Forgotten

Forgotten

@MahiraNawar

غضب، خشم و احساسات متناقض از سوبین به وضوح معلوم بود. اگه کای باهاش نبود، همه چیز رو توی خونه می‌شکست.


کای سوبین رو به خونه آورده بود چون نمی‌توانست درست عمل کنه. فقط نگاه می‌کرد به سوجون که بچه‌ی یونجون و خدا می‌دونه کی بود.


×"کی پدرشه؟ من باید بدونم! چطور اون لعنتی یونجون رو از من گرفت؟"

گفت و گلدون روی میز رو زد. خوشبختانه کای سریع واکنش نشون داد و اونو به موقع گرفت.


کای خیلی شوکه شده بود که یونجون هنوز ۱۸ سالشه و بچه هم داره. تازه بچه هم دو، سه ساله به نظر می‌رسید.


_"هیونگ، این بچه احتمالا سه سالشه، و شما دو سال پیش از یونجون هیونگ جدا شدین، یعنی اون سعی کرده خودشو از تو دور کنه و اینطور شده"

کای دلیلش رو گفت، که باعث شد سوبین بیشتر عصبانی بشه.


چشمای سوبین قرمز بود و صورتش از عصبانیت سرخ شده بود. اگه اینا توی یه کارتون بچه‌گانه بودن، می‌تونستی دود از گوش‌های سوبین ببینی.

×"به من منشی‌ام زنگ بزن، بگو همه چیز رو درباره یونجون و بیوگرافی قبلیش پیدا کنه"

سوبین گفت و گوشیش رو به سمت کای پرتاب کرد. کای سریعاً به منشی زنگ زد و اون جواب داد.


حالا یه مشکل هست که شاید از خودتون بپرسید، منشی کیه؟ باور کنید وقتی متوجه بشید کیه، شوکه می‌شید.


_"منشی کانگ تهیون، این دستور از طرف چوی سوبین هست که باید بیوگرافی کیم یونجون رو پیدا کنی."

چند ثانیه سکوت بود و بعد طرف مقابل گفت بله.


کای به سوبین گفت که تهیون همه چیز رو درباره یونجون پیدا می‌کنه، حالا سوبین یه کم آروم‌تر شد. ولی باید میرفت شرکت برای یه جلسه.


تهیون اونجا نشسته بود و استرس داشت. نمی‌دونست حالا چی کار کنه، نمی‌تونست بذاره سوبین، رئیسش، از چیزی باخبر بشه.

هم بومگیو و هم تهیون می‌دونستن که تهیون منشی سوبینه ، ولی یونجون از این موضوع خبر نداشت. قرار بود این یه راز بمونه، ولی حالا واقعا باید به یونجون بگه.


تهیون به بومگیو زنگ زد، "سلام عزیزم، یه مشکل خیلی بزرگ دارم، سوبین ازم خواسته همه چیز رو درباره یونجون پیدا کنم."

طرف دیگه خط سکوت کرده بود.


_"چی گفت؟ چرا؟ آیا سوجون رو دیده؟ وای من باید به یونجون بگم!"

بومگیو گفت، "عزیزم، آروم باش، من یه دروغ می‌گم، ولی فعلاً باید به یونجون بگیم."


بومگیو موافقت کرد و خداحافظی کرد چون باید می‌رفت پیش یونجون.


تهیون یه آه کشید و درست بعدش در زده شد. رئیسش وارد شد و تهیون به احترام خم شد.


سوبین نمی‌دونست که تهیون یونجون رو می‌شناسه. سوبین می‌دونست که یونجون یه دوستی به اسم بومگیو داره، پس تهیون این موضوع رو پنهان کرده بود.


×"یه جلسه ساعت ۷ امشب داریم، اون رو عقب بنداز چون من نمیام."


_"بله، آقا."

سوبین سر تکون داد و داشت می‌رفت، اما یهو برگشت و گفت: "مطمئن شو که آخرین اطلاعات درباره کیم یونجون رو برام بیاری."

تهیون یه آه کشید و برگشت به صندلی‌ش نشست.


_"باید به یونجون هیونگ بگم، دیگه نمی‌تونم این رو برای همیشه نگه دارم."


