Forgotten

Forgotten

@MahiraNawar

یک هفته گذشته و تو این مدت خیلی چیزها اتفاق افتاده. یونجون و سوبین رسماً ازدواج کردن.

چانگبین هم برای پیدا کردن فلیکس به استرالیا رفته بود.


بومگیو برای یونجون خوشحال بود و امیدوار بود که رابطه‌ی چانگبین و فلیکس هم خوب پیش بره. اما جدا از اینا، این روزا یه چیزی ذهن بومگیو رو اذیت می‌کرد.


اون چیز کسی نبود جز کانگ تهیون.


همه‌ی ما آدم‌ها گاهی بیشتر از حد فکر می‌کنیم. بومگیو هم از این قاعده مستثنی نبود. تهیون این روزا خیلی مشغول کار و ملاقات‌ها بود.


چون سوبین نیاز داشت کسی باشه که وقتی سر کاره، همه چیز رو مدیریت کنه، تهیون این مسئولیت رو به عهده گرفته بود و وقت کمتری خونه بود.


بومگیو تغییرات تهیون رو حس کرده بود. اون دیر وقت به خونه برمی‌گشت، بدون اینکه به بومگیو نگاه کنه می‌خوابید. صبح‌ها هم بومگیو بیدار می‌شد و می‌دید که تخت خالیه.


برخلاف گذشته که همیشه شوخ و بامزه و چسبیده به هم بودن، حالا چیزی از اون رابطه باقی نمونده بود. تهیون دیگه دیر می‌اومد و می‌گفت که نمی‌خواد حرف بزنه و اینطور چیزا.

بومگیو می‌دونست که تهیون آدم رمانتیکی نیست که هر روز برای یه قرار بیرون ببره. خیلی کم پیش میومد که با هم برن بیرون یا دورهم وقت بذارند.


اما بومگیو رمانتیک بود و دوست داشت بیرون بره و کسی کنارش باشه، که این برایش خیلی سخت بود وقتی تهیون اصلاً حاضر نبود وقت بذاره.


اون هیچ وقت شکایت نکرده بود، بومگیو می‌دونست که تهیون براشون کار می‌کنه. هیچ وقت از تهیون نخواسته بود که باهاش قرار بذاره، فقط اجازه می‌داد که کار خودش رو بکنه. (بومگیو 18 ساله و تهیون 19 سالشه)


مثل بعضی از زوج‌ها که مجبور می‌کنن طرف مقابل رو برای قرارهای دوبار در هفته، بومگیو اصلاً اونطور نبود.


هیچ وقت تهیون رو مجبور نکرده بود چیزی براش بخره یا چیزی ازش خواسته بود. بلکه همیشه به تهیون احترام می‌ذاشت و سعی می‌کرد خوشحال باشه.


ولی این روزها وقتی همه چی رو می‌بینه، بومگیو یه احساس بدی پیدا می‌کنه و اونم اینکه شاید تهیون دیگه علاقه‌ای بهش نداشته باشه. شاید تهیون دیگه دوستش نداشته باشه.

برخلاف یونجون که توی یه کافه کار می‌کنه و نصف هزینه‌های خونه رو می‌ده، تهیون تنها کسیه که براشون کار می‌کنه.

_«شاید من یه بارِ اضافه‌ام براش، شاید دیگه منو دوست نداشته باشه.»


بومگیو اینا رو می‌گفت وقتی داشت براشون غذا می‌پخت، حتی می‌دونست که تهیون فقط میاد و می‌خوابه و غذا خراب میشه و فقط بومگیو می‌خوره.


اما با این حال غذا رو می‌پخت چون می‌دونست که تهیون گاهی تغییراتی توی مودش داره. الان ساعت 10 شبه، بومگیو غذا رو اماده کرده بود و منتظر بود تهیونه که برگرده خونه.


غذا رو می‌پوشونه که سرد نشه. ساعت 11 شده و تهیون هنوز برنگشته. پس بومگیو تصمیم می‌گیره غذا رو بخوره و بقیه‌ش رو برای تهیون بذاره، حالا می‌خواد بخوره یا نه.


_«لطفاً زود برگرد تهیون»

بومگیو این رو تو دلش می‌گفت و اشکاش میریخت. خیلی براش سخت بود که فکر کنه تهیون دیگه دوستش نداره چون کسی جز تهیون نداشت.


بومگیو به تهیون زنگ می‌زنه، «لطفاً گوشی رو بردار، گوشی رو بردار» و وقتی تماس جواب داده نمی‌شه، اشکاش بیشتر می‌ریزه. بلند می‌شه و میره به اتاق خودش و تهیون.

بومگیو رو تخت افتاده بود و گریه می‌کرد، فقط می‌خواست تهیون اونو بغل کنه و پر از عشق بشه. می‌خواست روزهایی برگرده که خودش و تهیون بیشترین وقت‌ها رو با هم می‌گذروندن.


یه ضربه آرام به در خورد قبل از اینکه کسی اون رو باز کنه. بومگیو می‌دونست که تهیونه، اما نمی‌خواست بره پایین و بهش سلام کنه.


