‌شم. همون چند صفحه رو بارها و بارها می‌خونم تا اینکه بالاخره بی‌خیالش می‌شم.


وقتی اونقدر دیر می‌شه که وقت خواب باشه، حتی زحمت نمی‌دم برم تخت. همونجا می‌مونم؛ تمام شب چرت می‌زنم و با هر تکون از خواب می‌پرم و تقریباً اصلاً نمی‌خوابم.


صبح، هنوز اونقدر حالم خرابه که نمی‌تونم برم مدرسه. زنگ می‌زنم و خبر می‌دم مریضم و نمیام. بعد دوباره می‌رم زیر دوش و تازه وقتی بیرون میام یادم می‌افته که دیروز بدون هیچ توضیحی آکیرا رو تنها گذاشتم.


Hina

«هی، ببخشید که بازی رو نصفه ول کردم، ولی مجبور شدم به‌خاطر مریضی برگردم خونه.

تبریک بابت بردن اولین بازیت!!!»



چند دقیقه بعد، جوابش یه پیام بلندبالا پر از ایموجی‌های پیروزمندانه‌ست و باعث می‌شه اولین لبخند اون روز روی صورتم بشینه.


با شلوار جین و تی‌شرت لباس می‌پوشم، لباس راگبی کثیف رو همراه بقیه لباس‌هام میندازم توی ماشین لباسشویی و سوار ماشین می‌شم و می‌رم کتابخونهٔ مرکزی.


جاییه که عاشقشم و مثل خونهٔ دومم باهاش رفتار می‌کنم. گرمه، بیشتر از اون چیزی که توی تمام عمرم بتونم بخونم کتاب داره و از همه بهتر، وای‌فای رایگان هم داره.


وقتی وارد حساب بانکیم می‌شم، پولی که ریکی برام واریز کرده همین الان توی حسابه. یه نفس راحت می‌کشم و برای مدت طولانی فقط به عدد روی صفحه خیره می‌مونم.


ولی این پول برای خیال‌پردازی دربارهٔ پولدار شدن نیست؛ برای حل کردن مشکلمه.

پنج دقیقه هم طول نمی‌کشه که پول رو به ارز دیجیتال تبدیل می‌کنم و به کیف پول اون آدم خلافکارِ ماسائو انتقالش می‌دم.


اینکه پول رو اینطوری بفرستم، بدون اینکه اگه چیزی اشتباه پیش رفت راه برگشتی داشته باشم، مو به تنم سیخ می‌کنه. حتی اگه همهٔ اطلاعات رو درست وارد کرده باشم، ممکنه طرف یه کلاهبردار باشه. اگه کارش رو انجام نده، که نمی‌تونم ازش شکایت کنم و بکشونمش دادگاه.


ولی دیگه تموم شده. پول رفته.


می‌تونم خودمو از نگرانی بکشم، ولی هیچ چیزی رو عوض نمی‌کنه.


با اینکه تکلیف دارم، اونقدر بی‌قرارم که نمی‌تونم تمرکز کنم، برای همین برمی‌گردم خونه و به‌ موقع می‌رسم تا لباس‌ها رو از ماشین لباسشویی دربیارم و بذارم توی خشک‌کن.


کمتر از یه ساعت بعد، گوشیم با دریافت یه پیام ویبره می‌ره.


شماره ناشناس


«دوشنبهٔ دو هفتهٔ بعد، از ساعت ۶ عصر تا نیمه‌شب، همه رو از خونه بیرون کن، وگرنه کار انجام نمی‌شه.

تغییر زمان یا پس دادن پول نداریم.»



موجی از آسودگی توی بدنم می‌پیچه و اشک از گونه‌هام سرازیر می‌شه.


خداااا رو شکر.


کمتر از دو هفته دیگه و همه‌چی تموم می‌شه.


وقتی از شر فریزر خلاص بشم، دیگه لازم نیست توی این خونهٔ شبیه مقبره بمونم. می‌تونم توی ماشینم زندگی کنم، توی مدرسه دوش بگیرم و آخر هفته‌ها از دستشویی مرکز خرید استفاده کنم. هزینه‌هام به‌شدت پایین میاد. به‌جای اینکه مدام بی‌دلیل نگران باشم، می‌تونم روی درس‌هام تمرکز کنم و سخت کار کنم تا زندگیم رو بهتر کنم.


