Freckles
Lanmidaعمارت شینگو چهار طبقه ارتفاع داره و دو طبقهٔ دیگه هم زیر زمینه. ساختمون از ماسهسنگهایی با رگههای صورتی و نارنجی ساخته شده که توی غروبهای اوایل زمستون به رنگ قرمزِ خون درمیاد.
روی حصار امنیتی فلزی ششفوتیِ دور عمارت، ردیفهایی از سیم خاردار تیغدار کشیده شده که به ظاهر ترسناکش بیشتر اضافه میکنه.
کد رو وارد میکنم و منتظر میمونم دروازهها باز بشن. تا وقتی منتظرم، ذهنم پر میشه از فکر هیناکو. احتمالاً اونم تا الان به خونه رسیده؛ پوستی که بوی پیراهن من، گلولای و علف و عرقِ بازی رو گرفته.
احتمالاً بوی منو میده، انگار که مارکش کرده باشم و بگم مال منه.
ماشین رو توی پارکینگ زیرزمینی پارک میکنم، بعد یه پسوورد دیگه وارد میکنم و کارت رو میکشم تا درِ سنگین باز بشه.
عمارت اونقدر اتاق داره که میتونه بیست تا دانشآموز رو توی خودش جا بده، ولی جدا از اعضای خانواده، فقط دو نفر اونجا زندگی میکنن.
ماساکی که اتاقهای زیرشیروونی رو گرفته؛ یه نابغهٔ کامپیوتر که عموم اون رو بزرگترین سرمایهٔ خودش میدونه و بقیهٔ ما هم حسابی از استعدادهاش سوءاستفاده میکنیم.
و شوتارو که توی پایین ترین طبقه زیرزمین پرسه میزنه. حافظهٔ تصویری داره و گوشش به لهجه و لحن حرف زدن خیلی تیزه؛ یه آفتابپرسته که با چند دقیقه توضیح میتونه بره مأموریتِ مخفی.
حتی اگه قیافهٔ خوشگلش رو هم در نظر نگیریم، جذابیتهای جامعهستیزانهش بهتنهایی میتونن خیلی جلو ببرنش. همین جذابیتها باعث میشن تقریباً بیست و چهار ساعته سرش شلوغ باشه.
و آره، اگه بشه همزمان با یکی سکس کرد و خوابید، شوتارو دقیقاً همون آدمه.
انگار برای اثبات حرفم، دختری با پاهای بلند از آسانسور داخلی بیرون میاد؛ با تابی توی کمرش که نشون میده دقیقاً میدونه چطور از جذابیتهاش استفاده کنه. با دیدنم یه لحظه جا میخوره و حالت صورتش فوراً عوض میشه. از سر تا پام رو برانداز میکنه و وقتی نگاهش به چشمهام میرسه، یه ابروشو بالا میبره.
ایگنورش میکنم و از پلهها بالا میپرم، هر بار دو سه تا پله رو با هم رد میکنم. همیشه پلهها رو انتخاب میکنم چون فضاهای تنگ عصبیم میکنن، مخصوصاً وقتی هماتاقیِ پسرعمویی باشم که برای سرگرمی خودش مدام شوخیهای سادیستی درمیاره.
بعد از چهار راهپله، در اتاق ماساکی رو میزنم.
«ریکیام. بیداری؟»
از اون طرف داد میزنه: «اگه دهنم رو ببندم، میری و ولم میکنی یا اینو پرسیدی که بیای تو اتاقم و وسایلمو بدزدی؟»
وقتی قفل باز میشه، در رو هل میدم و بازش میکنم.«یکم دیر فهمیدی. میتونی دربارهٔ یه دانشآموز تحقیق کنی؟»
ماساکی یه نگاه از گوشهٔ چشم بهم میندازه. «خودت میتونی سرچش کنی.» با یه لبخند خشک میگه و وارد پورتال دانشآموزی مینامی میشه. «دقیقاً چی میخوای؟»
با اینکه دقیقاً برای همین قدرتی که داره و میتونه از هر منبع الکترونیکیای هر چیزی بیرون بکشه اومدم سراغش، گفتن حرفم آسون نیست. «یه راهی برای زیر نظر گرفتن یکی به صورت آنلاین. دسترسی به گوشیش، که بتونم تکستهاش و این چیزا رو ببینم.»
