Forbidden prince

Forbidden prince

pondphwin


پارت اخر: با من ازدواج کن.


پادشاهِ برمه، همچنان در سیام بود و پوند نمیزاشت که به قلمروی خودش برگرده.

پووین کنارِ پوند روی تخت نشست و گفت: "پوند، من واقعا باید برگردم."

"منم گفتم نمیزارم. "

"تمومش کن پوند، دیگه داری میری روی مخم."

پوند، نیشخندی زد و تکیه اشو از تخت گرفت و صورتشو به صورتِ پووین نزدیک کرد.

"برم روی مخت چی میشه؟ "

پووین، لبخندِ حرصی ای زد: "میکشمت عوضی، چی از جونم میخوای اخه؟"

پوند، به پهلوی پووین چسبید دستشو دورش حلقه کرد و بغلش کرد.

لاله ی گوشِ پووین رو بوسید و گفت:" دلم‌ برات تنگ‌ میشه."

پووین لبخند زد:" چرا دلت تنگ‌ میشه، من که کاره ایت نیستم."

"هستی، توی همه‌ی زندگیِ منی."

پووین خندید.

"خیلی شیرین زبون شدی."

"پس میشه لطفا زبونمو‌ مک‌ بزنی؟"

پووین، لباشو غنچه کرد و چهره‌ی ناراحتی به خودش گرفت: "شیرینی دوست ندارم."

"حیف شد."

"خیلی حیف شد."

پوند با ارامش، مثل این چند روز، سرشو روی شونه‌ی پووین گذاشت و چشماشو بست.

زمزمه کرد: "چند روز دیگه بمون، بزار بغل ذخیره کنم."

"باشه پسر کوچولو، می مونم."


انگار وضعیت برای اون دوتا پادشاه، بهتر شده بود.

اما اون طرف قصر، کاپیتان ائو همچنان درگیر دو دو تا، چهارتا کردن بود که ایا اعتراف کنه یا نه.

به دیوارِ اتاق اموزش سربازا تکیه داده بود و به بوم خیره بود.

وقتی با جدیت چیزیو به سربازا گوشزد میکرد، خیلی کیوت بود.

انقد که ائو نمیتونست چشم ازش برداره.

بوم رو به سربازا دستور اخر و داد و به سمت ائو اومد.

لبخندی روی لبش نشون و رو به روی کاپیتان ایستاد: "هنوز که اینجایی؟"

"جام اینجاست."

بوم لبخندش عمیق تر شد، میدونست اون کاپیتان وظیفه شناسیه و شاید همین اول باعث شد که فرمانده، دلشو بهش ببازه.

"تو خیلی وظیفه شناسی."

"وظیفه نیست."

"پس چیه؟"

"باهام بیا تا بگم."

ائو دیگه خسته‌ شده بود، باید میگفت.

خلوت ترین گوشه‌ی قصر، رو به روی ایستاده بودند.

"چی میخوای بگی؟"

ائو، دست های بوم رو توی دستش گرفت و به چشماش خیره شد.

"من...بوم، من..."

بوم هیجان زده شد، یک حسی بهش هشدار میداد که قراره چیزیو بشنوه که سالهاست منتظرشه.

صداش از هیجان لرزید: "تو چی؟"

"عاشقتم."

نفس توی سینه هردو حبس شد.

اشکِ شوق توی چشمای بوم جمع شد و لبخندی روی لبش نشست.

ائو با دیدن واکنشش، جرعت بیشتری پیدا کرد و ادامه داد:" سالهاست، اما ترسیدم، منم مثل پوند میترسم که ازم بگیرنت اما..."

بوم، سرشو جلو برد و لبهای ائو رو بین لبهاش گرفت و حرف توی دهن ائو ماسید.

ائو با چشمای درشت شده، باورش نمیشد.

با اولین بوسه از طرف بوم، چشماش بسته شد و همراهی کرد.

بعد از بوسه ای که سالها انتظارشو داشتن، هردو عقب کشیدند.

ائو زمزمه کرد: "دوست پسرم میشی؟"

بوم خندید: "فکر میکردم جوابتو گرفتی."

