Forgotten
@MahiraNawarیونجون مثل همیشه توی روتین قدیمیش بود. صبح بیدار میشد، غذا درست میکرد و میرفت سر کار. اما امروز زودتر بیدار شد، چون مدرسه سوجون ساعت ۹ شروع میشد.
الان توی کافه است و داره به مشتریا سرویس میده. بهعنوان یه کارمند تماموقت، خیلی کم وقت برای استراحت داره. خستهکننده است، ولی از کارش لذت میبره، چون برای پسرش داره کار میکنه، نه خودش.
چیزی که بیشتر اذیتش میکنه اینه که پسرش هم داره اذیت میشه. امروز صبح اولین چیزی که سوجون گفت این بود: «بابام کجاست؟» و این دل یونجون رو میسوزونه. ولی نمیتونه به اون طفل معصوم بگه که پدرش حتی نمیدونه وجود داره.
(واقعا حس دردناکیه که نتونی خیلی از چیزها را بیان کنی و حرف بزنی😪)
کافه شلوغ بود. این کافه دو طبقه داشت. طبقه اول یه کافه ساده بود که یونجون اونجا کار میکرد. توی این طبقه میشد قهوه، چای و شیرینی پیدا کرد. سیستم اینطوری بود که سفارش میدادی و میبردی یا همونجا مینشستی و میخوردی.
طبقه دوم یه رستوران بود. میتونستی غذای کامل بگیری و غذا رو هم برات سر میز میآوردن. بعضی وقتها یونجون با چانگبین و بقیه کارمندای کافه اونجا غذا میخورد.
_«یه شیرینی و قهوه میشه لطفاً؟» یه دختر کوچولو اومد سمت یونجون و گفت. اون دختر یونجون رو یاد سوجون انداخت، برای همین لبخند زد و سرش رو تکون داد.
وقتی یونجون داشت سفارش دختر کوچولویی که حدوداً ۱۰ سالش بود رو آماده میکرد، پرسید: «اسمت چیه عزیزم؟»
دختره گفت: «اسمم مدیسونه، و اون باباهام هستن.» و به سمتشون اشاره کرد.
یونجون نگاهشون کرد و یادش اومد، اونا مارک و جکسون هستن. این دو نفر تقریباً همیشه به کافه سر میزنن و خیلی هم آدمای مهربون و دوستانهای هستن.
یونجون گفت: «باباهات رو میشناسم، بیا بریم باشه؟» بعد سفارشهاشون رو آماده کرد و به سمت میز رفت.
مارک با لبخند گفت: «سلام یونجون، چرا برای ما هم آوردی؟ این فقط سفارش دخترمون بود.»
یونجون هم لبخند زد و گفت: «شماها مثل دوستای من هستین، لطفاً اینو قبول کنین و پولش رو ندین باشه.»
جکسون یونجون رو بغل کرد و ازش بابت محبت و مهربونیش خیلی تشکر کرد.
یونجون برگشت پشت پیشخون و با چانگبین روبهرو شد. چانگبین مسئول صندوق و پول بود.
چانگبین گفت: «هی داداش، سوجون چطوره؟»
یونجون لبخند زد و گفت: «خوبه، قبل اینکه بیام مدرسه رسوندمش.»
هر دو مشغول کارشون شدن. از اینکه به مشتریا خوشامد بگن لذت میبردن و چون با هم صمیمی بودن، همیشه با هم شوخی میکردن و همین چیزی بود که مشتریها عاشقش بودن، دوستی بین اونا.
چانگبین گفت: «راستی، فلیکس میگفت سوجون هنوز درباره سووبین حرف میزنه، هنوز ادامه داره؟»
(هعیییییی مادر تو که فقط یه غصه نداری😪😭)
یونجون با یه لبخند غمگین به چانگبین نگاه کرد و گفت: «آره، خیلی سووبین رو میخواد، ولی نمیتونم بهش چیزی بگم، میدونی که.»
اما یهو کسی حرفشون رو قطع کرد: «نمیتونی چی رو به کی بگی؟»
(یاخداااااااااا)
یونجون از صدای اون غافلگیر شد، ولی ناامید نشد. با سردی گفت: «به تو ربطی نداره سووبین، چی میخوای؟»
(خوشم اومد ازت پسرم ، خوب حالشو گرفتی . دیر اومدی زودم میخوای بری ؛ میموندی حالا😒)
سووبین چشماش رو چرخوند و سفارش یه لاته و شیرینی شکلاتی داد. یونجون با احترام سفارشش رو آماده کرد و سووبین یه جای خالی برای نشستن پیدا کرد.
ولی قبل از اینکه بره، پرسید: «رئیست اذیتت کرده؟»
یونجون با لحن سرد جواب داد: «نه.»