- «من اومدم، بومگیو؟ بومگیو؟ بومی؟»

صدای تهیون رو می‌شنید، اما جواب نمی‌داد. صدای در اتاق خواب رو شنید که باز شد.


تهیون وارد شد و با صدای هق‌هق و فین‌فین بومگیو روبه‌رو شد.

- «بومگیو، خوبی؟ چی شده؟»

تهیون همه اینا را با استرس به بومگیو می‌گه.


تهیون از پشت، بومگیو رو بغل می‌کنه و چونه‌ش رو روی شونه‌ش می‌ذاره، دست‌هاش رو محکم دور کمر باریک بومگیو حلقه می‌کنه.


- «عزیزم، چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟»

بومگیو جواب می‌ده: «تهیون، دیگه منو دوست نداری؟»

تهیون از این حرف بومگیو شوکه می‌شه.

تهیون با خنده می‌گه: «چه سوالیه که میکنی ؟ من بیشتر از خودم دوستت دارم.»

و همینطور گردن بومگیو رو می‌بوسه.


بومگیو برمی‌گرده و شروع به شکایت می‌کنه: «پس چرا وقتی میای خونه منو نادیده می‌گیری؟ چرا برای من وقت نمی‌ذاری؟ چرا دیگه مثل تهیون قبلی نیستی؟»

سرش رو روی سینه‌ی تهیون می‌ذاره.


_ «من هیچ وقت ازت چیزی نخواستم، ولی چراخودت کاری نمی‌کنی؟» ادامه می‌ده و تهیون فقط به حرفاش گوش می‌ده.

- «باشه، من هر چی که بخوای انجام میدم. بگو چی می‌خوای؟»


بومگیو سرش رو بلند می‌کنه و به تهیون نگاه می‌کنه که با لبخند لب‌های بومگیو رو می‌بوسه.

- «شاید یه قرار فردا، لطفاً؟»

تهیون می‌خنده: «حتماً، یه قرار فردا شب، باشه؟» بومگیو تهیون رو بغل می‌کنه.

هر دوتاشون تو آغوش هم خوابشون میبره.

(زمان می‌گذره چون من تنبل شدم (ツ))


بومگیو برای شب آماده می‌شه.


تهیون از سر کار میاد و می‌ره دنبالش. راستش خیلی هیجان‌زده بود برای امروز.


تهیون بهش زنگ می‌زنه و می‌گه که بیاد طبقه پایین. بومگیو عجله می‌کنه و می‌ره پایین تا تهیون رو ببینه، اونم با تیپ شیک و رسمی.


_ «بیا، شاهزاده!»

بومگیو می‌خنده و تهیون تعظیم می‌کنه و در رو باز می‌کنه. تهیون شروع می‌کنه به رانندگی تا به مقصد برسن.


قرار خیلی خوب و راحت پیش میره. بومگیو واقعاً خوشحال بود و از هر لحظه‌ای که با تهیون می‌گذروند لذت می‌برد.


وقتی به خونه می‌رسن، در رو باز می‌کنه و وارد میشه. ولی ناگهان به دیوار می‌چسبه، تهیون جلوش بود و فقط بهش نگاه می‌کرد، بدون اینکه چیزی بگه.


- «تهیون-»

بومگیو نصفه جمله‌اش رو می‌گه که تهیون با شدت می‌بوسه‌ش، بومگیو تعجب می‌کنه، ولی سریعاً بوسه رو جواب می‌ده.


بوسه دیگه مثل بوسه های قبلی نبود ، این یکی پر از حرارت و تنش و خواستن بود. تهیون اشاره کرد به بومگیو تا پاهاشو دور کمرش قفل کنه و بومگیو هم بدون معطلی اینکارو میکنه.


بی اینکه بوسه را قطع کنه ، تهیون بومگیو رو به اتاق برد و روی تخت انداختش، پیراهنشو دراورد و دوباره شروع به بوسیدنش کرد


الان هم حرفت همونه ؟ بومگیو سرشو تکون داد و تهیون دوباره بوسیدش. حالا نویسنده به شما میسپاره که بعدش چی میشه .

____________________________________________________________________________

پ.ن.ن: خب ، فصل تهگیو شروع شد ، به نظر شما بعدش چی میشه؟ امیدوارم خوشتون اومده باشه.


پ.ن.م: خب خب امیدوارم از این پارت لذت برده باشید

اول از همه یه مقدار اینجا با نویسنده به مشکل خوردم اونم سر سن شخصیت هاست که حس میکنم یه مقدار اغراق آمیزه و کاش یه مقدار سن ها را بالا ببره

دوم از همه ما را گذاشت تو خماری ، خب نکن با دل ما ستون😭


سوم از همه این جمله را ببینید

همه‌ی ما آدم‌ها گاهی بیشتر از حد فکر می‌کنیم

چقدررررررر برای من عمیق بود و چقدررررررر میشه زمان روش گذاشت و فکر کرد راجبش🫠

چهارم و آخر از همه از این چیپتر به شدت لذت بردم و حس میکنم یه سری از جاهاش نیاز داره آدم ساعت ها روش فکر کنه و عمیق بشه و ازش درس و پند بگیره

Report Page