Forever
Negar1995-2005
نیکی هرگز پاییز رو دوست نداشت. اون نه بارون رو دوست داشت و نه برگهای قهوهای رو. از ابرهای تیکه تیکه شده و پنبهای خوشش نمیومد، آسمون خاکستری رو دوست نداشت، باد و شهر شلوغ رو دوست نداشت. نیکی عاشق تابستون بود، هوای گرم و مهربونی که بغلش میکرد و آفتابی که با نوازش کردن شونههاش خستگیش رو میتکوند.
با وجود همهی اینها، کاری از دست اون ساخته نبود و مدرسهها توی پاییز باز میشد. فصلی که نیکی گذروندنش رو توی خونه ترجیح میداد. اون هر سال به بهونه های مختلف و تظاهر کردن به بیماری، سعی میکرد که کلاسهای درسش رو بپیچونه و غیبت داشته باشه. حتی گاهی هفتهها به مدرسه سر نمیزد و وقتی مدیر خواستار حضورش میشد.. خب، فقط باید با پدرش صحبت میکرد. پدر اون یه سمت مهم داشت پس میتونست به راحتی مسئلهی غیبت پسرش رو پوشش بده، اما این دلیل نمیشد که از تنبیه نیکی چشمپوشی کنه. برای اون مرد اهمیتی نداشت که نیکی به مدرسه نمیره، اما کافی بود تا یکی از نمرههای نیکی کمتر از بیست باشه یا امتحانی وجود داشته باشه که نیکی توش شرکت نکرده باشه، اون موقع این نیکی بود که کتک میخورد و توی اتاقش زندانی میشد. و نیکی... خب، به این زندگی عادت کرده بود. نیکی فقط از پاییز متنفر بود، فصل شروع مدرسهها. فصلی که همه چیز از نو شروع میشد.
روز اول سال یازدهم، نیکی تصمیم گرفت که به مدرسه بره. اون روز هوا آفتابی و داغ بود و هیچ شباهتی به پاییزهای قبلی نداشت، اشعهی آفتاب از پنجره روی چشمهای نیکی افتاده بود و اون رو زودتر از همیشه بیدار کرده بود. لباسهای مدرسهش توسط خدمتکارشون اتو شده بود و آماده، توی کاوری که اون سمت اتاق آویزون بود قرار داشت. نیکی از روی تختش بلند شد و چیزی توی سرش گیر کرد. "امروز روز خوبیه"
وقتی که به کلاسش رسید، لحظهای رو جلوی در ایستاد. دوستی رو توی اون مدرسه نداشت، چرا با اشتیاق راهی اونجا شده بود؟ پشیمون سرجاش چرخید که با معاونشون رو در رو شد. لی هیسونگ، مردی که عینک مستطیلی شکلی داشت و همیشه یه خطکش بلند رو توی دستش حمل میکرد. نیکی مطمئن بود که هیسونگ سن زیادی رو نداره، برای همین کل سال دهم اون رو نادیده گرفته بود. بدون اینکه از سر جاش تکون بخوره به چشمهای مرد بزرگتر خیره شد و منتظر موند تا اون عقب بره. در جواب، هیسونگ دست هاش رو روی شونههای نیکی گذاشت و اون رو به طرف در کلاس برگردوند. چشمهای نیکی درشت شده بود اما قبل از اینکه بتونه عکسالعملی نشون بده، هیسونگ اون رو به داخل کلاس هل داده بود. حالا همه متوجه نیکی شده بودن، پسر مرفه و بیدردی که فقط برای امتحاناش و تفننی توی مدرسه پیداش میشد. پسری که برای اولین بار توی چهار سال اخیر، برای اولین روز مدرسهش حاضر شده بود. قبل از اینکه نیکی عقب نشینی کنه، دخترهای کلاس دورش رو پر کرده بودن و چند نفری دنبال جور