Forgotten

Forgotten

@MahiraNawar

با طلوع آفتاب، اتاق تاریک کم کم روشن میشه. اما نور آفتاب هیچ مزاحمتی برای بچه‌ی آرام نمی‌تونه ایجاد کنه، چون یونجون نمی‌ذاره که آفتاب مزاحم پسرش بشه.


یونجون دیشب نتونسته بود بخوابه. تمام شب فکر می‌کرد به سوبین، به اینکه سوبین چطور شکسته شده بود وقتی اون حرفا رو بهش زد.


+"آیا واقعاً پشیمونه؟"

یونجون فکر می‌کنه و به پسرش نگاه می‌کنه.

+ "آیا ارزش یه فرصت دیگه رو داره؟"

دوباره فکر می‌کنه در حالی که دستش رو توی موهای سوجون می‌کشه.


اشک از چشماش می‌ریزه وقتی یادش میاد که چطور به سوبین سیلی زده بود. به دستش نگاه می‌کنه که با همون دست براش غذا می‌پخت و ازش مراقبت می‌کرد، ولی با همون دست بهش سیلی زده بود.

+ "با همون دستی که براش غذا درست می‌کردم، مراقبش بودم، با همون دست بهش سیلی زدم؟" یونجون فکر می‌کنه و اشک می‌ریزه.


اون هیچ وقت نمی‌تونست فکر کنه که روی سوبین دست بلند کنه، چون عاشق سوبین بود. عاشق چوی سوبینی که قبلاً اونم دوستش داشت.


اشکاش رو پاک می‌کنه و میره پایین. وقتی داره صبحانه را آماده می‌کنه، فکر می‌کنه که آیا باید سوبین رو ببخشه، آیا باید بهش یه فرصت دیگه بده؟

+"فکر می‌کنم باید با بومگیو و فلیکس در مورد این حرف بزنم"

یونجون می‌گه و ادامه می‌ده به درست کردن صبحانه. بعدش پسرش رو بیدار می‌کنه.


بچه غرغر می‌کنه وقتی نور آفتاب به چشمش می‌خوره.

× "پاپا، لطفاً! می‌خوام بیشتر بخوابم"

سوجون به طرف دیگه می‌چرخیه که نور آفتاب به چشمش نخوره.


یونجون پتو رو از روش برمی‌داره و می‌خنده وقتی می‌بینه پسرش دهن کجی می‌کنه. پیشونی بچه رو می‌بوسه و می‌گه: " فکر نمیکنی ،مینگ سون و وو سون منتظرت هستن؟"


با شنیدن اسم بهترین دوستش، از تخت می‌پره بیرون و پاپاش رو به سمت دستشویی می‌کشه. بعد از اینکه به کارهاشون رسیدن، میرن پایین.


هنگام صبحونه خوردن، خیلی ساکت بود چون خیلی خواب آلود بود که حتی حرف بزنه.

+"خسته‌ای سوجون، بومگیو را هم خسته کردی؟" ×" دایی ته اونجا بود، پس دایی باهام خوابید"

می‌گه و آخرین پنکیک رو می‌خوره.


یونجون ظرف‌ها رو می‌شوره و سوجون یونیفرم خودشو می‌پوشه. حالا سوجون دیگه می‌دونه چطور درست لباس بپوشه، اینو ممنون آموزش‌های چانگبین بود.

×"ببین پاپا، من لباس رو پوشیدم!"

+"آفرین، حالا بذار پاپا آماده بشه، میریم، باشه؟" سوجون سرش رو تکون می‌ده و روی کاناپه می‌شینه منتظر یونجون.


یونجون میاد، دست سوجون رو می‌گیره و از آپارتمان میرن بیرون. اونا به طبقه‌ی پایین رسیدن، ولی یه ماشین پارک شده بود و کسی روش تکیه داده بود؛ چوی سوبین.


یونجون داشت آروم از کنارش رد می‌شد، ولی سوبین دستش رو می‌گیره.

× "نمی‌خواهی به من سلام کنی؟"

+"سوبین، سوجون دیرش شده برای مدرسه، برو کنار."


سوجون به سوبین نگاه می‌کنه و می‌خنده،

× "دایی سوبین، چطوری؟"

سوبین به بچه لبخند می‌زنه و میره پایین تا به قد کوچیکش برسه.


