Forgotten

Forgotten

@MahiraNawar

تنش، تنش شدید توی فضا حس می‌شد و یونجون اینو می‌فهمید. غریبه و سوبین الان داشتن به هم خیره می‌شدن. بله، همون مردی که یونجون رو نجات داده بود، سوبین بود.


چشم‌های سوبین مثل خون قرمز شده بود، یونجون می‌دونست وقتی سوبین خیلی عصبی بشه چشم‌هاش قرمز میشه. و این خیلی یونجون رو می‌ترسوند.


ناگهان غریبه و سووبین شروع کردن به دعوا. جمعیت فوری نگاهشون رو به سمتشون انداختن و شروع کردن به تشویق کردن. یونجون نگاهی به فلیکس انداخت.


رفت پیشش و پیشش موند، بعد به چانگبین زنگ زد چون باید جلوی سوبین رو می‌گرفت که بیشتر از این آسیب نزنه.


+"چانگبین زود بیا کلوپ xxx، فلیکس خیلی نوشیده و من باید کارهای بیشتری رو اینجا مدیریت کنم."


_"فلیکس رفته کلوپ!؟، باشه من میام."

چانگبین تماس رو قطع کرد، این یعنی دیگه از خونه‌‌اشش زده بود بیرون. یونجون به سوبین نگاه کرد و این صحنه دلش رو فشرد.


مایع قرمزی از پیشونی سوبین ریخت، چون یکی با بطری آبجو بهش زده بود. هوشیاری سوبین هنوز خوب بود، اما اون غریبه مست بود و سوبین راحت شکستش داد.


یونجون دید چقدر سوبین ضعیف شده، می‌دونست حتی اگه سوبین هوشیار باشه، کمی هم نوشیده. یونجون می‌خواست کمکش کنه، ولی فلیکس الان اولویت اولش بود تا چانگبین بیاد.


چانگبین به جایی که یونجون گفته بود رسید. دید مردم دور چیزی جمع شدن، پس رفت سمتشون.


با هل دادن مردم کنار، دید سوبین با یکی داره دعوا می‌کنه، در حالی که یونجون روی زمین افتاده بود و کنار دوست خالدارش(اینجا خالدار منظور کک مک های روی صورت فلیکس هست) بود.


_"یونجون، فلیکس خوبه؟"

+"آره، خوبه، برو اون رو برسون خونش، من به سوبین رسیدگی میکنم ." یونجون گفت و وقتی فلیکس به دست‌های امن رسید، بلند شد.


چانگبین سریع از کلوپ بیرون اومد و فلیکس رو به حالت عروسک توی بغل برد. حالا یونجون باید دعوا رو متوقف می‌کرد.

+"سوبین، بس کن، لطفاً!"

یونجون فریاد زد، اما سوبین نمی‌شنید. بنابراین یونجون از پشت سوبین رو بغل کرد تا جلوش رو بگیره و اشک از چشماش می‌ریخت. (جدی این همون کاریه که همیشه همه انجامش میدن😂.)


سوبین حس کرد چیزی دور کمرش پیچیده. دستش رو برد و فهمید که این دستای یونجونه چون خیلی نرم و ملایم بود.


یک بار دیگه غریبه رو هُل داد و چرخید و یونجون رو بغل کرد، کسی که داشت قلبش رو می‌ریخت.


بالاخره بعد از سه سال، یونجون داره اینجوری سوبین رو بغل می‌کنه. احساسات هیچ تغییری نکرده بودن برای هر دوشون، حس امنیت و خونه رو داشتن.


یونجون از سوبین جدا شد و چشمش رو ازش گرفت. +"برو خونه، دیر شده."


×"من بدون تو نمی‌روم، باید بیای با من، تازه من زخمی شدم."

سوبین گفت و دوباره یونجون رو از پشت بغل کرد.


یونجون دستای سوبین رو گرفت و کشیدش بیرون از کلوپ.

+"باشه، ولی دیگه مزاحم نشو."

یونجون گفت، ولی متوجه نشد که سوبین چقدر آسیب دید با این حرفش.

اونا رسیدن به ماشین سوبین و یونجون به سوبین گفت سوار بشه. خودش رفت صندلی راننده و داخل ماشین نشست.


×"تو می‌خوای رانندگی کنی؟"

سوبین یه نگاهی به یونجون انداخت.


+"آره، چطور؟ تازه من بلدم رانندگی کنم."