کردن جا برای اون میگشتن. نیکی دستهاش رو مشت کرد، برگشت و با نگاه خطرناکی به چشمهای لی هیسونگ خیره شد. مرد معاون دستش رو روی میز کوبید و با لحن تحکم آمیزش نظم رو به کلاس برگردوند. نیکی روی دورترین صندلی نشست و دانش آموزهایی که توی به دست آوردن حواسش شکست خورده بودن فقط سرجاهاشون برگشتن. نیکی کتاب هاش رو روی میز چید و هیسونگ مشغول سخنرانی شد. به نظر میرسید که یه دانش آموز جدید به مدرسشون اومده. بدون بالا آوردن سرش خندید. اون همین الانش هم همکلاسی هاش رو نمیشناخت و اسم هیچکدوم رو بدون نگاه کردن به تگ روی لباسشون به یاد نمیآورد. یه دانش آموز اضافی فقط کلاسشون رو شلوغتر میکرد. وقتی که نیکی خواست کتابش رو باز کنه، خودکارش از روی میز افتاد و اون خم شد تا خودکار رو برداره. لحظهای که سرش رو بالا آورد، صدای آهسته و شیرین پسر جدید بلند شده بود. قبل از اینکه کامل صاف بشه، چشمهاش بیحرکت موند و به پسری که روی سکوی کلاس بود خیره شد. موهای فندوقی روشن، چشمهای عسلی تیره، گونههای پر و ابروهایی کم پشت. نیکی صاف شد و سرتاپای پسر رو از نظر گذروند. تند و سریع، یکبار دیگه. اون یه پسر بود؟ اگه پسر بود، چطوری انقدر زیبا..؟ اوه. اون یه پسر جذاب بود، یه پسر دیوونهکننده.
-سلام به همه، من کیم سونوام! بعضیا سانشاین صدام میکنن، پس منم تلاش میکنم تا به همون اندازه گرم و مهربون باشم! امیدوارم که خوب با همدیگه کنار بیایم، ممنونم از توجهتون.
دخترها با صدای ذوقزدهای تشویقش کردن و پسرهای کلاس که یه رقیب سرسخت پیدا کرده بودن، با لب و لوچه های آویزون چشمهاشون رو گرفتن. چند نفری پچ پچ کردن که یکی از دختر ها دفترش رو توی سرشون کوبوند و کل کلاس با این حرکت به هوا رفت. هیسونگ دوباره روی میز کوبید تا خندهها متوقف بشه و بعد از راهنمایی کردن سونو برای گرفتن یه صندلی، از توی کلاس خارج شد.
نیکی از روی جاش بلند شد. سونو ردیف سوم و کنار پنجره نشسته بود. دست نیکی روی شونهی کسی که توی ردیف چهارم و پشت سونو بود نشست و گردنش کمی خم شد.
-میخوام اینجا بشینم، میدونی؟
و چه کسی توانایی مخالفت با نیکی رو داشت؟ اون صاحب صندلی پشتی سونو شد و سونو همون موقع متوجه شد، پسری که زمان معرفی بهش زل زده بود حالا صندلیش رو با صندلی پشتی سونو عوض کرده بود.
توی اولین زنگ تفریح، قبل از اینکه هر دختری بتونه به سونو نزدیک بشه، نیکی مچش رو گرفت و اون رو از روی صندلی بلند کرد و به طرف خودش کشید. پچ پچ های ریزی شروع به شکل گرفتن کرده بودن و هی شلوغتر و بلندتر میشدن. سونو با چشمهایی درشت به نیکی زل زده بود و نیکی بدون هیچ حالت خاصی، فقط به سونو نگاه میکرد. صدای دختری مو بلوند ارتباط چشمیشون رو شکوند.
-هی، کیم سونو بودی درسته؟
سونو سرش رو به طرف دختر چرخوند اما قبل از اینکه بخواد جوابی بده، نیکی زمزمه کرد.
-سانشاین.
