Forgotten
@MahiraNawarاین فصل درباره چانگبین و فلیکس هست و اتفاقاتی که توی این ۹ ماه افتاده رو نشون میده.
(۹ ماه پیش)
چانگبین کجاست؟ اون تازه رسیده و پا به خاک استرالیا گذاشته، جایی که عشقش، لی فلیکس، اونجا زندگی میکنه.
یه نفس عمیق کشید و با کیفش راه افتاد. فقط برای دیدن فلیکس نیومده بود، بلکه به یه زمانی برای خودش هم نیاز داشت. واقعاً احتیاج داشت از همه دوستا و کاراش فاصله بگیره.
شاید به نظر خودخواهانه بیاد، ولی چارهای نداشت. حتی شمارهشو عوض کرد که بچههای کره نتونن بهش زنگ بزنن.
تصمیم داشت چند ماهی اونجا بمونه. حالا داشت فکر میکرد که کجا قراره بمونه. فامیلهایی داشت که میتونستن با آغوش باز ازش استقبال کنن.
همینطور که توی خیابونهای سیدنی قدم میزد، یاد اولین روزش با فلیکس افتاد. کاملاً یادش بود که فلیکس اون روز چقدر خوشحال بود.
با یادآوری اون خاطرات قدیمی، لبخندی غمگین روی لبش نشست...
اشک از چشماش جاری شد وقتی که لبخند، خنده و صورت ککمکی فلیکس رو به یاد آورد.
بعد از حدود ۳۰ دقیقه پیادهروی از فرودگاه، به دروازههای بزرگ خونه فامیلش رسید. در کوچیکی رو که توی دروازه بود باز کرد و وارد شد.
خیلی وقت بود که اینجا نیومده بود، ولی وقتی که دید خونه هیچ تغییری نکرده، حس راحتی و آشنایی بهش دست داد. در زد.
یک زن در رو باز کرد و با تعجب چشمهاش رو گرد کرد:
ــ «چانگبین! اینجا چی کار میکنی؟ چه سورپرایزی!»
به زبان کرهای روان گفت. چانگبین لبخند زد و بغلش کرد.
اون زن کی بود؟ عمه چانگبین، کسی که بیشتر از هر چیزی توی دنیا چانگبین رو دوست داشت. با خوشحالی بردش توی خونه و بقیه اعضای خانواده رو صدا کرد.
کم کم فضای خونه پر از خنده و بوی غذا شد. دایی چانگبین با لبخند ازش پرسید:
ــ «تنهایی اومدی؟ فلیکس کجاست؟»
لبخند غمگینی روی صورت چانگبین نشست و همین باعث شد که بقیه نگران بشن.
ــ «چی شده؟ فلیکس کجاست؟»
چانگبین آهی کشید و گفت:
ــ «اومدم پیداش کنم.»
و بعد شروع کرد به توضیح دادن دلیل اومدن ناگهانیش...
ــ «هرچقدر که دلت میخواد اینجا بمون، بین. تو مثل پسر خودمونی.»
این رو داییش گفت و فنجون قهوه رو بهش داد. چانگبین با لبخند قبولش کرد.
پسرعموهاش بردنش سمت اتاقش، جایی که میخواست برای مدتی که اینجا میمونه، توش زندگی کنه. در واقع چانگبین دو تا دایی داشت و همشون با هم توی این خونه زندگی میکردن.
ــ «چانگبین هیونگ، بین تو و فلیکس چی شد؟»
این رو بزرگترین پسرعموش پرسید، البته بزرگتر از بقیهی پسرا ولی هنوز از چانگبین کوچیکتر بود. چانگبین بهش بیشتر از هر کسی توی این خونه اعتماد داشت.
پس شروع کرد به توضیح دادن اون شبی که همه چیز تغییر کرد. اندی، پسرعموی چانگبین، بعد از شنیدن حرفاش سرش رو تکون داد و از اتاق رفت بیرون تا بهش کمی زمان بده.
چانگبین روی تخت راحتش نشست، گوشیش رو برداشت و شروع کرد به مرور کردن عکسهای خودش و فلیکس. این همون کاری بود که توی این مدت مدام انجام میداد.
همونطور که به عکس فلیکس خیره شده بود، زیر لب گفت:
ــ «امیدوارم حالت خوب باشه فلیکس… دلم برات تنگ شده، عزیزم.»
بعد همونطور که داشت به عکس نگاه میکرد، کمکم خوابش برد.
تو این بین، فلیکس حال و روز خوبی نداشت. خانوادهش اجازه داده بودن برگرده کره و با چانگبین آشتی کنه، ولی قبول نکرد.
فلیکس یه جورایی کلهشقه بود، وقتی چیزی رو نمیخواست، اصلاً به حرف کسی گوش نمیداد. همین اخلاقش باعث میشد گاهی دردسر درست کنه.
حتی زحمت نکشید به دوستاش زنگ بزنه یا با کسی ارتباط بگیره. فقط میخواست یه مدت تنها باشه.
با این که دلش برای چانگبین تنگ شده بود، ولی جرئت نکرد بهش زنگ بزنه یا حتی یه پیام بده. یعنی از دستش ناراحت بود؟ نه.
