Forgotten
@MahiraNawarبا لمس معجزه و سرنوشت، یونجون زنده شد و حالا با همه بود. بومگیو، تهیون، کای و چانگبین به یونجون که حالا سعی میکرد دستش رو تکون بده، لبخند میزدند.
سوبین دست یونجون رو گرفت و بهش گفت نفس عمیق بکشه چون یونجون توی تنفس مشکل داشت. ×"نفس بکش یونجون، نفس بکش برای من، من اینجام."
یونجون سعی کرد نفس عمیق بکشه اما نتونست و شروع به سرفه کردن کرد.
یونجون هیچ وقت مشکل تنفسی مثل آسم نداشت، به همین دلیل سوبین گیج شد و پرسید: "دکتر، چرا اینطور شده؟"
دکتر جواب داد: "قلبش تازه شروع به فعالیت کرده، زمان میبره."
سوبین سرش رو تکون داد و به کمک پرستار ماسک اکسیژن رو به یونجون زد. حالا یونجون به سختی نفس میکشید و دست سوبین رو محکم گرفته بود.
سوبین دستش رو از بین موهای یونجون رد میکرد و یونجون چشمهاش رو بست و گرمای سوبین رو احساس کرد.
×"آره یونجون، تو خوب میشی، نفس عادی بکش باشه؟"
سوبین گفت و به یونجون دلگرمی داد.
بومگیو به طرف دیگه رفت و به یونجون اطمینان داد: "هیونگ، میدونم که خوب میشی، نگران نباش، ما همه اینجا با تو هستیم."
سوبین لبخند زد و بومگیو رو نگاه کرد و هر دو دوباره تمرکزشون رو روی یونجون گذاشتند.
بعد از مدتی، تنفس یونجون ثابت شد. حالا خوب بود، اما چون خیلی خسته بود، خوابید.
× "پاپا، ددی؟"
سوبین صدای خوابآلود و ملایمی شنید.
بلند شد و سوجون رو از تهیون گرفت و سرش رو روی شونهاش گذاشت.
× "ددی، پاپا خوبه؟"
سوبین جواب داد: "آره سوجون، پاپات خوبه، داره میخوابِه."
سوجون به یونجون نگاه کرد که آرام و بیدغدغه خوابیده بود.
سوجون لبخند زد: "پاپا، انگار مثل زیبای خفته است." سوبین خندید و گونهاش رو بوسید.
پزشک جوان که در حال صحبت بود گفت: "این بچه مال شماست، درسته؟ اسمش چیه؟"
پزشک با لبخند موهای سوجون رو نوازش کرد.
-"اسمت چیه؟ من یانگ جونگینم."
×"کیم، سوجون."
سوجون با خجالت گفت و با پزشک دست داد. جونگین لبخند زد و سوالاتی تصادفی پرسید که سوجون به خوبی و باهوشی جواب داد.
پزشک دیگهای که چان بود پیش جونگین اومد و گفت: "کی بچهت رو به دنیا میاری عزیزم؟ میخوام ببینم شماها چطور با هم بازی میکنید."
چان در حالی که لبهاش رو به سمت بیرون می اورد گفت، در حالی که جونگین مثل گوجه فرنگی قرمز شده بود.
اونها و بقیه خوب با هم کنار اومدن. چون چان و جونگین مسئول یونجون بودن، موندن و وقتشون رو با پسرها و سوجون گذروندن.
یونجون بیدار شد و چشماش با نور خورشید برخورد کرد. یه آه کشید و شروع به نگاه کردن دور و برش کرد، دستش به یک سرم وصل بود و سرش با چیزی بسته شده بود.
دور و برش رو نگاه کرد و دید سوبین روی کاناپه خوابیده. نمیتونست حرکت کنه، پس چارهای نداشت جز اینکه سوبین رو بیدار کنه.
+"سوبین؟ بینه؟"
یونجون گفت، ولی چون خیلی ضعیف بود مجبور بود جیغ بزنه. سوبین بیدار شد و به یونجون نگاه کرد، فوری دوید پیشش.
×"چیزی لازم داری؟ حالت خوبه؟"
یونجون سرش رو تکون داد و گفت: "آب، و سوجون کجاست؟ چه جهنمی اتفاق افتاده؟"
سوبین رفت تا آب بیاره و برگشت تا همه سوالها رو جواب بده.
