Four Years Later

Four Years Later

𝃝𝒜lin

(Soojun ver)


"اینکه یونجون مال منه یا نه یه سوالیه که همیشه تو ذهنم تکرار و تکرار میشه اون حس مالکیتی که نسبت به یونجون دارم و هرروز بیشتر بهم میفهمونن اون مال من نیست مثل یک سیلی محکم به صورتم خورده میشه..

انگار نمیخوام قبول کنم اون مال یکی دیگه‌ست همه این احساسات نتیجه‌ی اتفاقات ۴ سال پیشه.. که چطور تو اردوی مدرسه، سر جرئت حقیقت همدیگه‌ رو بوسیدیم، من حتی قبل از اون اتفاقات هم عاشقش بودم مثل اینکه اون به اجبار منو بوسید و منم رو موجی از احساسات عاشقانه.

همه میگن سوبین حسوده...درسته من حسودم، به هرکسی که میتونه با یونجونیِ من حرف بزنه، لمسش کنه، خنده‌هاش که هر بار قلب رو آب میکنه رو میبینه، و باهاش حرف بزنه و هرچی که میشه تصورش کرد... من به همه اونا حسودی میکنم

درسته دوریش برای من مثل سوجو تلخه، ولی بازم همین که تنها از دوردست‌ها میتونم ببینمش انگار یه نعمته..."

سوبین، اون برگه‌ی سفید و خالی رو لبریز از احساساتش کرده بود؛ همه اون‌ها رو به‌جای این که به زبون بیاره روی یک برگه نوشته بود.

از اونجایی که هیونینگ‌کای کلید خونه‌ی سوبین رو داشت اون شب به سوبین سر زد. اولین چیزی که قابل توجه بود نور زرد کم‌ سویی که از سقف معلوم بود و دو شیشه روی میز، یکیش خالی و یکیش نیمه پر و یک لیوان افتاده روی میز بود.. هیونینگ‌کای حدس زد که همون احساسات دوباره مثل گله‌ی گرگ به سوبین هجوم آوردن.. هیونینگ‌کای نزدیک میز شد.. یک کاغذ مچاله شده رو بین شیشه‌ها پیدا کرد، کاغذ رو برداشت و بازش کرد سعی کرد بخونتش چون کامل مچاله شده بود..

وقتی کل متن توی کاغذ رو خوند هیونینگ‌کای برای بار هزارم بهش ثابت شد که سوبین چه احساسات قوی‌ای نسبت به یونجون داره..

واقعیت این بود که یونجون مال کسی نبود.. فقط اینطوری به نظر می‌رسد که انگار اون مال یکیه..

از میز فاصله گرفت و به سمت اتاق سوبین رفت، سوبین مثل پسر بچه‌ی کوچیک خیلی ناز خوابش برده بود، کای نزدیک شد و پتو رو روی سوبین انداخت و به سمت در رفت، قبل اینکه از اتاق خارج شه زیر لب زمزمه کرد: قول میدم همه چیز رو درستش میکنم سوبین..

هیونینگ‌کای این بار میخواست کل اتفاقات این ۴ سال رو جمع کنه و سوبین اونقدر دیگه آسیب نبینه.. دیگه صبور بودن برای این بار بسه.

هیونینگ‌کای شماره یونجون رو داشت. به سمت اتاق پذیرایی رفت و رو کاناپه نشست، شماره یونجون رو گرفت و یونجون بعد چند ثانیه با صدای آرومی جواب داد: الو، بفرمایید؟

هیونینگ‌کای نفس عمیقی کشید و با اهم کردن گلوش رو صاف کرد و جواب داد: سلام یونجون خوبی؟ هیونینگ‌کای‌م امیدوارم یادت بیاد

جواب داد: اوه هیونینگ‌کای آره یادمه، چیشده این موقع شب زنگ زدی؟

کای زیاد توضیح نداد فقط گفت بیا امشب بریم بیرون و حرف بزنیم و یونجون قبول کرد.

روی کاناپه پاشد و به سمت میز ناهارخوری رفت، برگه‌ای که پر از نوشته‌های سوبین بود رو گذاشت تو جیبش و سمت در رفت، نفس عمیقی کشید و از خونه سوبین اومد بیرون، لوکیشن پارکی که قرار بود اونجا یونجون و کای باهم ملاقات کنن رو به یونجون داد.

هیونینگ‌کای روی یکی از میزهای چوبی نشسته بود و منتظر یونجون بود، بعد مدتی یونجون رسید و تونست هیونینگ‌کای رو ببینه.

باهم ملاقات کردن و شروع مکالمه‌شون همین چیزای ساده و روزمره بود، اما وقتی کای سعی کرد موضوع اصلی رو پیش بکشه یکم هوا غلیظ‌تر و سنگین‌تر میشد و موقعیت برای کای سخت‌تر، اما اون به سوبین قول داد همه‌چیز رو درست میکنه.

