Forget me not

Forget me not

❥𝖲𝗎𝗇𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾

هوا ابری بود و ساعت موردعلاقش، که از مهم ترین فرد زندگیش هدیه گرفته بود؛ '20:19 رو نشون میداد.
پالتوی مشکی بلندش رو پوشید و طبق عادت، جلوی آینه ایستاد و چند لحظه ای رو صرف دیدن خودش کرد. درواقع هیچوقت علاقه ای به دیدن خودش درآینه نداشت... فقط منتظریک معجزه بود که بتونه یکبار دیگه صدای زیبا و دلنشینشو بشنوه که میگه"هیونگ این قبول نیست که هرروز جذاب تر بشی!" اما حالا که اون نبود، دلیلی هم نداشت که به استایلش اهمیتی بده.


بعد از نیم ساعت پیاده روی، بالاخره به مقصدش رسید. جایی که حالا حدودا یک ماهی میشد مقصد هرشبش شده...
گلهای Forget me not رو به آرومی روی سنگ قبر یخ و تیره گذاشت. سنگ قبری که روش با خط خوش، اسم و تاریخ تولد عزیزترینش رو نوشته بودن؛ و البته، تاریخ پروازش به آسمون ها، به بهشت.. جایی درکناربقیه فرشته ها.. مثل خودش.
"2003/6/24-2021/5/24~Kim Sunoo"
+سلام سونویا. حالت خوبه؟ بهتری؟ یادمه روزای آخر قلبت خیلی درد میکرد... ولی الان فرشته ها زخم هات رو میبوسن؛ مگه نه؟ البته این چه سوالیه.. توازفرشته ها هم پاک تری.. معلومه که مراقبتن.
اوه راستی! امروز تولدته... قرار بود برای تولدت بریم پاریس؛ ولی نشد دیگه.. همیشه همچیز اونجوری که ما فک میکنیم پیش نمیره، مگه نه؟ اینوخودت همیشه بهم میگفتی.
برات گلهای موردعلاقتو اوردم. البته نه فقط بخاطراینکه موردعلاقتن، یه دلیل دیگشم این بود که بهت یادآوری کنم من هیچوقت فراموشت نمیکنم.

اینو گفت و یک قطره اشک از چشمهای تیره و غم زده اش پایین چکید.

صدای رعدوبرق فضای قبرستونِ تاریک رو پرکرده بود و بارون هرلحظه، شدید و شدیدتر میشد. سونگهون اشکهایی که شیشه عینکش رو خیس و دیدش رو تار میکردن پاک کرد؛ به ساعت نگاهی انداخت و پوزخند زد." '21:24 +میبینی؟ حتی زمان هم با من مشکل داره. '21:24، درست مثل روز24 ام از پنجمین ماه سال 2021. ساعت تایم رفتنتو بهم یادآوری میکنه، آسمون عزاداره و تو تابستون، فصل تولدت، هرهفته داره باون میباره؛ مخصوصا امروز که شدیدتر از بقیه روزاس..

سرشو پایین گرفت و بین زانوهای جمع شدش، پنهان کرد. حالا گریش شدیدتر شده بود و تقریبا حرف هاش رو فریاد میزد.
+تو فقط 17 سالت بود.. هنوز تولد 18 سالگیت رو ندیده بودی.. نتونستی وارد کالج بشی و به آرزوهات برسی.. مگه چه چیزی به این دنیای لعنتی بدهکار بودی که باید تاوانشو به قیمت جونت پس میدادی؟ مگه چیکار کرده بودی؟ تویی که این همه سال، زجرکشیدی، اما آزارت به یه مورچه هم نرسید؛ و دنیا؟ کسی که بعد ازاین همه رنج و سختی، لایق آرامش و خوشحالی بودو ازم گرفت.. حتی با آرامش ازپیشم نرفتی؛ یادمه چطور تا ثانیه های آخردرد میکشیدی و اذیت میشدی، اما بازم لبخند میزدی...
تو خورشید من بودی و الان دیگه پیشم نیستی؛ ماه بدون خورشید هیچی نیست سونویا.. نه نوری داره، نه زیبایی ای.. همش بخاطر خورشیده.. اگه اون نباشه، ماهم نیست. با رفتنت کل دنیام توی تاریکی ابدی فرورفت.. دیگه هیچ چیزی جز درد حس نمیکنم. سونوی من، با نبودت، احساسات منم به درد و نفرت تبدیل شده.. نفرت از تو نه؛ مگه میتونم از تو متنفرباشم؟.. نفرت از دنیایی که دیگه باورندارم عدالتی توش وجود داره؛ دنیایی که دیگه نمیخام عضوی ازش باشم...
شبت بخیر سونویا.. خوب بخابی.. لااقل دیگه قلب زیبات درد نمیکنه و نصف شبا از خواب نمیپری؛ حالا خیالم راحته که با آرامش خابیدی..

سونگهون قرص کوچیکی که به همراه خودش اورده بود رو توی دهنش گذاشت؛ سرش رو آروم روی سنگ قبر سرد گذاشت، چشماشو بست و منتظر موند؛ منتظریک دیدار دوباره، با فرشته زیباش.

Report Page