یونجون خونه اومد و روی کاناپه نشست، سوجونم رفته بود دستاش رو بشوره. از نظر بهداشتی خیلی خوبه.


سوجون برگشت به اتاق و روی زمین نشست و با اسباب‌بازی‌هاش بازی می‌کرد.

×"پاپا، عمو سوبین را میشناسی؟"

یونجون سرش رو تکون داد و به سوجون گفت بازی کنه، خودش می‌خواست غذا بپزه.


یونجون الان خیلی ترسیده بود، می‌دونست سوبین میاد کافه‌ اش و قطعاً ازش خواهش می‌کنه که پدر سوجون کیه.


و اگه بگه خودش پدرشه، شاید سوبین بچه رو قبول نکنه. و این چیزی بود که یونجون واقعاً ازش می‌ترسید، می‌ترسید سوبین بچه رو رد کنه.


در زدند. یونجون رفت در رو باز کرد و دید بومگیو با صورت جدی وایستاده، به نظر می‌رسید چیزی اذیتش می‌کنه.

+"بومگیو، چه شده؟"

"هیونگ، لطفاً من و تهیون رو ببخش، ولی تهیون به عنوان منشی توی شرکت سوبین کار می‌کنه." چشم‌های یونجون گشاد شد.


یونجون یه‌دفعه حس خیانت کرد، هیچ وقت فکر نمی‌کرد که دوستانش همچین رازی داشته باشن که باید بهش می‌گفتن.


_"هیونگ، لطفاً، سوبین خیلی عصبیه و از تهیون خواسته همه چیز رو درباره تو پیدا کنه، آیا سوجون رو دیده؟"

بومگیو پرسید و در حالی که یونجون رو به سمت کاناپه می‌برد، نشست.


یونجون بلند بلند گریه میکرد، عصبانی بود از تهیون که این رو بهش نگفته بود.

+"چطور تونستید؟ چرا به من نگفتید؟"

_"هیونگ، من ترسیدم، معذرت می‌خوام، ولی به تهیون اعتماد کن، اون هیچ چیزی به سوبین نمی‌گه." بومگیو اطمینان داد.


با این که یونجون می‌دونست تهیون چیزی به سوبین نمی‌گه، ولی هنوز حس خیانت داشت. بعد شروع کرد توضیح دادن که چطور سوبین سوجون رو دیده.

بومگیو سرش رو تکون داد و گفت به تهیون و خودش اعتماد کنه.


یونجون خوشحال بود که چنین دوستانی داره. خیلی سپاسگزار بود. بومگیو تصمیم گرفت شب رو پیش اونا بمونه چون می‌دونست یونجون الان چه حالی داره.

چند ساعت بعد، یونجون از طرف فلیکس تماس داشت، گوشی رو برداشت.


فلیکس:"هیونگ، می‌خوام برم کلاب، لطفا با من بیا"


+"نه، فلیکس، چانگبین کجاست؟ خونه نیست؟ و اون چی گفته درباره رفتن به کلاب؟"


فلیکس:"خب، چانگبین رفته خونه مامانش، منم حوصله‌م سر رفته، چرا با هم نریم؟"


+"ولی سوجون چی؟ نمی‌تونم تنها بذارمش"


فلیکس:"بومگیو ازش مراقبت می‌کنه، لطفا اول بیا خونه من بعدش میریم"


یونجون گفت باشه و به بومگیو گفت که با فلیکس میره بیرون. بومگیو هم گفت که مراقب سوجون میشه و یونجون می‌تونه وقتش رو برای خودش بذاره.


بعد هم راه افتاد به سمت خونه فلیکس. ۲۰ دقیقه پیاده راه رفت و رسید به آپارتمان فلیکس و چانگبین. خونه‌شون از جایی که یونجون زندگی می‌کرد خیلی دور نبود.

_"بیا داخل هیونگ، لباست رو هم آماده کردم"

فلیکس گفت و هیجان زده بود. ولی یونجون حس بدی داشت.


اونا راهی کلاب شدن و همین که رسیدن به ورودی، صدای موزیک از داخل میومد. یونجون موسیقی رو دوست داشت و داره ، ولی این بار حس بدی داشت.