"بوسه جوابم بود؟"

"البته."

ائو خوشحال، بوم رو توی بغلش گرفت و چشمای هردو با ارامش بسته شد.


گاهی اوقات، زندگی به حدی خوب پیش میره که ادم احساس ترس میکنه که مبادا، اتفاق بدی در راهه.

این روزا پووین احساس خوشحالی زیادی داشت و همین باعث میشد ته دلش بترسه که نکنه اتفاق بدی قراره بیوفته.

رو به روی دریاچه ایستاده بود نفسی از هوای خنک میگرفت.

یک دفعه، کسی از پشت بغلش کرد و حدس اینکه کیه سخت نبود.

پادشاهِ سیام این روزا مدام بهش می‌چسبید و بغلش میکرد.

چند ندیمه که اون اطراف بودند، این بغل رو دیدند و خندیدند که از چشم پووین دور نموند.

پوند، چونه اشو روی شونه‌ی پووین گذاشت و زمزمه کرد: "چرا نترسیدی؟

"چون تنها کسی که مثل جن سر و کله اش پیدا میشه تویی."

"چرا بداخلاقی باز؟"

پووین، توی بغل پوند چرخید و با اخم توی چشماش زل زد: :نباشم؟ دم به دقیقه چسبیدی به من؟ اصلا فکر نمیکنی ممکنه ببینن؟"

"منم میخوام ببینن."

پووین تشر زد: "پوند."

"خب عزیزم، باید ببینن عادت کنن دیگه."

پووین، پیشونیشو به سینه‌ی پوند تکیه داد و گفت: "حرف زدن باهات فایده نداره".

پوند، خندید و دستاشو دورش حلقه کرد.

"از خودم به خودم پناه میاری، گربه کوچولو؟"

"دهنتو ببند."

پوند حلقه‌ی دستاشو محکم تر کرد و چیزی نگفت.

خودشو به چپ و راست تکون میداد و چون پووین توی بغلش بود، اون هم همزمان تکون میخورد.

"اروم بگیر."

"دارم، تکونت میدم بخوابی دیگه."

"من بچه نیستم."

"هستی، تو پسر منی."

پووین مشتشو بالا اورد و روی سینه‌ی پوند کوبید و صدای خنده‌اشو شنید.

همین مهمه، اینکه حالِ قلبت کنار یک نفر خوب باشه.

اینکه حس کنی، به تو تعلق داره و کنارش ارامش داری.

همیشه دوست داشتن و عشق پيچيده نیست، همیشه حرفای فلسفی، وعده های الکی نشونه‌ی دوست داشتن نیست.

گاهی عشق خلاصه میشه، فقط توی بودنِ یک نفر بدون هیچ توقعِ دیگه ای.


پوند، درگیر مراسم بود.

استرس داشت، از واکنش ها می‌ترسید اما به نظرش صبر کردن دیگه کافی بود.

از صبح زود، وقت نکرده بود پووین رو ببینه و این اعصابش رو به هم ریخته بود.

به بغل نیاز داشت.

از روز قبل به تمامی مردم و قلمرو ها نامه داده بود و امیدوار بود همه چی به خوبی پیش بره.

اما پووین، فکر میکرد که پوند فراموشش کرده.

نه تنها پوند، بلکه همه.

و تصمیم گرفته بود که امروز به هیچکس اهمیت نده و حرفی باهاشون نداشته باشه.

پووین توی اتاق نشسته بود و خارِ گل های جدیدی که چیده بود رو جدا میکرد.

در اتاق زده شد.

"بفرمایید."

در اتاق باز شد و مادرش داخل اومد.

"پسرم."

پووین، سرشو بلند کرد و گفت: "چیزی شده؟"

مادرش جلو اومد و رو به روش، روی مبل نشست و گفت: "باید چیزی شده باشه که بیام پسرم و ببینم؟"

"چه عجب یادتون افتاد پسر دارید."

"عزیزم، من درگیر بودم."