واقعاً ناراحت نبود. خودش هم قبول داشت که نباید اون شب میرفت کلاب. تنها چیزی که اذیتش میکرد، عصبانیت ناگهانی چانگبین بود.
خودش خوب میدونست وقتی چانگبین عصبانی میشه چقدر ترسناک میشه، ولی اصلاً انتظار نداشت که اینطوری برخورد کنه.
ــ «فلیکس، اینقدر تو فکرت نچرخون، زنگ بزن بهش.»
این رو خواهرش، اولیویا، گفت و کنار برادر بزرگترش روی مبل نشست.
فلیکس خواهرش رو خیلی دوست داشت و همه چیز رو باهاش درمیون میذاشت. ولی این بار با ناامیدی گفت:
ــ «نمیتونم، خواهر. عصبانی میشه… از این که چرا رفتم.»
فلیکس سرش رو پایین انداخت، اشکهاش داشت سرازیر میشد.
اولیویا با یه آه، گوشی فلیکس رو از روی میز برداشت و بهش داد:
ــ «زنگ بزن بهش، همهچیز رو درست کن. مطمئنم اونم نمیتونه از دوست داشتنت دست بکشه.» بعد لبخند زد.
فلیکس یه کم شجاعت به خرج داد و به چانگبین زنگ زد. امیدوار بود جواب بده، اما یه پیام روی صفحه ظاهر شد: «این شماره وجود نداره.»
وحشت کرد:
ــ «یعنی چی؟ یعنی شمارشو عوض کرده؟ فقط امیدوارم حالش خوب باشه...»
ــ «آروم باش داداش، شاید این کارو کرده. حالا لطفاً برگرد کره.»
اولیویا با التماس بهش نگاه کرد.
ولی همونطور که گفتم، فلیکس کلهشقتر از این حرفا بود. حاضر نبود برگرده. حداقل نه الان.
اون شب، فلیکس با خانوادهش نشست و فیلم دید. ایدهی اولیویا بود و همه هم موافقت کردن.
فلیکس فقط برای این فیلم دید که یه کم چانگبین و استرسهاشو فراموش کنه. شاید جواب میداد.
نزدیکای نیمهشب بود که یهو خواهر کوچیکترش، اولیویا، شروع کرد به غر زدن که چیپس بیشتری میخواد، همونایی که صبح خریده بودن.
فلیکس عاشق خواهرش بود، پس به خودش فشار آورد که برای اون یه کم چیپس بگیره. ساعت حدود یک نصفهشب بود که بالاخره از خونه زد بیرون.
تو خیابونای خلوت و سرد قدم میزد و زیر لب یه آهنگ زمزمه میکرد تا رسید به نزدیکترین مغازه.
برای رسیدن به مغازه، باید از یه کوچهی تاریک رد میشد. دلش شور میزد ولی راهی جز رفتن نداشت، برگشتن هم گزینهای نبود.
آهسته قدم برمیداشت، تقریباً رسیده بود که یه دست یهو کشیدش توی کوچه. فلیکس وحشتزده و شوکه شده بود، میخواست جیغ بزنه ولی یه دست جلوی دهنشو گرفت.
ــ «اووو، این وقت شب کجا میری، بیبی؟»
فلیکس با تمام قدرتش سعی کرد از دستش خلاص بشه.
ــ «میخوای در بری؟ چرا یه کم خوش نگذره، هوم؟» مرد با خنده گفت.
اون خنده، ترس رو تو وجود فلیکس بیشتر کرد. بدنش از وحشت میلرزید. کاش چانگبین یهویی مثل تو فیلما ظاهر میشد و نجاتش میداد.
ولی عزیزم، اینجا خبری از فیلمای فانتزی نیست که فلیکس نقش سیندرلا رو بازی کنه. اون فقط یه آدم معمولیه.
با تمام توانش بازوی مرد رو گاز گرفت. مرد دستش رو برداشت، و این بهترین فرصت برای فلیکس بود که حداقل جیغ بزنه.
با صدای بلندی جیغ کشید، ولی مرد دوباره دستش رو گذاشت روی دهنش.
ــ «میخوای زرنگبازی دربیاری؟ حسابی حالتو جا میارم، عوضی کوچولو!» حرفاش مثل سیلی توی گوشش میخورد.
چشمهاش داشت آرومآروم بسته میشد. توی ذهنش فقط یه چیز میچرخید:
ــ «چانگبین... چانگبین... چانگبین...»
ولی یهدفعه حس کرد کسی مرد رو ازش دور کرد.
افتاد روی زمین، و آخرین تصویری که دید، کسی بود که داشت اون مرد غریبه رو به باد کتک میگرفت. آخرین چیزی که شنید، یکی بود که اسمش رو فریاد میزد...
///////////////////////////////////////
پ.ن.ن : امیدوارم از این قسمت لذت برده باشید.
پ.ن.م: این دوتا زوج هم آخری منو دیوونه میکنن با این کله شق بودنشون🤦♂️
خدایا خودت رحم کن به ما😭