«تکستهاش.» لبخند ماساکی بیشتر میشه و راحتتر به پشتی صندلی تکیه میده، یه پاش رو خم میکنه و مچ پاش رو روی پای دیگه میذاره. «این هزینه رو باید بندازم گردن شینگو یا کار شخصیه؟»
«شخصیه.»
همونطور که سعی میکنم صورتم کاملاً بیحالت بمونه، زل میزنه بهم. بالاخره آهی میکشه، دستهاش رو روی شکمش روی هم میذاره و سرش رو تکون میده.
«بیخیال رفیق. باید بیشتر از اینا بهم بگی، وگرنه عمراً کاری برات بکنم.»
«فقط یه دختره.»
«هوم.» سرش رو کج میکنه و گوشهٔ چشمهاش از سرِ سرگرمی جمع میشه. «خبر نداشتم اصلاً از دخترا خوشت میاد.»
«منظورت چیه؟» اخمم عمیقتر میشه. «من همیشه با یه دخترم.»
«به فاکشون میدی. باهاشون نیستی. آکی برعکسه.»
شونههاش رو تکون میده، انگار خودش رو برای یه گپ راحت آماده میکنه.
«آخرین بار کِی یه دختر رو بیشتر از یه بار دیدی؟»
«نمیدونستم انقدر به زندگی اجتماعی من علاقه داری.»
«چون تو بیعلاقهترین آدم دنیایی.» لبخندی که همراه حرفش میزنه، نمیذاره جملهش نیش داشته باشه. «تو انقدر بدون فکر از دستورا پیروی میکنی که انگار تعریفِ "کورکورانه از دستورات پیروی کردن" خودتی.»
«عبارتا اینطوری توی دیکشنری ثبت نمیشن و کلمهای که دنبالش میگردی "سربازه".»
خودم رو یه سرباز پیاده توی ارتش عموم میبینم. یا شاید هم همون تصویریه که اون میخواد از خودم داشته باشم. عمو شینگو خیلی خوب بلده قبل از اینکه آدمها فرصت کنن بقیه رو محک بزنن و ببینن چقدر باهاشون جور درمیان، همه رو توی یه جعبه بذاره.
اگه انتخاب با خودم بود، حداقل خودم رو تا درجهٔ ستوانی ارتقا میدادم. هر کاری میکردم جز اینکه مجبور باشم با آکی لعنتی مأموریت برم. هیچ کاری نیست که پسرعموی افتضاحم نتونه باهاش گند بزنه و به فاجعه تبدیلش کنه.
«میتونی انجامش بدی یا نه؟»
«اخمو هم شدی. معلومه حسابی رفته روی مخت. اسمش چیه؟»
«هیناکو.» چشمهاشو میچرخونه. «باشه، کوماتسو هیناکو.»
دستم رو به گردنم میکشم؛ اتاق یهجور آزاردهندهای گرم شده. «با یوری یه درگیری پیدا کرده بود...»
پاهای ماساکی محکم روی زمین میخورن و به جلو خم میشه و کف دستش رو جلوی صورتم میگیره. «صبر کن، صبر کن، صبر کن. داری دربارهٔ اون هرزهٔ مو قرمزی حرف میزنی که توی ویدیوی آکی بود؟»
احتمالاً یه چیزی از حالت صورتم میفهمه، چون میزنه زیر خنده و دوباره توی صندلیش لم میده. انگشتهاش رو زیر چونهاش به هم قفل کرده، درست مثل یه شرور فیلمهای جیمز باند.
«اوه، این یکی خوبه.»
«اون هرزه نیست.» با تندی میگم. «و مطمئن باش خودش از اون ماجرا لذت نبرده.»
«بهخاطر اشتباه در اسمگذاری عذر میخوام.» دوباره چشمهاشو اونقدر میچرخونه که انگار هر لحظه ممکنه از حدقه دربیان.
«فقط نرمافزار رو اجرا کن و هزینهش رو بهم بگو.»
«برای تو؟ مجانی. فقط چندتا تیکه اطلاعات و غیبت دیگه لازم دارم...»
