Forgotten
@MahiraNawarیه روز ساده و معمولی دیگه بود. مثل همیشه، یونجون توی همون آشپزخونه مشغول آشپزی بود، اما امروز پسرش هم صبح زود باهاش بیدار شده بود.
سوجون انگار خواب بد دیده بود، چون با گریه بیدار شد. یونجون هنوز هم نمیدونست خوابش چی بوده. برای یه بچه که فکر و خیالش بیشتر درگیر بازی و چیزای شاده، دیدن یه خواب بد واقعاً ناراحتکنندهست.
الان سوجون داره یونجون رو صدا میکنه که براش آهنگ پخش کنه. سوجون مثل باباش عاشق موسیقیه.
+"کدوم آهنگو میخوای سوجون؟"
×"بیتیاس هیونگ، لطفاً."
یونجون سری تکون میده و آهنگ Butterfly رو پلی میکنه.
به دلایلی، این آهنگ یونجون رو یاد سووبین میندازه. مثل یه پروانه، سووبین از پیش یونجون و پسرش پر زد و رفت. واسه همین یونجون این آهنگ رو خیلی دوست داره.(بچم خیلی عاشقه😭)
سه تقه به در میخوره و سوجون سریع میدوه سمت در. یونجون در رو باز میکنه و طبق معمول، بومگیو رو میبینه. بومگیو هیچوقت از مراقبت کردن از سوجون خسته نمیشه.
×"عمو بوم، بیا باید برام بخونی."
_"باشه، باشه، دارم میام، تو برو."
سوجون سری تکون میده و میدوه سمت نشیمن.
_"خب، یونجون هیونگ ما چطوره؟" بومگیو با یه لبخند دنبالش تا پیش کانتر آشپزخونه رفت.
+"خوبم، ولی نگرانم. سووبین میدونه من کجا کار میکنم، ممکنه مثل دیروز سر و کلهش پیدا بشه." یونجون با نگاه پایین اینو گفت.
بومگیو لبخند زد و بغلش کرد، "ببین، اگه اومد نادیدهش بگیر، وانمود کن اصلاً نمیشناسیش." ولی یونجون نمیتونست اینو نادیده بگیره. بالاخره سووبین پدر پسرش بود.(ای خدا نکنم چیکارت نکنه سووبین، بچم از آقایی چی کم داست ولش کردی😡🤦♂️)
+"بومگیو، چیزی که بیشتر منو نگران میکنه اینه که سوجون یه روز ازم میپرسه بابا دارم یا نه، اون موقع باید چی بهش بگم؟"
بالاخره بغض یونجون ترکید. این اتفاق زیاد براش پیش میاد.
بومگیو محکمتر بغلش کرد، "خواهش میکنم گریه نکن، یه راهی پیدا میکنیم، باشه؟ و گوش کن، نمیتونی اینو از سوجون مخفی نگه داری. دیر یا زود باید بهش بگی که باباش ولش کرده." این حرف یونجون رو بیشتر شکست، ولی فهمید که حق با بومگیوعه.
_"و یه چیز دیگه، نمیتونی سوجون رو از سووبین دور نگه داری. اون بالاخره میفهمه. باید بدونه."
یونجون با عصبانیت به بومگیو نگاه کرد، "سووبین هیچ ربطی به سوجون نداره. وقتی رفت، سوجون رو هم از دست داد. لیاقتش رو نداره."(بچم چی کشیده اینو میگه، سووبین خدانکنه دستم بهت برسه🤦♂️)
بومگیو شوکه شد ولی شرایط یونجون رو درک میکرد. میدونست که حتی اگه یونجون عصبانی باشه، توی دلش هنوز سووبین رو دوست داره، و عشقش به سووبین مثل دنیا بینهایت بود.
(دوست دختر نچسب سووبین فدای عشق پاکت🤦♂️)
_"عمو بوم، بیا لطفاً!"
بومگیو سریع رفت پیش سوجون، چون نمیخواست سوجون یونجون رو توی این حال ببینه که داره گریه میکنه. سریع رفت و به یونجون گفت صورتش رو بشوره.
