Forgotten

Forgotten

@MahiraNawar

Mi_sun

روز خوبی داشته باشید، لطفاً دوباره تشریف بیاورید.

یونجون گفت و با لبخند به آخرین مشتری نگاه کرد. او واقعاً خسته بود، چون امروز شیفت بسیار طولانی داشت. علاوه بر این، امروز تعداد مشتریان بیشتر از همیشه بود.


یونجون به میز نگاه کرد و آهی کشید؛ باید میزها را تمیز می‌کرد. اما نمی‌خواست دیر کنه، چون یک نفر خیلی خاص منتظرش بود.

برو خونه، من میزها رو تمیز می‌کنم، باشه؟

یونجون به صدای او نگاه کرد.


اوه چانگبین، خیلی ممنون!

مشکلی نیست رفیق، و اینم کوکی‌هایی که فلیکس برای کوچولوت درست کرده، اینا رو بگیر.

یونجون به کیسه‌ی کاغذی‌ای که چانگبین دستش بود نگاه کرد. اون می‌دونست این کوکی‌ها برای کیه .


حتماً، اینو بهش می‌دم و از طرف فلیکس تشکر می‌کنم، باشه؟

چانگبین سرش را تکان داد و به او لبخند زد.

راستی بهش بگو که عمو بین و لیکس به دیدنش میان.

باشه، حتماً می‌گم.

هر دو خندیدند و یونجون از مغازه بیرون رفت.


یونجون خوشحال بود که آن‌ها را به‌عنوان دوستانش دارد. حتی در تاریک‌ترین روزهای زندگی‌اش، آن‌ها کنارش بودند. علاوه بر این، فلیکس زمانی که او در بیمارستان بود، کنارش بود. یونجون هرگز فکر نمی‌کرد که فلیکس برای او و فرزندش این‌قدر کار انجام بده .

بومگیو واقعاً دوست خوبی بود. او کسی که وقتی یونجون اونجا نیست، از فرزندش مراقبت می‌کند. بدون توجه به کارش، بومگیو همیشه برای یونجون وقت می‌ ذاره. تهیون هم یک دستیار دیگه بود.


اساساً، تهیون کسی است که روز و شب وقتی سوبین ، یونجون را ترک کرده بود ، کنارش موند. چانگبین هم از همان ابتدا، زمانی که فهمید قرار است فرزندی داشته باشه، حضور داشت. او واقعاً خوش‌شانسه.


به خانه آمد و داخل خونه شد. با خنده با صحنه‌ای مواجه شد که در آن بومگیو به‌طور نمایشی وانمود می‌کرد که بعد از اینکه کودک با تفنگ اسباب‌بازی بهش شلیک کرده و آسیب دیده. یونجون با دیدن این صحنه لبخند زد.


بابا اومده!‌بابا، بابا، من هیولا را کشتم!

اینو در حالی که روی یونجون میپرید گفت. یونجون او را محکم در آغوش گرفت و روی سرش بوسید. بومگیو گفت: "فرزندت همیشه همینقدر پرانرژیه، حتی بیشتر از من!"


یونجون از دیدن بومگیو که برای بچه شکلک درمیاره خندید. سوجون، عمو لیکس برات کلوچه پخته ، یونجون در حالی که پاکت کاغذی را به سوجون نشان می‌داد گفت. عمو لیکس، من دلم برایش تنگ شده. می‌خوام که ببینمش!

برای یک کودک سه‌ساله، تقریباً دشوار است که جملات را درست بیان کنه. اما سوجون خیلی زود صحبت کردن را یاد گرفت، به لطف فلیکس و بوم‌گیوکه وقتی سوجون را می‌بینند و کنار هم هستند، از صحبت کردن دست نمی‌کشن.


به‌طور کلی، یونجون معمولاً برای کار از خانه دور بود و دوستانش می‌اومدن تا از سوجون مراقبت کنن، و او از این بابت پشیمان نبود. سوجون چیزهای زیادی از آن‌ها یاد گرفت؛ رفتار، مهارت‌ها و حتی رقصیدن. البته نه خیلی کامل، اما باز هم!


«تو عموی بین و لیکس را ملاقات میکنی . آن‌ها هم دلتنگ تو هستن.» سوجون از روی یونجون پایین پرید و شروع به بالا و پایین پریدن کرد، خوشحال از اینکه قراره بعد از مدت‌ها عمویش را ببینه.


یونجون به آشپزخانه رفت تا شام درست کنه ، در حالی که بوم‌گیو تلویزیون را روشن کرد و کارتون‌هایی برای تماشا به سوجون نشان می‌داد.


«هی هیونگ، اوضاع چطور پیش می‌رود؟»

«خوبه بوم‌گیو، فقط کمی نگرانم.»

بوم‌گیو اخمی کرد. «از چی می‌ترسی هیونگ؟»

یونجون نگاهی به بوم‌گیو انداخت و لبخندی غمگین زد. تمام خاطرات به ذهنش برگشت.

