Forgotten

Forgotten

@MahiraNawar

شوک به بدن سوبین و بقیه وارد شد. نه تنها یونجون تصادف کرده بود، بلکه یک رازی هم فاش شده بود که یونجون قرار بود برای همیشه پنهانش کنه.


×"بابا، تو پدر منی. بابا لطفاً دوباره منو تنها نذار"

سو جون گفت و هنوز توی بغل مینسونگ گریه می‌کرد که بهترین تلاششو می‌کرد تا دوستش رو آروم کنه.


سوبین زانو زد و مینسونگ ازش جدا شد.

×"سوجون، بابا دیگه از پیش تو نمی‌ره، من هیچ وقت تو رو تنها نمی‌ذارم"

اونا یکدیگر رو در آغوش گرفتن و برای اولین بار سوبین حس کرد خوشحال و راضی هست.


×"اما پاپا چی؟ پاپا ما رو تنها نمی‌ذاره؟"

× "نه، پاپا خوب میشه، اینو نگو"

اونا هر دو گریه میکردن توی بغل هم.


بومگیو گریه می‌کرد. اولش خوشحال بود برای سوبین و سوجون، اما یونجون تو خطر بود. پسرها تصمیم گرفتن برن بیمارستان، همونطور که جیسونگ گفته بود، یونجون رو یه عده به بیمارستان برده بودن.


سوجون با بومگیو بود، در حالی که سوبین تا بیمارستان رو دوید. اصلاً زحمت نداد که وسیله نقلیه بگیره یا چیزی، همونطور دوید تا به درب بیمارستان رسید.

سوبین با عجله به پذیرش رفت و با عجله گفت: "کیم یونجون، تصادف کرده و اینجا آورده شده، کجاست؟" پذیرش سرش رو تکون داد و به کامپیوتر نگاه کرد.


_"کیم یونجون الان توی اتاق عمله، طبقه سوم." سوبین سرش رو تکون داد و دوید به سمت طبقه سوم. اصلاً منتظر آسانسور نشد و از پله‌ها رفت بالا.


اتاق عمل رو جلوش دید و اشک‌ها از چشماش ریخت. یه پرستار رو دید که از اتاق عمل میاد بیرون و فریاد می‌زد: "ما به دکتر چان نیاز داریم، وضعیت جدیه، دکتر چان رو صدا کنید!"


سردرد شدید گرفت، کلمه "جدی" باعث شد که تقریباً از حال بره. دوید به سمت پرستار و پرسید: "کی توی اونجا هست؟ آیا کیم یونجونه؟" پرستار سرش رو تکون داد و دوید که دکتر لازم رو بیاره.


دکتر اومد و سوبین رو دید که توی صندلی گریه می‌کنه. "ببخشید، شما آشنای بیمارید؟"

سوبین سرش رو بالا آورد و تکون داد. "من شوهرشم، لطفاً دکتر، نجاتش بدید، لطفاً."

دکتر یه نفس عمیق کشید و گفت: "طبق گفته دکتر جونگین وضعیت خیلی جدیه، ولی ما تمام تلاشمونو می‌کنیم، نگران نباشید."

بعد دکتر به سمت اتاق عمل رفت.


سوبین زانو زد و از ته دل کریه میکرد.

پشت سرش صدای کای رو شنید که صدا میزد: "سوبین هیونگ، یونجون چطوره؟"

کای پرسید و بقیه هم رسیدن به اونجا.


سوجون رفت پیش سوبین و بغلش کرد، بعدش هم رفت پیش مینسونگ. سوبین از جاش بلند شد و به بومگیو نگاه کرد، گفت: "یه پرستار گفت وضعیت یونجون جدیه بومگیو ، می‌ترسم."


این اولین باری بود که سوبین اینقدر راحت شکسته بود. همه نشسته بودن و سعی میکردن آرومش کنن.


اما کسی رو دیدن که هیچ وقت نمی‌خواستن ببینن، مخصوصاً سوبین. سوبین از جا بلند شد و به طرف اون شخص که اونم از دیدن سوبین شوکه شده بود، رفت.


-"اینجا چی کار می‌کنی سوبین؟"

×"تو اینجا چی کار می‌کنی هیونجین؟"

سوبین گفت و با نگاه تیز بهش نگاه کرد.

-"سوبین می‌دونم که منو حقداری، ولی می‌خوام اشتباهاتمون رو اصلاح کنم و دوباره دوست بشیم."

هیونجین گفت، امیدوار بود سوبین بگه بله: "علاوه بر این، امروز روز خوشحالی برای منه، لطفاً بذار توضیح بدم چقدر احساس گناه می‌کنم."

سوبین به هیونجین نگاه کرد که ناراحت و پر از گناه بود.


-"سوبین، می‌دونم که تو بیشتر از هر وقت دیگه‌ای یونجون رو دوست داری، من اون روزی که کارت رو تموم کردی دیدم، و حالا می‌دونم که چه حسی داری چون من خودم هم شوهر دارم."

سوبین بهش نگاه کرد.


هیونجین دوباره حرف زد: "سوبین، من می‌دونم چطور احساس می‌کنی چون من هم پدرم، معذرت می‌خوام باشه؟ لطفاً منو ببخش دوست من، لطفاً." هیونجین گریه کرد و سوبین نگاهش نرم‌تر شد.


