Four Hands, Two Sonatas
Annaکارگردان سریال Park Hyun-seok است؛ کارگردانی که پیش از این در ژانرهای مختلف کار کرده و آثاری مثل Stranger 2 و Hometown را در کارنامه دارد. خودش گفته چیزی که در Four Hands, Two Sonatas برایش جذاب بود، ترکیب کلاسیک + جوانی + رشد شخصیت بود؛ ترکیبی که به گفته او در درامهای کرهای کمتر دیده شده است.
نکته مهمتر اینه که قبلاً یک درام درباره رشد و رقابت ورزشی ساخته بود. بنابراین به نظر میرسه برای او، پیانو در این سریال همان نقشی را دارد که ورزش در یک داستان رقابتی دارد: وسیلهای برای نشان دادن جاهطلبی، شکست، بدن، فشار و رشد شخصیت.
اما یک چالش بزرگ وجود داشت: بازیگرها واقعاً باید طوری به نظر میرسیدند که انگار پیانیستاند.
سونگ کانگ ماهها قبل از فیلمبرداری کلاس پیانو رفت و حتی وقتی امکان ادامه کلاس نداشت، ویدئوهای استادش را نگاه میکرد و حرکات دست را تقلید میکرد. لی جونیونگ هم چون زمان کمتری برای تمرین داشت، بیشتر قطعات را حفظ میکرد و روی هماهنگی دقیق با میزانهای موسیقی کار میکرد
حتی خود کارگردان گفته بود که باید دقیقاً مشخص میکردند کدام بخش از قطعه در کدام لحظه پخش شود تا با احساس شخصیت هماهنگ باشد.
✍🏻 نویسنده: Shin Yi-won
نویسنده سریال Shin Yi-won است؛ نویسندهای که پیشتر Green Mothers’ Club را نوشته بود.
و داستان شروع شدن این پروژه خیلی جالبه.
خودش گفته بود که اتفاقاً با دیدن خبر برنده شدن یک پیانیست در یک مسابقه، به دنیای موسیقی کلاسیک علاقهمند شد. بعد شروع کرد زندگی موزیسینها را دنبال کردن و متوجه شد که زندگی یک هنرمند کلاسیک خودش میتواند به اندازه یک درام، پر از جاهطلبی، شکست، فداکاری و بحران باشد.
پس ایده اصلی ظاهراً این نبوده:
«بیایم یک سریال درباره پیانیستها بسازیم.»
بلکه بیشتر این بوده:
«زندگی یک هنرمند حرفهای خودش یک داستان دراماتیک کامل است.»
و این تفاوت مهمیه.
🎹 چرا سونگ کانگ این نقش را قبول کرد؟
سونگ کانگ گفته وقتی برای اولین بار فیلمنامه را خواند، داستان حتی زمانی که مشغول خواندن پروژههای دیگر بود، در ذهنش باقی مانده بود.
اما یک دلیل شخصیتر هم داشت:
سونگ کانگ گفته خودش از قبل پیانو رو دوست داشته و در زندگی روزمرهاش به قطعات پیانو و حتی jazz piano گوش میدهد. بنابراین وقتی پروژهای پیدا کرد که موسیقی، مخصوصاً پیانو، مرکز داستانش بود، بهشدت جذبش شد.
ولی چیزی که من فکر میکنم مهمتره، تعریفی است که خودش از Kang Pio داده.
او گفته برای پیاو، پیانو همزمان:
زبان ارتباطش با دنیاست
چیزی است که باید با آن خودش را ثابت کند
نیروی محرک زندگیاش است
و در نهایت بزرگترین عامل آشفتگی زندگیاش میشود.
یعنی سونگ کانگ صرفاً یک «نابغه پیانو» را بازی نمیکند.
او آدمی را بازی میکند که هویتش با تواناییاش گره خورده.
و این دقیقاً همان چیزی است که نقش را سخت میکند.
🎹 چرا لی جونیونگ انتخابش کرد؟
اینجا داستان حتی جالبتره.
Four Hands, Two Sonatas آخرین پروژه لی جونیونگ قبل از سربازی بود.
گفته بود که تا آن زمان بیشتر با بازیگران باتجربهتر کار کرده و قبل از سربازی دوست داشته با بازیگران همسن خودش هم همکاری کند.
