Freckles

Freckles

Lanmida




قلبم اونقدر تند می‌زنه که دیگه نمی‌تونم ضربان‌هاش رو یکی‌یکی از هم تشخیص بدم. گیجم؛ از تهدیدهای یوری، تلاش ناموفقم برای قایم شدن، و فهمیدن این حقیقت که آکی از یکی از خجالت‌آورترین لحظه‌های زندگیم فیلم گرفته و بعد فیلم رو پخش کرده.


«اشکالی نداره.» ریکی آروم زمزمه می‌کنه؛ یه نفس کوتاه و آرامش‌بخش. دست‌هاش رو روی شونه‌هام می‌ذاره و زانوهاش رو خم می‌کنه تا هم‌سطح نگاهم قرار بگیره و حالت صورتم رو بررسی کنه. «اگه لازم داری، می‌تونیم یه وقفه بندازیم و یه کم استراحت کنیم.»

گوشه‌ی لب‌هاش بالا می‌ره و لبخند کوچیکی می‌زنه.

«ولی لازم نیست، مگه نه، کک‌مکی؟»

صداش گرمه و با هر کلمه یه پرده بم‌تر می‌شه، تا جایی که تبدیل به یه صدای بم و غرش‌مانند می‌شه. وقتی سرش رو کج می‌کنه، جریان نفسش فرهای کنار گونه‌ام رو تکون می‌ده.

«دکمه‌هات رو باز کن.»

سعی می‌کنم، ولی دست‌هام می‌لرزن و نمی‌تونم دکمه‌های کوچیک و گرد رو درست بگیرم.

«بذار من انجامش بدم.»

ریکی مچش رو سریع تکون می‌ده، دکمه از جاش درمیاد و کف دستش می‌افته؛ یه برق نقره‌ای کوتاه می‌زنه. وقتی می‌بینه دارم نگاهش می‌کنم، چاقو رو نشونم می‌ده.

«نگران نباش. برای آسیب زدن بهت نیست.»


با دستی ماهر، با قسمت نرم انگشت شستش نیپلم رو لمس و تحریک می‌کنه و حتی از پشت ضخامت بلوز و سوتینم هم، نیپلم سفت و برجسته می‌شه.

«به همون اندازه‌ای که من لذت می‌برم، تو هم لذت می‌بری.»

سعی می‌کنم نگاهم رو پایین بندازم تا از نگاه موشکافانه‌اش فرار کنم، ولی چونه‌ام رو بالا میاره.

«نگران واکنش‌هات نباش.» آروم زمزمه می‌کنه. «همشون کاملاً طبیعی‌ان. هیچ‌کدوممون لازم نیست بابتش خجالت بکشیم، باشه؟»


چشم‌هاش برق عجیبی دارن، وقتی انگشت‌هاش رو لای موهام می‌بره و یه دسته از موهام رو بین انگشت‌هاش می‌ماله، انگار هنوز نمی‌تونه باور کنه واقعیه.


بعد نگاهش روی صورتم می‌چرخه و روی تک‌تک اجزای صورتم مکث می‌کنه و حالت چهره‌اش کم‌کم رنگی از شگفتی و تحسین می‌گیره. لکه‌های برنزیِ داخل چشم‌های کهرباییش مثل یه سکه‌ی تازه‌ ضرب‌ شده می‌درخشن.


هیچکس تا حالا اینطوری نگام نکرده بود.


جرقه‌ای از گرما عمیق توی شکمم روشن می‌شه و وقتی خم می‌شه جلو، لب‌هاش رو به لب‌هام می‌ماله، هیچ مقاومتی نمی‌کنم. یه لحظه بعد، زبونش هم همون مسیر رو روی لب‌هام طی می‌کنه.


روی تخت جابه‌جا می‌شم و با بیشتر شدن اصطکاک، چشم‌هام رو می‌بندم.


اما یه خاطره خودش رو تحمیل می‌کنه: آکی که دیکش رو با فشار توی دهنم فرو می‌کرد و گلوم رو پر می‌کرد.


«از قبل بهش فکر نکن.» ریکی با صدای بم و خشن می‌گه. «این کار فقط باعث می‌شه هول کنی.»

انگشت‌هاش دور گردنم جمع می‌شن، در حالیکه هنوز چاقو رو توی دستش نگه داشته و دسته‌اش با پوست من گرم می‌شه.