نگاه ها همزمان به طرف نیکی برگشت و گردن سونو با صدای بدی چرخید. نیکی هنوزم بهش نگاه میکرد. لبخند زد و مچ سونو رو بیشتر کشید، بدن پسر کوچیکتر رو به خودش چسبونده بود. چشم های سونو توی گشاد ترین حد ممکن قرار داشت. نیکی سرش رو کج کرد و دم گوش سونو لب زد.
-باید تلاش کنی تا گرم و مهربون باشی، بهم لبخند بزن.
ابروهای سونو توی هم پیچیده شد، مچش رو کشید اما موفق نشد. حالا کل بچههای توی کلاس ساکت بودن و چشم همه به اون دو پسر خیره شده بود. سونو عرق روی پیشونیش رو حس میکرد. نیکی اون رو به آغوش کشید و اینبار بلند صحبت کرد.
-دلم برات تنگ شده بود پسر، چقدر بزرگ شدی!
ولی اونا همدیگه رو نمیشناختن. سونو مطمئن بود که نیکی یه دیوونهست ولی توی اون لحظه هر کار دیگهای فقط نگاه بقیه رو عجیبتر میکرد. سونو قصد دعوا گرفتن نداشت، لااقل نه وسط اون همه آدم.
-ممنو..ممنونم.
بالاخره موفق شد تا خودش رو عقب بکشه، دست نیکی رو محکم گرفت و به سفت ترین شکلی که میشد فشارش داد. پسر رو با خودش از کلاس بیرون کشوند و با نگاه گیجی سرش رو توی راهروی ناآشنا چرخوند. نمیدونست که باید کجا بره تا بتونه با پسر دیوونهی مقابلش تنها باشه، و اینبار دست خودش بود که سفت فشرده شد. نیکی اون رو به دنبال خودش کشید.
اونا زیر راهپلهی راهروی فرعی از حرکت متوقف شدن و سونو دستش رو از توی دست پسر مو مشکی بیرون کشید.
-هیچ معلومه که داری چیکار میکنی؟ تو کی هستی؟
نیکی یه قدم بهش نزدیک شد و سونو عقب رفت. یه قدم دیگه، یه قدم عقبتر. سونو به دیوار چسبیده بود. این پسر دیوانه توی روز اول مدرسهی جدیدش، داشت دنبال دردسر میگشت؟ نیکی خم شد و توی صورت سونو لب زد.
-دوستت. بیا با همدیگه دوست بشیم.
و اینطوری، دشمنی اون دو نفر باهمدیگه آغاز شد. نیکی واقعا با یه نیت خوب جلو رفته بود، ولی به نظر بیش از اندازه گند زده بود چون سونو فقط هلش داده بود و تا یک ماه حتی باهاش صحبت نمیکرد. نیکی نمیدونست که اشتباهش دقیقا چقدر بزرگ بوده، فقط میتونست هرروز به مدرسه بره و با سربهسر گذاشتن سونو، برای جلب کردن توجهش تلاش کنه.
اما انگار هربار، هرچیزی که میگفت و هر تلاشی که میکرد، فقط نتیجهی برعکسش رو میداد. پس از یه جایی به بعد ناامید شد، اون دردسرهای بزرگ خودش رو داشت. امتحانای نیمهی اول به زودی شروع میشد و نیکی باید برای نمراتش تلاش میکرد. اون تقریبا مطمئن بود که همه چیز رو خراب میکنه اما راهی به جز حفظ کردن مطالب توی کتابهاش نداشت. وقتی دو هفته گذشت و هیچ خبری از نیکی نشد، سونو برای اولین بار حس کرد که دلتنگ شده. "اون دیوونه کجاست؟ نکنه بلایی سر خودش آورده؟ اون اصلا اجتماعی نیست پس شاید با کسی دعواش شده و بعدش مرده؟"
سونو از همکلاسیهاش دربارهی نیکی پرسید و بالاخره فهمید که اون واقعا چه کسیه. پسری که هرگز توی مدرسه پیداش نمیشه، پسری که فقط برای امتحانا میاد و میره و امسال اولین سال حضورش بوده. دوستاش بهش گفتن که فکر میکردن سونو اینارو میدونه، چون روز اول اون با نیکی صمیمی به نظر میرسیده. اونا گفتن که بنظرشون سونو و نیکی دوستای بامزهای هستن، وقتی که نیکی سربهسر سونو میذاره سونو شبیه یه توپ تنیس تند و تیز میشه و خودش رو به نیکی میزنه. سونو فقط به حرفاشون گوش کرد و آخر اون روز واقعا انرژیش رو از دست داده بود. الان مطمئن بود که اون دیوونه چیزیش نشده، فقط از بازی کردن با سونو خسته شده بود.