پووین طعنه زد: "درسته، درگیر از این مهمونی به اون مهمونی با ملکه امی؟"

جولیا خندید و گفت:" چقد لوس شدی، چه عیبی داره منم با دوستم اینور و اونور برم؟"

"ایرادی نداره و منم لوس نیستم."

"پوند خیلی لوست کرده."

"چرا یک جوری حرف میزنی انگار بابامه؟ من یک مرد کاملم مادر."

"باشه پسرم، انگار امروز زیاد حوصله نداری."

ملکه بلند شد تا از اتاق خارج بشه.

پووین عذاب وجدان گرفت، نباید با مادرش اینجوری حرف میزد.

"ببخشید. بشین مادر."

ملکه با دلخوری نشست و گفت:" فرصت نشد توی این مدت باهات حرف بزنم، از وقتی پدرت فوت شد انگار فاصله‌ی ما بیشتر شد."

پووین، گلی که دستش بود رو زمین گذاشت و بلند شد و روی مبل دیگه روبه روی مادرش نشست.

"مسئولیت هام زیاد شد مادر، هنوزم زیاده خیلی سختمه که از راه دور مدام همه چیو کنترل کنم."

"میدونم عزیزم، اما من یک عذرخواهی بهت بدهکارم."

"برای چی؟"

ملکه، سرشو پایین انداخت و گفت: "اگه اصرار نمیکردم که با بکی ازدواج کنی، شاید زودتر به پوند میرسیدی."

پووین مهربون گفت: "مادر، سرتو بالا بگیر. من میدونم تو صلاح منو میخواستی خودتو اذیت نکن."

ملکه بغض کرد: "اولش خیلی شوکه بودم که پسرم عاشق یک مرد شده، اونم کسی که ازش متنفر بوده، اما وقتی نگاه های پوند رو دیدم، اونجوری ایستادنش واسه عشقش جلوی مردم، مطمئن شدم که، همونیه که میتونه خوشبختت کنه، پووین میخوام بدونی تو عاشق هرکسی باشی من فقط خوشحالی تورو میخوام و همیشه بهت افتخار میکنم پسرم."

پووین احساساتی شده، بلند شد و جلوی مادرش روی دو زانو نشست و سرشو روی پای مادرش گذاشت.

پووین لبخندی زد و گفت:" شاید همه فکر کنن من شجاعم به خاطر اینه که پدر یادم داد، اما من همیشه شجاع بودم چون تورو داشتم مامان، چون میدونستم اگه تمام دنیا بر علیه ام باشن، تو پشتمی."

ملکه موهای پسرش و نوازش کرد و لبخند زد.

پسرش بزرگ شده بود.

زمزمه کرد:" تولدت مبارک عزیزِ مامان."

لبخند پووین عمیق تر شد و چشماشو بست.

مادرش بود، دیگه چیزی نمی‌خواست.


غروب شده بود و پووین بعد رفتن مادرش همچنان اعتصاب کرده بود و از اتاقش بیرون نمیومد.

نق زد: "یعنی از صبح انقد کار داشته که نیومده ازم خبر بگیره؟"

و طول اتاق رو طی کرد.

واقعا عصبانی بود.

در اتاق زده شد و با بفرماییدِ خشمگینی که گفت.

ندیمه با ترس داخل شد و گفت:" سرورم، پادشاه توی سالن اصلی منتظر شما هستن."

پووین خونش بیشتر به جوش اومد: "برو به اون پادشاهِ عوضیت بگو بره همونجایی که بوده من باهاش کاری ندارم."

ندیمه، اطاعت کرد و در و بست.

"عوضی فکر کرده میتونه کل روز به من اهمیت نده بعد برا من دستور بده."

و پشت چشمی به دیوار نازک کرد.

چند دقیقه بعد.

ندیمه دوباره در زد و داخل شد.

"سرورم، پادشاه زخمی شدند."

پووین، ترسید.

"چیشده؟"

"زخمی شدند نمیتونن بیان بالا."

پووین ترسیده، به سمت در رفت ندیمه رو کنار زد و با عجله از پله ها پایین رفت.

روی پله‌ی اخر، دید.