صبحونه آماده بود و همه با هم سر میز نشستن و شروع کردن به خوردن غذای یونجون.
_"هیونگ، رازت چیه که غذات اینقدر خوشمزست؟" بومگیو موقع خوردن پرسید.
یونجون جواب داد: "جادو."
ولی سوجون اصلاً نمیخورد.
+"چی شده عزیزم؟ چرا غذا نمیخوری؟" یونجون پرسید و سوجون سرش رو بالا آورد. انگار میخواست گریه کنه.
یونجون سوجون رو بغل کرد و اون توی بغل باباش شروع به گریه کرد.
_"چی شده سوجون؟ تا همین چند لحظه پیش خوب بودی!" بومگیو گفت و کمر سوجون رو نوازش کرد.
×"بابا، بابای من کجاست؟"(چیزی که ازش میرسیدیم سرمون اومد،به قول سید توی عصر یخبندان:بدبخت شدیم🤦♂️)
یونجون و بومگیو جا خوردن، شوکه و وحشتزده، نمیدونستن چی کار کنن و چی جواب بدن. اصلاً انتظار نداشتن که انقدر زود این سوال رو بپرسه.
بومگیو با لبخند گفت: "اول غذات رو بخور، بعد با هم بازی میکنیم."
×"نه، به من بگید بابام کجاست. من هیچوقت ندیدمش، بابام کجاست؟"
سوجون با گریه بیشتر اینو گفت.
یونجون گیج شده بود که چرا سوجون یهو این سوال رو پرسیده. بعد یادش افتاد شاید توی حرفای دوستاش چیزی درباره پدرهاشون شنیده. راستش جمعه و شنبه روزایی بود که مدرسه تعطیله.
شاید اون موقع فراموش کرده بوده ولی حالا دوباره یادش اومده.
+"چرا این سوال رو میپرسی، سوجون؟"
×"ووسان گفت باباش سان بردش بیرون، و... و مینسونگ گفت باباش جیسونگ بردش ساحل. بابای من کجاست؟"(ای مادر به فدات، سووبین بیا پاسخگو باش😡)
این حرف قلب یونجون رو شکست. میدونست بالاخره این لحظه میرسه. حرفای بچههای دیگه درباره پدرهاشون میتونه روی سوجون تأثیر بذاره. اون هیچوقت باباش رو ندیده.
+"سوجون، بابات رفته سر کار، اون... اممم... خارج از کشوره." یونجون با یه لبخند زورکی اینو گفت.
×"ولی بابای مینسونگ هم خارج بود و برگشت. چرا بابای من برنمیگرده؟"
سوجون با گریه بیشتری اینو گفت. بومگیو هر کاری کرد که آرومش کنه ولی هیچ چیزی جواب نداد.(حالا مادر یه ذره کوتاه بیا و قانع شو😂🤦♂️شاید یه فرجی شد)
یونجون همراه پسرش دلش شکسته بود. بومگیو با دیدن این صحنه واقعاً ناراحت شد. دلش میخواست گوش سووبین رو بگیره و بیاردش اینجا، ولی میدونست نمیتونه. اوضاع فقط بدتر میشد.
برای همین بومگیو به کسی زنگ زد که شاید بتونه سوجون رو خوشحال کنه.
_"هی، فلیکس، میتونی سریع بیای خونهی یونجون؟ بعداً همهچی رو توضیح میدم، فقط بیا."
فلیکس گفت باشه و بومگیو تماس رو قطع کرد.
_"سوجون، فلیکس داره میاد، با هم کلی خوش میگذرونیم. حالا لطفاً صبحونهت رو بخور."
سوجون سر تکون داد و صبحونهش رو خورد. هر دو از اینکه بالاخره غذا خورد، نفس راحتی کشیدن.
چند لحظه بعد، در خونه زده شد.
-"حدس بزن کی اومده؟ عمو لیکس!!"
فلیکس اینو گفت و بعد از اینکه بومگیو در رو باز کرد، وارد شد.
سوجون دوید سمتش.
×"عمو لیکس، بابا و عمو بوم نمیگن بابام کجاست، تو بگو بابام کجاست؟"
چشمهای فلیکس با تعجب باز شد و به یونجون و بومگیو نگاه کرد.