یونجون موتور رو روشن کرد و راه افتاد سمت خونۀ سوبین. بعد از بیست دقیقه رانندگی رسیدن.


خدمتکار اومد و ماشین رو به جای خودش برد وقتی که هر دو از ماشین پیاده شدن. خدمتکارها وقتی وارد خونه شدن، خم شدن.


+"مادر و پدر خونه هستن؟"

_"نه، آقای یونجون، هردوشون به خاطر مسائل کاری بیرون هستن."

یونجون سرش رو تکون داد و از خدمتکار خواست که یه کیت ایمنی بیاره.


سوبین قبلاً وارد اتاق شده بود. یونجون رفت بالا، در رو باز کرد و دید سوبین داره پیرهنش رو درمیاره.


+"آه، سووین، لطفاً پیرهنتو بپوش!"

یونجون چشماشو بست.


سوبین لبخند زد و به طرفش اومد، سر یونجون رو بالا برد.


سوبین نفسش رو به صورت یونجون زد که باعث شد یونجون چشماش رو باز کنه.

×"نزن خودتو به اون راه، قبلاً منو اینطور دیدی."


یونجون سرخ شد وقتی سووین دستش رو ول کرد.

×"چرا وایسادی اونجا؟ زخمم رو درمان کن."

یونجون سرش رو تکون داد و به سوبین کمک کرد تا زخمش رو درمان کنه. سوبین فقط به یونجون نگاه می‌کرد در حالی که یونجون آروم زخم‌ها رو تمیز می‌کرد و کاراش رو انجام می‌داد.


(یادآوری: سوبین هنوز پیراهنی تنش نیست)


وقتی یونجون کارش تموم شد، به سوبین گفت بره توی رختخواب. یونجون داشت بلند می‌شد، ولی سوبین کشیدش و باعث شد یونجون روی سوبین بیفته.


×"لطفاً امشب پیشم بمون."

سوبین گفت. یونجون فقط با یه نگاه خالی بهش خیره شد. ناخودآگاه سرش رو تکون داد و سوبین خوشحال یونجون رو روی تخت انداخت و از کنار بغلش کرد.


"بوی تو هنوز همون طوره یونجون، وانیلی." سوبین گفت و کمر لاغر یونجون رو بغل کرد. یونجون خوشش اومده بود، ولی باید خودشو کنترل می‌کرد.


یونجون یهو یادش به بومگیو و سوجون افتاد، فوراً به بومگیو زنگ زد.

+"برادر، برادر، گوش کن، من خونه سوبینم، نپرس چرا، داستانش طولانیه."


بومگیو جواب داد: "باشه، ولی فقط کاری نکنید، دارم از دست سوجون دیوونه می‌شم."


+"خفه شو و خداحافظ." یونجون عصبی بود.

×"کی بود؟"

+"دوستم بود."

یونجون گفت و دراز کشید و به سقف نگاه کرد. سوبین از جاش بلند شد و رو یونجون نشست.


+"هعی عوضی، با توام عوضی، چی کار می‌کنی؟"

+"تو که به سقف نگاه می‌کردی، حالا می‌تونی به من نگاه کنی." یونجون سوبین رو هل داد و به طرف دیگه برگشت.


یونجون گفت: "سقف از تو داغ‌تره، حتی بهتر هم هست."

سوبین لپ‌هاشو پف کرد و یونجون خندید، حتی اگر نمی‌دید، می‌دونست که سوبین چقدر ناز به نظر میاد.


+"بخواب بین، دیر شده."

×"شب بخیر، جونی."

هر دو خوابیدن و رفتن به دنیای رویاهاشون.


یونجون بیدار شد و حس کرد چیزی دور کمرش پیچیده. یه دست بود، نه کوچیک، بلکه بزرگ. برگشت و می‌خواست که فریاد بزنه ، ولی همه چیز یادش اومد.


سوبین رو از تخت هل داد پایین.

×"آاااه، این برای چی بود؟!"

یونجون فقط خندید. سوبین بلند شد و پرید رو یونجون و شروع کرد به قلقلکش کردن.

تمام خاطرات خوب یه دفعه جلوی چشمشون اومد. هر دو یاد همه لحظات خوشی افتادن که با هم داشتند، وقت‌هایی که با هم خوش می‌گذروندن و خیلی چیزای دیگه.


بعدش اونا آماده شدن، یونجون هودی سوبین رو پوشید.

×"تو توی هودی من خیلی ناز به نظر می‌رسی، می‌دونی؟"

یونجون لبخند زد و غذا درست کرد.