رو به سمت یونجون که درحال نوشیدن هات چاکلتش بود کرد و اهمی کرد و گفت: امم یونجونا میخوام یه چیزی رو بهت بدم

یونجون جواب داد: جدی؟ چی میخوای بدی؟کنجکاو شدم .

هیونینگ‌کای دستشو وارد پالتوش کرد و برگه‌ای که متعلق به سوبین و مخصوصاً یونجون بود رو بیرون آورد، برگه تا شده بود و یونجون نمیتونست حدس بزنه که این چیه هیونینگ‌کای دست یونجون رو گرفت و برگه رو گذاشت تو دستش، یونجون با چشمای متحیرش به هیونینگ‌کای نگاه کرد و بعد نگاهشو به برگه‌ی توی دستش داد.

یونجون با سرش باشه‌ای نشون داد و شروع کرد خوندن.

کم‌کم متوجه شد که چرا سوبین همیشه رفتارهاش بهتر بود با یونجون و انگار یه فرقی با بقیه داشت ، ولی نمیدونست که چی بود؟... درسته! الان میدونه.. سوبین از اون خوشش میاد اون هم بیشتر از چهار/پنج سال و این خیلی جالب بود، یعنی انقدر یونجون براش عزیز بود؟درواقع یونجون به سوبین حسی نداشت ولی انگار همه‌چیز باهم قاطی شده بود..

یونجون با همون صورت متعجب ولی پرانرژی گفت: نهه اصلااا، ممنونم ازت و اینکه بهتره بریمم بعدا میبینمت.

هیونینگ‌کای به خونه‌ی خودش برگشت، اما یونجون نه..

یونجون سوار ماشینش شد و به یه جای بلند و خلوت رفت، جایی که فقط خودش و فکراش تنها باشن.

از ماشین پیاده شد.یونجون روی سقفش دراز کشیده بود و به آسمون خیره شده بود. باد خنکی می‌اومد و موهاش به رقص در می‌اومدند.

ستاره‌ها زیاد بودن… میخواست برای سرگرم کردن خودش به ستاره‌ها نگاه کنه ولی هر جای ستاره‌ها رو نگاه میکرد صورت سوبین نمایان میشد، صورتی که چشماش پر حرف بود و یونجون حرفای توی چشمای سوبین رو نتونسته بود بخونه..

آروم با خودش گفت:من چرا نفهمیدم؟..و به سوال خودش جواب داد:نمی‌دونستم… یا نمی‌خواستم بدونم؟

یادش افتاد سوبین همیشه یه‌جوری حواسش بهش بود.

بی‌صدا… طوری که فکر می‌کرد رفتاراش واقعاً عادی و طبیعیه..نه اینکه پشتش یه چیزی باشه.

نه اینکه چهار سال…نفسش رو آهسته بیرون داد.

نگاهش رفت سمت ماهی که کل شهر رو نورانی کرده بود.یه لحظه تصویر اون روز اردو اومد توی ذهنش.

همون اتفاقی که هیچ‌وقت کامل درباره‌ش فکر نکرده بود و مثل یه اتفاق عادی میدیدش.اون موقع فقط خندیده بود و رد شده بود.همه رفتارهای سوبین رو با خودش یادش میومد..

حرف زدن‌هاش، نگاه کردن‌هاش، جواب دادن‌هاش… کلاً همه‌چیز سوبین خیلی معلوم بود و چجوری متوجه نشده بود.

ولی الان…دیگه نمی‌تونست همون‌طوری ببینتش و همه‌چیز معلوم بود.یونجون یهو به خودش اومد، داشت چی میگفت؟..سوبین رو دوست داشت.. غیرقابل انکار بود، هرطور که بهش فکر میکرد بیشتر معلوم میشد دوسش داره..

ولی عجیب بود کنار اومدن باهاش..روی سقف ماشین بلند شد و برگشت خونه..

اما خوابیدن در کار نبود، مغزش پر از سوال‌ها و شک و تردیدهای عجیبی بود...

فکرهاش هنوز همون‌جا بودن… همون شب، همون جمله‌ها.یه نفس عمیق کشید. بعد گوشی رو برداشت.شماره سوبین رو پیدا کرد و تماس گرفت. چند بوق طول کشید.

****

صبح شده بود و نور خورشید لابه‌لای پرده به چشماش برخورد میکرد و گوشه چشمش بخاطر بستن چشماش چروک میشد، انگار حال و هوای امروزشو بیشتر دوست داره و انگار یه چیزی تغییر کرده ولی نمیدونه چی.

.به سمت حموم رفت و دوش گرفت و زود تموم شد، صبحانه‌ش رو روی میز گذاشت و هنوز اون بطری‌های سوجو و آبجو روی میز مونده بود و کاغذهای مچاله شده و خودکار.. اما چیزی که مهم‌ترین بود رو ندید، اون برگه رو کجا گذاشته بود؟؟اون رو نادیده گرفت و شروع کرد به صبحانه خوردن، یهو گوشیش زنگ خورد اما با اسمی که روی صفحه‌ش نشون داده شد چشماش از حدقه اومد بیرون و متعجب شد، چند بار چشم‌هاش رو باز و بسته کرد اما همون اسمی که ازش انتظار نمیرفت زنگ زده بود!