(بچه بزار اصی فلیکس بیا تو خونه بعد ببرش توی شوک😂)
فلیکس سوجون رو بغل کرد و گفت: "اون سر کاره، باشه؟ به زودی میبینیش. حالا بیا بازی کنیم."
بعد شروع کرد به قلقلک دادن سوجون تا حواسش پرت بشه. و جواب داد.
خیلی زود یونجون برای کار رفت. هنوز نگران بود. باید حقیقت رو به یکی از اونا میگفت، ولی میترسید. میترسید پسرش ناراحت بشه و سووبین شاید سوجون رو قبول نکنه.
-"حالت خوبه؟ انگار خیلی گریه کردی."
+"آره چانبین، سوجون درباره باباش پرسید. واسه همین بومگیو فلیکس رو صدا زد."
چانبین سری تکون داد و به یونجون گفت که کار رو شروع کنه، شاید کار حواسش رو پرت کنه.
زمان گذشت و مشتریها میاومدن و میرفتن. امروز روزی بود که یونجون باید حقوقش رو میگرفت و منتظر بود تا رئیس حقوقش رو بده.
حقوقی که میگرفت برای اجاره خونه و شهریه مدرسه سوجون کافی بود. یونجون با همین هم خوشحال بود. تا وقتی که پسرش درس بخونه و بتونه با نیازهای اولیه زندگی خوشحال باشه، یونجون هم راضی بود.
رئیس اومد و شروع کرد به دادن حقوق به همه کارگرها، ولی به یونجون چیزی نداد.
+"ببخشید، رئیس، ولی حقوق این ماه من چی شد؟ من بهش نیاز دارم."
-"اوه، ولی نه، الان بهت نمیدم، بعداً." رئیس اینو گفت و رفت.(چیشدددددددد😳)
+"ولی آقا، من حقوقم رو لازم دارم، کلی چیز هست که باید بهش برسم." یونجون گفت و جلوی رئیس ایستاد.
-"گفتم که نمیگیری. اگه خوشت نمیاد، یه کار دیگه پیدا کن." رئیس اینو گفت و یونجون واقعاً عصبانی شد.(بیخود کردی که حق کاری را نمیدی، سووبین همین طورش اعصابمون را خورد کرده بود، اینم نخود اش شد😒)
یونجون برای خودش ایستاد، باید حقوقش رو میگرفت. این حقوق برای پسرش بود، نه خودش، و برای پسرش حاضر بود هر کاری بکنه، حتی اگه به قیمت جونش باشه.(🥹😭)
+"آقا، من حقوقم رو لازم دارم. من تنها نیستم، یه نفر دیگه هم هست که باید ازش مراقبت کنم، لطفاً حقوقم رو بدید."
این حرف یونجون رئیس رو عصبانیتر کرد.(بیخود که عصبی کرده،شیطونه میگه بیام براتا😡😒)
-"چی گفتم؟! این ماه حقوق نمیگیری، و به خاطر این که جواب منو دادی، حقوق ماه بعدتم قطع میشه!"(چیشددددددد؟مرتیکه تو خیلی غلط میکنی😒😡)
یونجون با ناباوری بهش نگاه کرد. حالا واقعاً عصبانی شده بود.
+"فکر کردی خودت کی هستی، هان؟ من یه کارگرم و این یعنی تو باید حقوقمو بدی! نمیتونی همینجوری از زیرش در بری!"(باریکلا پسرم، از حقت دفاع کن)
یونجون که صورتش از خشم سرخ شده بود، ادامه داد:
"یادت باشه، این کافه به خاطر ما داره میچرخه. ما میتونیم همین امروز کلاً تعطیلش کنیم، فهمیدی؟"
چشمهاش پر از اشک بود، ولی نذاشت اشکهاش بریزن.
رئیس که خیلی عصبانی شده بود، سعی کرد به یونجون سیلی بزنه(چه غلطا🤌😒)
ولی درست وقتی میخواست این کار رو بکنه، دستی اونو متوقف کرد و یونجون هیچ ضربهای حس نکرد.