اما دلیل دوم:
موسیقی.
لی جونیونگ خودش به موسیقی علاقه دارد و موضوع سریال برایش جذاب بود. به گفته خودش، همین علاقه باعث شد بخواهد وارد دنیای موسیقی کلاسیک شود و خودش را در نقش متفاوتی امتحان کند.
و این جملهاش خیلی مهمه:
اون میخواست بعد از این سریال مردم بگویند:
«پس این بازیگر میتواند چنین نقشی را هم بازی کند.»
یعنی انتخاب جونگیو برای او یک جور گسترش دامنه بازیگری بوده، نه صرفاً انتخاب یک پروژه محبوب.
🧠 تفاوت عمیق پیاو و جونگیو
پیاو = انسانِ ساختهشده توسط انضباط
پیاو برای تبدیل شدن به نابغه تمرین کرده.
او به قواعد، تکنیک، کنترل و کمالگرایی متکی است.
جونگیو = انسانِ ساختهشده توسط بقا
جونگیو استعدادش را دارد، اما زندگی به او اجازه نمیدهد صرفاً یک هنرمند باشد.
بعد از از دست دادن مادرش، مجبور میشود از پدرش مراقبت کند و نانآور خانواده شود؛ در نتیجه پیانو، با اینکه بزرگترین عشقش است، تبدیل به چیزی میشود که نمیتواند به آن نزدیک شود.
برای همین لی جونیونگ یک کلمه را برای جونگیو انتخاب کرده:
Freedom — آزادی.
🎼 و حالا اسم سریال خیلی عمیقتر میشود
Four Hands, Two Sonatas
در موسیقی، Four Hands یعنی دو نفر که یک پیانو را با چهار دست مینوازند.
اما از نظر داستانی:
دو انسان متفاوت → یک ساز
این استعاره فوقالعاده مناسبی برای پیاو و جونگیو است.
یکی بیش از حد کنترل میکند.
یکی از کنترل فرار میکند.
یکی خودش را با موسیقی تعریف کرده.
دیگری مجبور شده موسیقی را از خودش جدا کند.
اما وقتی پشت یک پیانو مینشینند، مجبورند به ریتم یکدیگر گوش کنند.
و این احتمالاً مهمترین ایده کل سریاله.
🔎 چند فکت کمتر گفتهشده
1. موسیقی در سریال عملاً «شخصیت چهارم» است
نویسنده گفته انتخاب موسیقی یکی از بزرگترین بخشهای آمادهسازی پروژه بوده، چون موسیقی باید نقش «دومین شخصیت اصلی» را ایفا میکرد.
پس قطعاتی که میشنویم احتمالاً صرفاً برای زیباتر کردن صحنه انتخاب نشدهاند؛ انتخاب قطعه و حتی بخشی از قطعه با وضعیت احساسی صحنه ارتباط دارد.
2. خانه پیاو عمداً با جزئیات طراحی شده
کارگردان گفته برای طراحی خانه خانواده پیاو وقت زیادی گذاشتهاند تا سلیقه هنری و گذشته خانواده از طریق خودِ فضای خانه دیده شود، بدون اینکه لازم باشد شخصیتها دربارهاش توضیح بدهند.
این یعنی اگر به دکورها، سازها، کتابها و فضای خانه پیاو دقت کنید، بخشی از شخصیتپردازی آنجاست.
3. سونگ کانگ و لی جونیونگ روش کاملاً متفاوتی برای پیانو داشتند
سونگ کانگ واقعاً ماهها تمرین کرد.
لی جونیونگ خودش صادقانه گفته چون نوازنده حرفهای نبود، بیشتر قطعات را حفظ میکرد و روی لحظههایی که بازی باید اتفاق میافتاد تمرکز داشت.
این تفاوت حتی از نظر شخصیتپردازی هم جالبه:
سونگ کانگ/پیاو → تکنیک و تمرین
لی جونیونگ/جونگیو → احساس و واکنش
4. رابطه واقعی دو بازیگر خیلی سریع شکل گرفت
در پشت صحنه، لی جونیونگ گفته که احساس میکرد با سونگ کانگ خیلی خوب جور شده و سونگ کانگ هم گفته بود از همان شروع فیلمبرداری احساس راحتی داشتهاند.
