Forgiveme
کیم...کیم نامجون...من کیم یوجونگم خواهر نامجون شما برادرمو میشناسین؟
جونگ کوک با شنیدن اسم نامجون ابرویی بالا انداخت ولی قبل از اینکه چیزی به دخترک بگه با ورود یهویی جیمین دیگه چیزی نگفت:
+اینجا چه خبره؟
تمام آدمایی که وسط سالن بودن با دیدن جیمینی که اومده بود تعظیمی کردن و دخترک غریبه مات و مبهوت فقط به واکنش بقیه آدمای این عمارت زل زده بود...جیمین با دیدن دختری که براش آشنا نبود به جونگ کوک نیم نگاهی انداخت و سمت دخترک برگشت:
+با اجازه کی وارد عمارت من شدی؟تو کی هستی؟نکنه برای جاسوسی اومدی؟انقد لال بازی درنیار حرف بزن....
با داد یهویی جیمین جونگ کوک سرشو بالا گرفت و نگران به چهره دخترک چشم دوخت،جیمین خبر نداشت که اون دختری که فکر میکرد برای جاسوسی اومده خواهر نامجون بود نه دشمن...
یوجونگ که ترسیده به جونگ کوک داشت نگاه میکرد پسرک مو مشکی کمی به خودش مسلط شد و به آرومی سمت مرد خاکستری قدم برداشت:
_هیونگ.؟
یکی از دستاشو روی دستای جیمین گذاشت و به چشمای مشکی که بهش زل زده بود خیره شد...
_این دختر جاسوس نیست هیونگ.
+تو از کجا میدونی؟
جیمین با لحن جدی پرسید و جونگ کوک بلافاصله جواب داد:
_ چون اون خواهره نامجون هیونگه.
جیمین که انتظار شنیدن این جمله رو نداشت ابرویی بالا انداخت و به دختری که سرشو پایین گرفته بود نگاهی کرد،
لعنت به شانسی که داشت انگار باهاش تند حرف زده بود...
جونگ کوک به چهره جیمینی که تعجب کرده بود لبخندی زد:
_باهاش میشه صحبت کنی؟
جیمین سرشو تکون داد و بی توجه به خدمتکارانی که بهشون زل زده بود بوسه ای روی گونه جونگ کوک گذاشت:
+میتونیم باهم صحبت کنیم کوکی.
جونگ کوک دست خودش نبود ولی با دیدن لبخند جیمینی که بین اون همه آدم بهش زده بود خجالت زده لبخند زد و سمت دخترکی که ترسیده بود رفت و با لحن ارومی گفت:
_لازم نیست بترسی جیمین هیونگ میخواد باهات صحبت کنه
نگران برادرت نباش قطعا امشب میبینیش.
یوجونگ که نسبت به این عمارت حس خوبی نداشت بی توجه به تپش قلبی که گرفته بود سرشو به ارومی تکون داد و همراه جونگ کوک سمت سالنی رفت که همیشه برای صحبت جیمین اونجا بود..
پسرک مو مشکی دخترک رو به سمت سالن هدایت کرد و وقتی یوجونگ روی یکی از کاناپه ها نشست خودش سمت دیگه ای از کاناپه نشست و به جیمینی که بهش خیره شده بود نگاهی کرد...جیمین برای مقدمه چینی وقت نداشت بخاطر همین سریع رفت اصل مطلب:
+اینجا رو از کجا پیدا کردی؟یادمه نامجون بهم گفته بود خواهرش از جایی که زندگی میکنه خبر نداره.
یوجونگ دستاش بخاطر استرسی که داشت میلرزید و جیمین به خوبی متوجه شده بود و بازم دلیل نمیشد رو به دخترک مقابلش لبخند بزنه بخاطر همین با لحن سرد جدی گفت:
+لازم نیست ازم بترسی من باهات کاری ندارم.
دخترک با نیم نگاه انداختن به جیمین لبشو گزید و نفس عمیقی کشید و وقتی دید جدی جیمین باهاش کاری نداره سرشو بالا گرفت و روبه مرد نقره ای گفت؛
_حقیقیتش من خیلی دنبال برادرم گشتم خیلی نگرانش بودم از دوستاش سراغش رو گرفتم ولی هیچ کدوم ازش خبر نداشتن از رئیس پلیسش میخواستم بپرسم ولی شنیدم توی آتیش سوزی فوت کرده و تنها چیزی که به ذهنم رسید آدمای یکی از اون اداره بود بخاطر همین دلیل از تک تکشون پرسیدم التماسشون کردم تا اینکه یکیشون گفت برادرم اینجا مشغول به کار شده من من واقعا نمیدونم شما کی هستین چیکار میکنید من فقط میخوام برادرمو ببینم بخدا من جاسوس نیستم من من فقط میخوام ببینمش....
