Forgottn
@MahiraNawarپسرک مو آبی، داشت تو خیابون راه میرفت تا برسه خونه و واسه اون قرار ساختگی امشب آماده بشه. راستش خودش هم نمیفهمید چرا اصلاً قبول کرده.
حقیقت اینه که خانواده سوبین هنوز از جداییشون خبر نداشتن، ولی یونجون نمیفهمید چرا سوبین راستشو بهشون نگفته بود.
فکر و خیالاتو گذاشت کنار، باید زود میرسید خونه و آماده میشد. ساعت ۷ شب بود و فقط یه ساعت وقت داشت. راستشو بخوای، اصلاً از کل این داستان خوشش نمیومد.
وقتی رسید خونه، تو تاریکی مطلق وارد شد. تنها نوری که دیده میشد یه نور سبزِ کمنور بود. اخم کرد و رفت تو، اسم بومگیو رو صدا زد.
یهو در اتاق خواب باز شد و اونجا بود. موهاش عین لونه کلاغ بههم ریخته بود. یونجون نزدیک بود بخنده ولی خودش رو کنترل کرد و قیافهش جدی موند.
+«میشه بپرسم اینجا چه خبره؟»
_«خب راستش، تهیون و سوجون داشتن تو اتاق بازی میکردن که خوابشون برد. منم گفتم یه چرتی بزنم.» بومگیو گفت.
یونجون با دست زد به پیشونیش و سرش رو تکون داد. "سوجون چیزی خورده؟" بومگیو سر تکون داد. یونجون آه کشید و گفت: "داداش، ساعت فقط هفته و اگه تا ۸ یا ۹ بخوابه، شب دیگه خوابش نمیبره."
حرفش درست بود. بچهها اگه زودتر از شب بخوابن، دیگه شب بیدار میمونن. یونجون دوباره باید بیدار میموند، در حالی که خیلی خسته بود.
بومگیو پیشنهاد داد: "هیونگ، چرا ما اینجا نمونیم و مراقبش نباشیم؟ تو هم میتونی بخوابی." یونجون جواب داد: "باشه، ولی یادت باشه که سوجون امروز کامل دست توئه. من میرم خونه سوبین."
بومگیو هرچی داشت میخورد رو تف کرد بیرون و با یه قیافه گیج، شوکه و متعجب به یونجون نگاه کرد.
یونجون توضیح داد: "خب، پدر و مادرش از ماجرا خبر ندارن، میخوان منو ببینن. باید وانمود کنم که هنوز با همیم."
بومگیو شروع کرد به فحش دادن به سوبین.
یونجون خندید و گفت: "من رفتم، یادت نره کارهای ناجور نکنید."
بومگیو چشمهاش رو چرخوند و معلوم بود حسابی از دست یونجون کلافه شده.
بعد از اینکه بومگیو برگشت تو اتاق، یونجون رفت دوش گرفت و لباس پوشید. یه سویشرت سفید و صورتی و یه شلوار جین پوشید. موهاشو گذاشت روی پیشونیش بیفته و یه رژ لب رنگ روشن هم زد.
یه لبخند به خودش تو آینه زد و از آپارتمان زد بیرون تا بره به کافیشاپی که سوبین اونجا منتظرش بود.
وقتی راه میرفت، یه ماشین دید که مطمئن بود مال خانواده چویه. همون ماشینی که وقتی میخواستن برن سفر ازش استفاده میکردن. یونجون بارها باهاشون رفته بود سفر.
خانم چوی، یونجون رو مثل پسر خودش دوست داشت. حتی گفته بود که سوبین فقط باید با یونجون ازدواج کنه. ولی خب، دیگه این امکانپذیر نیست، چون از هم جدا شدن.
آقای چوی هم هیچوقت مخالف رابطهشون نبود. حتی گفته بود اگه یونجون یه روزی نیاز مالی داشته باشه، یه شرکت جدا براش تأسیس میکنه تا حمایتش کنه.
حتی تا الان هم به یونجون اهمیت میدن. با اینکه مدتهاست باهاش تماس نگرفتن، ولی یونجون مطمئنه که هنوز مثل پسر خودشون دوستش دارن. اما چیزی که نمیدونن اینه که اونا الان پدربزرگ و مادربزرگ شدن.
راننده گفت: "سلام آقای یونجون، آقای سوبین گفتن شما رو ببرم خونه خانواده چوی."
یونجون سری تکون داد. راننده رو میشناخت، اسمش چانیول بود و یه دوستپسر به اسم بکهیون داشت.