×"اول اینکه، سوجون پیش مامان و باباست. دوم اینکه، تو تصادف کردی وقتی میخواستی از خیابون رد بشی و سوجون رو نجات دادی."
یونجون سرش رو تکون داد و با کمک سوبین نشست.
آب رو نوشید و سرش رو به دیوار تکیه داد.
+ "سوجون میدونه که تو پدرشی؟"
سوبین لبخند زد و خندید: "آره، به من میگه ددی، و میدونه من پدرشم."
یونجون لبخند زد و ناگهان اشک از چشمش ریخت.
یونجون سوبین رو در آغوش کشید و سوبین هم اون رو در آغوش گرفت.
+"سوبین، معذرت میخوام که اینو ازت پنهون کرده بودم، لطفاً دیگه منو ترک نکن."
سوبین عقب کشید و پیشونیشون رو به هم زدن،
×"من همیشه با تو و سوجون خواهم بود، هر چی که بشه."
این رو گفت و لبهاشون رو به هم وصل کرد.
اون احساسی که یه زمانی بود حالا دوباره برگشته بود، خاطراتی که فراموش شده بودن دوباره به یادشون اومدن.
یونجون از سوبین جدا شد و دوباره او رو در آغوش کشید، سوبین هم چیزهای شیرینی میگفت.
ناگهان در باز شد و بومگیو با تهیون وارد شدن.
بومگیو وقتی اونها رو در حال بغل کردن همدیگه دید ایستاد.
_"قسم میخورم به خدا، اگه شما دو تا احمق دارین برنامه میریزین که پنج تا بچه دیگه داشته باشین، من میرَم ماه، دیگه ازشون مراقبت نمیکنم."
یونجون به بومگیو نگاه کرد و خندید.
سوبین هم خندید، ولی نزدیک بود از شدت خنده بیفته.
_"جدی میگم، من و تهیون حتی یک بچه هم نداریم، این یعنی من مسئول پنج تا بچه شما نمیشم!"
تهیون هم خندید و بومگیو رو در آغوش کشید.
بومگیو شوخی میکرد، چون همیشه از اینکه سوجون چقدر انرژی داره و هیچوقت تموم نمیشه شکایت میکرد و بومگیو حسابی خسته میشد.
سوبین رفت پیش بومگیو و گفت: "نگران نباش، دفعه بعدی که بچه دار بشیم، من ازش مراقبت میکنم، باشه؟"
لبخندی زد و به یونجونی نگاه کرد که تظاهر میکرد هیچ چیزی نشنیده.
_"بومگیو نگران نباش، به زودی یه بچه میاریم." تهیون گفت و بقیه توی اتاق به بومگیو نگاه کردن که با یه قیافه -_- (پوکر) اونجا ایستاده بود.
چان گفت که یونجون میتونه استراحت کنه، بنابراین برنامه این شد که قبل از ناهار بیمارستان رو ترک کنن. ×"بریم خونه من، سوجون اونجا هست و به خصوص با مامان خوب کنار اومده."
یونجون سرش رو تکون داد در حالی که داشت به مامان سوبین که مامان خودش هم هست زنگ میزد.
_"سلام یونجون، حالت خوبه؟"
+"آره مامان، سوجون کجاست؟"
صدای خندهای از طرف دیگه خط میاومد که مال سوجون بود.
_"پدرت داره براش قصه میگه و اونم داره میخنده."
یونجون لبخند زد.
بعد از چند دقیقه حرف زدن، یونجون و سوبین بلند شدن تا بیمارستان رو ترک کنن. توی راه سوبین با هیونجین برخورد کرد که داشت گریه میکرد.
×"هی، هیونجین، چی شده پسر؟"
هیونجین سرشو بلند کرد.
سوبین میفهمید که این اشکها از شادیه.
-"سوبین، داداش، من پدر یه پسر شدم، من پدر شدم!"
سوبین لبخند زد و اونو در آغوش کشید.
صدای گریه کوچیکی به گوششون رسید.
+"تبریک میگم، هیونجین."
یونجون گفت و لبخند زد. هیونجین ازشون تشکر کرد و ازشون خواست که اسم بچه رو بگن.