«که گیرت نمیاد. اگه من مینشستم زندگی عاشقانهٔ تو رو موشکافی میکردم، خوشت میاومد؟»
«تو عاشق شدی؟» دستش رو روی قلبش میذاره. «مرد، چه سریع! یا اینکه از مدتها قبل یواشکی عاشقش بودی و دیدن دیک پسرعموت توی دهنش باعث شد بالاخره دست به کار بشی؟»
کمتر از یه ثانیه طول میکشه تا از روی صندلی بلندش کنم و بکوبمش به دیوار؛ دستم رو دور گلوش قفل کردم و اونقدر بالا نگهش داشتم که پاهاش از زمین آویزون بمونه.
از لای دندونهای بههمفشردهام میگم: «نمیخوای یه ذره احترام بذاری؟»
«هی! من برای فاحشهها احترام زیادی قائلم. کی وقت داره قرار عاشقانه بره؟»
صورتم رو به صورتش نزدیک میکنم. «دیگه اینطوری صداش نکن. اسمش رو بگو، وگرنه واقعاً یه بلایی سرت میارم.»
قیافهٔ مظلومی به خودش میگیره، ولی وقتی میبینه هنوز محکم نگهش داشتم، آه میکشه. «باشه. راهبهست. میخوای کل پروفایل خواهر هیناکو رو کلون کنم تا ببینی برای الهام روزانهاش چه سایتها و اپهایی رو میبینه؟»
پوزخند هنوز روی لبشه، ولی آرومآروم میارمش پایین و دوباره روی زمین میذارمش.
بین همهٔ آدمهای این خونه، خوندن ماساکی از همه برام سختتره، چون همهچیز از چند لایه شوخی و مسخرهبازی رد میشه. شوتارو بیشتر از خود واقعیش رو نشون میده، و ذات کارش هم باعث میشه همیشه در حال بازی کردن یه نقش باشه.
چند ثانیه بعد، ماساکی بعد از چندتا سرفه و خسخسِ الکی، شروع به کار میکنه و من توی اتاق قدم میزنم، در حالیکه نور آبیِ صفحههای متعددش صورتش رو روشن کرده.
کنار تخت یه جفت دستبند هست، در اندازهٔ مردونه، و یه دقیقهٔ کامل بهشون خیره میشم. نه اینکه برام مهم باشه گرایش جنسیش چیه، بلکه چون فکر نمیکنم اینا برای سکس پارتنرهای پولیش باشن؛ حداقل طبق حرف خودش.
فکر میکنم دستبندا برای خودشن.
به اون قفس دیکی که کنارش گذاشته شده هم اصلاً نمیخوام فکر کنم.
«از کنار تختم گمشو بیرون، وگرنه کمکم برداشت اشتباهی از قضیه میکنم.» بدون اینکه حتی یه لحظه از کارش دست بکشه، صدام میزنه. «میتونی به گوشی موبایلش دسترسی پیدا کنی؟ چون اونوقت میتونم خیلی سریعتر و مؤثرتر این مزخرفات رو جمعوجور کنم.»
«شاید.»
برمیگرده سمتم. «یه جواب آره یا نه بده.»
«میتونم یه گوشی بهش بدم که همه چی از قبل روش نصب و آماده باشه؟»
«آره. این خیلی راحتتره.»
فکر میکنم خریدنش رو باید بذارم برای فردا، ولی اون یه کشو رو باز میکنه که پر از گوشیهای نوئه.
«یکی رو انتخاب کن.»
یکی با قاب فیروزهای انتخاب میکنم که با چشمهاش ست باشه. «حالا که داری این کارو میکنی، میتونی برنامهٔ کلاسیش رو هم برام دربیاری؟»
«میتونم یه پروندهٔ کامل از این دختر کوچولو برات دربیارم، ولی پروندهٔ کاملش دو برابر هزینه داره.»
«دو برابرِ صفر؟»
سر تکون میده.
«پس هرچقدر میخوای خودتو خسته کن.»
وقتی دوباره میشینم، شونههاش خم میشن. «لازم نیست وایسی بالای سرم، میدونی. اگه نمیخوای دربارهٔ عشق جدید زندگیت برام غیبت کنی، میتونی گورتو گم کنی و وقتی کارم تموم شد همه چی رو بیارم برات.»
کنترلگرِ درونم ترجیح میده صددرصد بمونم، ولی خب من که نمیدونم هیچکدوم از این کدهایی که روی صفحهش بالا و پایین میرن یعنی چی یا چه کاری انجام میدن. قبل از اینکه راه بیفتم سمت آشپزخونهٔ پایین، دستی به شونهاش میزنم.