یک هفتهی دیگه هم گذشت و سونو منتظرتر از قبلش شد. هر روز به در کلاس زل میزد و منتظر ورود نیکی بود. با خودش گفت که ایندفعه بهتر با نیکی کنار میاد، ایندفعه واقعا باهاش دوست میشه. اما هیچ خبری از نیکی نشد.
بارونهای پاییزی تند و طولانی تر شده بودن، درختها تقریبا لخت بودن و زمین از برگهای زرد و قهوهای پر شده بود. سونو دوستاش رو پیچونده بود و داشت زیر سایهبون طویلی که وسط حیاطشون بود قدم میزد. میخواست لیست کلمات انگلیسیش رو حفظ کنه و نیاز به تنهایی و تمرکز داشت. البته که صدای بارون کمی از تمرکزش رو بهم میریخت، ولی بهتر از سر و صدای بچههای توی کلاس بود. نیم ساعت دیگه امتحانشون شروع میشد و هنوز پنج صفحه از کلمات باقی مونده بود. سونو آه کشید.
صدای شکسته شدن برگها و قدمهایی محکم، سر سونو رو از دفترچهش جدا کرد. پسری که از دور میدوید و با رسیدن به سایهبون چترش رو پایین آورد، سرش رو به چپ و راست تکون داد تا قطرات آب از روی تارهای موهاش جدا بشن. وقتی مکث کرد با سونو چشم تو چشم شد و قدمهاش دوباره جون گرفت. زانوهای سونو متوقف شده بود و لبهاش خشکتر از همیشه بود. نیکی بهش نزدیک شد و جلوش ایستاد، داشت لبخند میزد. لبخندی که روز اول به طرز اذیت کنندهای مضطربش کرده بود، حالا داشت دلش رو نرم میکرد. شاید بخاطر این بود که سونو عاشق بارونه، شاید بخاطر این بود که پاییز فصل مورد علاقهشه و توی پاییزی ترین روز سال قرار داره، شاید چون کفشهای لیمویی نیکی گلی بود، چون چتر بنفشش فقط تا نیمه بسته شده بود، چون موهاش از آب خیس بود و چون چشمهای قهوهایش میدرخشید. میتونست بخاطر هرکدوم از اینها باشه و شاید بخاطر همهشون. سونو نفس عمیقی کشید و دستش رو بلند کرد.
-بیا دوست بشیم. دوستای واقعی.
نیکی از پاییز متنفر بود و توی یه روز پاییزی بهترین دوستش رو به دست آورد. اونا هر روز قبل از امتحان با همدیگه راه میرفتن و درسشون رو مرور میکردن. بعد از امتحان از بوفه خوراکی میگرفتن و زیر سایهبون قدم میزدن، یکمی صحبت میکردن و تلاش میکردن تا با همدیگه بهتر آشنا بشن. سونو دیگه دلش نمیخواست که دعوا بگیره، اون از نیکی خوشش اومده بود. درسته که اون پسر کمی دیوونه بود، ولی واقعا قدرتمند به نظر میرسید و سونو از تکیه دادن به شونهش لذت میبرد.