سوبین به سمتش رفت و بغلش کرد: "خوشحال باش برادر، حالا یه بچه داری، پسر یا دختر؟"

"پسر"

هیونجین لبخند زد و پرسید: "یونجون کجاست؟" سوبین ناراحت شد و همه چی رو که اتفاق افتاده بود توضیح داد.


هیونجین ناراحت شد و گفت که یونجون خوب میشه و بعد از اونجا رفت چون باید مراقب نامزد آینده‌ش، سونگمین، میبود.

دو ساعت از زمانی که دکتر با یونجون داخل اتاق بودن گذشته بود.

×"بابا، چرا پاپا هنوز نیومده؟" سوجون از روی صندلی که سرش روی زانوهای سوبین بود، پرسید.


سوبین دستش رو توی موهای سو جون کشید و گفت: "میاد عزیزم، صبر کن."

سوبین گفت و به دیوار تکیه داد. بومگیو داشت با کای صحبت میکرد و بیشتر با اون آشنا میشد.


چانگبین دور و بر راه میرفت، هم فلیکس توی ذهنش بود هم یونجون. تهیون هم فقط روی زمین نشسته بود کنار سوبین و سعی کرد خودش رو آروم کنه.


ناگهان در باز شد و دو تا دکتر اومدن بیرون. یکی دکتر چان بود و دومی هم جونگین. هر دو ماسک زده بودن و کسی نمی‌تونست حالت صورتشون رو ببینه.


سوبین از جا بلند شد و سوجون رو به تهیون داد چون خواب بود.

× "دکتر، وضعیتش خوبه؟ چطور شد؟"

سوبین پرسید و به دکترها نگاه کرد.


دکتر چان ماسکش رو برداشت و سرش رو پایین انداخت، گفت: "بسیار متاسفیم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم، ولی قلبش دیگه جواب نداد. متاسفیم."

بعد دکتر چان با جونگین رفت.

بقیه با شوک به سوبین نگاه میکردن که گریه میکرد. _"میشه ببینیمش لطفاً؟"

کای از دکتر پرسید که سرش رو تکون داد و موافقت کرد.


اونا وارد اتاق شدن و یونجون رو دیدن که با آرامش روی تخت خوابیده بود، به دستگاه اندازه‌گیری ضربان قلب وصل بود که خطی صاف نشون میداد.


سوبین به سمت دستگاه ضربان قلب رفت و گریه کرد و به یونجون نگاه کرد. کنار یونجون نشست و دستش رو گرفت.


×"یونجون چرا؟ چرا منو اینطور تنها گذاشتی؟ تو فقط منو تنها نزاشتی، بلکه پسرمون رو هم تنها گذاشتی، پسرمون"

سوبین گریه کرد و دست یونجون رو بوسید.


سوبین به سوجون که توی بغل تهیون خوابیده بود نگاه کرد و گفت: "چی بهش بگم؟ وقتی تو اونجا بودی من نبودم، حالا که من اینجام تو نیستی، چرا تقدیر اینطور با ما بازی میکنه؟"


سوبین از ته دل گریه میکرد. گریه‌اش باعث شد بقیه هم گریه کنن. خیلی غمگین بود و احساس گناه میکرد.

_"لطفاً برگرد یئونجون، لطفاً."

اتاق ساکت بود. فقط صدای خط نرم دستگاه شنیده میشد و هیچ‌کسی جرئت نمی‌کرد حرفی بزنه. دکترها وارد اتاق شدن تا بگن که باید یونجون رو ببرن.


اما سوبین نذاشت، گفت کمی بیشتر صبر کنن. حرف‌هایی زد که حتی دکترها رو هم به گریه انداخت.


اما ناگهان.


بییییییییییییییییییییییب


دستگاه ضربان قلب شروع کرد به نشون دادن اینکه قلب دوباره داره کار می‌کنه. معجزه بود، قلب یونجون دوباره فعال شد و یونجون نفس کشید.

+"س-سوبین؟"

______________________________________

پ.ن.ن: اینجا جایی که به نظر می‌رسید شخصیت اصلی راحت بمیره، ولی انگار نه!

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

پ.ن.م: از آخر شروع میکنم به اول

زننننننن ، برداشتی یونجون را یه دور کشتی بعد زنده اش کردی بعد میگی اینجا جایی که به نطر می‌رسید شخصیت اصلی راحت بمیره ولی انگار نههههه

آیا ما برایت لطیفه هستیم🤔؟

من واقعا نمیدونم 🤦‍♂️

بعد وسط اینجااااااااااااا ، من هیونجین را کجای دلم بزارم اخههههه، وسط اینجا میای میگی ببخشید ، خو مرد این همه وقت داشتی چرا این تایمو برداشتی

خداوکیلی من نمیفهمممممم🤦‍♂️

ای من دورت بگردم سوجون مادرررررر🫠🥹

آخه این بچه چقدررررررر درد بکشه 😭

ولی یه جاشو سوبین قشنگ گفت و بدجور به دلم نشست، گفت وقتی که من نبودم ، تو بودی و وقتی که من هستم ، تو نیستی ؛ چرا تقدیر با ما میونه خوبی نداره

چقدررررررر سر این تیکه دلم گرفت😭🥹

هعیییییی روزگار

ان شاالله که چیپتر بعدی دیگه یونجون را خلاص نکنی تا ما بفهمیم چه غلطی باید بکنیم🤦‍♂️

Report Page