«توی همین لحظه بمون. اگه ببینم حواست داره پرت می‌شه...» نیپلم رو بین انگشت‌هاش می‌گیره و من از جا می‌پرم، اما دردش با کشیده شدن کف دستش روی پوستم، آروم می‌شه. «بر می‌گردونمت. حواست به واکنش‌های بدنت باشه، درست مثل خودم.»


صبر می‌کنه تا دوباره آروم بشم، بعد تیغه رو زیر دکمه‌ی بعدی می‌ذاره و نخ اون رو هم مثل قبلی با یه برش تمیز قطع می‌کنه. با نگاه آرومش حالم رو زیر نظر می‌گیره، بعد می‌ره سراغ دکمه‌ی بعدی... و بعدی... تا دو طرف بلوز کاملاً از هم باز می‌شن و پوستم از اینکه در معرض دید قرار گرفته، خودش رو جمع می‌کنه.


«چقدر پوستت سفیده.»

نوک تیغه رو وسط سوتینم می‌ذاره و چشم‌هاش دنبال چشم‌های منه.

«نیپلت هم به اندازه‌ی کک‌ومک‌ هات قرمزن، یا همون صورتیِ قشنگ لب‌هاته؟»


این بار به یه دلیل دیگه موجی از وحشت سراغم میاد. بلوزم از لباس فرم مدرسه‌ست و چیز خاصی نیست، اما اون داره سوتین موردعلاقه‌ام رو تهدید می‌کنه.

«لطفاً این کارو نکن. من نمی‌تونم...»


پولش رو بدم.


اما کلمه‌ها توی گلوم گیر می‌کنن.


از خجالت سرخ می‌شم و وقتی نمی‌تونم چیزی بگم، یه نفس کوتاه بیرون می‌دم.


«سوتینت رو نمی‌بُرم. فهمیدم.»


سر تکون می‌دم و اون عقب می‌کشه. من هم کاردیگنم، بلوز خراب‌ شده‌ام و سوتینم رو درمیارم و سوتین رو مرتب روی لباس‌ها تا می‌کنم.


نگاهش حتی یه لحظه هم ازم جدا نمی‌شه؛ همون شدت دوباره توی نگاهش برگشته.


همون تحسین.


تا جایی که می‌دونم، ریکی هر هفته با چندین دختر سر و کار داره و با خودم فکر می‌کنم آیا همیشه با همه همین‌طوری رفتار می‌کنه؟ طوری خیره می‌شه انگار طرف مقابل باورنکردنی‌ ترین چیزیه که توی عمرش دیده.


شست زبرش روی نیپل برهنه‌ام کشیده می‌شه تا بیشتر سفت بشه؛ اونقدر حساس می‌شه که درد می‌گیره.


خم می‌شه و لب‌هاش رو دور نیپل سفت‌شده‌ام می‌بنده و با زبونش تحریکش می‌کنه، در حالیکه کف دست بزرگش منو نگه داشته و انگشت‌های پهنش روی پشتم باز شدن.


با یه نفس بریده از دهنم، سرم گیج می‌ره؛ مکیدن لب‌هاش انگار بندی رو درونم به ارتعاش درمیاره و موجی از احساسات توی بدنم می‌دوه.


کمرم قوس برمی‌داره و اون بوتم رو بیشتر به خودش می‌کشه؛ گرمای خیس لب‌هاش مثل مرهمی روی زبری بیشتر زبونشه.


«خیلی حساسی.» زیر لب می‌گه و از یه سینه به اون یکی می‌ره و دوباره برمی‌گرده. «عاشقشم.»


موجِ لذت توی وجودم پخش می‌شه. این اصلاً شبیه چیزی نیست که با آکی تجربه کردم و هیچ پسر دیگه‌ای هم نبوده که بشه باهاش مقایسه‌ش کرد.


سرم رو عقب می‌برم، بی‌هدف به سقف خیره می‌شم و لبم رو گاز می‌گیرم، در حالیکه گونه ریکی روی پوست حساس بدنم کشیده می‌شه. نمی‌دونم چاقو کجا رفته، ولی دست‌هاش خالی‌ان و با نوازش بدنم روی پوستم حرکت می‌کنن.


انگشت‌هاش بین پاهام می‌رن و بند انگشتش روی قسمت نمناک شورتم کشیده می‌شه. کمرم رو به سمتش حرکت می‌دم تا بیشتر از این حس بگیرم، اما وقتی دستش رو عقب می‌کشه، با ناله‌ی خفیفی واکنش نشون می‌دم. بعد منو از روی تخت ماساژ بلند می‌کنه و روی پاها‌م می‌ذاره.


