Forgotten
@MahiraNawarشوک زده بودن تنها کلمهای بود که میتونستی بگی در مورد وضعیت یونجون. حس میکرد دنیای اون متوقف شده، انگار که داشت بیهوش میشد.
اشکهاش هم پایین میریخت.
_ "یونجون، میدونم داری فکر میکنی چطور متوجه شدم، نه؟" یونجون سرشو تکون داد و بعد ناگهان خانم چوی رو بغل کرد و گریه کرد.
اون هم هیچ اعتراضی نکرد و یونجون رو توی آغوشش گرفت و گفت همه چی درست میشه. گفت تنها کسی که از این موضوع باخبره خودشه و چیزی به سوبین یا پدرش نگفته.
_"یادته کی عملت رو انجام داد؟"
یونجون سرشو به نشونهی تایید تکون داد.
+"دکتر سان بود."
خانم چوی لبخند زد وقتی فهمید یونجون هنوز یادش میاد.
یه نفس عمیق کشید و ادامه داد: "چوی سان پسر بهترین دوستم بود. اون بهم گفته بود که یه بچه داری و نمونهی دیانایش با سوبین تطابق داره."
یه مکث کرد و دوباره صحبت کرد.
_"یادته اون روز که داشتی به دوستت چانگبین میگفتی که به سوبین چیزی نگی؟ من اونجا بودم. همهچیز رو شنیدم وقتی که از کنار تو رد میشدم."
یونجون سعی کرد اون روز رو به یاد بیاره و یادش اومد.
یونجون فوری گفت: "مامان، لطفاً به سوبین چیزی نگید. نمیخوام هنوز بفهمه." خانم چوی با لبخند گفت: "یونجون، من پسرم رو مقصر نمیدونم، این مربوط به سوجون نیست، این انتخاب خودته."
یونجون خوشحال شد که همچین شخصی رو توی زندگیش داره. نمیدونست بدون حمایت اون چه اتفاقی میافتاد. شاید خیلی کار خاصی نکرده بود، ولی یونجون یه جای خاص توی قلبش برای اون داشت.
وقتی فهمید یونجون یتیمه، خودش بود که قبضهای برق و هزینههای دیگه رو پرداخت میکرد. توی کمد یونجون لباسهای گرونی هست که اونها رو خودش خریده بود.
_"حالا بیا بریم، میخوام نوهام رو ببینم."
یونجون گفت: "البته مامان، میتونی فردا بیای و ببینیش." و دوباره اون رو بغل کرد.
بعد از اینکه جعبه پول رو توی کیسه گذاشتند، به سالن رفتند. وقتی وارد سالن شدند، خانم چوی اجازه نداد یونجون کنار سوبین بشینه چون میدونست یونجون ناراحته.
خانم چوی به جای این که بگه کنار سوبین بشینه، گفت که کنار خودش بشینه و یونجون خیلی ازش تشکر کرد. بعد از چند دقیقه گپ زدن، یونجون بالاخره خونه رو ترک کرد و گفت دیر شده.
آقای چوی میخواست جلوشو بگیره، ولی خانم چوی اجازه داد بره چون میدونست نگران پسرشه. این یه راز بین خودش و یونجون بود.
سفر برگشت به خونه خیلی ساکت بود چون یونجون نمیخواست حرف بزنه. فقط میخواست بره خونه و بعد از یه روز خستهکننده بخوابه.
وقتی وارد خونه شد، سوجون بیدار بود، همونطور که انتظار میرفت. دیگه حتی زحمت نکشید بگه "اومدم"، فقط رفت به اتاقش.
اما قبل از این که بره، سوجون صداش کرد: "پاپا کجا بودی؟" یونجون گفت: "رفته بودم سر کار عزیزم، به بومگیو بگو برات شیر بیاره و دندونات رو مسواک بزن." و بعد از اون وارد اتاقش شد.
حس بدی از این که کمی بیاحترامی کرده به پسرش نداشت، ولی اگه پسرش مزاحمش میشد، مطمئناً با عصبانیت بهش سیلی میزد و نمیخواست این اتفاق بیفته.
یونجون توی تختش افتاد، ساعت ۹ شب بود. فقط امیدوار بود که پسرها بتونن از سوجون مراقبت کنن. خیلی زود خوابش برد و به دنیای خواب رفت.
