Forgotten
@MahiraNawarفضا پر از خنده بود، اما چانگبین روی زمین نشسته بود و اصلاً حواسش به بقیه نبود. در واقع، نمیفهمید که دارن جوک تعریف میکنن، اما حتی تلاشی هم برای فهمیدنش نمیکرد. هر وقت بقیه میخندیدن، او هم کمی لبخند میزد و سرشو تکون میداد.
او از نظر فیزیکی در اتاق بود، اما ذهنش جای دیگری سرگردان ؛ درست مثل ما سر کلاس ریاضی!
نیمهشب شده بود، اما هنوز هم همه خوش میگذراندند، بهجز چانگبین. ذهنش جای دیگری بود... پیش فلیکس.
همه که خوابیدن، این بهترین فرصت بود برای چانگبین که از خانه بزنه بیرون. نمیدونست کجا میخواهد بره، فقط راه افتاد. همینطور که در خیابان قدم میزد، کمکم مسیر برایش آشنا شد. چشمهایش از تعجب باز شد: "این راهی که داره میره سمت خونهی فلیکسه..." نفس عمیقی کشید و به راهش ادامه داد.
همینطور که میرفت، ناگهان صدای جیغ بلندی شنید. چند ثانیه طول کشید تا متوجه شود صدا از کیه، اما وقتی فهمید، با تمام سرعت به سمت کوچهای دوید که صدا از آنجا میاومد.
وقتی رسید، صحنهای که دید قلبش را مچاله کرد: فلیکس، با حالتی درمانده، روبهروی یک مرد غریبه ایستاده بود. قبل از اینکه اتفاق بدتری بیفته، چانگبین با تمام قدرت مرد را هل داد و بعد از چند مشت و لگد محکم، حسابی از خجالتش دراومد.
بعد سریع به سمت فلیکس رفت. بدنش سرد شده بود و در حال بیهوش شدن بود. درست لحظهای که داشت روی زمین میافتاد، چانگبین خودش را رسوند و اونو در آغوش گرفت.
_"فلیکس، فلیکس، لطفاً عزیزم، چشماتو باز کن..." دستان سرد فلیکس را لمس کرد. بلافاصله کت خودش را درآورد و روش انداخت.
فلیکس را بغل کرد و با تمام سرعت به سمت خانهی او دوید. اشک در چشمانش حلقه زده بود. هرگز او را اینطور ندیده بود. این صحنه برایش وحشتناک بود.
به در خانه که رسید، چندین بار محکم کوبید. خواهر کوچک فلیکس، اولیویا، در را باز کرد.
-"اوه خدای من! فلیکس اوپا! چی شده؟ چانگبین اوپا، چرا تو اینجایی؟"
اولیویا در را بازتر کرد و وقتی بقیهی اعضای خانواده وضعیت فلیکس را دیدند، همه از جا بلند شدند.
-"وای خدای من، فلیکس چی شده؟ و تو چجوری اینجا اومدی، چانگبین؟"
مادر فلیکس با نگرانی دستی روی سر پسرش کشید.
چانگبین نفس عمیقی کشید: "داستانش طولانیه... میتونم ببرمش توی اتاقش؟"
مادرش سری تکان داد.
چانگبین فلیکس را روی تخت گذاشت. نگاهش به صورتش افتاد... ککومکهایش واضحتر از همیشه بودند، و همین باعث شد حتی بامزهتر به نظر برسد.
آرام کنار گوشش زمزمه کرد: "لکسی عزیزم، ببخشید... خواهش میکنم برگرد پیشم..."
پیشانیشو بوسید و میخواست از اتاق بیرون بره که ناگهان دستی کوچک مچش را گرفت.
_"بمون پیشم، بینی..."
چانگبین لبخندی زد، گوشیاش را درآورد و سریع به پسرعمویش پیام داد. بعد کنار فلیکس دراز کشید و بغلش کرد. خیلی زود، هر دو خوابشان برد.
صبح شد. نور خورشید روی چهرهی فلیکس افتاده بود، درست مثل لبخندش. وقتی چشم باز کرد، دید که دارد کسی را بغل میکند.