(آخ آخ، نمیدونم چرا سر این تیکه پروانه های توی دلم قیلی ویلی میرن🥹🦋)
×"داری چی کار میکنی؟ این مرد فقط حقوقش رو میخواد، حقوقش رو بهش بده." مردی که جلوی یونجون ایستاده بود گفت. یونجون نمیتونست چهرهش رو ببینه چون پشتش به اون بود.
رئیس عصبانی گفت: "تو کی هستی؟ خودت رو چی فرض کردی، هان؟"
مرد پوزخندی زد و گفت: "من چوی سووبین هستم، مدیرعامل شرکت چوی."
قیافه من مترجم:😳😁😌😎🤟
یونجون بلافاصله با ناباوری سرش رو بالا گرفت. رئیس شوکه شده بود، هیچکس جرأت نمیکرد با سووبین دربیفته. در واقع، سووبین ثروتمندترین و شناختهشدهترین مدیرعامل زمان خودش بود.
رئیس با ترس گفت: "ببخشید، نمیدونستم شما هستید، آقای سووبین؛ و اینم حقوق این پسر."
رئیس حقوق یونجون رو به سووبین داد. سووبین دست رئیس رو رها کرد و برگشت.
چشماشون با هم تلاقی کرد. سووبین انتظار نداشت یونجون رو ببینه و یونجون هم همینطور. هر دو توی نگاه همدیگه گم شدند. هیچکدوم کلمهای نگفتند.
(چرا یاد این آهنگ افتادم که میگه:این عشقهههه تو وجودت توی جونت ریشه کرده،دلت دوباره بی قراره داره دنبال من میگرده🥹)
سووبین حرف زد: "بیا، این حقوقت یه لاته میخوام، سریع درست کن، دوستدخترم منتظرمه."
یونجون پول رو گرفت. همین که دستشون به هم خورد، یونجون حس کرد که یه لرز از ستون فقراتش پایین رفت.
سرش رو پایین آورد و به چانبین گفت سفارش رو آماده کنه. لاته رو به سووبین داد و سووبین به سمت در رفت. ولی قبل از اینکه بره، یه نگاهی به یونجون انداخت که اون هم داشت بهش نگاه میکرد.
سووبین به رئیس هشدار داد: "با این پسر بدرفتاری نکن. من هر روز میام تا ببینم چیکار میکنی."
بعد از این حرف، سووبین رفت.
(الان چیشددددددد؟هر روز میخوای بیای کافه تا وضعیت یونجون را چک کنی؟ چرا هم دلم میخواد فحشت بدم هم دلم میخواد اینکارو بکنی🤦♂️)
چانبین و یونجون با شوک به سووبین نگاه میکردن. هر روز اومدن سووبین یعنی یه کابوس برای یونجون.
یونجون نمیدونست چرا سووبین این کار رو میکنه. مگه هنوز عاشقش بود؟ (به خدا ما هم نمیدونیم🤦♂️)
سووبین تازه از مغازه بیرون رفته بود و با لاته توی ماشین نشست. صورت نرم یونجون رو به یاد آورد و لبخند زد.
نمیدونه چرا، ولی وقتی ئونجون رو میبینه، احساس آرامش میکنه. دلش برای یونجون تنگ شده، ولی خودش رو انکار میکنه. هیچوقت نمیگه که هنوز عاشق یونجون هست، اما قلبش یه چیز دیگه میگه.
(پسرم از من به تو نصیحت با خودت روراست باش وگرنه خودم روراست میکنم ، شیرفهم شد؟😡)
نمیدونه چرا، اما بعد از اون اتفاق حس کرد باید از یونجون محافظت کنه. با همین فکرها توی ماشین نشست و همراه دوستدخترش جایی رفت.
پ.ن: پس سووبین هر روز قراره به مغازه بیاد، نه؟
به نظر شما چی میشه؟ و چی فکر میکنید؟
پ.ن:اونایی که توی پرانتز نوشته شده ، صرفا احساسات خودم توی اون لحظه بود و امیدوارم شما هم جاتون را راجب به این چیپتر توی رباتم بهم بگید بدونم شما هم کلی حرص خوردید یا نه😂🤦♂️