حتی شوخی معروفشان درباره صحنههای چهار دست وجود دارد:
چون باید روی یک صندلی کنار هم مینشستند، هیکل و شانههای سونگ کانگ بعد از تمرین بدنسازی باعث میشد نشستنشان کنار پیانو کمی سخت شود!
5. انتخاب بازیگران برای نویسنده تقریباً «رویایی» بوده
شین یی وون گفته وقتی خبر انتخاب سونگ کانگ، لی جونیونگ و رو شنیده، واقعاً شگفتزده شده و احساس کرده بازیگرها حتی بیشتر از چیزی که خودش هنگام نوشتن تصور کرده بود، شبیه شخصیتها شدهاند.
و شاید جالبترین نکته...
سونگ کانگ درباره تفاوت پیاو در ۱۷ و ۲۷ سالگی حرف زده.
به گفته خودش، پیاو ۱۷ ساله هنوز فقط خودش و پیانو را میشناسد.
اما ملاقات با جونگیو باعث میشود برای اولین بار با رقیب، محدودیت و دیوارهای خودش مواجه شود.
و پیاو ۲۷ ساله دیگر آن آدم نیست؛ تجربههایش باعث شده احساسات و نگاه عمیقتری داشته باشد.
پیاو در ابتدا میخواهد بهترین پیانیست دنیا شود؛ اما داستان کمکم مجبورش میکند بفهمد قبل از اینکه «بهترین پیانیست» باشد، باید یک انسان کاملتر شود.
و جونگیو دقیقاً همان کسی است که این تغییر را در او شروع میکند.
به همین دلیل، به نظرم رابطه این دو نفر را نباید فقط با برچسب «رقابت» یا حتی «عشق» فهمید؛ آنها برای یکدیگر تبدیل به آینهای شدهاند که چیزهایی را در خودشان میبینند که بهتنهایی قادر به دیدنش نبودند.
همهچیز با یک رقابت ساده شروع میشه.
پی او نابغهایه که سالها با تمرین و کمالگرایی خودش رو به بالاترین سطح رسونده.
تا اینکه Choi Jeong-yo وارد مدرسه میشه.
جونگیو برخلاف پیاو، بیشتر با استعداد ذاتی و احساسش موسیقی رو لمس میکنه.
و برای اولین بار، پیاو با کسی روبهرو میشه که واقعاً میتونه باهاش رقابت کنه.
پیاو از همون اول از جونگیو خوشش نمیاد.
نه لزوماً چون به جونگیو کسی نداره ؛
چون حضورش چیزی رو به پیاو یادآوری میکنه که همیشه ازش میترسیده:
«شاید من اونقدر که فکر میکردم خاص نیستم.»
بعد این دو مجبور میشن با هم یک اجرای دونفره داشته باشن.
و اینجاست که رابطهشون از «رقیب» به چیزی خیلی پیچیدهتر تبدیل میشه.
اجرای چهار دست برای این دو نفر فقط یک اجرای موسیقی نیست.
پیاو باید یاد بگیره به نفر کناریش اعتماد کنه.
جونگیو هم باید خودش رو با ریتم و وسواس پیاو هماهنگ کنه.
هرچی بیشتر با هم تمرین میکنن، بیشتر مشخص میشه که چیزی که یکی نداره، اون یکی داره.
پیاو تکنیک و نظم رو میاره.
جونگیو احساس و آزادی رو.
و کنار هم، موسیقیشون کاملتر میشه.
اما رابطهشون فقط شیرین و آروم نمیمونه.
فشار خانواده، رقابت و وسواس پیاو نسبت به موفقیت باعث میشه موسیقی کمکم برایش از چیزی که دوست داره تبدیل به چیزی بشه که ازش میترسه.
در مقابل، جونگیو سعی میکنه بهش یاد بده که لازم نیست هر نت رو برای اثبات ارزش خودش بزنه.
گاهی فقط باید موسیقی رو حس کنی.
و همین یکی از مهمترین چیزهاییه که جونگیو به پیاو یاد میده.
بعد نوبت مسابقهی Prague Harmonie میرسه.
پیاو تصمیم میگیره وارد مسابقه بشه و حتی جونگیو رو هم با خودش همراه میکنه.
اما فشار تمرینها شدیدتر میشه.