×"خوبم سوجون، داری میری مدرسه؟"

سوجون سرش رو تکون می‌ده و یونجون لبخند می‌زنه چون می‌بینه سوجون واقعاً از دیدن سوبین خوشحاله.

×"گفتی دیرت شده، چرا نمی‌بریش مدرسه؟"


یونجون فکر می‌کنه، "معلومه که تو پدرش هستی، این باید کار تو می‌بود." ولی یونجون سرش رو تکون می‌ده. سوبین دهن کجی می‌کنه.

سوبین از یونجون خواهش می‌کنه که اون ، سوجون را به مدرسه ببره. بعد از مدتی یونجون قبول می‌کنه و صورت سوجون پر از شادی میشه. یونجون هیچ وقت ندیده بود که سوجون اینقدر خوشحال باشه.


×"واقعا؟ آره!"

سوجون دست‌هاش رو دراز می‌کنه تا سوبین او رو بگیره. سوبین اون رو برمی‌داره و سوجون با دوتا دستش دور گردن سوبین حلقه می‌کنه.


ولی بعدش چیزی پیش میاد که انتظارش رو نداشتن. سوجون یه دفعه شروع به گریه می‌کنه.

×"صبر کن، چرا گریه می‌کنی سوجون؟"

سوبین می‌پرسه و با دقت سوجون رو از روی سقف ماشین می‌ذاره.


×"پاپا، من خیلی احساس نزدیکی به دایی سوبین دارم. خیلی بهش نزدیکم، پاپا، چرا؟"

دوباره سوجون سوبین رو در آغوش می‌گیره. یونجون با تعجب و احساس گناه نگاه می‌کنه.


رابطه پدر و پسری بهترین رابطه در تمام دنیاست. هیچ چیزی توی دنیا نمی‌تونه دوستی و ارتباط پدر و پسر رو از هم جدا کنه. و همین‌طور هم اینجا داره کار می‌کنه.


یونجون که تلاش می‌کنه اشکاش رو نگه داره، می‌گه: +"عزیزم، بذار دایی سوبین تو رو ببره مدرسه، باشه؟ × باشه، خداحافظ، پاپا تو خونه می‌بینمت."

سوجون سرش رو تکون می‌ده و سوبین اون رو توی صندلی جلو می‌ذاره و کمربند ایمنی رو می‌بنده.

بعد از اینکه اونا راه افتادن، یونجون میره سر کارش. وارد میشه و چانگبین رو میبینه که با صورت عصبی توی دفتر نشسته ، اصلاً هم حوصله ای نداره .


+"هی چانگبین، چی شده؟"

_ "من و فلیکس دیگه با هم نیستیم."

این حرف توی سر یونجون مثل زنگ صدا میکنه. یونجون می‌خنده: "داری شوخی می‌کنی؟"

چانگبین نگاهش رو به یونجون می‌چرخونه و می‌گه: "نه، دارم جدی می‌گم."

یونجون اونجا متوجه میشه که شوخی نمی‌کنه، رابطه چانگلیکس تمام شده.


یونجون از چانگبین می‌پرسه چی شده، و چانگبین داستان اون شب و امروز صبح رو براش تعریف می‌کنه.


(فلش‌بک)


چانگبین فلیکس رو به خونه آورد، که هنوز بی‌هوش از اثرات مشروبات الکلی بود. آروم آروم فلیکس رو روی تشک گذاشت و کنار اون نشست.


_"کار درستی نکردی لیکیسی، بهت گفته بودم هرگز به کلاب نری."

چانگبین می‌گه و به سمت پذیرایی میره، تا با تماشای تلویزیون کمی از عصبانیتش نسبت به دوست پسرش کم کنه.

زمان می‌گذره و فلیکس بیدار میشه و می‌بینه توی اتاق خودش هست که با دوست‌پسر عزیزش، چانگبین، مشترکاً زندگی می‌کنه.

_ "شاید اون من رو اینجا آورده."


فلیکس میره پایین و چانگ‌بین رو می‌بینه، میره پیشش و کنارش می‌نشینه. چانگ‌بین حتی نگاه هم بهش نمی‌کنه.


_"عزیزم، چیزی خوردی؟"

_ "هممم."

این جواب چانگ‌بین بود.