یونجون یه لحظه سکوت کرد.بعد گفت:میای بریم بیرون؟ یه کم حرف بزنیم.


یونجون بهش گفته بود باهم برن بیرون؟ امشب؟ خورشید از کدوم ور طلوع کرده بود مگه؟!

خورشید غروب کرده بود، شب شده بود و سوبین عطر مسحور کنندش رو زد و از خونه زد بیرون و رفت دنبال یونجون.

بارون نم‌نم می‌بارید، فضا رو خیلی نرم‌تر کرده بود.. وقتی یونجون رو دید فکر و خیال از سرش پرید،

سوبین با خودش زمزمه کرد: چجوری کنترل کنم خودمو جلوی این پیشی...


یونجون ضربان قلبش شدت گرفت.. انگار نمیتونست با احساسش کنار بیاد و مثل قبل به سوبین نگاه کنه..

از ماشین پیاده شدن و زیر درختای سر به فلک کشیده و بارون شروع کردن قدم زدن...

یونجون نگاهش رو از سوبین گرفت.چند ثانیه چیزی نگفت.

یونجون نفسش رو بیرون داد و حرفشو زد:اون نامه…و یهو مکث کرد.

به حرفش ادامه داد:من خوندمش.. نامه‌ای که دیشب نوشته بودی رو خوندم..

سکوت افتاد.این بار سکوت بینشون سنگین‌تر از چیزی بود که تصور بشه..

سوبین آروم گفت:چ.. چطوری خوندیش.. کی بهت داد؟

یونجون جواب داد:هیونینگ‌کای..کای اون رو بهم داد و من متوجه احساس چند ساله‌ت شدم.

سوبین سرخ شده بود و مهم‌تر از اون خیلی متعجب..

سوبین یه قدم عقب رفت و گفت:یعنی خودت متوجه نشدی؟

یونجون اول به ماه کاملی که توی آسمون بود نگاه کرد و نفس عمیقی کشید و سرشو به سوبین برگردوند و جواب داد:ولی من فکر میکردم همه‌چیز خیلی عادیه و من بخاطر همین نفهمیده بودم،وقتی دیشب به همه‌ی کارهات و رفتارات فکر میکردم… احساستت واقعی بوده و همه‌چیز دور از انتظار من..من فهمیده بودم.. ولی انگار نمیخواستم بفهمم و به روی خودم بیارم و احساسات خودم و خودتو فراموش کردم انگار که هیچی نشده...

سکوت دوباره حکم‌فرما شد.سوبین کاملاً تو شوک بود و نمیتونست حرف بزنه و فقط پلک میزد.

یونجون برای بار سوم سکوت رو شکست و ادامه داد:م.. من فقط.. من فقط میخوام بدونی احساساتت یک طرفه نیست، سوبین!سوبین سرش گیج خورد و یکم بعد خوب شد.. چرا انقدر همه‌چیز یهویی و عجیب بود؟ یونجون اونو دوست داشت؟ضربان قلبش انقدر تند بود که انگار از جا کنده میشد..بین این همه سکوت بلند و شک‌ها،،

یهویی یونجون به سوبین نزدیک شد.یونجون روی انگشت‌های پاهاش ایستاد و خودشو جلو برد طوری که صدای نفس‌های سوبین و یونجون قاطی شده بود و هرکدوم ضربان قلب اون یکی رو میتونست بشنوه،،

سرشو جلو برد و بوسه ای روی لب سوبین گذاشت.

سوبین از شدت تعجب چشم‌هاش گرد شد و لرزی تمام بدنشو گرفت، دست‌هاش دور کمر باریک یونجون حلقه شد و توی کیسشون همراهیش کرد...

طوری می‌بوسیدش که انگار چند ساله منتظر همین لحظه‌ست..

به دلیل نفس کم آوردن، کیسشون رو پایان دادند و سوبین محکم یونجون رو بغل کرد و گفت:خیلی منتظرت بودم.. خیلی منتظر بودم که دیگه حسرت نخورم و الان انگار خواب می‌بینم..بعد چهار سال من الان تو رو دارم.

یونجون سرش رو روی سینه‌ی سوبین گذاشت و آروم گفت:الان تنها چیزی که مهمه اینه که هم من تو رو به دست آوردم هم تو من رو و قرار نیست هیچ چیزی مانعمون بشه.

سوبین در جواب گفت:درسته یونجونی من..

و بالاخره همه‌چیز گفته شد.. .

*****

خب خب آلین صحبت میکنه..میدونم وانشات چندان جالب و زیبایی نبود ولی خب امیدوارم ازم بپذیرید:)🩷@cotton_star

Report Page