«حالا زانو بزن.»


دستورش رو اجرا می‌کنم؛ تقریباً متوجه سفتیِ کف زمین زیر زانوهای برهنه‌ام نیستم، چون نگاهم هم‌سطح برجستگی شلوار گرمکنشه.


شستش رو داخل کش شلوار می‌بره و پایین می‌کشه تا دیکش بیرون بپره.


با دهان باز خیره می‌مونم.


شایعه‌ها رو شنیده بودم، ولی... سرم رو تکون می‌دم. قفسه‌ی سینه‌ام اونقدر منقبض می‌شه که نفس کشیدن دردناک می‌شه.


دیکش خیلی بزرگه.


چونه‌ام رو توی دستش می‌گیره تا ثابت بمونم و سرِ دیکش رو روی لب‌هام می‌کشه و با رضایت یه نفس هیس‌ مانند بیرون می‌ده.

«می‌خوای دستت بگیریش؟»


سر تکون می‌دم؛ می‌خوام خوشحالش کنم. دیکش فقط بلند نیست، قطور هم هست. وقتی می‌گیرمش، اونقدر بزرگه که دست‌هام در مقایسه باهاش مثل دست‌های عروسکی به نظر می‌رسن.


ریکی با یه صدای خفه از گلوش واکنش نشون می‌ده و وقتی انگشت‌هام رو دورش حلقه می‌کنم، کمرش رو به سمتم فشار میده. از نرمی مخمل‌ مانند پوستش تعجب می‌کنم. رگ‌های درشت در طولش پیچ‌وتاب خوردن و باعث می‌شن دیکش خشن‌تر از چیزی که واقعاً هست به نظر برسه.


«خوب از پسش برمیای.» با لحنی آروم می‌گه و من سعی می‌کنم حرفش رو باور کنم. «فقط آروم پیش برو.»

دهنم رو باز می‌کنم و به سمتش خم می‌شم... اما درست لحظه‌ی آخر جا می‌زنم و سرم رو کنار می‌برم، طوری که گونه‌ام بهش ساییده می‌شه. آروم می‌خنده.

«واقعاً اونقدرها هم ترسناک نیست.»


«اقا غوله اینو میگه» زیر لب می‌گم و خندش بلندتر می‌شه؛ دوباره انگشت‌هاش رو لای موهام می‌کشه.


و همین رفتار راحت و بی‌دغدغه‌اش باعث می‌شه دوباره امتحان کنم. این بار موفق می‌شم دیکش رو وارد دهنم کنم؛ لب‌هام دور سرِ قطورش بسته می‌شن و با احتیاط مکش کوچیکی ایجاد می‌کنم.


یه صدای زمزمه‌مانند از خودش درمیاره و صداش موجی از انرژیِ سوزن‌سوزنی رو روی سرم می‌فرسته؛ طوری که می‌لرزم و اجازه می‌دم عمیق‌ تر وارد دهنم بشه.


حتی دو اینچش هم با توجه به قطری که داره، بزرگ به نظر می‌رسه و بزاق توی دهنم جمع می‌شه و بعد از گوشه‌ی لبم سرازیر می‌شه.


«نگران کثیف‌کاری نباش.» وقتی پلک‌هام می‌لرزن، صدای بمش رو می‌شنوم. «وقتی کارمون تموم شد، خودم تمیزت می‌کنم؛ انگار نه انگار اتفاقی افتاده.»


سعی می‌کنم مقدار بیشتری ازش رو توی دهنم جا بدم؛ همین مقدار اضافه کافیه که نوک بینیم شروع کنه به سوزن‌سوزن شدن و چشم‌هام پر از اشک بشه، اما اون یه اینچ اضافه در مقایسه با بقیه‌ی دیکش چیزی نیست.


لرزش از تمام بدنم رد می‌شه و فکم همون‌ جا قفل می‌شه؛ باز مونده، اما دیگه نمی‌تونم بیشتر بازش کنم.


وحشت بالا میاد و اکسیژن رو می‌سوزونه، تا جایی که ریه‌هام برای هوای بیشتر به تقلا می‌افتن.


نوک انگشت‌هاش روی فرق سرم پخش می‌شن و با ملایمت فشار می‌دن.

«چشمات رو به من بدوز.»