لبخند زد، اما قبل از اینکه به چانگبین زل بزند، صدایی خوابآلود گفت: "یه عکس بگیر، بیشتر میمونه!"
فلیکس از خجالت سرخ شد و سریع رویش را برگرداند. چانگبین با خنده صورتش را گرفت و رو به خودش برگرداند.
_"خیلی وقته نبوسیدمت، میتونم الان یه دونه بدزدم؟"
فلیکس دوباره قرمز شد و نگاهش را دزدید.
چانگبین با شیطنت گفت: "زود باش، زودتر «سو فلیکس» بشی، چشمات رو از روی تخت بردار و بهم نگاه کن!"
فلیکس تمام روز را داشت از خجالت آب میشد. چانگبین آرام خم شد و یک بوسهی کوچک روی لبش گذاشت.
بعد از جایش بلند شد و گفت: "امشب یه لباس راحت بپوش، یه قرار داریم!"
فلیکس با هیجان روی تخت پرید و بالا و پایین پرید: "مثل سکانسهای عاشقانهی درامها شد، وقتی کراشت بهش پیشنهاد قرار میده!"
اما بعد ایستاد و فکر کرد: "وای، امشب قراره برم سر قرار، ولی هیچی برای پوشیدن ندارم! باید برم خرید..."
همان شب، چانگبین سر قرار منتظر بود. یک هودی ساده پوشیده بود و یک دسته گل رز در دستش داشت.
وقتی فلیکس از دور آمد، انگار فرشتهای در حال نزدیک شدن بود. چانگبین گلها را به او داد و صندلی را برایش عقب کشید.
_"بشین عزیزم، چون امروز خیلی تو فکرم بودی، حتماً خستهای!"
فلیکس خندید: "آها، جملهی کلیشهای میگی؟ این جعبهی کوچیک روی میز چیه؟"
_"اگه میخوای بدونی، بازش کن!"
فلیکس جعبه را باز کرد. چشمهایش برق زدند و اشک درونشان حلقه زد. یک حلقهی زیبا داخلش بود.
چانگبین زانو زد: "لی فلیکس، عزیز دلم، میای بشی سو فلیکس؟ با من ازدواج میکنی؟"
فلیکس جوابی نداد، فقط محکم او را در آغوش کشید.
چانگبین حلقه را در انگشتش گذاشت و آرام زمزمه کرد: "قول میدم هر جور شده جبران کنم..."
بعد از شام، در پارک قدم زدند.
چانگبین گفت: "دیر شده، برگردیم خونه؟"
فلیکس لبهایش را آویزان کرد و گفت: "نه، میخوام امشب رو با تو بگذرونم... تو گفتی جبران میکنی، یادت نرفته که؟"
چانگبین خندید. "پس بریم یه جای خاص."
او فلیکس را به یک خانهی درختی برد؛ جایی که برای زوجها ساخته شده بود و از قبل رزرو کرده بود. نورهای گرم خانه، حس آرامشی به فلیکس داد.
_"اینجا رو دوست داری، لکسی؟"
_"دوست ندارم، عاشقشم!"
شب شد. فلیکس کنار پنجره رفت و به ستارهها خیره شد. ناگهان، دستی دور کمرش حلقه شد.
_"چیکار میکنی، بینی؟"
_"قول دادم جبران کنم، یادته؟"
فلیکس که متوجه منظورش شد، از خجالت سرخ شد.
چانگبین آرام پرسید: "الان آمادهای؟"
فلیکس سری تکان داد. لبهایشان به هم رسید...
//////////////////////////////////////
پ.ن.ن: بقیهی داستان رو به تخیل شما میسپارم! موفق باشید!
پ.ن.م: اول از همه خیلی خوشحالم که این زوج دوست داشتنی بهم رسیدن
دوم از همه نویسنده عزیزم تخیل ما دیگه چه کشکیه😂 خب گذاشتی تو خماری ما را ستونم
سوم از همه امیدوارم تمام زوج های دوست داشتنی اونجور که لایقشونه بهم برسن🫠✨️