Forgotten

Forgotten

@MahiraNawar

بومگیو با کمردرد شدیدی از خواب بیدار شد، چیزی که خیلی براش غیرعادی بود. حتی وقتی کمرش درد می‌گرفت، معمولاً به خاطر طرز خوابیدن عجیب‌وغریبش بود.


اما این بار دردش از دیروز مونده بود و حتی نمی‌تونست درست پاهاش رو تکون بده. با ناله‌ای چشماش رو باز کرد.


_"وای خدایا، تهیون کی بهت گفته انقدر خشن باشی؟" این فکر از ذهنش گذشت وقتی چشم باز کرد و دید تخت خالیه. تهیون رفته بود سر کار.


بلند شد، لباس پوشید و یه دوش ۳۰ دقیقه‌ای گرفت. بعد از حمام، رفت پایین.


با تعجب دید که صبحونه آماده‌ست و یه دسته گل رز هم روی میز گذاشته شده. کنار گل‌ها یه یادداشت بود که روش نوشته شده بود:


-"غذا رو برات آماده کردم عزیزم، بخور و گل‌ها رو هم بردار. دوستت دارم. از طرف تهیون"


بومگیو با خوندن این یادداشت لبخند زد. صبحونه‌شو خورد، بعد گل‌ها رو توی گلدون گذاشت. بعدش هم شروع کرد به انجام کارای روزمره‌ی خونه.


یک‌دفعه احساس گرسنگی و خستگی شدید کرد، چیزی که اصلاً براش طبیعی نبود. اون آدمی نبود که زیاد غذا بخوره یا چیزی رو بیشتر از حد معمول مصرف کنه، ولی الان حس عجیبی داشت.

خستگی اصلاً توی دایره‌ی لغات بومگیو نبود. از بچگی یه جا بند نمی‌شد و عاشق کار کردن بود، اما حالا حس می‌کرد که خسته‌ست.


_"شاید از دیشب خسته موندم."

این فکر از ذهنش گذشت همون‌طور که داشت شکلات‌هایی رو که تهیون براش گرفته بود، می‌خورد.


اما نمی‌تونست درست کار کنه، معده‌ش درد می‌کرد، انگار که قرار بود بالا بیاره. نتونست جلوی خودش رو بگیره و با عجله دوید سمت دستشویی و هر چی توی معده‌ش بود، خالی کرد.


معمولاً وقتی استفراغ می‌کنیم، این‌طوری خسته نمی‌شیم، مگر اینکه مریض باشیم یا تب داشته باشیم. اما بومگیو اینجا خیلی راحت داشت احساس خستگی می‌کرد.


دستش رو گذاشت روی پیشونیش، یه کم داغ‌تر از حد معمول بود.

_"نکنه دارم تب می‌کنم؟ باید به تهیون زنگ بزنم؟" توی ذهنش این سوالا می‌چرخید.


_"نه، نه، نمی‌تونم به تهیون زنگ بزنم، نگران می‌شه. یونجون هیونگ... آره، به یونجون زنگ می‌زنم."

از روی زمین بلند شد و رفت سمت اتاقش.


بعد از سه بوق، یونجون جواب داد. توی پس‌زمینه صدای داد و بیداد سوبین و سوجون می‌اومد، مثل بابا، مثل پسر!


+"بومگیو، ساعت ۱۰ صبحه، چرا زنگ زدی؟"

یونجون گفت: "صبر کن، تو همین الان بیدار شدی؟"

بومگیو نفس عمیقی کشید و شروع کرد به توضیح دادن که حالش خوب نیست و نمی‌خواد تهیون نگران بشه.


یونجون گفت که تا ۱۰ دقیقه دیگه می‌رسه و تماس رو قطع کرد. بومگیو روی تخت دراز کشید، بدنش از شدت تب داشت می‌سوخت.


با خودش گفت: "چرا یهو تب کردم؟ تو کل ۱۸ سال زندگیم همچین چیزی برام پیش نیومده."