لحن آرومش وقتی ازش پیروی می‌کنم، باعث می‌شه کمی آروم بشم. سعی می‌کنم نگاهم رو به چشم‌هایی برسونم که اون‌ همه بالاتر از من قرار گرفتن.

«دختر خوبِ من.»

لرزش لذت‌بخشی در واکنش به اون تکه تعریفِ بم و خش‌دار از تنم رد می‌شه و وقتی بند انگشت‌هاش روی گونه‌ام کشیده می‌شن، شدت می‌گیره.

«نمی‌تونی همه‌ش رو جا بدی، ولی می‌تونی بیشترش رو بگیری.» نرمی صداش چیزی از قطعیت حرفش کم نمی‌کنه. «الان حالت خوبه. وقتی عقب می‌کشی، زبونت رو روی قسمت زیریش بکش...»

حرفش نصفه می‌مونه و هوا رو با صدای هیس مانندی از لای دندون‌هاش می‌کشه داخل؛ لرز لذت‌بخشی بین کتف‌هام میندازه.

«آره.»

کلمه رو طوری می‌گه که انگار هزار تا صدای س دنبالش کشیده می‌شن.

«همین‌طوری.»


با راهنمایی اون، کار راحت‌تر می‌شه. تمرکزم رو می‌ذارم روی واکنش‌های بدنش و کم‌کم ریتم حرکت باسن و لگنش رو یاد می‌گیرم. دست‌هام تعیین می‌کنن چقدر ازش اجازه دارم توی دهنم جا بدم و سرعت رو هم کنترل می‌کنن؛ از صداهایی که از گلوش درمیاد لذت می‌برم.



حتی با اینکه روی زانو افتادم و برای نفس کشیدن و قورت دادن تقلا می‌کنم، یه حس قدرت مست‌کننده توی وجودم می‌پیچه.


«اگه ازت بخوام، خودت رو لمس می‌کنی؟ نشونم می‌دی چقدر از این کار لذت می‌بری؟»

از پیشنهادش جا می‌خورم و اون از دهنم بیرون میاد.

«نه؟»

روی نیمکت می‌شینه و منو بلند می‌کنه و روی پاهاش می‌نشونه؛ دست بزرگش رو روی پوسیم می‌ذاره. لگنم ناخودآگاه به جلو می‌پره و موجی از هیجان به پایین تنه ام می‌کوبه تا جایی که ضربان می‌گیره.

«اگه خودم برات انجامش بدم چی؟»


انگشت‌هاش لای موهام فرو می‌رن و بعد مشت می‌شن و موهام رو از ریشه می‌کشن، تا جایی که پوست سرم می‌سوزه.


دهنش روی دهنمه و حرکت‌های حریصانه‌ی زبونش باعث می‌شن ناله کنم. وقتی پاشنه‌ی دستش رو محکم‌تر روی پوسیم فشار می‌ده، اصطکاک بیشتر می‌شه و یه‌ جور عجیبی سرخوش می‌شم.


دندون‌هاش لب پایینم رو گاز می‌گیرن، تا مرز خون افتادن، بعد لبم رو می‌کشه توی دهنش و می‌مکه تا دردش آروم بشه.

وقتی عقب می‌کشه، لبم از اون گاز گرفتنِ خوشایند تیر می‌کشه.

«شرط می‌بندم پوسیت خیلی خوشمزه‌ست، کک‌مکی.»

حرکت ریتمیک کف دستش متوقف می‌شه و انگشت‌هاش روی کش شورتم سر می‌خورن و بعد داخلش می‌رن؛ نوک انگشت‌هاش روی پوسی خیسم کشیده می‌شن.

«تا حالا یه پسر باعث شده به ارگاسم برسی؟»


«نه.»


«اونقدر خوشت میاد که التماسم کنی دوباره انجامش بدم؟»


سرم رو به دو طرف تکون می‌دم.


«واقعاً؟» صدای خش‌دارش با لحنی شیطنت‌آمیز می‌پرسه. «چون به نظر میاد داری ازش لذت می‌بری.»


انگشتش دور ورودی واژنم می‌چرخه و عضلاتم منقبض می‌شن؛انگار بین کشیدنش به سمت خودم و پس زدنش مردد مونده بودن.


صدای خیس و غلیظی درمیاد و از اینکه اونقدر شدیده که دستش رو خیس کرده، از خجالت آب می‌شم.