همه چیزو...

تعداد زیادی مهمون.

اشراف زاده ها.

مردم عادی.

سالنی که با لوستر های سقف نورانی تر و باشکوه تر به نظر می‌رسید.

گل های رزی که سرتا سر، سالن چیده شده بود.

مهمان ها با دیدنش، همگی برای پادشاه برمه، تعظیم کردند.

پووین معذب شده، لبخندی بهشون زد.

با چشماش دنبالِ پوند گشت.

هنوزم نگرانش بود، با اینکه متوجه‌ی دروغ شده بود.

پوند، کمی دور تر، خیره بهش ایستاده بود.

با دیدنِ نگاه پووین روی خودش، جام شراب توی دستش رو به ندیمه داد و به قدم های بلند به سمت پووین رفت.

چشماش فقط پووین رو میدید.

همه چی سیاه بود، به جز اون شاهزاده ای که صاحب قلبش بود.

مهمان ها راه و براش باز کردند.

به پووین رسید و رو به روش ایستاد.

پووین، روی دوتا پله ایستاده بود بنابراين یکم قدش بلند تر شده بود.

پوند کمی سرشو بالا گرفت و دستش رو جلوی پووین گرفت و گفت:" افتخار رقص میدید، سرورم؟"

پووین لبخند زد و با نازِ ذاتیش دستش و توی دست پوند گذاشت و از روی دوتا پله پایین اومد.

وسط سالن ایستادند.

گروه موسیقی با دیدنِ اون دو شروع به نواختن کردند.

پوند، یک دستش رو روی کمر پووین گذاشت.

پووین یک دستش رو روی شونه‌ی پوند گذاشت و هردو با ریتم شروع به حرکت کردند.

افراد دیگه، زوج به زوج تقسیم شدند و به رقص مشغول شدند.

پووین زمزمه کرد: "برای اینا از صبح نبودی؟"

"خیلی سخت بود دوری ازت، ولی به این برق خوشحالی توی چشمات می ارزید."

پووین خندید و سکوت کرد.

پوند خیره به چشمای معشوقش زمزمه کرد: "تا آخر عمرم تولدت خاص ترین روز زندگی منه، تو به دنیا اومدی تا منو از خودم نجات بدی، ازت ممنونم که به دنیا اومدی تا عاشقت بشم، تولدت مبارک گربه کوچولو."

پووین، خندید و گفت: "من ازت ممنونم که بهم اجازه دادی قلبتو مال خودم کنم."

"همه چیم برای تو."

پووین پشت چشمی نازک کرد و با غرور گفت:" البته."

پوند، خندید.

اروم بود.

چند ثانیه بهم خیره شدند و در اخر پیشونی هاشون به هم چسبید و چشماشون بسته شد.

افراد حاضر، با دیدنِ اون عشق لبخندی زدند.

چه فرقی داشت چه جنسیتی داشته باشی.

عشق و دوست داشتن، همینقدر زیبا و زندگی بخشه.

رقص که تموم شد.

پوند، دست پووین رو گرفت و رو به روی همه ایستاد و با صدای بلندی گفت: "لطفا همگی توجه کنید."

همگی، سکوت کردند و به پادشاه خیره شدند.

پوند، رو به روی پووین ایستاد.

چند ثانیه نگاهش کرد.

و در اخر، یک زانوشو روی زمین گذاشت.

پووین متعجب بهش نگاه کرد.

" پوند_"

پوند، لبخند زد و سرشو بالا گرفت.

جعبه روی از جیب لباس سلطنتیش در اورد و رو به روی پووین بالا گرفت و درشو باز کرد.

رینگِ زیبا و طلایی ای به پووین چشمک زد.

پوند با لبخند گفت:" یک روز، قلبم برات لرزید، اون روز ترسیدم از اینکه اتفاقی بیوفته که از دستت بدم، انکار کردم، دلتو شکستم، از خودم دورت کردم، اما الان فقط میخوام کنارم بمونی، کنارم نفس بکشی، هرروز صبح توی بغلم بیدار بشی، پووین تانگ، من، عاشقتم، باهام ازدواج میکنی؟"

صدای هینِ حضار توی سالن پیچید.