همون‌طور که منتظر یونجون بود، با گوشیش ور می‌رفت.


چند دقیقه بعد، در زده شد. بومگیو رفت که در رو باز کنه. یونجون با دیدنش گفت: "وای... خدای من، بومگیو رنگت حسابی پریده!"

بعد کمکش کرد که روی مبل بشینه.


کنارش نشست و پرسید: "چی شده؟ از صبح برام همه‌چی رو تعریف کن."

بومگیو توضیح داد که استفراغ کرده و امروز بیشتر از همیشه غذا خورده.


چشم‌های یونجون گرد شد: "چی؟ یعنی غذات بیشتر از همیشه بوده؟ تو و تهیون... یه کاری کردید؟"

با این حرفش از روی مبل بلند شد.


بومگیو با خجالت سرخ شد: "خب که چی؟ چه ربطی داره؟"

یونجون با حرص گفت: "بومگیو، تو واقعاً خنگی! یکم فکر کن ببین چی شده!"

بعد مثل دخترای دبیرستانی جیغ زد!

بومگیو همچنان نمی‌تونست بفهمه یونجون داره به چی اشاره می‌کنه.

یونجون گفت: "بومگیو، فقط فکر کن. تو و تهیون یه کاری کردید، بعدش صبح که بیدار شدی این وضعیتت بود. پس این یعنی چی؟"


بئومگیو با خونسردی گفت: "من سرطان دارم!"

یونجون با دست محکم زد توی صورت خودش و نزدیک بود بومگیو رو بزنه!

+"چقدر می‌تونی احمق باشی؟"

بومگیو فقط با چهره‌ای پوکر بهش نگاه کرد.


یونجون یه نفس عمیق کشید و گفت: "باشه، بذار رک و راست بهت بگم. تو قراره بابای بچه‌ی خودت و تهیون بشی!"

بومگیو از شدت شوک نفسش بند اومد.


_"چیییی؟ نه بابا! امکان نداره! محاله!"

یونجون در حالی که داشت خوشحالی می‌کرد گفت: "آره بابا، همینه که هست! دارم عمو می‌شم!"


بومگیو ناگهان با نگرانی گفت: "ولی هیونگ، اگه تهیون آماده نباشه چی؟"

یونجون با لبخند بهش نگاه کرد و گفت: "آماده می‌شه، اون عاشقته، خودت اینو نمی‌دونی؟"

بومگیو آروم سر تکون داد.


_"ولی من هنوز می‌خوام مطمئن بشم که واقعاً حاملم!"

یونجون گفت: "باشه، بذار برم یه تست بگیرم. ولی تو همین‌جا بمون و اصلاً تکون نخور، فهمیدی؟"


بومگیو روی مبل نشست و منتظر یونجون موند...

چند دقیقه بعد، یونجون با تست بارداری برگشت و اون رو به بومگیو داد.


بومگیو رفت دستشویی و با تستی که برعکس گرفته بود برگشت. یونجون گفت: "چند دقیقه صبر کن، بعد برش گردون، باشه؟"

بومگیو با استرس سر تکون داد.


پنج دقیقه گذشت. یونجون آماده بود که تست رو ببینه. "بومگیو آماده‌ای؟"

بومگیو سرش رو تکون داد و به یونجون نگاه کرد.


یونجون تست رو برگردوند و حدس بزن چی شد؟ دو خط!

"بومگیو، دو خط افتاده! تبریک می‌گم رفیق!"

یونجون محکم بومگیو رو بغل کرد.


بومگیو هنوز تو شوک بود که قراره بابا بشه، اونم از بچه‌ی خودش و تهیون!

با دستش شکمش رو لمس کرد و لبخند زد. "هیونگ، من خیلی خوشحالم! نمی‌تونم صبر کنم به تهیون بگم!"

بعدش دوباره یونجون رو بغل کرد.


