Forgotten memories
𝐾𝑦𝑙𝑒
خودشو روی صندلی رها کرده بود، سرشو به دیوار پشت سرش تیکه داده بود و پاهاشو عصبی تکون میداد.
این تقریبا آخرین جلسه مشاورهاش بود و حتی بیشتر از جلسه های اول استرس داشت.
توی فکر و خیال های بیخود که هیچ ربطی بهم نداشتن غرق شده بود که با فشرده شدن شونهاش به خودش اومد و نگاهشو به پسرک جوون روبهروش داد.
~چند بار صداتون کردم نشنیدید، نوبت شماعه بفرمایید داخل.
سری تکون داد و از جاش بلند شد و با قدم هایی که سنگین بودن به سمت اتاق رفت و داخل شد.
دکتر با دیدن بیمار موردعلاقش لبخندی زد و با برداشتن تخته شاستی همیشگیش از جاش بلند شد و به طرفش اومد.
دستش رو گرفت و گرم فشرد و با دست دیگش به صندلی اشاره کرد.
سوبین بی حرف و تغییر حالت دست مرد رو گرفت و سمت صندلی ها رفتن و روی صندلی مخصوص دراز کشید.
-خب جناب چوی همونطور که سری پیش گفتم این احتمالا جلسه آخر شماست پس ما برای اینکه جلسهی مفیدی داشته باشیم از ابتدا مرور میکنم. موافق هستید؟
+بله
-پس شروع کنید.
+خب..قبلا هم گفتم بهتون، اون خیلی خوشگل بود.
چشماش، لباش، فرم بینی، خط فکش، ترقوه هاش....بی نقص ترین کسی بود که تاحالا دیدم.
همیشه گفتم که خدا اشتباهی یکی از فرشته هاشو به زمین فرستاده، این زیبایی برای یک انسان غیرقابل باور بود.
دکتر تاحالا نگفتم ولی میدونی چی منو جذبش کرد؟
چشماش...اون چشمای کشیده و سیاهی داشت.
مثل قیانوس توی شب بود، عمیق و تاریک...
میدونی، نمیشد بهش نگاه کرد و غرقش نشد، انگار با همون دوتا چشمِ گربه ایش ادمو جادو میکرد.
اولین بار که دیدشم توی راهرو طبقه دوم دبیرستان بود. من اشتباهی وارد کلاسشون شدم و انگار اون قصد بیرون اومدن از کلاس رو داشت.
فکر کنم به دقیقه نکشید که با ی معذرت خواهی از کنارم رد شد ولی من ساعت ها به اون چشم ها فکر میکردم.
کلی سعی کردم تا تونستم بهش نزدیک بشم ولی یادمه تو اکیپ بچههای کلاس خودمون کلی پشت سرش حرف میزدن و به بی احساسی متهمش کردن، ولی من توی مدت کوتاهی دیدم که چه حسهای عمیقی پشت پلک هاش خوابیده و فقط کافیه احساس امنیت کنه تا بروز پیدا کنن.
اواخر سال آخر دبیرستان بود که من تازه فهمیدم چه برنامه ای برای دانشگاه و آینده داره و برای ی آدم بیهدف مثل من دنبال اون رفتن بهترین گزینه بود.
پا به پاش تلاش کردم و هرطوری که بود باهاش ی رشته و دانشگاه قبول شدم.
نمیخوام طولانی کنم شما جزییات رو قطعا یادتونه، پس باید یادتون باشه که اون منو تشویق به نوشتن داستان های توی ذهنم کرد.
ولی هیچوقت نفهمید منبع الهام و مخاطب من اونه.
جالب بود برام که با اینکه اون مخاطب همیشگی همهی حرفام بود بازم حسودی میکرد.
میدونید دکتر که کی فهمیدم نمیدونه منظورم خودشه؟ وقتی داشتم از گیو سر ناهار تعریف میکردم.
اون سرخ و سفید شد و داشت با نگاهش اون بچه رو میخورد. مطمئنم اگر ادامه میدادم یا من یا گیو رو میکشت.
موقع برگشت از سلف وقتی صداش کردم برگشت بهم گفت "جناب چوی سوبین اگر تمایل دارید بگم بیاد دوست پسرتون بشه."
من فقط بهش خندیدم و مطمئنم که کل محوطه دانشگاه رو دویدم تا زنده بمونم.
دکتر اون ی احمقِ زیبا بود، نفهمید چقدر دوسش دارم، البته خب منم نگفتم، ولی فکر کردم شاید اینکه هر روز براش گل میخرم، میرم دنبالش تا بریم دانشگاه و بعد میرسونمش، اینکه تا میگه ی چیزی میخوام براش میگیرم....و کلا کارهایی که میکنم میتونه حسی که دارم رو بهش منتقل کنه؛ اما انگار اینطور نبود.
اون متوجه حسم نشد و من متوجهش نکردم و انقدر به این موضوع ادامه دادیم تا برای هردومون دیر شد.
-مطمئنی برای هر دوتاتون؟
+نه...
شاید فقط برای من! آخه اون ی دوست دختر زیبا پیدا کرد که آزادانه بتونه بهش عشق بورزه ...
اونا بهترین کاپل دانشگاه بودن و خب طبیعتا من حسودیم میشد... یونجون کوچولوی من توی بغل کسی بود که باعث شایعات پشت سرش بود.
-چه جور شایعاتی؟
+عام....یادم نمیاد...حتی یادم نمیاد از کی شروع شد...تنها چیزی که یادمه اینکه آخرین بار که فرشتهام رو دیدم خون و اشک روی صورتش خودنمایی میکردن و من برای گرفتن دستش دیر رسیدم.
+بعدش چه اتفاقی افتاد؟
-میدونید خاطره های اون زمان برام خیلی تاره فقط صدای جیغ و آمبولانس رو یادمه.
دکتر هومی زیر لب گفت و از جاش بلند شد و سمت میزش رفت. از کشوی میزش ی پاکت کرمی رنگ بیرون آورد و به جای قبلش برگشت.
-فکر کنم برای اینکه همهی خاطرات یادتون بیاد هنوز کار داریم.
سوبین از حالت درازکش خارج شد و با چشم های مشتاق به دکتر زل زد.
+بعد اینکه یادم بیاد میتونم یونجون رو پیدا میکنم؟
-جناب چوی...اون هیچوقت گم نشده که بخواین پیداش کنید...اون فقط ی گوشه خیلی آروم خوابیده.
دکتر بعد از تموم کردن حرفش پاکت کرمی رنگی که ی گوشش خونی بود و روش نوشته شده بود " برای سوبین بهترین و تنها دوستم" رو طرفش گرفت.
و در همون لحظه بود که ستارههای داخل چشم های سوبین نور خودشون رو برای همیشه از دست دادن.