پیاو تا جایی تمرین میکنه که دستش آسیب میبینه، ولی حاضر نیست متوقف بشه
چون برای اون، شکست فقط شکست در یک مسابقه نیست؛
انگار شکست یعنی تمام هویتش بهعنوان یک پیانیست زیر سؤال رفته.
و بعد...
همهچیز نابود میشه.
جونگیو در مسیر مسابقه ناپدید میشه.
پیاو بدون اینکه بدونه دقیقاً چه اتفاقی افتاده، مجبور میشه روی صحنه بره.
و در حالی که انگشتش آسیب دیده، اجرا میکنه.
حتی برندهی مسابقه هم میشه.
ولی این برد اصلاً شبیه یک پیروزی نیست.
چون کسی که قرار بود اون لحظه کنار پیاو باشه، دیگه اونجا نیست.
جونگیو ناپدید شده.
سالها میگذره.
پیاو تبدیل به یک پیانیست مشهور میشه.
روی کاغذ همهچیز عالیه.
موفقیت.
شهرت.
کنسرت.
زندگی حرفهای.
ولی خودش دیگه نمیتونه مثل قبل پیانو بزنه.
و مهمتر از همه...
هنوز دنبال خبری از زنده بودن جونگیوئه.
بخشی از ذهن پیاو همچنان پیش جونگیو باقی مونده
و بعد جونگیو برمیگرده.
اما نه همون جونگیوِ قبلی.
سالها بعد، او بهعنوان رهبر ارکستر وارد دنیای موسیقی میشه.
حافظهاش بعد از سالها برمیگرده و همراهش تمام اتفاقات گذشته هم زنده میشن.
این بار جونگیو فقط میخواد حقیقت رو بفهمه.
و شاید از همه مهمتر...
میخواد با گذشتهاش روبهرو بشه.
یکی از دردناکترین چیزها اینه که با وجود همهی اتفاقات، جونگیو هنوز نمیتونه پیاو رو کاملاً رها کنه.
وقتی پیاو دیگه نمیتونه پیانو بزنه، جونگیو کمکش میکنه.
بهش میگه موسیقی قرار نیست چیزی باشه که برای راضی کردن بقیه انجامش بدی.
و کمکم پیاو دوباره میتونه بنوازه.
یعنی کسی که سالها قبل رقیبش بود، حالا تبدیل شده به کسی که دوباره نجاتش میده.
اما بزرگترین ضربه هنوز اینجاست:
پیاو میفهمه مادرش در ماجرای ربوده شدن جونگیو نقش داشته.
یعنی تمام این سالها، در حالی که پیاو فکر میکرد فقط جونگیو رو از دست داده...
حقیقت خیلی نزدیکتر از چیزی بوده که تصور میکرد.
و حالا پیاو بین دو چیز گیر کرده:
خانوادهاش
و حقیقت دربارهی کسی که هیچوقت واقعاً نتونست فراموشش کنه.
جونگیو هم هنوز نمیدونه پیاو دقیقاً چه چیزهایی فهمیده.
و اینجاست که رابطهشون از یک داستان رقابتی تبدیل میشه به چیزی خیلی عمیقتر و دردناکتر.
و چیزی که منو دربارهی رابطهی این دوتا نابود میکنه اینه:
جونگیو با اینکه از گذشته آسیب دیده،
باز هم تلاش میکنه پیاو رو به موسیقی برگردونه.
پیاو هم با اینکه تازه داره حقیقت رو میفهمه،
احساس میکنه باید چیزی رو که از جونگیو گرفته، بهش برگردونه.
انگار هر دو دارن سعی میکنن چیزی رو که سالها قبل از دست دادن، دوباره بسازن
و اسم سریال حالا معنی خیلی بیشتری پیدا میکنه:
Four Hands.
دو نفر پشت یک پیانو.
دو مسیر کاملاً متفاوت.
اما وقتی شروع به نواختن میکنن، دیگه نمیشه فهمید کدوم نت متعلق به کدوم نفره.
شاید داستان پیاو و جونگیو هم دقیقاً همینه.
دو نفر که بارها از هم جدا شدن،
اما موسیقی همیشه دوباره به هم برشون گردونده.
و هنوز یک سؤال بزرگ باقی مونده:
وقتی پیاو حقیقت کامل دربارهی جونگیو رو بفهمه...
آیا این دو دوباره میتونن کنار هم بنوازن؟