Forgotten

Forgotten

@MahiraNawar

یونجون امروز واقعاً عصبانی بود. از همون صبح همه‌چیزو به هم ریخته بود. حالا چی شده بود؟ بیا شروع کنیم.


اول از همه، گوشیشو تصادفی انداخت روی ماشین لباس‌شویی وقتی روشن بود. هم گوشیش خراب شد، هم ماشین لباس‌شویی!


بعد، موقع ظرف شستن، سه تا بشقابو با هم شکست. همون لحظه با خودش گفت: "من و قدرت نامجون!"


سوم، موقع تمیز کردن لیوانا انگشتشو برید. حالا نشسته بود روی مبل، با گوشی دیگه‌ای که سوبین براش خریده بود.


+"من هیچ‌وقت نخواستم این‌جوری زجر بکشم، ولی همیشه همین می‌شه!"

با خودش فکر کرد، در حالی که سیم‌کارت و کارت حافظه‌ی قبلیشو توی گوشی جدیدش جا می‌زد. وقتی گوشی روشن شد، دید ۱۰ تا تماس ناموفق از سوبین داره، ۲۰ تا پیام نخونده از بئومگیو، ۲۰ تا تماس از تهیون! محکم زد توی پیشونیش و برگشت سر کاراش. سوجون هم که دیگه رفته بود مدرسه.


×"یونجون، خوبی؟ چرا جواب تماسامو نمی‌دادی؟!"


+"آروم باش بین، آروم!"

بعد شروع کرد کل ماجرا رو از اول تا آخر برای سوبین تعریف کردن. سوبین فقط آه کشید و بهش گفت بیشتر مراقب باشه.


یونجون بعد از تماس با سوبین، به اون دو تا خل‌وچل دیگه هم زنگ زد. بعدشم ناهار درست کرد. یهو یاد چانگبین و فلیکس افتاد.


+"وای، نُه ماهه که رفتن!"

با یه لبخند غمگین یادشون کرد. دلش خیلی براشون تنگ شده بود، مخصوصاً برای فلیکسِ کک‌مکی و بهترین دوستش. پس تصمیم گرفت بهشون زنگ بزنه.


چانگبین جواب نداد، پس به فلیکس زنگ زد. بعد از دو تا بوق، صدای شاد فلیکس رو شنید:


_"هلوووو یونجون هیونگ!"


یونجون خندید و پرسید: "چانگبین کجاست؟"


_"رفته دستشویی! راستی، ما دوباره با هم آشتی کردیم!"


یونجون از خوشحالی جیغ کشید و شروع کرد به تکرار کردن "چانگلیکس! چانگلیکس!" چون حسابی این دوتا رو شیپ می‌کرد!


یه عالمه حرف زدن، تا جایی که فلیکس از شنیدن این‌که بومگیو و تهیون بچه دارن شُک شد!


_"اسمش چیه، هیونگ؟"


+"کانگ تهگیو."


یه ساعت با فلیکس حرف زد، بعدشم یه ساعت با چانگبین، کلاً دو ساعت!


چانگبین قبل از قطع کردن تماس، با خنده گفت:


_"یونجون، گوش کن! ما امروز از استرالیا برمی‌گردیم و فردا با یه سورپرایز میایم خونتون، باشه؟"


یونجون قبول کرد و تماس رو قطع کرد. بعد یه نفس عمیق کشید و گفت: "این طولانی‌ترین تماس تلفنی عمرم بود!"

بعد هم رفت سر بقیه کاراش.


وقتی موقع برداشتن سوجون از مدرسه شد، یونجون نرفت و کسی رو هم نفرستاد. دلش می‌خواست سوبین برای یه بار هم که شده، خودش سوجون رو از مدرسه بیاره تا بچه توی جمع دوستاش افتخار کنه.


به سوبین زنگ زد: "عشقَمممممممممم، می‌شه لطفاً بری سوجون رو برداری؟"


×"گوشام کر شد! باشه، میرم."


یونجون خندید و تماس قطع شد.