شورتم رو پایین‌تر می‌کشه و انگشت‌هاش دوباره به پوسی خیسم برمی‌گردن و رطوبتم رو تا عقب، روی سوراخم می‌کشن.


نفسم گیر می‌کنه وقتی همون حرکت رو تکرار می‌کنه، و بعد وقتی یه انگشتش رو داخل بدنم فشار می‌ده، یه نفس تیز و کوتاه ازم درمیاد.

فقط یکیه، اون هم به‌زور، ولی همون هم برای سوزوندنم کافیه.


«فاک.»

سرش رو خم می‌کنه و کنار گردنم رو لیس می‌زنه.

«یه لحظه پیش خیس بودی و حالا داری غرق می‌شی.»

انگشتش بین چین‌های پوسیم حرکت می‌کنه تا جایی که تمام بدنم شروع به لرزیدن می‌کنه.

«ازم بخواه به فاکت بدم.» با چشم‌های خمار زیر لب می‌گه. «بهم بگو چقدر می‌خوای با دیکم پُرت کنم.»


با هول به جلو می‌پرم و دست‌هام رو بهش فشار می‌دم.

«نـه. نه، خودت گفتی...»


دهنش رو روی دهنم می‌ذاره و کلماتی رو که هنوز فرصت نکرده بودم بگم، با بوسه‌اش خفه می‌کنه. این بار وقتی لب پایینم رو گاز می‌گیره، مزه‌ی خون رو حس می‌کنم.


«می‌دونم چی گفتم، ولی داری به خواسته‌های بدنت گوش می‌دی؟ نمی‌فهمی خودت چطور داری برای بیشتر تقلا می‌کنی؟»

ناامیدی توی صداش باعث می‌شه معده‌ام جمع بشه.

«می‌خوای دوست‌دخترم بشی؟»

نفس داغش کنار گوشمه، بعد زبونش کنار گردنم کشیده می‌شه و دندون‌هاش پوستمو لمس می‌کنن.

«می‌تونم کاری کنم خیلی بهت خوش بگذره.»


دوست‌ دخترش؟


ذهنم برای لحظه‌ای از کار می‌افته و سعی می‌کنه بفهمه چی اشتباه پیش رفته. شونه‌هام رو جمع می‌کنم و خودم رو کنار می‌کشم، اما اون سریع‌تر عمل می‌کنه؛ دست‌هاش مثل میله‌های فولادی دور کمرم قفل می‌شن.

قفسه‌ی سینه‌ام منقبض می‌شه تا جایی که نفسم بند میاد.


انگشت‌هاش همچنان به مالیدن پوسیم ادامه می‌دن؛ دور کلیتوریسم می‌چرخن، داخل ورودی واژنم فرو می‌رن و همزمان فشار رو بیشتر و بیشتر می‌کنه، تا جایی که اصطکاک به حد دردناکی می‌رسه.


«بس کن.» با ناله می‌گم و اشکی از گوشهٔ چشمم سرازیر می‌شه. هر لذتی که بود، حالا جاش رو به موجی از ترس داده و توی یه لحظهٔ وحشت‌زده فریاد می‌زنم: «ولم کن، روانیِ لعنتی!»


انگشتش ازم بیرون میاد و از جاش بلند می‌شه و منو روی زانوهاش روی زمین می‌ذاره.


دهنم رو باز می‌کنم که جیغ بکشم، اما دستش رو داخل دهنم فرو می‌کنه و صدام رو خفه می‌کنه؛ زبونم رو بین انگشت‌هاش نگه می‌داره و دستش رو اونقدر عمیق جلو می‌بره که چشم‌هام از اشک پر می‌شن. از مزهٔ خودم حالت تهوع می‌گیرم و بزاقم یه‌دفعه راه می‌افته و از روی لب‌هام سرازیر می‌شه و انگشت‌هاش رو می‌پوشونه.


با صدایی سرد و بی‌حالت می‌گه: «حواست باشه چطوری باهام حرف می‌زنی. چون اگه واقعاً روانی بودم، با پنج هزار دلاری که بابت این کار می‌گیرم، فقط کافیه یه تماس بگیرم؛ فردا یکی پیدات می‌کنه، در حالی که شورتت دور مچ پاته و اون صورت خوشگلت با شاتگان داغون شده.»


آدرنالین توی خونم هجوم می‌بره.

حقیقت رو توی چشم‌های بی‌حالتش می‌خونم.