مردم باورشون نمیشد.

ازدواج دوتا مرد؟

ملکه ها لبخند زدند.

مطمئنا خوشبخت می‌شدند.

پووین، هاج و واج به پوند زل زده بود.

این مردی که جلوش زانو زده همونیه که، می‌ترسید عشقشو قبولش کنه؟

پوند منتظر به پووین نگاه میکرد، استرس داشت.

پووین لبخندی زد و دست چپش رو جلو اورد و گفت: "باهات ازدواج میکنم."

پوند، نفس عمیقی و آسوده ای کشید.

بلند شد، حلقه رو از جعبه اش در اورد و دست پووین رو گرفت و حلقه رو توی انگشتش کرد.

سرشو خم کرد و روی دستشو بوسید.

سرشو که بلند کرد، پووین محکم بغلش کرد.

زیر گوشش زمزمه:" منم عاشقتم عصاقورت داده."

پوند، خندید و محکم تر بغلش کرد.

از بغل هم که جدا شدند.

یکی از وزیر ها جرعت کرد و گفت: "این غلطه. این خود نجاسته."

پوند اخم کرد:" نجاست اونیه که چهارتا چهارتا زن میگیره و تازه به ندیمه های عمارتش هم تجاوز میکنه، اینطور فکر نمیکنی جناب کیت؟"

وزیر، از عصبانیت سرخ شد.

تعداد زیادی مخالف با تبعيت از وزیر، اعلام مخالفت کردند.

یکی از اشراف زاده ها گفت: "سرورم، پس ملکه چی میشه؟ کشور باید بدون ملکه بمونه بدون وارث؟"

"مادرم هنوزم ملکه اس، غیر از اون من کسی و انتخاب نمیکنم که صرفا فقط برام بچه بیاره و آرامشی ازش نگیرم، من کسیو انتخاب میکنم که فارغ از جنسیت، بتونه شونه به شونه کنارم باشه، کسی که از عهده‌ی همه چی بربیاد و بله اون ادم رو انتخاب کردم."

دست پووین رو توی دستش گرفت و ادامه داد:" پادشاهِ برمه همون کسیه که من تا ابد میخوام کنارش باشم. کسی دیگه حرفی داره؟"

اشراف زاده ی دیگه ای گفت: "خیر سرورم، برای من و خانواده ام مهم نیست شما به چه کسی زندگی‌ میکنید تا وقتی که قلمرو در امنیت و رفاه باشه چیز دیگه ای مهم نیست."

پوند لبخند زد و گفت: "عالیه. امیدوارم این رو به تمام مردم اطلاع بدید. ممنونم از حضورتون میتونید تشریف ببرید."

سالن کم کم از مهمان خالی شد.


سرش، روی سینه‌ی پوند بود مثل تموم شب های این مدت.

"یک سوالی بپرسم؟"

پوند مهربون گفت:" دوتا بپرس عزیزم."

پووین، بلند شد و روی تخت نشست و گفت: "چیشد که تصمیم گرفتی اونجوری جلوی همه ازم خواستگاری کنی؟"

پوند، دستش و بالا اورد و روی گونه‌ی پووین گذاشت و گفت: "زیباییت انقد بی رحم بود که غرورم مقابلت زانو زد."

پووین خندید و گفت: "اوه پوند ناراویت، از این حرفام بلدی؟"

پوند، شونه های پووین رو گرفت و روی تخت خوابوند و روش خیمه زد و با نیشخند گفت: "میخوای بقیه اشو وقتی برام ناله میکنی توی گوشت زمزمه کنم؟"

پووین، دستاشو دور گردن پوند حلقه کرد و به چالشش کشید:" اگه میتونی ناله امو در بیار."

پوند نگاهِ خطرناکی به پووین کرد و لباشو محکم روی لبای پووین گذاشت جوری که پووین وسط بوسه خندید.

زندگی تازه شروع شده بود.

گاهی اوقات باید از ترست، از غرورت عبور کنی تا بتونی زندگی کنی.

