Forgotten
@MahiraNawarامروز یه روز خاصه! بعد از نه ماه طولانی، فلیکس و چانگبین قراره برگردن، و قراره با یه سورپرایز بیان. هنوز کسی نمیدونه اون سورپرایز چیه، حتی یونجون هم حسابی کنجکاوه!
راستش رو بخوای، یونجون خیلی هیجانزدهست، دلش برای فلیکس و چانگبین تنگ شده. توی همین روز قشنگ، یهو از سمت سالن صدای جیغهای عجیب و غریبی میاد!
خب، مشخصه که سوجون و سوبین دارن خوش میگذرونن و حسابی جیغ و داد میکنن. یونجون که از این سر و صدا حسابی کلافه شده، با اخم میگه:
"دفعه بعد که اینقدر داد بزنید، میدم هر دوتاتونو به فرزندخواندگی ببرن!"
سوجون و سوبین فقط بهش میخندن، چون یونجون وقتی عصبانی میشه، خیلی بامزهست! سوبین، سوجون رو ول میکنه که به بازیش ادامه بده و خودش میره سمت آشپزخونه.
اونجا یونجون مشغول کاره که یهو سوبین از پشت بغلش میکنه! یئونجون یه لحظه میترسه و میگه:
"اگه این آب جوش بریزه روم، خودت میدونی که تیکهتیکهات میکنم، نه؟"
سوبین فقط میخنده و گردن یونجون رو میبوسه.
×"میدونی عزیزم، وقتی عصبانی میشی خیلی ناز میشی!"
یونجون هم بدون اینکه کم بیاره، جواب میده:
"ولی میتونم خیلی هم وحشی بشم!"
و اینجا بود که بحث مسخرهشون شروع شد!
سوجون روی مبل نشسته بود و با قیافهای حوصلهسربر به باباهاش نگاه میکرد که سر یه چیز الکی دعوا میکردن. بعد از چند لحظه، یونجون رو به دیوار چسبوند، اما یونجون تا چشمش به قیافه متعجب سوجون افتاد، سریع خودشو کنار کشید و گفت:
"خب... بله عزیزم؟ کاری داشتی؟"
سوبین که از خجالت دستش رو پشت سرش کشید، چیزی نگفت. سوجون هم فقط یه نفس عمیق کشید و رفت سمت میز آشپزخونه، گوشی سوبین و هدفونش رو برداشت و با قیافهای بیتفاوت گفت:
"باشه بابا و پاپا، هر کاری دوست دارید بکنید، من دیگه کاری به شما ندارم، میرم به آهنگای بیتیاس گوش بدم، حداقل دیگه مجبور نیستم چیزای بیادبانه ببینم!"
بعدش بدون اینکه نگاهشون کنه، رفت! یونجون یه آه کشید و با چشمای ریز شده به سوبین نگاه کرد، ولی سوبین دوباره رفت سمتش و این بار محکم به دیوار چسبوندش.
"سوجون گفت هر کاری خواستیم بکنیم، پس..."
و قبل از اینکه یونجون بتونه چیزی بگه، بوسیدش!
بعد از چند دقیقه که از هم جدا شدن، یونجون با لبخند گفت:
"تو واقعا یه موجود خاصی هستی، سوبین!"
سوبین رفت سمت سوجون که داشت با گوشی میخندید.
×"چی میبینی؟"
×"دارم بیتیاس ران میبینم، جین هیونگ خیلی بامزهست!"
سوبین لبخند زد و کنار پسرش نشست.
×"خب، تو هم مثل باباتی! باشه، بیا با هم ببینیم."
---
از اون طرف، بومگیو داشت آماده میشد که بره خونه یونجون و سوبین، چون فلیکس و چانگبین امشب میومدن. وقتی از حموم بیرون اومد، دید تهیون داره با بچهشون بازی میکنه.
بومگیو لبخند زد و به تخت نزدیک شد:
"ته، زودتر آماده شو، من تا اون موقع تهگیو رو لباس تنش میکنم."
تهیون پیشونی بومگیو رو بوسید و رفت حموم. بومگیو با ذوق برای تهگیو قصههای الکی تعریف میکرد و لباس جدیدی که یونجون براش گرفته بود، تنش کرد.
وقتی تهیون از حموم بیرون اومد، بومگیو بهش نگاه کرد و یه لایک هوایی بهش داد.
_"بابا ببین چقدر خوشتیپ شدی!"