جونگ کوک که به ارومی به دخترک زل زده بود به جیمینی که بدون هیچ ریکشنی بهش زل زده بود نگاهی انداخت و با سرفه یهویی جیمین کمی هل شد و دوباره سمت یوجونگ برگشت:
+خیلی خب ولی الان نمیتونی برادرت رو ببینی شب احتمالا از ماموریت برگرده فعلا اینجا بمون شب میتونی ببینیش.
جیمین بعد اینکه جملش تموم شد از روی کاناپه بلند شد و سمت آجومایی رفت که گوشه ای ایستاده بود:
+آجوما حواست به دختره باشه براش یکی از اتاق هارو آماده کن بزار اونجا استراحت کنه و وقتی نامجون برگشت بهش خبر بده که خواهرش اومده...
زن مسن تعظیمی کرد و جیمین لبخند ارومی روی لباش نشست و سمت دفتر کارش رفت.
یوجونگ که خوشحال شده بود از جونگ کوک تشکر کرد:
+من من واقعا ازتون ممنونم جدی خیلی ممنونم.
جونگ کوک سرشو به نشونه نه تکون داد و خرگوشی خندید:
_نه نه لطفا اینجوری نگید من که کاری نکردم.
یوجونگ خواست به جونگ کوک چیزی بگه که با اومدن اجوما نگاهش رو از پسرک گرفت و به زن کناریش داد:
×ارباب دستور دادند که داخل اتاقتون استراحت کنید لطفا همراه من تشریف بیارید خانم محترم.
یوجونگ که باورش نمیشد داخل همچین خونه ای قرار بود استراحت کنه سرشو از خجالت پایین آورد و لبخندی زد و جونگ کوک به خوبی اون لبخند رو دیده بود...بعد اینکه یوجونگ رفت جونگ کوک ریز خندید:
_خیلی شبیه نامجون هیونگه.
*****
کام عمیقی از سیگاری که بدست گرفته بود گرفت و با دیدن مردی که حالا از هتلی خارج شده بود ابرویی بالا انداخت:
_توی همچین هتلی داری چیکار میکنی؟
این هتل یک هتل پنج ستاره معمولی نبود...تمام قرارداد های غیر قانونی قتل صادرات واردات غیر قانونی ساخت هر نوع موادی داخل همین هتل انجام میشد و هرکسی هم نمیتونست کارت عضویت این هتل رو داشته باشه.
شوگا که همچنان به ماشین مقابلش چشم دوخته بود با حرکت ماشین جکسون استارت ماشینش رو روشن کرد:
_ببینم داری کجا میری مرد جوان.
بعد چند دقیقه ای که توی راه بود ماشین بنز مرسدس سفیدی که جلوی ماشین خودش بود جلوی یک بار نیمه قدیمی ایستاد و جکسون پیاده شد...شوگا که مطمئن شده بود کسی ماشین خودش رو ندیده عینکش رو زد و از ماشینش پیاده شد...بار مال شریک جیمین بود و بادیگاردی که مقابل در ایستاده بود با دیدن شوگا احترامی گذاشت و براش در ورود رو باز کرد....
مرد که بدون هیچ عجله ای وارد محوطه شده بود با نگاهش دنبال جکسون گشت و با دیدن مردی که مقابل بارمن نشسته بود تک خندی روی لباش نشست و سمتش رفت....
جکسون که نوشیدنی همیشگیش رو سفارش داده بود با حس کردن گرمی شخصی که کنارش نشسته بود سمت فرد برگشت و با دیدن شوگایی که از دیدنش انتظار نداشت سوتی کشید:
+به به ببینین کی اینجاست.
جکسون خندید و یونگی سمتش برگشت:
_اگه میدونستم تو اینجایی اصلا نمیومدم.
یونگی به دروغ خودش خندید و جکسون متوجه نشد:
+کامان شوگا ما یه زمانی دوست خوبی برای هم بودیم.
_دوست؟توهم میزنی جکسون مثل همیشه...ولی خب دلیل نمیشه از گذشته یاد نکنیم مگه نه؟
جکسون با ته سرعت لیوان رو خالی کرد و سرشو تکون داد:
+باهات موافقم.
شوگا جرعه ای از نوشیدنی نوشید و لبخند خبیثی روی لباش نشست که فقط خودش دلیلش رو میدونست:
_یهویی اومدنت همه رو غافلگیر کرد جکسون تمام این مدت پس کجا بودی؟
+کجا باید میبودم؟برای یه سری از کارای مهمم رفتم سوئد بعدشم برگشتم کشور خودم مشکلیه؟
_به هیچ وجه ولی خب یهویی رفتی یهویی برگشتی بخاطر همون پرسیدم واکرنه من کی باشم توی زندگیت دخالت کنه.