یک ماهی گذشت. بعد از آخرین امتحان، اونا روی پلههای سکوی زمین ورزش نشسته بودن و سونو سرش رو روی شونهی نیکی گذاشته بود. نیکی زیاد صحبت نمیکرد و سونو هم حرفهاش رو تموم کرده بود، پس تنها چیزی که بینشون جریان داشت سکوت بود. تا وقتی که سونو سوالی که برای مدتی توی ذهنش نگه داشته بود رو به زبون آورد.
-چرا نمیای مدرسه؟ بعد از امتحانا، میخوای دوباره خونه بمونی؟
نیکی سرش رو کمی چرخوند و به سونو نگاه کرد. توی این مدت متوجه شده بود که سانشاین، آرومتر از چیزیه که همیشه نشون میده. اون اصلا یه برونگرای سربههوا نبود، خوشصحبت بود اما همیشه درگیر فکر کردن و اهمیت دادن به اطرافش بود.
-نمیدونم سانشاین. این چیزی نیست که همیشه من دربارهش تصمیم بگیرم.
چشمهای سونو سوالی شد و سرش رو از روی شونهی نیکی بلند کرد.
-منظورت چیه؟
نیکی آروم خندید. دستش رو دور گردن سونو انداخت و اون رو دوباره به خودش چسبوند.
-نگران نباش. حتی اگه همو نبینیم، من فراموشت نمیکنم سانشاین.
لبهای سونو جمع شد. تپش ریزی رگهاش رو قلقلک میداد.
-این یه قوله؟ برای همیشه نیکی؟
نیکی انگشت کوچیکش رو به انگشت سونو رسوند و بعد از بستن دستش انگشت شصتش رو به شصت سونو چسبوند. دست سونو گرم بود. نیکی به چشمهاش نگاه کرد، عسلی های تیرهای که شفاف بود.
-یه قوله برای همیشه، سونو.
نیکی اون نمرههایی که باید رو نگرفته بود. اون تنبیه شد، تنبیهی که از همیشه سختتر بود چون پدرش اون روز به مشکلات بزرگی برای کارش برخورده بود و احتیاج داشت تا عصبانیتش رو سر کسی خالی کنه. بدنش کبود بود و رد زخمهایی که بخاطر ضربههای کمربند روی کمرش نشسته بود به راحتی از بین نمیرفت. نیکی قوی بود، اون خیلی قوی بود اما اون شب تب کرد و بعد از اون یه مدت طولانی رو توی بیمارستان گذروند. وقتی که نیکی بهتر شد، وقتی که مطمئن شد آسیبش دیگه مشخص نیست و سونو میتونه بهش تکیه کنه، بالاخره به مدرسه برگشت.
تقریبا آخرای زمستون بود، برف میبارید و همه جا سرد و جادهها یخی بود. وقتی که نیکی رسید، صندلی گوشهی ردیف سوم، خالی شده بود. نیکی اولش منتظر موند. نگاههای عجیب همکلاسیهاش رو حس میکرد، ولی اونا همیشه عجیب بودن. چیز جدیدی نبود. نیکی منتظر موند؛ منتظر بهترین دوستش. پیش خودش به اولین دیدارشون فکر کرد و لبخند زد. اون روز قصدی برای دوست شدن با سونو نداشت، چیزی که حس کرده بود کمی بیشتر از دوستی بود. اون یه احساس عمیقتر داشت، ولی توی اولین دیدار اقرار کردن بهش غیرمنطقی به نظر میرسید. نمیتونست بگه که "سونو، من گرما رو توی قلبم حس کردم" چه کسی باور میکرد؟ ولی حالا واقعا به اون پسر نزدیک شده بود. به سختی و پردردسر، اما اون موفق شده بود. شاید به زودی احساسش رو اعتراف میکرد، چیزی که واقعا شکل گرفته بود. نیکی منتظر موند.