تو مسیر سکوت نبود، با هم حرف میزدن که زندگیاشون چطور گذشته. یونجون لبخند میزد، ولی داشت تمام دردشو پشت اون لبخند قشنگ پنهان میکرد.
ماشین جلوی در خونه رسید و نگهبانها در رو برای یونجون باز کردن. این دستور آقای چوی بود که باید به یونجون احترام بذارن و باهاش مثل یه شاهزاده رفتار کنن.
همه توی خونه به یونجون احترام میذاشتن، درست مثل سوبین و پدر و مادرش. و دوباره، همه خاطرات تو ذهن یونجون زنده شدن. خیلی وقت بود که به اینجا نیومده بود.
خدمتکارها در رو براش باز کردن و یونجون داخل شد. تمام گوشهوکنار خونه رو یادش بود. کفشهاشو توی جا کفشی گذاشت و منتظر سوبین موند.
خانم چوی از دور دیدش و با هیجان گفت: "یونجون تویی؟ وای خدای من، ببین چقدر خوشتیپ شدی! یادمه وقتی دیدمت فقط ۱۵ یا ۱۶ سالت بود." و بعد با یه آغوش محکم یونجون رو بغل کرد.
یئونجون لبخند زد و با خانم چوی درباره چیزای مختلف و بیهدف حرف زدن. آقای چوی هم به یونجون خوشآمد گفت.
انگار یه قانون نانوشته بود که هر وقت یونجون میاد، الکل و نوشیدنیهای دیگه تو خونه ممنوعه.
یونجون لبخند میزد، چون رابطهش با اونا هنوز همونطور بود. حداقل خوشحال بود که یه نفر هست که وقت نیاز کمکش کنه.
آقای چوی پرسید: "خب یونجون، اوضاع چطوره؟" یونجون با استرس جواب داد: "خوبم عمو."
آقای چوی خندید و گفت: "یونجون، چند بار گفتم منو بابا صدا کن؟ بالاخره تو دوستپسر پسر مایی!"
یونجون لبخند زد ولی تو دلش گفت: "دوستپسر که چه عرض کنم، بیشتر شبیه دو تا غریبهایم!"
بعد از مدتی، سوبین اومد و با هم شروع به حرف زدن کردن. البته مجبور بودن کنار هم بشینن.
سوبین دستشو دور شونه یونجون انداخت، درست مثل قبل. ولی اون حس ناراحتکننده و دردناک هنوز بینشون بود.
غذا سرو شد و با هم غذا خوردن. آخر سر، یونجون به خانم چوی و خدمتکارها کمک کرد ظرفها رو بشورن.
وقتی همه از آشپزخونه بیرون رفتن، خانم چوی به یونجون گفت بمونه.
یونجون گفت: "بله مامان؟ چیزی میخواستید بگید؟"
خانم چوی سرش رو تکون داد و بهش اشاره کرد که بیاد نزدیکتر. یه جعبه رو از یه کابینت درآورد و داد دست یونجون. یونجون اخم کرد و وقتی بازش کرد، شوکه شد.
داخلش یه مقدار زیادی پول بود. یونجون نمیخواست قبول کنه. گفت: "نه، من نمیتونم اینو قبول کنم. این خیلی زیاده مامان." و سعی کرد جعبه رو پس بده.
ولی اشک رو تو چشمای خانم چوی دید. حالا دیگه بیشتر از قبل گیج شده بود. گفت: "مامان، چرا دارید گریه میکنید؟"
خانم چوی بهش نگاه کرد و گفت:
"یونجون، من همه چیز رو میدونم. خواهش میکنم این پول رو بگیر و برای خودت و... سوجون استفاده کن."
پ.ن.ن: وای، پس مامان سوبین از وجود سوجون خبر داره.
میخواین بدونین چطوری؟ خب باید صبر کنین!
پ.ن.م: خب خب این هم از این قسمت به شدت شوکه کننده و عجیب . اول اینکه کاپل چانبک هر چند فرعی را داشتیم.
دوم اینکه سوبین تو روحت یعنی من فکر کردم شاید والدینت با ازدواج یا با هم بودن شما مشکل داشتن که جدا شدی ، پس اگه این دلیلش نبوده میشه بگی به دلیل کوفتی تو از یونجون جدا شدی🤌😒
سوم اینکه مامان سوبین از کجا میدونست که سوجونی وجود داره 😳 این دیگه واقعا پشم ریزون بود
چهارم اینکه ، هیچ چیزی برای گفتن ندارم چون ۳تا دلیل بیشتر نبود برای شوکه شدن از نظر خودم این چهارمی صرفا به خاطر اینکه بگم ، سوبین عزیزم فرار کن ،فقط فرار کن تا دستم بهت نرسه🤦♂️