یک ساعت بعد، سوجون دوباره خوابش گرفته بود، پس تهیون اونو برد توی اتاق خواب. به آرومی سوجون رو کنار یونجون گذاشت و خودش و بومگیو از اتاق رفتن.
یونجون با یه تکون ملایم بیدار شد. دستش رو به چیزی که تکونش میداد کشید و دستش با یه دست کوچک و نرم برخورد کرد.
سوجون که بیدار بود، منتظر بود تا پاپا بیدار بشه. گفت: "پاپا، نمیخوام دیر بشه، به مینسانگ قول دادم که زودتر بیام." بعد شروع کرد به پریدن روی یونجون.
یونجون خندید و از تخت بلند شد و سوجون رو قلقلک داد که اونم شروع کرد به خندیدن. مثل یونجون، سوجون هم قلقلکی بود.
بعد از یک دقیقه، هر دو بلند شدن و آماده شدن. وقتی داشتن مسواک میزدن، سوجون آب روی یونجون پاشید و این باعث شد یه جنگ آبی حسابی راه بندازن که هر دو ازش خیلی لذت بردن.
سوجون نشست پشت میز و پرسید: "پاپا، امروز برای صبحانه چی داریم؟" یونجون با لبخند جواب داد که یه نفر ویژه براشون برنج سرخ کرده و مرغ سرخشده فرستاده. سوجون خیلی از این غذاها خوشش اومده بود.
سوجون خواست بدونه اون فرد کی بود، یونجون گفت: "این مادربزرگت بود، سوجون. اونها از استرالیا اومدن."
چشمان سوجون گشاد شد.
×"واقعا؟ میخوام مادربزرگ رو ببینم، میخوام ببینمش!"
با اینکه سوجون هیچ وقت اون رو ملاقات نکرده بود، هنوز خیلی هیجان زده بود. یونجون بهش اطمینان داد که به زودی مادربزرگ رو خواهد دید.
بعد از این، هر دو برای کارهای روزانهشون آماده شدن.
یونجون برنامهریزی کرده بود که امروز سوجون رو به پارک ببره. معمولاً تنها پارکی که میرن همونیه که نزدیک خونهشون بود.
اما امروز یونجون میخواست به پارک دیگهای ببره. همون پارکی که یونجون و سوبین سفرشون رو از اونجا شروع کردن. با لبخند غمگینی زد و ناگهان به کسی خورد.
×"وای، مواظب باش، ممکن بود به خودت آسیب میزدی!" طرف مقابل گفت.
+"و چرا باید برات مهم باشه؟" یئونجون جواب داد و رو به طرفش چرخید.
سوبین، اون خیانتکار بزرگ، با یه لبخند بزرگ ایستاده بود. یونجون گفت: "چقدر خوشحالی امروز؟ من متوجه نمیشم." و در کافه رو باز کرد تا سوبین وارد بشه.
سوبین گفت: "نه، دوست دخترم قراره با یه دختر دیگه ازدواج کنه، فهمیدم که دو جنسیه، و اصلاً من هیچ وقت دوستش نداشتم." یونجون با چهرهای ناراحت به سوبین نگاه کرد و سوبین پرسید: "چی شد؟ چرا اینطور نگاه میکنی؟"
یونجون آهی کشید و مشغول تمیز کردن میزها شد و سوبین هم پشت سرش میاومد. یونجون گفت: "نه، فقط دارم فکر میکنم چقدر تو یه لاشی هستی؟ جدی چرا باهاش قرار میذاشتی وقتی هیچ وقت دوستش نداشتی؟"
سوبین جواب نداد ولی زمزمه کرد: "چون یکی داره دوباره قلبم رو میگیره.
" یونجونه گفت: "چی گفتی؟"
سوبین سرشو تکون داد.
یونجون با یه نگاه عجیب بهش نگاه کرد و شروع به کارش کرد در حالی که سوبین هم دنبالش میاومد تا سفارشش رو بده. همونطور که همیشه میکرد، یک لاته سفارش داد.
و مثل همیشه، یونجون کارشو انجام میداد. باید بگه که اون و سوبین دارن به عنوان دوست خوب پیش میرن، ولی وقتی به پسرش فکر میکنه، دلش میشکنه.