اینبار جکسون سمت شوگا برگشت:
+چرا انقد ناامید حرف میزنی؟زندگی تو که عین شاهه جیمین عین پروانه دورت میچرخه دیگه چی از این دنیای فاکی میخوای؟
یونگی خنده مصنوعی زد و ته لیوان رو سر کشید...حالا وقتش بود حالا باید توجه مرد رو به خودش جلب میکرد:
_انگار قبل اومدنت تحقیق نکردی رابطه منو جیمین خیلی وقته تموم شده دیگه باهم در ارتباط نیستیم.
جکسون که انتظار همچین جمله ای رو نداشت ابرویی بالا انداخت و به شوگا نزدیکتر شد:
+داری شوخی میکنی مگه نه؟
_من آدمی ام که شوخی کنه؟خیلی وقته رابطمون تموم شده اصلا بهم گوش نمیداد همش کار خودشو میکرد انگار که فقط خودش واسه این شرکت واسه اون عمارت واسه این همه موفقیت تلاش کرده منو صگ حساب نکرد منم باهاش درگیر شدم و خیلی وقته باهاش حرف نمیزنم.
+من میدونستم یه روز تورو هم از دست میده.
_چطور؟
+چون بی لیاقته.
شوگا خندید:
_شاید واقعا هست.
جکسون تا خواست چیزی بگه شوگا از روی صندلی بلند شد و نوشیدنی هردو لیوان رو حساب کرد:
_من باید برم کلی کار دارم اگه خواستی باهام صحبت کنی این کارت منه باهام تماس بگیر.
کارت مشکی که آرم شرکت خودش با شماره تماسش روی اون کاغذ حک شده بود رو به جکسون داد و با یه لبخند مزخرفی اون محیط رو ترک کرد....جکسون با دیدن کارت شوگا از ته دل خوشحال شد و سریع داخل جیبش گذاشت:
+شک ندارم میخواد باهام دوست بشه.
******
تقه ارومی به در زد:
+بیا داخل.
جونگ کوک با لیوان قهوه ای که بدستش گرفته بود وارد اتاق جیمین شد و با دیدن دوست پسرش که مشغول کار بود لبخندی زد:
_دیگه باید یکم استراحت کنی.
جیمین با شنیدن صدای زندگیش که الان کنارش ایستاده بود لبخند روی لباش عمیق شد و دستای جونگ کوک رو بین دستاش گرفت:
+نمیشه فقط کنارم بمونی؟
جونگ کوک خندید و میخواست بره که جیمین فشار دستش رو بیشتر کرد:
+جات تو بغلمه مستر جئون.
_ولی هیونگ تو....
+میگم بشین.
جونگ کوک دیگه اعتراض نکرد و درحینی که ذوق زده شده بود روی پاهای هیونگش نشست و دستش رو روی صورت جیمین گذاشت:
_حتی موقع کار کردنتم خیلی خوشگلی.
جیمین ریز خندید و بوسه کوتاهی روی لبای دوست پسرش گذاشت:
+میبینم داری غیر رسمی صحبت میکنی کوچولو.
_جلوی تو نمیتونم رسمی باشم در مقابل تو سخته.
جیمین که این وجه جونگ کوک رو خیلی دوست داشت لباش رو فشار داد و صورت جونگ کوک رو کمی به خودش نزدیک کرد جوری که فاصلشون حتی یک سانتی متر هم نبود:
+باهام اینجوری صحبت میکنی دیوونه میشم....دیوونم میکنی.
و لبای داغ پسرک رو روی لباش گذاشت و مشغول بوسیدنش
شد،جونگ کوک که بیشتر مشتاق شده بود زبون جیمین رو از بین دهانش به بازی میگرفت و همراه مرد مقابل از بوسه صدا داری که داخل اتاق ایجاد کرده بودن لذت میبرد....جیمین کم کم داشت سمت شلوار جونگ کوک میرفت که پسرک مانعش شد:
_نه نه هیونگ الان نه.
+ولی تو...
_من فعلا آمادگیشو ندارم هیونگ.... لطفا.
جیمین که دید جونگ کوک اصرار میکنه سرشو تکون داد و لبخندی زد:
+هر چی پسرم بگه.
جونگ کوک عمیقاً از با درک بودن جیمین ممنون بود و لبخند خجالتش روی لباش رنگ گرفت و جیمین به خوبی متوجه این خجالت شده بود و باعث میشد به چهره پسرش لبخند بزنه:
+الان ازم خجالت کشیدی کوچولو؟
جونگ کوک سریع خودش رو داخل گردن جیمین قایم کرد و مرد بزرگتر با صدای بلندی خندید....در حینی که داشت شونه های معشوقش رو میبوسید بهش گفت:
+برای خجالتی شدنت میمیرم.