فلیکس دوباره می‌پرسه: "از سر کار امن برگشتی؟" _"هممم."

حالا فلیکس واضحاً عصبی شده بود. "حالت خوبه؟" _"هممم."


فلیکس حالا ازش می‌پرسه: "چی شده؟ چرا اینجوری جواب می‌دی؟"

_ "خب از من چی انتظار داری بگی؟ همیشه توی حالت عاشقانه بودن مسخره‌ست فلیکس، مسخره‌ست."


اشک از چشم‌های فلیکس می‌ریزه: " از من عصبانیی که رفتم کلاب؟"

_ "آره فلیکس، آره. چند بار بهت گفتم هیچ جا نری بدون اجازه من؟ مگه نه؟"

فلیکس بلند میشه و فریاد می‌زنه.

_"چانگبین، تو دوست‌پسر منی، ولی این معنی رو نمی‌ده که من توی دست تو باشم که بخوای کنترلم کنی! من زندگی خودمو دارم چانگ‌بین!"

فلیکس با نفس نفس زدن و گریه گفت.

این اولین باری بود که این دو نفر واقعاً با هم دعوا می‌کردن.


چانگبین دست فلیکس رو محکم می‌گیره و به خودش می‌کشه. فلیکس می‌دونست وقتی چانگ‌بین عصبی میشه، دیگه هیچ راه فراری نیست. سرش رو پایین می‌اندازه.

_ "چی می‌خوای؟ می‌خوای بهم بگی تموم کنیم؟ باشه، بگو تموم شد. دیگه برام مهم نیست."


چانگبین دستش رو از فلیکس جدا می‌کنه و میره ، و فلیکس رو با اشک‌هاش تنها می‌ذاره. و بعد فلیکس یه نقشه می‌کشه که از چانگبین دور بمونه.


(پایان فلش‌بک)


+"الان کجاست؟"

_"رفت استرالیا، برگشت. دیگه نمیاد و نخواهد اومد." چانگبین می‌گه و گریه می‌کنه توی بغل یونجون.


پسرها اونجا بودن، بومگیو و تهیون اومده بودن که یونجون و چانگبین رو ببینن، اما این آشوبی بود که باهاش روبه‌رو شدن.

_"این ۱۵ سال، اینجوری بی‌فایده گذشت. من گناهکارم، من دلیلم که اون منو ترک کرد، من دلیلشم." راستش اینه که هر دو از سن خیلی کم با هم بودن و قولی که دادن رو تا امروز نگه داشتن.


پسرها بهش اطمینان می‌دن که فلیکس برمی‌گرده، حتماً به چانگبین برمی‌گرده. و به همین ترتیب تونستن کمی چانگبین رو آروم کنن.


کارها خوب پیش می‌رفت، اما یونجون اجازه داد چانگبین بشینه و استراحت کنه.

پسر از گریه خسته شده بود و واقعاً نیاز داشت که از کار آزاد بشه.


تهگیو اونجا بودن و باهاش همراهی می‌کردن.


ناگهان سوبین وارد شد و پسرها با نگاه تنفر آمیزی بهش نگاه کردن، حتی کای هم باهاش بود. سوبین اون‌ها رو نادیده گرفت و مستقیم (یا شاید هم گی طورانه) رفت سمت یونجون.(بچه ها اینجا نویسنده از ایهام استفاده کرده)


×"هی، چی کار می‌کنی؟"

+"اوه، سوجون سالم به مدرسه رسید؟"

بقیه با تعجب بهش نگاه می‌کنن. اما چیزی که بیشتر سوبین رو شوکه کرد این بود که تهیون هم اونجا باهاشون بود.


×"تهیون تو یونجون رو می‌شناسی، و بومگیو و چانگبین هم همینطور."

تهیون سرش رو پایین می‌اندازه و سرش رو تکون می‌ده.

_ "لطفاً ناراحت نشوسوبین‌ هیونگ، بومگیو دوست‌پسر منه، لطفاً منو اخراج نکن."

سوبین لبخند می‌زنه و می‌گه: "من تو رو اخراج نمی‌کنم، از این که دیدم تو حریم خصوصی دوست‌پسرت و یونجون رو حفظ کردی خوشحالم، به خاطر همین بهت اعتماد دارم."

یونجون از حرف‌های مهربونش لبخند می‌زنه.