.

.


اون روز، بئو۵مگیو برای تهیون یه غذای خاص درست کرد. یونجون هم کمکش کرد، چون می‌خواست لطف بومگیو رو جبران کنه.

بومگیو خیلی خوشحال بود که دوستای خوبی داشت. حالا منتظر بود تهیون برگرده خونه. هیجان‌زده بود.


چراغارو خاموش کرد و چند تا شمع روی میز گذاشت.

-"عزیزم، من اومدم!"

تهیون وارد خونه شد، اما با تاریکی روبه‌رو شد. فقط نور کمی از سمت میز غذاخوری می‌اومد.


آروم به اون سمت رفت، چیدمان قشنگی رو دید، لبخند زد و چشمش به یه یادداشت افتاد که کنار گل‌هایی بود که صبح به بومگیو داده بود.


_"تهیون، یه سورپرایز دارم. و ممنونم بابت اینا، خیلی دوستت دارم."


تهیون لبخند زد که یه‌دفعه چراغا روشن شد. برگشت و بومگیو رو دید که با لبخند ایستاده بود، اشک شوق از چشمای قهوه‌ای فندقی‌ش جاری شد.


با لبخند جلو رفت و گفت:

-"چه سورپرایزی عزیزم؟"


بومگیو خندید و گفت:

_"میتونی حدس بزنی؟"

-"به مرحله‌ی ۲۰۰۰ کندی کراش رسیدی؟"

بومگیو اخم کرد و سرش رو تکون داد.

_"نه، نمیتونم بگم، خودت حدس بزن!"

تهیون هم اخم کرد: "نخیر، باید بگی!"


بومگیو نفس عمیقی کشید، لبخند زد و گفت:

"تهیون، من باردارم."


فکش از تعجب باز موند، اما کم‌کم یه لبخند بزرگ روی لبش نشست. نمی‌تونست حرفی که شنیده رو باور کنه.

_"تهیون، تو قراره پدر بچه‌ی من باشی، تبریک می‌گم عزیزم!"

بعدش بومگیو محکم تهیون رو بغل کرد.

تهیون با گریه بومگیو رو بغل کرد و گفت:

"ممنونم برای این هدیه‌ی فوق‌العاده، خیلی خوشحالم. بئومگیو، با من ازدواج می‌کنی؟"

بومگیو خندید و گفت: "معلومه، احمق!"


شام خوردن و بعدش کنار هم خوابیدن، توی آغوش هم.



---


(نُه ماه بعد، چون حس نوشتن ندارم!)


چانگبین هنوز تماسی نگرفته بود و این باعث شده بود بچه‌ها نگران بشن. ولی بهش زمان دادن، چون چانگبین فقط برای پیدا کردن فلیکس نرفته بود، بلکه برای تعطیلات هم اونجا بود.


از طرف دیگه، بومگیو توی ماه نهم بارداری بود و قرارش برای فردا بود. تهیون انقدر خوشحال بود که برای بچه لباس خریده بود.


بومگیو روی تختش دراز کشیده بود، ذوق داشت برای فردا. یونجون و سوبین هم بودن، ولی سوجون برای شب‌ پیش مینسونگ و ووسان رفته بود.


تهیون خیلی ترسیده بود، چون کلی فکر منفی توی ذهنش بود. مدام حس بدی داشت، انگار یه خطر بزرگ نزدیکه...


-"آروم باش تهیون، آروم باش، همه‌چی درست می‌شه..."

سوبین موقع رفتن برای کمک به یونجون که وسایل بیمارستان رو جمع کنه، گفت:

"همه‌چی خوب می‌شه."


یونجون تصمیم گرفت به بومگیو زنگ بزنه، چون از صبح چیزی نخورده بود، ولی بقیه سرشون به کار خودشون گرم بود.


تهیون نزدیک پله‌ها بود، اما توی دنیای خودش سیر می‌کرد. داشت به چیزای مختلف فکر می‌کرد، از جمله اینکه چه هدیه‌ای برای بومگیو بگیره.


