Forgotten
@MahiraNawarیونجون دوباره نشست و دیگه نتونست اشکاشو کنترل کنه. چطور میتونه به سوجون بگه که پدرش اونو ترک کرده؟ چطور میتونه ببینه پسرش درد میکشه؟ هیچ راهی نبود، یونجون نمیخواست ریسک کنه.
+«سوجون، لطفاً گوش کن...»
׫چرا؟ چرا نمیگی بابام کجاست؟ میدونی وقتی مینسونگ و ووسان از باباشون حرف میزنن من چطور حس میکنم؟»
سوجون گفت، تلاش میکرد گریه نکنه.
انفجار ناگهانی احساسات سوجون هیچکس رو داخل اتاق آماده نکرده بود. تهگیو و فلیکس کنار وایستادن و بهشون زمان دادن تا با هم صحبت کنن.
هیچکدومشون نمیدونستن چی باید بگن.
+«سوجون، گوش کن به حرفام، باید بهم اعتماد کنی وقتی میگم بابات توی کاره، و الان توی آمریکا هست و برای ما کار میکنه، باشه؟»
یونجون احساس گناه میکرد که دروغ میگه.
ولی کاری از دستش برنمیاومد، باید سوجون رو از سووبین دور نگه میداشت.
سوجون توی بغل یونجون گریه میکرد و یونجون بهش حرفای دلداری میزد.
بعد از مدتی، اون بچه کوچیک خوابش برد. یونجون به فلیکس زنگ زد تا سوجون رو بذاره توی تخت، و خودش بره یه کم استراحت کنه.
بعد از یه دوش خوب ۱۵ دقیقهای، یونجون وارد پذیرایی شد و کنار بقیه نشست. اتاق ساکت و آروم بود. تنها چیزی که حرکت میکرد پنکه بود که یه صدای ضعیف هم ایجاد میکرد.
فلیکس گفت: «هیونگ، باید به سوجون یا سووبین بگی. بذار الان دردش رو بکشه، چون الان کوچیکه، وقتی بزرگ بشه تأثیر زیادی نمیگیره.»
حتی با اینکه فلیکس حرف منطقیای زد، یونجون نمیخواست.
_«گوش کن، به سوجون نگو، اول به سووبین بگو، اگه رد کرد، یعنی میتونی به سوجون بگی.»
تهگیو گفت و دستش رو روی پشت یونجون کشید.
پسرها خیلی کمکش میکردن. داشتن تلاش میکردن تا یونجون رو خوشحال کنن، میگفتن سووبین بچه رو قبول میکنه. ولی یونجون مطمئن نبود که اینطور بشه.
+«بچهها، داره دیر میشه. باید برید خونههاتون.»
یونجون گفت و بقیه هم سرشون رو تکون دادن.
+«فلیکس، به چانگبین بگو بیاد دنبالت، دیگه دیره.»
فلیکس سرش رو تکون داد و لبخندی به یونجون زد قبل از اینکه به دوستش زنگ بزنه.
زوج تهگیو رفتن و فلیکس با چانگبین رفتن. یونجون ظرفها رو شست و اتاق رو تمیز کرد. خونه خالی بود، آرزو میکرد کاش سووبین اینجا بود. خاطرات توی سرش میچرخید.
(فلشبک ۲۰۱۷)
+«بینه، بینه کجایی؟» یونجون ۱۵ ساله که اولین عشقش رو پیدا کرده بود، توی پارک دنبال معشوقش میگشت، کسی که میخواست باهاش دیدار کنه.
یونجون دور و برش رو نگاه میکرد تا مرد بزرگتر رو پیدا کنه. (یونجون اینجا از سووبین کوچیکتره) تقریباً خسته شده بود از جستوجو.
ناگهان کسی اومد و یه نامه به یونجون داد. نامه از طرف سووبین بود، توی نامه نوشته بود که از جایی که هستی به جلو بری.
یونجون طبق دستور پیش رفت و به زودی به جایی رسید که نزدیک دریاچه بود. اونجا سووبین ایستاده بود و یه دسته گل دستش بود.
-«یونجون، تو برای من خیلی خاصی، این گلها رو قبول کن. یه حلقه که نشون بده تو مال منی.» سووبین گفت و حلقه رو روی انگشت یونجون انداخت.