زنگ اول گذشت. زنگ دوم گذشت. سونو غایب بود. یک روز گذشت. دو روز. توی روز سوم، دختر مو بلوندی که نیکی هنوز به یادش میآورد، کنار نیمکت خالی سونو ایستاد و انگشتهاش رو به همدیگه گره زد.
-نیکی، یه چیزی هست که فکر میکنیم نمیدونی.
نیکی احساس کرد که قلبش خالی شده. این باید دربارهی سونو باشه. لبهای خشکش رو به دهن کشید و زمزمه کرد.
-چیه؟
-سانشاین... سانشاین رفته.
نیکی از روی صندلیش بلند شد، بدون اینکه متوجه باشه. چشمش روی صندلی سونو بود.
-کجا؟ اون کجا رفته؟
-از اینجا. دو هفته قبل از اینکه برگردی. اون همیشه منتظرت بود و..
-دارم میگم کجا رفته؟ به کجا؟
دختر لبش رو گزید و یکی از پسرهای کلاس کنارش قرار گرفت.
-کسی نمیدونه. یه روز حالش بد شد و افتاد، خیلی یهویی بود. ما هم تعجب کردیم، بردیمش اتاق بهداشت ولی اونا به اورژانس زنگ زدن و..
دختر ادامه داد.
-ما به خونهشون زنگ زدیم ولی کسی جواب نداد. از دفتر پرسیدیم و گفتن که پروندهش گرفته شده. هیچکس نمیدونه نیکی ولی فکر کردیم که لااقل، باید این رو بدونی که سانشاین رفته و ..
همین کلمات رو هم به زور شنید. سرش گیج میرفت. سونو. سانشاین. چه بلایی به سر اون پسر اومده بود؟
برف میبارید. نیکی میدوید اما پاهاش توی برف گیر میکرد. اون مسیر زیر سایهبون رو انتخاب کرد تا سریعتر رد بشه، زمین یخ بسته بود پس چند مرتبه به زمین افتاد. سر خورد و گونهش به یخ روی زمین خورد، خراشیده شد و ردی از خون روی پوستش کشیده شد. دستاش و زانوهاش هم زخمی شده بود. نیکی بلند شد. تا خونه دوید، با تمام تلفنهایی که به دستش رسید به پدرش زنگ زد و بعد از اینکه پدرش رسید، جلوی پاهاش به زانو افتاد.
-خواهش میکنم. کمکم کنید. دوستم... تنها دوستی که من داشتم، اون غیب شده و...
تنها چیزی که به نیکی داده شد، سیلی سرخی بود که روی صورتش نشست. روی گونهی زخمیش.
-برای یه چیز احمقانه منو از جلسهم بیرون کشیدی. دیگه نمیدونم که چی برات بهتره، شاید فقط باید توی اتاقت حبس بشی. سالای قبل که از خونه بیرون نمیرفتی، نتایج بهتری رو میگرفتی.
مرد رو به نوچههاش کرد.
-ببریدش توی اتاقش و نذارید که بیرون بره. اون بیرون نمیره، نه تا وقتی که من بگم.
چشمهای نیکی گشاد شد. نه. این نتیجهای نبود که میخواست. به این نیاز نداشت.
-خواهش میکنم... خواهش میکنم... کیم سونو رو پیدا کنید... کیم سونو. فقط میخوام بدونم که خوبه یا نه. کیم سونو. خواهش میکنم... پدر! لطفا فراموشش نکنید. اسم اون.. کیم سونو بود.
روزها سپری شد. نیکیای که به حبس شدن توی اتاقش عادت داشت، هر روز به در میکوبید و پدرش رو منت میکرد. پدری که حتی توی خونه حضور نداشت. در آخر، نیکی فهمید که تنها راه نجات پیدا کردنش نمره هایی بینقصه. چیزی که اگه از اول از دستش نداده بود، شاید به روز الانش هم دچار نمیشد. نوچههای پدرش اون رو به جلسهی امتحان میرسوندن و به محض خروجش همراهیش میکردن. نیکی آزادیش رو از دست داده بود، ولی اون رو به دست میآورد.