این خبر خوب باعث می‌شه اتفاقی که با ریکی افتاد رو هم از یه زاویهٔ دیگه ببینم.


در مقایسه با کابوسی که سه ماه گذشته توش زندگی می‌کردم، اون اتفاق چیزی نبود.


و حتی اگه واقعاً هیچی هم نبود، حداقل کمک کرد مشکل خیلی بزرگ‌تر و آزاردهنده‌ترم حل بشه.


خشک‌کن که کارش تموم می‌شه، لباس‌ها رو برمی‌دارم. یونیفرمم رو برای هفتهٔ بعد تا می‌کنم و پیراهن ریکی رو به سینه‌ام می‌چسبونم. هنوز گرمه و حس خیلی خوبی داره. بوی عرق و چمن؛ کم‌رنگ شده، ولی هنوز یه ذره از بوی خاص و تند خودش روش مونده.


با همون پیراهن روی مبل جمع می‌شم و تصمیم می‌گیرم فردا هم مدرسه نرم. یه کم به خودم فرصت می‌دم تا اتفاقی که افتاده رو هضم کنم؛ و اگه این مدت کافی نباشه، خب که چی.


جمعه‌شب هنوز سر کارم، ولی بار اونقدر شلوغ می‌شه که احتمالاً مثل یه قطع‌کنندهٔ مدار عمل می‌کنه و نمی‌ذاره بشینم و برای خودم غصه بخورم.


با این تصمیم، فکرهام کم‌کم تار می‌شن و خسته می‌رم تخت؛ در حالیکه هنوز پیراهن گرم رو مثل یه عروسک محکم بغل کردم.

برای اولین بار بعد از چیزی که انگار یه عمر گذشته، تمام شب رو یه‌سره می‌خوابم.



...



«این دیگه چیه؟» وقتی جمعه‌ شب برای شیفت کاریم توی بار می‌رسم، ماری با دیدن اینکه پیراهن ریکی رو پوشیدم، با ذوق جیغ ریزی می‌کشه. آستینش رو می‌کشه و یه ابروشو بالا میندازه. «من فکر نمی‌کردم طرفدار راگبی باشی، هینا.»


شونه بالا میندازم و به کنجکاویش جواب می‌دم: «یه کم. فکر کردم شاید به درد مشتری‌ها بخوره، یه کم باهاشون صمیمی‌تر بشم.»


«داری براشون نوشیدنی می‌ریزی، دختر. همین خودش به اندازهٔ کافی صمیمیت ایجاد می‌کنه.» نزدیک‌تر می‌شه و با دقت نگاه می‌کنه. «این واقعاً پیراهن یه تیمه؟ فیک نیست؟»


«آره.» خودمو مجبور می‌کنم سرخ نشم. «یه بازیکن بهم دادش.»


«و این جملهٔ دوپهلو عمدی بود؟»


الکی یه ضربهٔ آروم بهش می‌زنم و می‌رم سفارشی که دستمه رو تحویل بدم، بعد برمی‌گردم سراغ بار و سفارش بعدی‌ای رو که توی ذهنم نگه داشته بودم برمی‌دارم.


«می‌تونی به من بگی.» اصرار می‌کنه. «دهنم قرصه.»


«آره جون خودت!»

پیراهن رو مرتب می‌کنم و بی‌دلیل احساس اضطراب می‌کنم. خونه پوشیدنش منطقی بود، چون یکی از بلوز‌هام رو ندارم و تی‌شرت‌هام اونقدر کهنه و نخ‌نما شدن که عملاً بدن از زیرشون معلومه. ولی حالا دیگه برای عوض کردنش دیر شده و یه‌جور عجیبی حس می‌کنم کار درستی نیست.


اما جمعه‌ها شلوغ‌ترین شب ماست. یه عالمه مشتری به سمت کانتر هجوم میارن تا سفارش بدن و شونه‌هاشون موقع رد شدن به هم می‌خوره.


اونقدر درگیر سرویس دادن به مشتری‌ها می‌شم که به‌زور وقت می‌کنم سفارش‌ها رو یادم بمونه، چه برسه به اینکه نگران لباس پوشیدنم باشم.


چند ساعت که می‌گذره، طبق معمول یکی یه بطری می‌شکنه و من جاروبرقی صنعتی رو میارم تا خرده‌شیشه‌ها رو از روی میز و کف اطرافش جمع کنم.