یونجون خوشحال شد و سووبین رو بغل کرد.اون شب رو هیچ وقت نمیتونست فراموش کنه.
(پایان فلشبک)
یونجون جلوی میز آرایشش نشسته بود و داشت به حلقهای که یک سال پیش برداشت نگاه میکرد، بعد از اینکه سوبین ازش جدا شد. نمیدونست سوبین هنوز حلقه رو داره یا نه.
خاطرات دوباره به ذهنش هجوم میاوردن ، و اشکهاش آروم آروم از چشمش سرازیر میشدن.
(فلشبک ۲۰۱۹)
یونجون اومد همون جایی که سوبین اولین بار حلقه رو بهش داده بود. نمیدونست چرا سوبین به سرعت ازش خواسته بود بیاد.
یونجون اصلاً آماده روبرو شدن با سوبین بعد از اتفاقاتی که دیشب بینشون افتاده بود نداشت. اونها کاری کرده بودن که یونجون هیچ وقت فراموشش نمیکرد، برای همین خیلی خجالت میکشید که دوباره با سوبین روبرو بشه.
سوبین رو دید که با یه حالت سرد ایستاده بود، هیچ وقت سوبین رو اینطور ندیده بود. ابروهاش رو تو هم کشید و به سمتش رفت.
+"اومدی در مورد دیشب حرف بزنی-" یهو سوبین یونجون رو از یقهاش کشید، "گوش کن احمق، من فقط ازت استفاده کردم. و من فقط ازت برای تجربه دیشب استفاده کردم. من و تو تموم شدیم." سوبین یوونجون رو ول کرد.
یونجون شوکه ایستاده بود. پاهاش بی حس شده بودن. سوبین از اونجا رفت و یونجون روی زانوهاش افتاد، نمیدونست باید چیکار کنه.
بلند شد و به خونه برگشت، فلیکس و چانگبین هم همونجا بودن چون قبلاً داشتند مهمونی میگرفتن.
اون موقع توی خونه قدیمی والدینش زندگی میکرد. یونجون تمام شب رو گریه کرد در حالی که فلیکس سعی میکرد تسلیش بده. چانگبین هم رفته بود تا با سوبین صحبت کنه، و یونجون نمیدونست چی شده.
صبح روز بعد وحشتناک بود، تنها کاری که میتونست بکنه این بود که بالا بیاره و دوباره بخوابه. حتی نمیتونست غذا بخوره، هر چیزی میخورد سریع بالا میآورد.
اون موقع بود که فهمید بارداره و بچه سوبین رو توی شکمش داره.
(پایان فلشبک)
یونجون حلقه رو همونطور که قبلاً بود نگه داشت و به رختخواب رفت. کنار پسرش دراز کشید و پیشونیش رو بوسید.
لبخند زد و خیلی زود با پسرش رفت به دنیای خواب.
صبح روز بعد، یونجون زود بیدار شد و زودتر از همیشه رفت بیرون، تا مجبور نباشه حرفهای پسرش رو در مورد پدرش بشنوه. بنابراین بومگیو مسئول خونه بود و تهیون هم مسئول بردن وآوردن سوجون از مدرسه.
گاهی یونجون احساس میکرد که اصلاً پدر بچه نیست، بلکه تهگیو پدرشه. یعنی اونها از سوجون مراقبت میکنن و مثل بچه خودشون دوستش دارن.
وقتی به جایی که باید رسید، میره سمت پیشخوان. چون آدمهای زیادی اونجا نبودن و مدیر داشت میزها رو تمیز میکرد، آهنگ مورد علاقهش رو پخش کرد.
اون آهنگ شباهتهای زیادی با خاطرات و زندگی خودش داشت. شروع کرد به خواندنش.
تابستون تو تپهها
اون روزای مهآلودو یادم میاد
ما هنوز میدویدیم
دنیا رو زیر پامون داشتیم
فصلها رو میدیدیم که تغییر میکنن
راههامون پر از ماجراجویی بود
کوهها سر راهمون بودن
اما نتونستن ما رو از دریا دور کنن
اینجا هستیم با بازوهای باز
این خونهس، جایی که هستیم
قویتر از همیشه تو دنیایی که ساختیم
هنوز صدات رو تو نسیم میشنوم
سایههات رو تو درختها میبینم
چنگ میزنم به یاداوری، خاطرهها هیچ وقت تغییر نمیکنن.