بومگیو داشت از پله‌ها پایین می‌اومد، اما یه حس عجیبی داشت، سرش درد می‌کرد و نمی‌دونست چرا. تا اینکه روی پله‌ی هفتم، یهو سر خورد و محکم افتاد روی زمین.


"آآآآآآآآآآه تهههههههه..."


تهیون از افکارش بیرون اومد، به خودش اومد و سریع پایین رو نگاه کرد. بومگیو روی زمین افتاده بود، داشت از حال می‌رفت.


تهیون با وحشت داد زد:

"یئونجون هیونگ! سوبین هیونگ! کمک!"


یونجون و سوبین از آشپزخونه دویدن بیرون و وقتی صحنه رو دیدن، سریع خودشونو رسوندن.


اما مشکل اینجا بود که تهیون هم از شدت ترس و استرس غش کرد! نمی‌شد سرزنشش کرد، چون واقعا ترسیده بود. یونجون سریع اورژانس رو خبر کرد. خوشبختانه شماره‌ی پدر ووسان رو داشت، همونی که قبلا عملش رو انجام داده بود...

پرستارها و چند تا دکتر اومدن که بومگیو رو ببرن. سوبین هم یه کم آب روی صورت تهیون پاشید تا بهوش بیاد. تهیون که چشماش رو باز کرد، همه‌شون سریع به سمت بیمارستان رفتن.


یونجون با اضطراب خودش رو به دکتر سان رسوند و گفت:

"دکتر لطفاً کمک کنین، بومگیو..."


دکتر جواب داد:

"یونجون، باید عجله کنیم، وضعیتش تغییر کرده، باید همین الان عمل بشه."

بعدش به تهیون اطمینان داد که همه‌چیز خوب می‌شه.


چند دقیقه بعد، صدای گریه‌ای بلند شد. یونجون و سوبین نفس راحتی کشیدن، ولی تهیون زد زیر گریه. اون از خوشحالی گریه می‌کرد، چون فهمید که بچه سالمه و بومگیو هم حالش خوبه.


دکتر سان از اتاق عمل بیرون اومد، لبخند زد و گفت:

"تبریک می‌گم تهیون، تو پدر یه پسر شدی! می‌تونی بری ببینیشون."

بعدش با لبخند دستش رو روی شونه‌ی تهیون گذاشت و رفت.


تهیون و بقیه‌ی بچه‌ها رفتن داخل. تهیون که نگاه کرد، دید هم بومگیو و هم بچه آروم خوابیدن. دستاش رو ضدعفونی کرد و با احتیاط دستش رو روی صورت بچه‌اش گذاشت. چشماش پر از اشک شد.


یونجون و سوبین که این صحنه رو دیدن، از اتاق بیرون رفتن تا یه کم به تهیون و بومگیو فرصت تنها بودن بدن. بومگیو با آرامش روی تخت خوابیده بود...


تهیون پیشونیش رو بوسید و دستاشو گرفت، بعد با لبخند گفت:

"بومگیو، مرسی بابت همه‌چیز. حالا باید یه اسم براش انتخاب کنیم، موافقی؟"


تهیون نگاهی به بچه انداخت و با لبخند گفت:

"بذار اسمشو بذاریم... کانگ تهگیو."

======================

پ.ن.ن: و بالاخره، بومگیو و تهیون یه بچه دارن.

نظرتون چیه؟ امیدوارم از این قسمت خوشتون اومده باشه.

پ.ن.م: امیدوارم از این قسمت هم لذت برده باشید

و فقط یه چیز بگم و برم ، آخه بومگیو سرطان چی بود که گفتی 🤣 مرررررررد یه ذره بیشتر فکر کن

این همه روی کار نبودید که سرطان بگیری که😂

چی بگم والا از دست این زوج🫠😂

Report Page