اما چیزهایی که بعدش گفت، همه رو شوکه می‌کنه. ×"خب یونجون، سوجون گفته که تو اسم، چهره و اطلاعات پدرش رو بهش نگفتی. پدرش کیه و چرا سعی کردی سوجون رو از من دور کنی؟"


×"چرا یونجون؟ اون پسر توئه و تو نمی‌گی چرا اون رو از من دور نگه داشتی؟ و چرا نگفتی پدرش کجاست؟"

یونجون حالا داشت عصبی می‌شد.


سوبین ادامه می‌ده: "چرا به من دروغ گفتی؟ چرا این راز رو از من پنهان کردی؟ چرا یونجون چرا-"

+"چون اون پسر توئه چوی سوبین!!!!!!"

______________________________________

پ.ن.ن:آخ خدایا، چه پیچشی داشت این؟

چانگلیکس از هم جدا شدن، یونجون به سوبین گفت، و سوبین فهمید که تهیون کیه.

#########################

پ.ن.م: خب خب بلاخره رسیدیم به این چیپتر و میدونم که همتون دوباره میگید وای چرا اینجوری تموم شد و خب منم همین طور بودم و به شدت شوکه شدم سر این تیکه و امیدوارم درست همه چیز پیش بره ؛ اگه پایه باشید بریم برای یه غیبت طولانی و مفصل ، برید تخمه هاتون را بیارید که این چیپتر حرف ها دارم

از اولش بگم اینکه چقدررررررر یونجون عاشق سوبینه و داره به خاطر سیلی که بهش زده و حرف های که بهش گفته و داره اشک می‌ریزه و نگران حال یونجونه(سر این قسمت واقعا قلبم به درد اومد و اینجوری بودم که کاش قدر همدیگه را بیشتر بدونیم و اگر کسی را داریم که اینجوری عاشقانه دوستمون داره با تمام وجود دوستش داشته باشیم و اگر هم جز این دسته هستیم با تمام وجود خودمون را دوست داشته باشیم و از همین جا با تمام قلبم بغلتون میکنم و دوستتون دارم🥹🫂)

پسرکم مراقب خودت خیلی باش🥹🫂

دوم اینکه چقدر اون بالا احساسی حرف زدم🥹

خب حالا برسیم به بقیش،

چیشددددددد؟

چوی سوبین جلوی خونه یونجونه؟😳🤔

چوی سوبین چقدر پدرمتریال و شوهرمتریال طور جلوی در خونه وایستاده و به ماشین تکیه داده (من واقعا آب قند نیازم🫠)

این بچم خیلی بلاست😈🥂

سوم اینکه آقا ما کم حرص این دوتا را بخوریم ، چانگبین و فلیکس هم بهش اضافه شد🤦‍♂️

ولی بچه ها به دور از شوخی و خنده این تیکه اش حرف قشنگی زد (اگر توی یه رابطه ای هستید یا بعد ها وارد رابطه شدید ، درسته که پارتنر هم هستید ولی کنترلگر نباشید و به هم احترام بزارید و همدیگه را در جریان اینکه کجا هستید و میخواید چیکار کنید بزارید)

*جهت رزور مشاوره به بات پیام بدید😂😂*

یه جوری رفتم سر این تیکه بالا منبر انگار مشاوره خانواده ام🤦‍♂️

من برم به غیبتم برسم😁

چهارم اینکه، اوه اوه سوبین فهمید تهیون با دوستای یونجون دوسته و دوست پسر یکی از دوست های یونجونه ولی لامصب چقدر جنتلمنانه جواب میده

آقا من غش و ضعف🫠🫠

پنجم اینکه، دوباره باید بگم ،چیشددددددددددد؟

بچه را با سوبین فرستادیم مدرسه

بچه ها هم دل پاک و معصوم و سوبین هم مثل این پلیسای FBI از بچه اطلاعات کشید بیرون و بعد از کلی سئوال از یونجون

ما اینجا یونجونی را داریم که یهو منفجر میشه از عصبانیت و بعلهههه چیزی که نیمخواست به سوبین بگه را گفت و نویسنده هم طبق معمول ما را گذاشت توی خماری 🤌😭

دیگه بیشتر از این حرفی ندارم

امیدوارم از این پارت لذت برده باشید و هفته خوبی را سپری کنید❤️‍🔥

Report Page