(آهنگ Monody، از TheFatRat)
یونجون همراه با آهنگ میخوند و به خاطر می آورد وقتی که خودش و سوبین کوهها رو بالا میرفتن و دنیارو از اونجا میدیدن.
اونها یه رویای مشترک داشتن و با هم غروب رو تماشا میکردن. از بالای کوهها اقیانوس رو میدیدن و تابستونهاشون رو با هم میگذروندن.
فصلها رو یکی یکی میدیدن که تغییر میکنن و یونجون میدید که سوبین هم با تغییر فصلها تغییر میکنه.
یهو صدای دست زدنها رو شنید وقتی که آهنگ تموم شد. هدفونهاشو برداشت و دور و برش رو نگاه کرد. مشتریها داشتن دست میزدن، همراه با کارگرهایی که اونجا بودن.
یونجون تشکر کرد و رفت سر کارش.
_"داداش، خواننده شو، صدات خیلی خوبه" چانگبین گفت وقتی که میومد پیش یونجون.
+"تو هم خوب میخونی و رپ میکنی، منظورم اینه که ما هر دو هم میتونیم بخونیم هم رپ کنیم" با هم خندیدن و زود برگشتن به کارشون.
هر مشتری که میومد صدای یونجون رو تحسین میکرد و اونم تشکر میکرد. خیلی خجالت میکشید از این تعریفها.
لبخند زد و کارش رو ادامه داد.
_"ببخشید کیم یونجون" یونجون دقیقاً میدونست کیه. برگشت و چشم تو چشم شد با سوبین.
یه حالت سرد به سووین داد.
+"بله، چوی سوبین، چی میخواهی سفارش بدی؟ چون روز خوبم رو خراب کردی" یونجون گفت و سوبین خندید، "فقط اومدم دیدنت، و یه لاته لطفاً."
این اولین بار بود که واقعاً با هم حرف میزدن، خب برای یونجون این خیلی طولانی بود. سوبین اونجا ایستاده بود و به یونجون نگاه میکرد که سفارش میگرفت.
_"اوه و فراموش کرده بودم بگم، صدات خیلی خوبه، ادامه بده"
+"ممنون، فکر کنم" یونجون گفت و سفارش سووین رو گذاشت جلوش. سوبین تشکر کرد و رفت سر میز خودش.
یونجون دوباره شروع کرد به کار کردن. وقت نداشت که به سوبین نگاه کنه، اما سوبین تمام روز وقت داشت که به یونجون نگاه کنه.
بعد از اینکه سوبین تموم کرد، دوباره اومد پیش یونجون.
_"یونجون، نمیدونم چطور اینو بگم ولی باید بهت بگم" یونجون سرش رو بلند کرد و سرش رو تکون داد.
سوبین قبل از حرف زدن یه نفس عمیق کشید و گفت:
_"مامان و بابا میخوان تو رو ببینن. مدت زیادیه که ندیدنت، و اونها تو استرالیا بودن وقتی که میدونی، ما از هم جدا شدیم." یونجون تلاش میکرد که گریه نکنه.
_"پس میخواستم بدونم که اگه میای با من، و لطفاً طوری رفتار کن که انگار هنوز با هم هستیم." سوبین گفت و امیدوار بود که یونجون قبول کنه.
از طرف دیگه، یونجون در حال مرگ بود، نمیدونست باید چیکار کنه. اما ناخودآگاه جوابی که داد این بود:
+"باشه، شاید"
سوبین لبخند زد و از یونجون تشکر کرد.
+"سوبین، لطفاً از اینجا بیارم، منظورم اینه که من اینجا منتظرت میمونم و تو از اینجا منو میبری" یونجون گفت چون نمیخواست سوبین بفهمه کجا زندگی میکنه.
سوبین سرش رو تکون داد و زمان رو مشخص کرد، "ساعت ۸ شب باشه، من منتظرت میمونم." بعد از اینکه سوبین رفت. یونجون ذهنی خودش رو سیلی زد که چرا جواب بله داد. ولی حالا باید با سوبین میرفت.
پ.ن :هووووووم ، داستان داره جالب میشه پس والدین سوبین نمیدونن که اونا از هم جدا شدن و یا اینکه ممکنه این ......
ایده ای راجبش ندارم ولی امیدوارم فکرهای خوبی داشته باشی چوی سوبین😎🥂