همونطور هم شد، نیکی بعد از تموم شدن سال یازدهمش، بالاخره از بند آزاد شد. پدرش دیگه کاریش نداشت، تابستون نیکی برای خودش بود. تابستون شده بود.
نیکی از همهجا پرس و جو کرد، اما حتی کمتر کسی سونو رو به یاد میآورد. انگار که خواب دیده بود، انگار که رویا بود. اون حتی خونهی اون پسر رو پیدا کرد اما همسایههاشون هیچ اظهاری نداشتن. اونا نمیدونستن که چه بلایی به سر اون خانواده اومده، فقط میدونستن که رفتن.
نیکی ناامید نشد. اون همهجارو گشت، توی اون تابستون به تعداد زیادی از مدارس سر زد و با تعداد زیادی ازشون تماس گرفت. دنبال پروندهی سونو میگشت. اون حتی به بیمارستان ها سر زد. فقط دنبال نشونهای از سونو بود، نشونهای که بهش بگه حال اون پسر چطوره.
سالها بعد، نیکی بالاخره فهمید که چه اتفاقی برای سونو افتاده. وقتی که یه پزشک موفق شده بود و ارتباطات زیادی رو ساخته بود.
کیم سونو مریض بود. اون مشکل قلبی داشت، و برای همین به طور ناگهانی به اون مدرسه انتقالی گرفته بود. بخاطر آب و هوای بهتر و معتدل اون منطقه. یه روز حالش بدتر میشه، وسط کلاس غش میکنه و بعد از اون مدرسه با اورژانس تماس میگیره. خانوادهی اون مستقیم سونو رو به سئول برمی گردونن، دو هفته طول میکشه تا دکترا جوابش کنن و بعد از اون خانوادهی کیم از کشور خارج میشن. اونا پسرشون رو به آمریکا میبرن، جایی که دکترهای حاذقتری داشت.
نیکی تلفن رو روی گوشش میذاره، این آخرین امیدیه که براش باقی مونده. سانشاین، تو زندهای؟
-بله، درست تماس گرفتید. میخواستید دربارهی پروندهی چه کسی سوال بپرسید آقای نیشیمورا؟
-سونو. کیم سونو. اون باید سال 1996 به اونجا منتقل شده باشه و...
-اواسط سال 1996. درسته. ما اینجا یه همچین بیماری رو داشتیم، کیم سونو.
-میشه.. بپرسم که چه اتفاقی براش افتاده؟
-اوه، پروندهش بسته شد و ...
چشمهای نیکی درخشید و صداش جون گرفت.
-اون خوب شد؟
-بیمار کیم سونو توی روز اول تابستون چشمهاش رو بست. متاسفم.
درخشش چشمهای نیکی به جوش در اومد و قطرهای از اشک روی گونهش لغزید. اون مُرد. سانشاین، توی اولین روز از تابستون. اون نتونست اولین فصل از هیجده سالگیش رو ببینه. وقتی که خورشید میدرخشید و فصل موردعلاقهی نیکی بود. روزی که نیکی بالاخره از اتاقش آزاد شد. سونو، بهترین دوستش، دیگه بیدار نبود. نیکی دیر کرد. سالها دیر کرده بود.
چیزی که اون روز از دست داد، بهترین دوستش بود و چیزی فراتر از اون. اولین عشق زندگیش. پسری که سالها عمرش رو وقف پیدا کردنش کرده بود. دوستی کوتاه اونا شاید هرگز به پایان نمیرسید، ولی ادامهای هم نداشت. عشقی که توی پاییز کاشته شد، هرگز سر از خاک در نیاورد، جوونهای نزد و شکوفا نشد.
"حتی اگه همو نبینیم، من فراموشت نمیکنم سانشاین."
نیکی به قولش عمل کرد، تا آخرین لحظهای که زنده بود.