شوتارو سر میز نشسته؛ یه میز بزرگ از جنس چوب بلوط که جا برای هشت نفر داره. از کاسهای غذا میخوره که تقریباً سه قسمت شیر و یه قسمت غلات توشه. موهای کاملاً مشکیش ریخته روی صورتش و نگاه تیز چشمهای آبی کمرنگش از بین سایهها بیرون زده، درست مثل تکههای یخ.
«ماساکی میگه یه دختر داری.»
«چی؟!»
خودمو روی صندلی رو به روش میندازم، پاها رو جلو دراز میکنم و دستم رو توی موهام میکشم. «اصلاً از کجا فهمید...»
شوتارو صفحهٔ گوشیش رو میچرخونه و میگیره جلوم. ماساکی برای اینکه مشخص کنه منظورش کیه، یه تصویر ثابت از ویدیوی آکی به پیام اضافه کرده و دستهام محکم مشت میشن.
«میگه راهبهست.»
«سال آخر دبیرستانِ مینامی.»
گوشی رو از دستش میقاپم و پیام رو پاک میکنم، با نالهای از کلافگی؛ چون میبینم همون پیام رو برای آکی هم فرستاده.
شوتارو کاسهش رو کنار میذاره. بلند میشه و ستون فقراتش رو میکشه تا مهرههاش تقتق صدا بدن. کاسهش رو میبرم توی ماشین ظرفشویی، چون خود احمقش نمیدونه ظرفها خود به خود شسته نمیشن و یادآوری کردن این موضوع فقط باعث میشه اعصابم خرد بشه.
البته ما یه خدمتکار هم داریم، کائوری، ولی بیشتر از اینکه مشغول تمیزکاری باشه، توی پاسیو پشتی میشینه، سیگار میکشه و یواشکی از فلاسک کوچیکش جرعهجرعه میخوره. این کم کاریش رو نادیده میگیریم، چون بهترین غذای دنیا رو درست میکنه و از اون مهمتر، توی کار ما بلده چطور دهنش رو بسته نگه داره.
ویژگیای که ماساکی بد نیست یاد بگیره.
ولی پنج دقیقه بعد، وقتی به اتاقم میرم، میبخشمش؛ چون ماساکی گوشیِ دستکاری شده و یه پروندهٔ کامل دربارهٔ کوماتسو هیناکو رو برام میاره.
عالیه.
کفشهام رو درمیارم و روی تخت بزرگم میرم. همه چیزش سفارشی ساخته شده تا با قد من جور باشه؛ هم تشک و هم رختخوابها حدود سی سانت از اندازهٔ معمول بلندترن.
در کنار ماشینم، یه بنتلی بنتایگای بینقص با روکش چرمی طرح توپ کریکت و فرمون چوبی و چرمی، این تنها تجملیه که برای خودم دارم.
هیچوقت فکر نمیکردم از اون آدمهایی باشم که یه خانواده، همسر و بچه بخوان؛ حتی در حد یه خیالِ گذرا هم نه. حق با ماساکیه که من بیشتر با دخترا مثل یه سرگرمیِ یکبار مصرف رفتار میکردم. ولی فقط چند دقیقه کنار هیناکو کافی بود تا نظرم عوض بشه.
شاید بد نباشه آخر یه مأموریت طاقتفرسا، یکی باشه که وقتی برمیگردم خونه ازم استقبال کنه، یا وسط یه بازی سخت از روی سکوها تشویقم کنه. یه نفر که بشه باهاش حرف زد؛ نه رقیبم باشه، نه یه روانی که آموزش دیده بدترین جنبههای شخصیتش رو تقویت کنه.
اطلاعاتی رو که ماساکی برام فرستاده بالا و پایین میکنم و با فکر اینکه هیناکو بعد از یه روز طولانی که برای عموم کار کردم، وقتی برمیگردم خونه به استقبالم بیاد، لبخند بزرگی روی صورتم میشینه.
به نظر نمیاد از من خوشش بیاد، ولی برام مهم نیست. بازم میتونه قشنگ باشه.
حتی اگه اونجا، کنارم، با دستبند بسته شده باشه و برخلاف میلش، با چشمهایی که از اعتراض میدرخشن، نگاهم کنه.