از اون طرف، توی مدرسه، سوجون داشت با دوستاش بازی می‌کرد. یه پسر گفت:


_"بچه‌ها، دیروز بابام منو برد دریا، کلی خوش گذشت!"


سوجون یه کم ناراحت شد، ولی مین‌سونگ خیالش راحت بود که دیگه سوجون مشکلی نداره.


نوبت سوجون شد که درباره‌ی تعطیلاتش حرف بزنه. معلمش یکم با استرس پرسید:


_"خب، سوجون، تو با پاپات کجا رفتی؟"


سوجون لبخند زد و گفت: "خب گوش کنین! من و پاپا و بابا رفتیم بوسان، پیش خانواده‌ی بابام. راستی، بابام اصالتاً اهل بوسانه!"


همه‌ی بچه‌ها شُک شدن. چون سوجون هیچ‌وقت درباره‌ی باباش حرف نمی‌زد! حالا داشت کل داستان رو با آب‌و‌تاب تعریف می‌کرد.


×"یادمه که بابا، پاپا رو انداخت توی آب، چون قبول نمی‌کرد که شنا کنه!"

بعد خودش و بقیه‌ی کلاس شروع کردن به خندیدن.


ووسان با اشتیاق گفت: "سوجون، می‌شه باباتو ببینیم؟"


سوجون شونه بالا انداخت: "شاید امروز خودش بیاد دنبالم!"


بچه‌ها به حرف زدن ادامه دادن و معلم خوشحال بود که سوجون دیگه مشکلی نداره.


بالاخره مدرسه تعطیل شد. همه‌ی بچه‌ها توی صف منتظر پدر و مادرشون بودن. یه معلم هم پیششون ایستاده بود.


یهو یه مرد قدبلند وارد شد و به معلم سلام کرد.


معلم با تعجب گفت: "آقای چوی سوبین! چی باعث شده اینجا بیاین؟"


البته که همه‌ی معلم‌ها سوبین رو می‌شناختن. بالاخره معروف‌ترین بیزینس من سئوله!


سوبین با آرامش جواب داد: "اومدم دنبال بچه‌م، می‌تونم برم تو؟"


معلم خشکش زد. مردم فقط می‌دونستن سوبین شوهر داره، ولی هیچ‌کس از بچه‌دار بودنش خبر نداشت!


بالاخره معلم اجازه داد و گفت: "سوجون، بابات اومده!"


سوجون با خوشحالی به سمت سوبین دوید. مین‌سونگ هم دنبالش رفت و گفت: "سلام عمو، خوبی؟" و با سوبین های‌فایو کرد.


ووسان هم جلو اومد و گفت: "سلام عمو، من ووسانم! رئیس باشگاه طرفداران سو‌مین یا جون‌سونگ!"


سوجون و مین‌سونگ بلافاصله بهش چپ‌چپ نگاه کردن، ولی سوبین چیزی نگفت، چون می‌دونست بعضی چیزا فقط بین دوستا باقی می‌مونه!


توی راه برگشت، سوبین به سوجون گفت:


×"سونی، عمو لیکس و بین فردا میان!"


چشمای سوجون برق زد. دلتنگ فلیکس و چانگبین شده بود و حالا قراره بعد از مدت‌ها دوباره ببینتشون.


بقیه‌ی روز به خوبی گذشت... البته به‌جز صد بار زنگ زدن بومگیو به یونجون، فقط برای اینکه بپرسه چطور باید از بچه مراقبت کنه!

///////////////////////////////////////

پ.ن.ن: خب، این روزا بچه‌ها هم شیطون شدن! "سومین" یا "جون‌سونگ" هم اسم شیپی بود که ووسان برای مین‌سونگ و سوجون ساخته.


چانگ‌لیکس قراره برگردن و تهگیو هم حسابی تو دردسر افتاده با این بچه‌داری!


یونجونم که قدرت نامجون رو به ارث برده و کلی درامای عجیب و غریب اتفاق افتاد!


پ.ن.م: مثل اینکه باید کم کم با این فیکشن خداحافظی کنیم و چقدر دلم برای شخصیت ها تنگ میشه🫠



Report Page