پسر جوونی که بطری رو شکسته، یه عوضیِ مو مشکی با چشم‌هایی مثل تکه‌های یخ، که زیادی جذابه، تصمیم می‌گیره با کمک کردن منو همراهی کنه؛ یعنی بیش از حد نزدیک می‌شه و به بوتم ضربه‌ای می‌زنه.


من هم 'تصادفی' پا می‌ذارم روی انگشت‌های پاش و با یه قیافهٔ شرمنده، از اونجا فرار می‌کنم.


«حیف که این جاروبرقی حالت اسپری شیشه نداره.» با غرغر اینو به ماری می‌گم و شلوار جینم رو بالا می‌کشم تا اون حس ناخوشایندِ دستش رو از روی بوتم از بین ببرم.


با اینکه بیرون سرمای زمستونه، اینجا گرمه. هوا پر شده از ترکیب بوی عرق بدن و دود سیگار که از قسمت مخصوصِ بیرون، با باز و بسته شدن در، میاد تو. بوی تند آبجوی ریخته‌شده هم با بوی تیز مشروب خالص ترکیب شده.


ساعت که به ده می‌رسه، دو تا پیشخدمت دیگه هم به ما ملحق شدن و پا‌هام از درد دارن می‌سوزن. خیلی وقته باید استراحت ده‌ دقیقه‌ایم رو می‌رفتم، ولی هر بار نگاهم به سمت اتاق کارکنان می‌افته، یه مشتری دیگه پیداش می‌شه.


و یکی دیگه.


دارم یه لیوان آبجو پر می‌کنم که یه صدای آشنا با صدای بلند می‌گه: «هی، کک‌مکی. می‌تونم اون پیراهن رو برات امضا کنم؟»


با حرف ریکی دستم یهویی جلو می‌پره و شیر آبجو رو بازتر می‌کنم و آبجو می‌ریزه روی دستم.


پاک کردن کثیف‌کاری اونقدر حواسم رو پرت می‌کنه که بتونم خودمو جمع‌وجور کنم.


ولی وقتی سفارش رو تحویل می‌دم و برمی‌گردم تا بهشون سرویس بدم، از خجالت پوستم داغ می‌شه. حتی هارو، دوستش، هم داره پوزخند می‌زنه.


تا حالا هیچکدوم از این دوتا پسر رو اینجا ندیده بودم. هیچکس از مدرسه‌مون اینجا نمیاد؛ اینجا خیلی پایین‌تر از سطح اون‌هاست.


پشیمونی اونقدر سنگین روی دلم می‌افته که نفس کشیدن برام سخت می‌شه.

قرار نبود هیچوقت بفهمه امشب پیراهنش رو پوشیدم.


یه لبخند راضی روی صورت ریکی می‌شینه. پارچه رو بین انگشت‌هاش می‌گیره و مرتبش می‌کنه تا اسمش صاف و واضح روی پیراهن قرار بگیره.


یه قدم عقب می‌رم. «چی میل دارین؟»


چشم‌هاش پر از کنایه‌های دوپهلوئه. ولی وقتی آرنج‌هاش رو روی کانتر می‌ذاره و به سمتم خم می‌شه، فقط می‌گه: «هنوز داریم تصمیم می‌گیریم. می‌خوای اسم نوشیدنی‌های مخصوص بار رو برامون بخونی؟»


«آبجو.» جوابش رو می‌دم، برمی‌گردم و قبل از اینکه برم سراغ مشتری بعدی، رو به ماری بی‌صدا لب می‌زنم: «همین الان منو بکش.»


ماری با یه لبخند سرگرم‌شده نگاهم می‌کنه و وقتی برمی‌گردم تا یه دابل رام بردارم، به هارو و ریکی اشاره می‌کنه. «دوستاتن؟»


«عمراً.»

از اون طرف بار یه سفارش دیگه می‌گیرم. وقتی برمی‌گردم تا لیوان‌های آبجو رو پر کنم، می‌گم: «اگه به‌جای من کل شب به این دوتا سرویس بدی، اون جفت گوشواره‌ای که دوست داری رو بهت می‌دم.»


ماری با علاقهٔ بیشتری وراندازشون می‌کنه و اصلاً هم سعی نمی‌کنه ذوقش رو پنهان کنه.

«این دوتا موجود سکسی رو میسپاری به من. مطمئنی؟»


چشمامو می‌چرخونم. «هارو همون مستِ دائم‌الخمر مدرسه‌ست و ریکی هم به احتمال زیاد یه قاتله.»