سووبین رفت، ولی یونجون کل مدت حس معذب بودن داشت، چون سووبین زل زده بود بهش و انگار داشت هر حرکتش رو بررسی میکرد.
قبلاً یونجون براش مهم نبود که سووبین تا عمق روحش رو نگاه کنه، ولی الان کاملاً فرق کرده. حالا وقتی سووبین بهش نگاه میکنه، انگار یه حس غریبه و عجیب بهش دست میده.
همزمان توی مدرسه، کلاس تازه شروع شده بود ولی بچهها همچنان توی کلاس میچرخیدن. بعضیا بازی میکردن و بعضیا هم مشغول حرف زدن بودن.
سوجون، مینسونگ و ووسان داشتن با هم حرف میزدن و با اسباببازیها بازی میکردن. همیشه همینطورن، دوستیشون خیلی محکم و جداییناپذیره. هر کاری رو با هم انجام میدن.
مینسونگ که داشت سعی میکرد بلوکها رو روی هم تعادل بده، گفت: «سوجون، لطفاً اون بلوک رو بده.»
سوجون بلوک رو داد و شروع کرد به ساختن بقیه چیزایی که لازم بود.
ووسان که از همه بزرگتر بود، وقتی دید سوجون اشتباه میکنه، گفت: «صبر کن صبر کن، اینطوری نیست، باید اینجوری باشه.» و اشتباه سوجون رو درست کرد.
سوجون که کوچیکترینشون بود، گفت: «مرسی ووسان، حالا لطفاً کمکم کن.»
ووسان سر تکون داد و به هردوشون کمک کرد. بعد از حدود ۵ دقیقه کارشون تموم شد. همگی دست زدن و همدیگه رو بغل کردن.
برای اونا، این کار انگار برابر با فتح قله اورست بود.
مینسونگ گفت: «ما موفق شدیم، کارمون عالی بود.» و رفت تا معلم رو صدا کنه.
معلم هم از کارشون تعریف کرد.
اما یهو یه دختر کوچولو با عجله اومد و چون برج رو ندید، خورد بهش و خرابش کرد.
ووسان با عصبانیت گفت: «جنلیس، نمیتونی نگاه کنی؟-»
ولی قبل از اینکه حرفش رو ادامه بده، سوجون حرف زد.
׫اشکالی نداره جنلیس، دفعه بعد مراقب باش.»
جنلیس لبخند زد و گفت: «مرسی سوجون، و شما پسرا ازش یاد بگیرین.» و بعد رفت.
(بچم چقدر ادب داره🥹ای ننه تو را قربون🥹)
سوجون به سمت دوستاش برگشت و گفت: «بابام همیشه بهم گفته مهربون باشم و هیچوقت صدات رو روی کسی که بیگناهه بلند نکن.»
(ادب از کی آموختی؟ از بابا یونجون😌)
ووسان و مینسونگ لبخند زدن و سرشون رو تکون دادن.
کلاس تموم شد و وقتش بود که سرپرستا بیان بچهها رو ببرن.
پسرا جلوی در مدرسه همراه معلمشون منتظر بودن.
ووسان پرسید: «مینسونگ، عمو جیسونگ میاد دنبالت؟»
مینسونگ جواب داد: «آره ووسان، بابام میاد دنبالم.»
ووسان و مینسونگ شروع کردن به صحبت درباره باباهاشون. ولی سوجون حتی توی مکالمه اونا نبود.
(ای مادر، دوست دختر بابات قربون این وضعیت بشه
ای هیترا قربونت بشن😭)
سوجون از اینکه این دو نفر درباره باباهاشون حرف میزدن متنفر بود. چون هیچوقت نمیتونست با افتخار بگه که باباش براش چیزی خریده یا جایی بردتش.
سوجون حس بدی داشت، ولی نمیخواست ضعیف به نظر برسه. برای همین وقتی موضوعی که ازش بدش میاومد شروع میشد، از بقیه فاصله میگرفت و اطراف رو میچرخید.
یکییکی همه دوستاش رفتن و فقط سوجون مونده بود. تنها بود ولی براش مهم نبود. دلش میخواست یه کم تنها باشه، تا اینکه معلم اومد سمتش.
معلم پرسید: «سوجون، بابات نمیاد دنبالت؟»
سوجون سرش رو بالا کرد و گفت: «خانم، بابا توی کافه کار میکنه و الان سرش شلوغه.»
معلم دوباره ازش پرسید: «خب، بابای واقعیت چی؟ اون نمیاد؟»
(وااااااا؟یه جوری میگیبابای واقعیت ، یونجون پشمه این وسط خانم معلم🤔)
سوجون چیزی نگفت، حتی نمیدونست چی باید جواب بده. یونجون بهش گفته بود به سوالایی که مربوط به باباشه جواب نده، برای همین ساکت موند.
همون لحظه صدایی اومد: «سوجون، عمو تهیون اومده.»