شاید امید، برای اون دو نفر، همین کنار هم بودنِ ساده باشه، دو ادمی که به واسطه‌ی بودنِ هم یاد گرفتند که چطور امیدوار بمونند و دوام بیارند و زندگی کنند.


دو سال بعد

" وین بهت گفتم بیا پایین توله سگ."

وین، پسر بچه‌ی 5 ساله‌ی اون دو پادشاه، روی درخت رفته بود و هیچ جوره پایین نمیومد.

با زبون درازی گفت:" پایین نمیام، میخوای منو بزنی."

پووین اخم کرد و داد زد:" من کی تورو زدم؟ بیا پایین پدرسگ زودباش."

"به من چیکار داری؟"

پووین، سمت پوند که پشت سرش بود برگشت و گفت: "میبینی؟ تو لوسش کردی."

"به من چه."

سرشو بالا گرفت و رو به وین گفت:" پسرم، بیا پایین بابا."

"اول پاپا دور بشه."

"برو عقب پووین بچه‌ میترسه."

پووین پوفی کشید و گفت:" گمشو کنار پوند، من باید ایند ادبش کنم."

"عزیزم میخوای اول بگی بچه چیکار کرده که انقد آتیشی شدی؟"

"چیکار نکرده، کدومشو بگم؟"

پوند خنده اشو خورد، خیلی بامزه حرص میخورد.

" همشو بگو عزیزم میشنوم."

پووین عصبی تند تند شروع کرد: "روی پله ها رو خیس کرده، جودی افتاده و پاش شکسته، گلدونی که مامانت دوسش داشت و شکسته، با سنگ زده توی سر یکی از سربازای جلوی قصر. بازم بگم؟"

پوند خندید، اما با نگاهِ خشمگین پووین، خندشو خورد و رو به وین گفت:" چرا اینکارا رو کردی بابا؟"

وین با لحن لوسی که فقط مختص پوند بود، گفت:"جودی حقش بود چون بهم شیرینی نداد گفت دندونات خراب میشه، گلدون مامان جون هم جای بدی بود خورد به من افتاد، اون سربازه هم چرت زد بابا مگه باید سر پستش چرت بزنه؟"

پووین‌ عصبی تر شد: "زبون میریزی برا من، وین گفتم بیا پایین همین الان."

"نمیام."

پوند، با لحن اروم کننده ای، دست همسرش و گرفت و گفت: "عزیزم، میشه شما بری؟‌من باهاش حرف میزنم."

پووین چند ثانیه به چشماش خیره شد و گفت: "باشه، ولی وای به حالت اگر لوسش کنی. فهمیدی؟"

"چشم. شما برو."

پووین نگاه تهدید آمیزی به وین کرد و دور شد.

"پاپا رفت، بیا پایین کوچولو."

وین، از یک شاخه گرفت و با چندبار این شاخه به اون شاخه شدن، پایین اومد.

جلوی پوند ایستاد.

پوند زانو زد تا همقد پسرش بشه.

"باز پاپا رو عصبانی کردی. پسرم من که بهت گفتم باید به قانون های پاپا احترام بزاری."

وین با بغض گفت: "پاپا ازم ناراحت شد؟"

"فکر کنم اره. "

با دیدن قیافه‌ی ناراحت پسرش، لبخندی زد و گفت: "ناراحت نباش گردالوی بابا، بعدا از پاپا عذرخواهی کن."

وین، با ناراحتی خودشو توی بغل پدرش پرت کرد.

پوند لبخندی زد و دستی به کمر پسرش کشید و بلند شد.

دوسال از ازدواجشون میگذشت.

دو قلمرو با هم ادغام شده بود و پایتخت رو سرزمین میانی، جایی که خاطرات زیادی باهم داشتند، انتخاب کرده بودند.

و همگی اونجا با هم زندگی میکردند، به جز مارک و همسرِ پا به ماهش بکی، که ترجیح داده بود توی برمه بمونه.

آئو و بوم خوشحال بودند و اون ها بهم بالاخره ازدواج کرده بودند.