ولی به‌جای اینکه جا بخوره، لبخندش کش میاد و چال گونه‌هاش بیشتر معلوم می‌شن.

«خب، کدوم یکی از این دوتا سرخ شدن صورتت رو توضیح می‌ده، هان؟ این خانوم زیادی داره انکار می‌کنه، مگه نه؟»


ریکی که حرف‌هامون رو شنیده، با صدای بمش می‌گه: «معلومه که همین‌طوره. ولی شما دو تا خانوم خوشگل لازم نیست سر من با هم دعوا کنین. همون‌طور که هیناکو می‌تونه تأیید بده، من برای هر دوتاتون کافیم.»

به من چشمک می‌زنه.

«البته وقتی فکش دیگه درد نکنه، می‌تونه تأییدش کنه.»


حس می‌کنم پوست سرم داره از شدت خجالت آب می‌شه. نگاه کنجکاو ماری رو نادیده می‌گیرم و می‌رم سراغ مشتری بعدیِ صف.


دفعه بعد که پشت کانتر از کنار هم رد می‌شیم، می‌گه: «نگران نباش. گفتن برای تولد هارو رفتن پاب‌کراول، و وقتی راند فعلی‌شون تموم بشه، می‌رن بار بعدیِ لیست.»


«خداروشکر.»

با اینکه این حرف یه کم خیالم رو راحت می‌کنه، تا وقتی که از اونجا نمی‌رن همچنان عصبی‌ام. وقتی ریکی دست تکون می‌ده، منم جوابش رو می‌دم تا بالاخره از در بره بیرون.


ماری در حالی که هنوز رفتنشون رو نگاه می‌کنه، با حسرت می‌گه: «باورم نمی‌شه توی مدرسه‌ات با پسرایی درس می‌خونی که این شکلی‌ان. مدرسه منو فقط یه مشت گاو نر پر کرده.»


حالا که رفتن، راحت‌تر می‌تونم بخندم و خیلی زود ریکی رو از ذهنم بیرون می‌کنم. با اینکه حسابی سرم شلوغه و از این طرف به اون طرف می‌دوم، شیفتم رو دوست دارم؛ اونقدر مشغول کشیدن آبجو و ریختن شات‌هام که تا وقت تعطیلی اصلاً فرصت فکر کردن به چیزی رو ندارم.


وقتی آماده رفتن می‌شم، از اتاق کارکنان ژاکتم رو برمی‌دارم و دست می‌کنم توی جیب پشتم.«شت.»


ماری برمی‌گرده سمتم. «چی شده؟»


«گوشیم.»

شروع می‌کنم همه‌جام رو گشتن، بعد می‌رم پشت بار و قفسه‌ها رو چک می‌کنم. حتی دخل رو هم باز می‌کنم ببینم نکنه از روی حواس پرتی گوشی رو انداخته باشم داخلش.


«یه لحظه صبر کن.»

شماره‌ام رو می‌گیره و من گوشام رو تیز می‌کنم تا شاید صدای زنگ گوشیم رو بشنوم. بعد از اینکه ماشینم رو هم باز می‌کنم، دوباره زنگ می‌زنه، ولی اونجا هم نیست.


«هیچوقت نمی‌دونی. شاید یه جایی پیداش کردی.»

همراه حرف ماری سر تکون می‌دم، ولی خودم حتی یه کلمه‌ش رو هم باور ندارم.


«مرسی که کمک کردی.»

بغلش می‌کنم.

«تو برو خونه. من به خانوم ساتو ایمیل می‌زنم و اونم به بقیه کارکن‌ها می‌گه حواسشون بهش باشه.»

و واقعاً این کارو می‌کنم، هرچند بعید می‌دونم فایده‌ای داشته باشه.


وقتی می‌شینم توی ماشین، تازه یادم میاد اون پسری که بطری رو شکسته بود، چطور دستمالیم کرده بود. امیدوارم انگشت‌های ولگردش خیلی زود توی قبر بپوسن.


پایان مزخرفی برای یه شب مزخرف، ولی وقتی حقوق هفته بعدم بیاد، می‌تونم یه گوشی دیگه با قیمت نسبتاً ارزونی بخرم.


کمربندم رو می‌بندم و پشت فرمون می‌شینم. یه مدتی همونجا می‌مونم تا شیشه‌ها از حالت یخ‌زدگی دربیان، بعد راه می‌افتم سمت خونه.

Report Page