تهیون هم جواب داد:
"و تو هم مثل همیشه خوشگل شدی، مثل پاپا!"
این لحظات برای بومگیو واقعاً ارزشمند بودن. حس میکرد بالاخره با عشقش یه خانواده واقعی داره.
---
یونجون کل روز رو صرف مرتب کردن خونه کرده بود. خونهشون قبلاً بزرگتر بود، اما سوبین میخواست فقط خودشون توش زندگی کنن.
یه مدت بعد، یه نفر در زد. سوبین رفت در رو باز کرد:
"وای تهیون، بومگیو! بیاید تو، اوه، تهگیو چقدر نازه!"
همه نشستن روی مبل، سوجون هم رفت با تهگیو بازی کنه.
+"وای من الان یه پسرعمو دارم، ولی بابا، من یه خواهر هم میخوام!"
یونجون داشت آب میخورد که یهو پرید و سوبین فقط با لبخند مرموز گفت:
"سوجون، عزیزم، نه الان، پاپا هنوز آماده نیست!"
سوجون هم فقط سری تکون داد و رفت سمت تهگیو.
همه منتظر رسیدن فلیکس و چانگبین بودن که بالاخره در زده شد! همگی با هیجان دویدن سمت در، مخصوصاً سوجون که از شدت خوشحالی بالا و پایین میپرید!
یونجون در رو باز کرد و به محض دیدن چانگبین بغلش کرد:
"وای عوضی! خوش اومدی!"
همه خندیدن. بومگیو پرسید:
"فلیکس کو؟"
یه لحظه بعد، فلیکس از پشت سر چانگبین ظاهر شد و با یه نوزاد بغلش گفت:
"اینجا! و ببینید کی رو با خودم آوردم!"
همه شوکه شدن و دهنشون باز موند، در حالی که فلیکس و چانگبین فقط میخندیدن! چانگبین، سوجون رو که دستاشو دراز کرده بود، بغل کرد و گفت:
"میدونستم سورپرایزمون شما رو شگفتزده میکنه! از این به بعد، فلیکس، 'سو فلیکس' خواهد بود."
یونجون نوزاد رو توی بغلش گرفت و با هیجان پرسید:
"اسمش چیه، فلیکس؟"
"سو فلیسیه، نازه، نه؟"
یونجون سر تکون داد و همه رو به داخل دعوت کرد.
سوجون با شوق گفت:
"پس واقعاً یه خواهر دارم؟"
اون شب، سوجون با خوشحالی با فلیسی و تایگیو بازی کرد. همه احساس میکردن دوباره یه خانواده کامل شدن.
یونجون که فکر میکرد سوبین رو از دست داده، حالا میفهمید که هنوز فرصت ساختن خاطرات جدید رو داره. سوءتفاهمهای بومگیو و تهیون حل شده بود و دوباره کنار هم بودن. دعواهای فلیکس و چانگبین هم تموم شده بود و حالا پدر و مادر یه بچه بودن.
همه چیز بالاخره درست شده بود.
"خاطرات تغییر نمیکنن، ولی آدمها چرا. پس هیچوقت خاطراتت رو فراموش نکن."
______________________________________
پ.ن.ن: و بلاخره این داستان هم تموم شد و امیدوارم ازش لذت برده باشید
پ.ن.م: خب خب ، اول از همه معذرت خواهی میکنم که زودتر این چیپتر را آپلود نکردم چون که گفته بودم براتون سورپرایز دارم و خب الان میتونم بگم که این قسمت سورپرایز من بود و امیدوارم ازش لذت ببرید
هم خوشحالم از اینکه با شخصیت ها همراه بودم و باهاشون پیش رفتم و هم ناراحتم از اینکه دارم این داستان را دفترشو میبندم و میرم با اینحال کلی ازشون درس یادگرفتم و باهاشون زندگی کردم و امیدوارم برای شما هم همین بوده باشه
پیشاپیش سال نو را هم بهتون تبریک میگم و امیدوارم سالی پر از خاطرات قشنگ با قشنگترین ها داشته باشید و لبتون خندون و اشکتون از سر شوق باشه و البته جیبتون پر از پول 😎🫂✨️😘
تا یادم نرفته اینو هم بگم که
خاطرات تغییر نمیکنن، ولی آدمها چرا. پس هیچوقت خاطراتت رو فراموش نکن
این جمله را بارها و بارها بخونید تا به عمقش پی ببرید
دوستتون دارم 🫠♥️