مردم تا سال اول همچنان مخالف و موافق بودند، بعضی هاشون حتی شورش کرده بودند که ازدواج دو مرد رو نمیپذیرند.

اما کم کم، با دیدنِ پیشرفت و ادغام شدن دو قلمرو، بیخیال شدند و اروم شده بودند.

وضعیت اقتصادی روز به روز بهتر می‌شد و این‌باعث خوشحالیِ دو پادشاه و البته مردم بود.

و انقد مردم از وضعیت خوشحال بودند که طرفدار اون زوج شده بودند.

البته که زندگی همیشه گل و بلبل نیست، دعوا، مخالفت و ... داشتند.

اما این قانون زندگیشون بود که هرچقد هم بحث کنند، نباید یادشون بره که چقد همو دوست دارند و درواقع توی یک تیم هستند نه مخالف هم.

همون سالِ اول، زلزله روستای لب مرزی و لرزانده بود خسارت زیادی به وجود آورده بود و همین باعث شد هردوشون به روستای لب مرزی سرکشی کنند و مشکلات رو بررسی و درست کنند.

درست همونجا، پووین، پسر بچه‌ی سه ساله ای رو‌ پیدا کرده بود که گوشه‌ی دیوار از ترس گریه میکرد.

مادر و‌پدرش زیر آوار مونده بودند و جون خودشونو از دست داده بودند.

پووین، عاشق اون بچه شد، پس با خودش به قصر اوردش.

پوند، اول مخالف بود که به فرزندی قبولش کنن، واقعیت می‌ترسید که توجه پووین رو از دست بده.

اما کی میتونه روی حرف پووین وقتی با کیوتی بهت خیره میشه و درخواستی میکنه، نه بگه؟

پوند که نمیتونست، نقطه ضعفش اون گربه کوچولوی وحشی بود.

توی اتاقشون، روی تخت خوابیده بودند.

وین، کنار پووین خوابیده بود، البته بعد اینکه خوب خودشو برای پاپاش لوس کرده بود تا ببخشتش.

و پوند از پشت همسرش و بغل گرفته بود.

"خیلی میخوامت امشب."

پووین خندید و گفت: "جلوی وین؟"

پوند اخم کرد: "دلیل مخالفتم همین بود، به بدبختی افتادیم نمیتونیم شوهرمونو بکن_"

پووین با شتاب برگشت و کف دستشو روی دهن پوند گذاشت و گفت:" هیس بی ادب، بیدار میشه میشنوه."

وین که متوجه‌ی فاصله گرفتنِ پاپاش شده بود نق زد و توی خواب و بیداری، دست پووین و گرفت و تا دوباره توی بغل پاپاش بره.

پووین با عشق لبخند زد و برگشت و دوباره پسرش و بغل گرفت.

پوند، از پشت سرشو توی گردن پووین برد و زمزمه کرد: "اونجوری با عشق نگاهش نکن."

"پوند، وین پسرمونه."

"خب باشه من به لباسای تنت هم حسودی میکنم چون اونا میتونن حست کنن و من نه، تازه الان هم ببین..."

و کمی خودشو به پووین چسبوند تا عضو برآمده اشو حس کنه.

پووین آهسته خندید و گفت:" کاری ازم برنمیاد عصاقورت داده."

"باشه... امشب و لذت ببر فردا که جیغتو درآوردم میفهمی."

پووین چشماشو بست و چیزی نگفت.

پوند، بعد از چند بوسه روی گردنِ پووین، زمزمه کرد: "دوست دارم."

پووین لبخندی زد:" منم دوست دارم."

و چشماشو بست و به خواب رفتند.

اون خانواده‌ی سه نفره، چیزی بود که هردو حاضر بودند هرجوری شده حفظش کنند.

اون دو پادشاه، همو دوست داشتند.

نه برای پر کردن تنهایی، بلکه برای تکيه گاه بودن برای هم.

برای هرکدوم، بودنِ اون یکی بی دلیل زندگی رو زیبا تر میکرد.

روح اون دو نفر، به هم گره خورده بود.


End...

Report Page