اما درست مثل زدن یه کلید، دوباره رفتارش عوض می‌شه. انگشت‌هاش رو از دهنم بیرون می‌کشه و خم می‌شه و محکم بغلم می‌کنه. سرم رو به گودی زیر گردنش می‌چسبونه و لب‌هاش کنار گوشم می‌لرزن.


آروم زمزمه می‌کنه: «هیس... اشکالی نداره. اگه نمی‌خوای باهات سکس کنم، نمی‌کنم. نمی‌خوای با انگشت‌هام به ارگاسم برسونمت، لازم نیست. حالا دهنت رو باز کن و چند دقیقه رفلکس عق زدنت رو کنترل کن، بعدش می‌تونی بری.»

چونه‌ام رو فشار می‌ده و من دهنم رو باز می‌کنم. حالا دیگه اونقدر ترسیدم که جرئت اعتراض ندارم. همون موقع سر دیکش دوباره داخل دهنم میاد و با حرکت لگنش، به سقف دهنم برخورد می‌کنه.

دستور می‌ده: «شونه‌هات رو شل کن. فکت رو تا جایی که می‌تونی باز کن.»

وقتی بدنم سفت می‌شه، یه دسته از موهام رو می‌کشه. «نه. فکر نکن. فقط ازم اطاعت کن. فکت رو جوری باز کن انگار می‌خوای بزرگ‌ترین خمیازهٔ عمرت رو بکشی.»

عضله‌هام از قبل درد می‌کنن، ولی تا جایی که می‌تونم دهنم رو باز می‌کنم و سعی می‌کنم وقتی چشم‌هاش به من دوخته شده، بدنم رو منقبض نکنم.

«دیدی؟ چه دهن گشادی داری، فاک. فقط کافیه دور من کش بیاد.» دوباره همون شخصیت قبلیش رو به خودش می‌گیره، انگار با زدن یه کلید برگشته باشه. «نمیخوای که موشک هوا کنی.»


دوباره لب‌هام دورش کش میان و می‌ذاره خودم ریتم رو تعیین کنم. حتی وقتی عمیق‌تر هجوم میاره و به انتهای گلوم می‌رسه، عقب می‌کشه تا بتونم آب دهنی رو که جمع شده قورت بدم و راه رو برای دوباره امتحان کردن باز کنم.


فشار انگشت‌هاش روی موهام کمتر می‌شه و حالا آروم نوازشم می‌کنه؛ با نوک انگشت‌هاش پوست سرم رو ماساژ می‌ده و تارهای موهام رو از روی صورتم کنار می‌زنه؛ نوک موهام از آب دهنم خیسه.


«فاکینگ هل...» دست دیگه‌اش دور گردنم قرار می‌گیره و پشت گوشم رو نوازش می‌کنه و بالای ستون فقراتم رو ماساژ می‌ده. «خیلی بهتر شد.» پلک‌هاش مثل کسی که خوابش میاد سنگین می‌شن و لبخند ملایمی روی لب‌های خوش‌فرمش می‌شینه. «ذاتاً توی این کار خوبی.»

تعریفش کم‌کم توی وجودم نفوذ می‌کنه و تمام تنم رو به لرزه میندازه. بلافاصله احساس گناه دنبالش میاد؛ اینکه چند لحظه بعد از اینکه منو ترسونده، دارم از این کار لذت می‌برم.

«همینه، کک‌مکی. خیلی خوب داری پیش می‌ری.»

صداش محکم‌تر و بلندتر می‌شه. درد تازه‌ای توی سینه‌ام می‌پیچه.


«همین‌طوری...» ناله می‌کنه و من می‌ذارم دیک کلفتش به گلوم ضربه بزنه؛ تا اینکه با آخرین ناله‌اش، مایع غلیظی روی زبونم می‌پاشه.

«نگهش دار.»

آروم اونقدر عقب می‌کشه که بتونم از بینی نفس بکشم؛ یه جریان باریک هوا که وقتی دوباره با حرکت آروم خودش رو داخل دهنم می‌بره، قطع می‌شه. قبل از اینکه خودش رو بیرون بکشه و جمع‌وجور کنه، یه مقدار دیگه هم بیرون میاد.


با لحنی کش‌دار می‌گه: «نشونم بده.» و منو از جا بلند می‌کنه.


دهنم رو باز می‌کنم و وقتی منو جلو و عقب می‌بره، کامش از روی لب پایینم سرازیر می‌شه.