حین خوردن، سوبین فقط در مورد این صحبت می‌کرد که چقدر غذاهای یونجون رو دوست داشته و چقدر دلتنگش بوده. هر دو از غذا لذت بردن.


×"یه سوال دارم، پدر سوجون کیه؟"

یونجون وسط کارش ایستاد و برگشت.

+"ربطی به تو نداره سوبین، لطفاً دیگه در موردش سوال نکن."


سوبین به طرفش رفت.

×"یونجون من تو رو دوست دارم و باید بخاطر یه شرط‌بندی ازت جدا می‌شدم، دلم برات تنگ شده، لطفاً برگرد پیشم." سوبین از پشت یونجون رو بغل کرد.


یونجون خودش رو از دست سوبین آزاد کرد و یه سیلی محکم بهش زد.

+"فقط بخاطر یه شرط‌بندی، فقط بخاطر یه شرط‌بندی منو ول کردی؟ حالا میای می‌گی دوستت دارم، فکر می‌کنی من جواب مثبت میدم؟"

یونجون نگاه کرد به سوبین که سرش پایین بود.

+"یادت باشه چوی سوبین، حتی اگه دوباره هم همدیگه رو دیدیم و خوش گذروندیم، فراموش نکن که دیگه هیچ حقی روی من نداری."


یونجون از اونجا رفت و در رو با شدت بست، گذاشت سوبین روی زانوهاش بیفته و از دل و جون گریه کنه.

______________________________________

پ.ن.ن:خب، این که دیوونگی بود!!!

راستی، به نظر تو حالا چی پیش میاد؟

**************************************پ.ن.م: خب خب رسیدیم به این پارت که از یک هفته منتظرش بودیم و قراره کلی سرش حرص بخوریم و غیبت کنیم😂🤦‍♂️

اول از همه برسیم به بحث دعوا ، آیا فقط من بودم که از حضور سوبین ذوق مرگ شدم؟🥹

بعد هم میدونستم که سوبینه😌، مگه میشه به غیر از سوبین کس دیگه ای باشه😌

دوم اینکه : ای دستت بشکنه که بچه را زدی و اش و لاش کردی 😪🤦‍♂️ ، خدانگم چیکارت نکنه🤌😒

سوم اینکه : بعله آقای چوی ، فکر کردی یونجون کاری بلد نیست و نمی‌تونه ماشین برونه، بچه را جوری تربیت کردم حال کنی😌

چهارم اینکه: یونجون خجالت ؟ اون لحظه باید اون حجم از زیبایی را دید میزدی و چشم چرونی میکردی (از پشت صحنه اشاره میکنن که شوشوی خودشه و هر وقت دلش بخواد میتونه نگاهش کنه ، رد شو و برو و چشم چرونی نکن😪)

پنجم اینکه : آقای چوی سوبین ، برادر ، یه لحظه امون بده بعد بپر روی بچه 😈

ششم اینکه : یادم رفت بالاتر بگم ، بچم چه با خودش گفت پیشم بمون🥹

تازه گفت همچنان بوی وانیل میدی ، من دیگه نتوانم بیشتر از این ذووووووووووق خودمو نشون بدم و حرفی بزنم

البته اینم یادم رفت اضافه کنم کههههههههههه

اون صحنه که بغل کرده 🥹😌 من اون صحنه واقعا نیوبابوسواستسکسمیمبمکرتیتسمصپصپسگکط‌زور😁

هفتم اینکه : آیا منم ذوق زده شدم از تک تک این صحنه های این چیپتر و کلی بالا پایین پریدم یا شما ها هم مثل من کلی ذوق زده شدید

من بخوام همین طور ادامه بدم و از ذوق زدگی حرف بزنم از خود چیپتر اصلی و نویسنده بیشتر حرف میزنم😂

هشتم اینکه : آخه سوبین وسط این همه ذوق مرگی ما چرا باید این حرفو بزنی ، خو برادر من زهر کردی این چیپترو🤦‍♂️ البته صداقتت را دوست داشتم و اینکه گفتی من به خاطر خریتم ازت جدا شدم را می‌پذیرم امیدوارم یونجون هم بپذیره🫠

نهم اینکه : قول می‌دم بعدش دیگه حرفی نزنم و برم ولی اونجاش که هودی سوبین را میپوشه 🥹🥹🥹

دیگه کلام آخر اینکه امیدوارم از این چیپتر لذت برده باشید و کلی ذوق زده شده باشید🥹♥️

Report Page