امروز یونجون به خودش قول داده بود که وقت بیشتری برای پسرش بذاره. پس نصف روز رو مرخصی گرفت و چانگبین گفت که همه چیز رو مدیریت میکنه.
بعد از اینکه سوجون رو از مدرسه گرفت، رفتن خونه. بومگیو و تهیون امروز مشغول بودن چون قرار داشتند. بنابراین یونجون باید همه کارها رو خودش انجام میداد.
یونجون از سوجون پرسید: "سوئجون، امروز مدرسه چطور بود؟"
سوجون با هیجان گفت: "ووسان خیلی باحاله، وقتی داشت میپرید تو سطل آشغال افتاد، سطل خراب شد و همه جا ریخت!"
سوجون با یادآوری این اتفاق خندید.
یونجون خوشحال بود چون پسرش داشت میخندید. از اینکه سوجون خوشحال بود و میخندید، خیلی خوشحال میشد.
+ "امروز میریم پارک جدید، باشه؟"
سوجون سرش رو تکون داد و با یونجون راه افتاد.
ساعت ۴ عصر که رسیدن به پارک، یونجون احساس کرد همه یادها و خاطرات به سراغش اومد.
پارک هیچ تغییری نکرده بود. همه چیز هنوز همونطور بود، حتی همون نیمکتی که یونجون و سوبین هر روز اونجا مینشستن.
یونجون گفت: "سوجون، ببین بچهها دارن بازی میکنن، برو پیششون باشه?"
سوجون سرشو تکون داد. داشت میرفت که یونجون ناگهان جلوش رو گرفت.
یونجون گفت: "سوجون، دور نمیشیها. اگه گم شدی، هیچ وقت با غریبهها حرف نزن، اگه گفتن بیا باهاشون برو، نه بگو. وقتی خواستن تو رو بکشن، از ته دل جیغ بزن."
سوجون انگشت کوچیکشو گذاشت و با یونجون قول داد و رفت به سمت بچههایی که داشتن بازی میکردن. یونجون راحت روی یکی از نیمکتها نشست و داشت سوجون رو تماشا میکرد.
یه دفعه گوشی یونجون زنگ خورد، دید ازطرف بومگیوه.
+ "الو، چی شده؟"
بومگیو گفت: "کجایی بیچاره؟" یونجون خندید و گفت: " با سوجون تو پارک هستم. چرا؟"
یه آه بلند از طرف بومگیو اومد: "اون بیچاره تهیون منو یه ساعت ول کرد که بره یه دسته گل بخره، بعد مجبورم کرد ۲ ساعت توی مال قدم بزنم و الان داره غذا میپزه و خونه رو آتیش زده."
یونجون از دعوای این زوج خندید، واقعاً این دو تا خنگ رو دوست داشت. به هم خیلی میخورن.
بعد از اینکه حرفاش تموم شد، یونجون متوجه شد سوجون دیگه اونجا نیست. احساس کرد روح از بدنش رفته. بلند شد و رفت سمت زمین بازی تا از بچههایی که باهاش بازی میکردن بپرسه.
اونها هیچ خبری نداشتن. از همه پرسید که بچهای که هودی صورتی روشن پوشیده دیدهن یا نه. هیچکدوم سوجون رو ندیده بودن.
یونجون داشت گریه میکرد، ولی ادامه داد به گشتن. به خودش قول داده بود اگه چیز بدی برای سوجون پیش بیاد، خودش رو میکشه.
پ.ن.ن: پس سوجون گم شده!!! حالا چی میشه؟
امیدوارم از این قسمت خوشتون اومده باشه.
پ.ن.م: این قسمت هم برای من جالب و شوکه اوربود و امیدوارم شما هم ازش لذت برده باشید
قسمت های جالب و شوکه از نظر من مترجم: بابای سوبین چیزی از رابطه شکرآب این دوتا و وجود سوجون نمیدونه(چرا بیشتر وقتها باباها چیزی نمیدونن😂🤦♂️)
سوبین داداشم ، عزیزدل برادر، خوبییییییی؟ امیدوارم به خاطر دلیل مسخره ای یونجون را رها نکرده باشی وگرنه من میدونم و خواننده ها🔪🙂
یاخداااااااااا، سوجون بچه کجا غیبت زد ؟ حالا این وسط ما با اون یکی بابای بچه مشکل داریم ، این وسط بچه گم شد🤦♂️