بعد با خشونت زبونش رو داخل دهنم فرو می‌کنه و می‌لیسه، ترشحاتش رو از دهنم جمع می‌کنه و زبونش رو روی زبونم می‌کشه تا مطمئن بشه همه‌ش رو برداشته. مکش آرومی که موقع بیرون کشیدن زبونش ایجاد می‌شه، یه دردِ مبهم و حل‌نشده توی مرکز وجودم به جا می‌ذاره.


روی لب‌هام و دورشون رو می‌لیسه و آخرین ردهای اون مایع غلیظ رو هم پیدا می‌کنه. بعد چشم‌هاش به چشم‌هام می‌افته و برق لذت تازه‌ای توشون می‌درخشه.

«عالی بود، کک‌مکی. ولی تا وقتی لیاقتش رو به دست نیاوردی، اجازه نداری DNA منو داشته باشی. می‌دونم شما دخترای بیچاره چه کلک‌هایی سوار می‌کنین.»


موجی از شرمِ سوزان تمام بدنم رو فرا می‌گیره. اشکی که دیر از راه رسیده، روی گونه‌ام سر می‌خوره و اون با برجستگی شستش می‌گیرتش و می‌لیسه، انگار از مزه‌اش لذت می‌بره.


«می‌دونستی وقتی گریه می‌کنی، چشمات فیروزه‌ای می‌شن؟» بند انگشت‌هاش رو روی گونه‌ام می‌کشه و حالت صورتش یک‌دفعه نرم می‌شه. «خیلی خوشگلی.»


سوتینم رو بهم می‌ده، بعد کمدش رو باز می‌کنه و پیراهن راگبی‌ای رو درمیاره که احتمالاً توی بازی امروز پوشیده. «بلوزت رو برات عوض می‌کنم، ولی اگه اینو بپوشی، همه می‌فهمن که باید ازت فاصله بگیرن.»


پیراهن رو از سرم می‌کشم پایین. عرق و گِلی که از بازی اخیرش روی لباس مونده، به پوستم می‌چسبه. بوی بدنش، دئودورانت و افترشیوش با هم قاطی می‌شن و هرچی بدنم پارچه رو گرم‌تر می‌کنه، بو قوی‌تر می‌شه. بوش باعث می‌شه دهنم آب بیفته و یواشکی چند بار نفس عمیق بکشم.


«می‌دونی که ازت خوشم میاد، هیناکو. می‌تونی دختر من باشی.»

خم می‌شه و گونه‌ام رو می‌بوسه، اما همونجا می‌مونه و دیگه چیزی نمی‌گه؛ گونهٔ نرمش به پوستم کشیده می‌شه.


اونقدر گیجم که نمی‌تونم جواب بدم. سؤال بود؟ محاله انتظار داشته باشه بگم آره.


بالاخره آهی می‌کشه و صاف می‌ایسته و در خروجی رو باز می‌کنه.


یوری درست بیرون، به دیوار تکیه داده. همین که منو با پیراهن اون می‌بینه، چشم‌هاش ریز می‌شن، دست به سینه می‌شه و با حالت تحقیرآمیزی پوزخند می‌زنه.


ریکی با اخم بهش خیره می‌شه. «هیناکو تحت محافظت منه. اگه تو یا هرکدوم از رفیق‌های عوضیت یه انگشت بهش بزنین، حسابتون رو می‌رسم.»


از کنارش رد می‌شم و برمی‌گردم. دلم می‌خواد مطمئن بشم این فقط یه اتفاق بوده و دیگه هیچوقت مجبور نیستم حتی یه کلمه باهاش حرف بزنم.

اما اون در رو می‌بنده.


یوری می‌گه: «هرکی دوست ریکیه، دوست منه.» و یه لبخند معنی‌دار تحویلم می‌ده. «ولی بهش عادت نکن. همین که ازت خسته بشه، که می‌شه، دیگه همه می‌تونن بهت گیر بدن.»


در حالی که توی راهرو دور می‌شه، انگشت‌هاش رو به نشونهٔ خداحافظیِ مسخره‌ای تکون می‌ده و بعد می‌ره.


یک دقیقه بعد، منم دنبالش راه می‌افتم. با عضلاتی منقبض از محوطهٔ اصلی رد می‌شم و هر لحظه سرعتم بیشتر می‌شه، تا اینکه به سمت پارکینگ دانش‌آموزا می‌دوم؛ به سمت ماشین امنم.

Report Page