فلیکس اونو کشید داخل. همون لحظه که وارد کلاب شد، بوی الکل بینی‌ش رو پر کرد. به آدم‌هایی که در حال رقصیدن و هر کاری که می‌خوان انجام می‌دن نگاه کرد.


+"من اینجا رو دوست ندارم فلیکس."

_"بیا دیگه، می‌دونم خوشت میاد، بیا یه نوشیدنی بزنیم."

فلیکس گفت و یونجون رو کشید.


یونجون کسیه که حتی یه شات هم نمی‌تونه بخوره، پس تصمیم گرفت چیزی نخوره. ولی نگران بود که فلیکس مست بشه و چانگبین اصلاً این رو دوست نداشت.


یونجون دنبالش رفت و حالا فلیکس زیاد نوشیده بود. +"لعنتی، فلیکس تو مستی!"

فلیکس با یه زبان بیگانه که یونجون نمی‌فهمید جواب داد.


یونجون هم ادای اینکه "من این زبان رو نمی‌فهمم" رو در آورد و سعی کرد فلیکس رو از کلاب بیرون بکشه. ولی یه سری آدم‌های مزاحم جلوی راهش رو گرفتن.


*"این پسر بچه کجا می‌ره؟" غریبه گفت

و یونجون به شدت حالش بد شد. سعی کرد از کنارش رد بشه ولی غریبه کمرش رو گرفت و به طرف ران‌هاش حرکت کرد.


ران‌های یونجون حساس‌ترین قسمت بدنش بود، پس خیلی ضعیف شد. دستش رو از دست فلیکس که محکم گرفته بود، رها کرد و فلیکس به روی مبل افتاد و بی‌هوش شد.


یونجون ناراحت شد و شروع کرد به داد زدن برای کمک. قبل از اینکه غریبه بخواد بیشتر پیش بره، کسی اونو هل داد.


یونجون شوکه شد که دید چه کسی غریبه رو کنار زد...

______________________________________

پ.ن.ن: پس، تهیون برای سوبین کار می‌کنه، جالب شد.

احساس می‌کنم که درام قراره پیش بیاد، تو هم همین حس رو داری؟

**************************************

پ.ن.م: امیدوارم از این پارت به شدت هیچان انگیز مخصوصا آخرش لذت برده باشید(اگر حس کردید ترجمه اون چیزی نبوده که باید باشه از شما معذرت میخوام چون موقعی دارم ترجمه میکنم که همزمان دارم برای یه امتحان آماده میشم و امیدوارم مورد قبول شما ها باشه این چیپتر🥹)

خب خب برسیم به اصل مطلب که میشه حرص خوردن های من😂🤦‍♂️

اول از همه از این حجم عصبانیت سوبین اصلا شوکه نشدم و تقریبا انتظارشو داشتم و میدونستم این حادثه رخ میده ولی چیز عجیب این بود که تهیون منشی سوبین بود😳.

یعنی من فقط توی حیرت بودم که تهیون چجوری منشی سوبینه ، مگه میشه ؟ مگه داریم ؟

یه جورایی حس میکنم این کارش هم خیانت به سوبینه هم خیانت به یونجون ، و خب با این حساب که یونجون فهمیده میتونم کامل و دقیق بگم اینکارش میشه خیانت به سوبین و خب یه نموره برای من ناراحت کننده است و اینجا واقعا از این حجم تنها بودن سوبین ناراحت شدم 😭🤦‍♂️

بعد از اون میرسیم به حرص خوردن های بعدی

فلیکس عزیزدلم، چرا خودتا و یونجون و ما را میندازی توی دردسر؛ اگه با شوشوی(شوهری) قهری اینجوری نکن ، یه جور دیگه دستشو بزار تو پوسته گردو

من اینجا هم باید حرص اینم بخورم اخه🤦‍♂️

حالا این صحنه دستا کجای دلم بزارم ، دستتو بکش کنار مرتیکه ، بخوای اذیت کنی میگم سوبین بیاد بخورتتا😎😁🤟

چرا حس میکنم اونی که یونجون را نجات داد سوبینه 🤔 ؛ اگه این باشه قرار چیپتر بعدی بزن بزن باشه و دراما 😌

Report Page