سوجون خداحافظی کرد و به سمت تهیون دوید.
تهیون وقتی سوارش کرد، ازش درباره امروز سوال پرسید، ولی سوجون هیچ جوابی نداد.
تهیون پرسید: «سوجون چی شده؟ کسی اذیتت کرده؟»
سوجون جواب داد: «نه، باهام حرف نزن.»
تهیون از حرف سوجون گیج شده بود. اون هیچوقت اینطوری نبود. همیشه درباره کاری که کرده بود حرف میزد، ولی یهو کاملاً ساکت شده بود.
تهیون دوباره تلاش کرد: «عمو بومگیو داره غذای موردعلاقت رو میپزه.»
سوجون فقط یه "هوم" کرد و حرفی نزد. حال و حوصله حرف زدن نداشت.
وقتی رسیدن خونه، سوجون رفت سمت بئومگیو که توی آشپزخونه مشغول کار بود.
سوجون با هیجان گفت: «عمو بوم!!»
بومگیو لبخند زد و گفت: «اومدی، برو لباساتو عوض کن و یه کم خودتو مرتب کن.»
اما سوجون گفت: «نه، اول بهم بگو بابا کی میاد خونه.»
بومگیو نفس عمیقی کشید و گفت: «بابات خارج از کشوره، واسه همینه که نمیتونه بیاد، باشه؟»
بومگیو سعی داشت یه بهونه بیاره تا سوجون رو آروم کنه.
ولی سوجون ناراحتیاش رو بیان کرد و گفت چقدر احساس بدی داشته وقتی دوستاش درباره باباهاشون حرف میزدن.(😭)
تهیون و بومگیو هر دو فهمیدن که این موضوع چقدر روی این بچه کوچیک و بیخبر تأثیر گذاشته.
اما کاری از دستشون برنمیاومد. یونجون بهشون اجازه نمیداد که سوجون بفهمه سووبین وجود داره.
(خیلی سخته اینجا که حق را به کی بدیم ، به سوجون یا یونجون؟ این تیکه باعث شد خیلی تو فکر برم و با خودم بگم کی یعنی حق داره!؟)
بالاخره یونجون کارش تموم شد، روز خیلی خستهکنندهای بود. ولی چانگبین و یونجون با شوخی و حرف زدن خودشون رو سرگرم کردن.
چانگبین گفت: «تا فردا میبینمت، خدافظ.»
بعد از یه روز طولانی، دیدن خونه مثل دیدن یه دوست خوب بعد از سالهاست. و خب هیچ جایی مثل خونه نمیشه.
یونجون به سمت خونهاش رفت. ولی یهدفعه ایستاد. اون توی یه آپارتمان زندگی میکنه و درست کنار ساختمون یه ماشین پارک شده بود.
و اون ماشین رو هیچوقت نمیتونست اشتباه بگیره. ماشین سووبین بود. هزار بار با اون ماشین توی جادههای طولانی سفر کرده بودن. محاله یادش بره.
ولی سوال این بود که اون ماشین اینجا چیکار میکنه؟
(سئوال خوبی بود فرزندم ، برای منم سئوال شد ، این بشر اونجا چیکار میکنههه🤔؟)
یونجون نمیتونست بذاره سووبین بفهمه که اینجا زندگی میکنه. ممکن بود بفهمه سوجون وجود داره، و این نباید هیچوقت اتفاق بیفته.
سووبین و دوستدخترش که به قول خودش دوستدخترش بود، از ساختمون اومدن بیرون.
یونجون سریع قایم شد و منتظر شد که برن.
و بالاخره رفتن.
یونجون از مدیر ساختمان پرسید که چرا سووبین اینجا بوده. مشخص شد که سووبین یه شرکت دیگه داره که اسمش به اسم یه نفر دیگه ثبت شده (اسمش یه راز بود)، و اون شرکت تو کار طراحی بود.
ساختمون قراره دکوراسیون داخلی بشه، برای همین اونا رو دعوت کرده بودن.
یونجون نفس راحتی کشید و به آپارتمانش رفت.
همین که وارد شد گفت: «بابا خونهست!» و دنبال سوجون گشت.
سوجون رو دید که روی کاناپه نشسته و تلویزیون تماشا میکنه.
یونجون رفت سمتش و بغلش کرد، ولی سوجون اونو پس زد.
یونجون گیج شده بود، پرسید: «چی شده سوجون؟»
سوجون با عصبانیت گفت: «تا وقتی نگفتی بابا کجاست، باهام حرف نزن!»
سوجون حسابی توی مود عصبانیت بود.
(اوه اوه ، فک کنم قراره طوفان به پا بشه)
پ.ن:باز هم اشاره میکنم تمامی موارد نوشته شده توی پرانتز، تمام احساسات من موقع ترجمه بوده و هیچ ربطی به نویسنده نداره