+"اسمش رو بذار سوجین، هوانگ سوجین."
هیونجین سرش رو تکون داد و از یونجون بابت اسم تشکر کرد.
زوجها از پیادهرو میگذشتن و در مورد زندگیشون حرف میزدن و اینکه چطور میخوان یه زندگی جدید و تازه رو با هم شروع کنن.
به خونه رسیدن و در زدند.
خیلی سریع خانم چوی در رو براشون باز کرد.
- "یونجون، بیا تو، بیا تو!"
یونجون وارد شد و او رو در آغوش کشید، خانم چوی هم همینطور.
×"پاپا، ددی!"
سوجون اومد و پرید روی سوبین. یونجون با لبخند به صحنهای که میدید نگاه کرد.
-"آه یونجون، چرا بهم نگفتی که من پدربزرگ شدم؟" آقای چوی اینو گفت در حالی که از اتاق نشیمن بیرون میومد.
یونجون با استرس لبش رو گاز گرفت و داشت چیزی میگفت که خانم چوی حرف زد: "من بهت دلیلش رو گفتم دیگه، پس سکوت کن. حالا بریم ناهار بخوریم."
خانواده با هم ناهار خوردند و یه وقت خوش و شاد در کنار هم داشتند.
یونجون حس میکرد که کامل شده، خوشحال بود که سوجون بدون هیچ دردی با لبخند خوشحال بود.
خانم چوی گفت: "یونجون و سوبین، ما چند روز دیگا برمیگردیم استرالیا ، پس شما دو تا میتونید یه زندگی جدید رو شروع کنید."
خانم چوی با لبخند این رو گفت. یونجون سرش رو تکون داد و این باعث خوشحالی سوبین شد.
سوجون وسط بازی کردن نگاهش رو بلند کرد و گفت: "پاپا و ددی از الان با هم میمونن، آره؟"
و با خوشحالی بالا و پایین پرید.
همه خندیدند.
یونجون از آپارتمانش نقل مکان کرد، سوبین را بخشیده بود و آماده بود تا دوباره شروع کنن .
+"دلم واسه اینجا تنگ میشه."
×"نگران نباش، ما با همیم."
سوبین ، یونجون در آغوش کشید و به خونه خودش برگشتن.
شب شد و سوجون خوابید، همینطور پدر و مادر سوبین. یونجون روی تخت نشست و به سوجون که خوابیده بود نگاه کرد.
×"یونجون، اینو تو جعبه کوچیکت پیدا کردم، من هم هنوز مال خودم رو دارم."
سوبین حلقه رو به یونجون داد و اون رو روی انگشت وسطش انداخت. همون حلقهای سه سال پیش بود و سوبین هم همون حلقه رو روی انگشت وسطش داشت.
سوبین به سمت یونجون رفت و کنارش نشست.
×"این حلقه باید روی انگشت حلقهمون باشه، این نشون میده شروع جدید ما رو."
سوبین یه حلقه دیگه داد و خودش حلقه رو به انگشتش انداخت و برای یونجون هم انداخت.
یونجون لبخند زد و سوبین رو در آغوش کشید.
+"ممنون سوبین."
×"نه، ممنونم از توی که این هدیه رو به من دادی، ممنونم."
سوبین گفت و پیشانی سوجون رو بوسید.
به زودی هر سه خوابیدن و سوجون بینشون بود.
_____________________________________
پ.ن.ن: نگران نباشید، این پایان نیست.
و یه فصل ویژه برای تهگیو و چانگلیکس هم در راهه.
امیدوارم خوشتون اومده باشه.
پ.ن.م: خب خب ، این هم از چیپتر ۱۴ و امیدوارم ازش لذت برده باشید و کلی باهاش خاطره ساخته باشید
به نظر خودم نویسنده توی این پارت کم کاری کرده بود و میتونست بهتر از این باشه ولی خب باز هم چیپتر باحالی بود و من دوستش داشتم و اگه از لحاظ ترجمه هم ضعیف بود به شدت معذرت میخوام چون این چند وقت اصلا تایم نداشتم و امیدوارم این چیپتر را بپذیرید از من🥹🫠
در آخر هم خیلی خوشحالم از اینکه این زوج بلاخره بهم برگشتن و ما یه خانواده شاد و خوشحال داریم🫠