نگرانم که سو‌جون دیر یا زود درباره پدرش سؤال کنه. او ن به زودی میفهمه که پدرش اینجا نیست. یونجون می‌خواست گریه کنه، اما باید برای سو‌جون قوی می‌ماند. بومگیو او را در آغوش گرفت و چیزهای دلگرم‌کننده‌ای گفت.


یونجون دیگر انگیزه‌ای برای زندگی نداشت، اما پسرش تنها دلیلی است که او هنوز زندگی می‌کنه. پسرش برای اون کافیه و به اون قدرت ادامه دادن میده . پسرش همه چیزیه که حالا دارد.


اون حتی فکر نکرده بود که به سوبین بگه، و قصدش هم نداشت. شماره‌ شو را نداشت که بخواهد تماس بگیره، و حتی اگر داشت، سوبین هیچ وقت نمی اومد.


می‌ترسید که اگر سوبین سو‌جون را ببیند، آیا اون را قبول میکنه؟ ممکنه که انکار کنه. همه افکار منفی توی ذهنش می‌چرخیدن. می‌ترسید که پسرش هرگز پدری نداشته باشه.


هیونگ، لطفاً، نمی‌خواهی که سو‌جون تو را در حال گریه ببینه؛ قوی باش. من اینجام، باشه؟ بومگیو اینو گفت و یونجون را آروم کرد. یونجون سرش را تکون داد و بهش لبخند زد. بمومگیو هم بهش لبخند زد.

یونجون واقعاً از اینکه بومگیو و دوستانش توی زندگی‌اش هستن، سپاسگزار بود .

به هر حال هیونگ، باید برم، تهیون می‌آید دنبالم. بومگیو گفت و به سمت اتاق نشیمن رفت.


دایی تهی، دلم برات تنگ شده، دایی بوم، میادش؟

البته، فردا من و دایی تهی می‌آییم، باشه؟ سو‌جون بومگیو را در آغوش گرفت و گفت:

ممنون.


بومگیو به سمت در حرکت کرد و یونجون از پشت با سو‌جون که دستاش توی دست هاش بود دنبال او رفت. ببخشید که هر روز مزاحمتون می‌شم.

برادر؟ تو و سو‌جون برای من مزاحم نیستید، هیچ وقت. با کمال میل ازش مراقبت می‌کنم. بومگیو خندید.


اونها خداحافظی کردند و یونجون به داخل برگشت، شروع به درست کردن غذا کرد و سو‌جون تلویزیون تماشا می‌کرد. یونجون می‌دانست که بدون کمک اونها، هرگز نمی‌تونست از سو‌جون مراقبت کنه.


پسرها سو‌جون را مثل بچه خودشون دوست داشتند . و یونجون واقعاً از این بابت قدردانی می‌کرد. اون خیلی خوشحال بود که سو‌جون اینقدر شاد ه. و این بهش‌ شجاعت می‌داد تا ادامه بده. ۳ سال است که از سو‌جون مراقبت می‌کنه و می‌دونه که می‌تونه در آینده هم به تنهایی از او مراقبت کنه.

پاپا، من کوکی‌هایی که دایی لیکس درست کرده رو می‌خوام.

فقط باشه بعد از شام، وگرنه دل درد می‌گیری.

سو‌جون ناراحت شد، اما همیشه از پاپای خودش اطاعت می‌کرد. خیلی زود شام خوردن.


البته کا، یونجون در حال آموزش دادن بهشه که خودش غذا بخوره، بنابراین سو‌جون هنوز یک خورنده شلوغه . اما یونجون این را خیلی ناز می‌دونه، چون هر چیزی که سو‌جون انجام می‌دهد، نازه.


بیا، یک کوکی بخور و برو بخواب باشه؟ یونجون یک کوکی بهش میده و سو‌جون با خوشحالی به اتاق خواب میره و شروع به خوردن کوکی میکنه


بعد از شستن ظرف‌ها، یونجون به اتاقش میره و پسرش را میبینه که روی تخت دراز کشیده و به سقف نگاه می‌کنه. البته که اتاق یونجون پر از ستاره‌های درخشانه و سو‌جون اونها را دوست داره. یونجون لبخند میزنه و کنارش دراز میکشه


پاپا، ستاره‌ها رو از کجا آوردی؟

دایی لیکس از استرالیا آورد.

سو‌جون لبخندی میزنه و میگه که چقدر دلتنگ عمو هاشه. یونجون بهش‌اطمینان میده که به زودی به دیدنشون میرن


یونجون سریع سو‌جون را میخوابونه و چهره آرام خوابیده‌اش همیشه اون را به یاد سوبین می‌اندازه . چون سو‌جون تقریباً مثل سوبینه. گونه‌هاش مثل سوبینه و حتی چین و چروک هم داره . و چشم‌هایش مثل یونجونه ،‌ همینطور بینیش.


یونجون این افکار را کنار میزاره و کنار پسرش به خواب میره.

@MahiraNawar

@Forgotten

Report Page