Forbidden prince
pondphwinپارت سی ام: ناز نکن
پووین روبه روی ملکه امی ایستاده بود و در تلاش بود تا به ملکه بفهمونه باید برگردند.
ملکه با اخم گفت:" همین که گفتم، حق نداری جایی بری. به چشم مسافرت بهش نگاه کن و یک هفته دیگه بمون. لطفا پسرم."
و با چشمای گردش به پووین زل زد.
پووین اهی کشید
واقعا ملکه رو شبیه مادر خودش دوست داشت، خیلی مهربون بود.
"باشه پسرم؟"
پووین به مادرش نگاه کرد وگفت:" مادر، نظرت چیه؟"
جولیا لبخندی زد و گفت:" بمونیم بهتره، از رفتن به قصر و وظیفه هام خسته شدم."
پووین نمیتونست به مادرش نه بگه.
بنابراین سری تکون داد و مادرش رو بغل کرد.
توی باغ قصر، قدم میزد.
ذهنش پیش پوند بود، توی این سه روزی که به هوش اومده بود و بهتر شده بود، دیگه پوند رو ندیده بود.
دلش پر میزد تا دوباره صورتش رو ببینه اما یادآوریِ، دوستت ندارمِ پوند، سوزش قلبش رو بیشتر میکرد.
نمیتونست ببخشتش.
و پوند، انگار به این موضوع که پووین نمیخواد ببینتش گوش کرده بود.
پووین قدم میزد، و متوجهی پاهایی که پشت سرش به دنبالش کشیده میشد، شده بود، اما بی اهمیت به راهش ادامه میداد.
سهم پوند، شده بود از دور نگاه کردن.
پووین، ایستاد.
پوند هم مجبور به ایستادن شد.
" چرا دنبالم راه افتادی؟"
پوند، جا خورد فکر نمیکرد متوجه بشه.
"باید باهات حرف بزنم."
پووین به سمتش برگشت و پوزخند زد: "حرف؟ مگه حرفی مونده؟"
"اره مونده."
:به اندازهی کافی خوردم نکردی؟ به اندازهی کافی نگفتی دوسم نداری؟"
پوند شرمنده سرشو پایین انداخت و گفت: "اشتباه کردم. دروغ گفتم."
"دروغ گفتی؟ چرا؟ میخواستی ببینی چجوری جلوت میشکنم؟"
"نه، نه میخواستم ازت محافظت کنم."
پووین حرصی خندید و یک قدم به پوند نزدیکتر شد، دقیقا توی صورتش غرید: "دربرابر کی؟ "
پوند، عصبی شد.
روش فشار زیادی بود.
فریاد زد: "دربرابر ترسم."
کمی صداشو پایین تر اورد و ادامه داد:" ترسیدم، ترسیدم جونتو از دست بدی."
پووین اخم کرده، مشت هاشو بالا اورد و روی سینهی پوند کوبید و گفت: "اما خودت جونمو گرفتی، توی عوضی فکر کردی بهونه هاتو باور میکنم؟ چیه عذاب وجدان داری چون تیر خوردم میخوای مهربون باشی تا جبران کنی؟
پوند، دست پووین رو گرفت و گفت:" نه، نه عزیزم من دارم سعی میکنم همه چیو کنار بزارم، بهم فرصت بده."
پووین دستاشو کشید و عقب عقب رفت و گفت:" دیگه هیچ فرصتی درکار نیست، پوند ناراویت."
"نه، نه نرو بزار حرف بزنیم. پووین نه، بزار باهمدیگه درستش کنیم. پووین..."
پوند، فریاد میزد.
اما پووین روشو برگردوند و دور شد.
پوند روی زانو افتاد و اسم پووین رو دوباره و سه باره فریاد زد.
غرورِ پادشاه سیام، دقیقا همونجا نابود شد.
سرشو خم کرد و زمزمه کرد: "من از دستت نمیدم."
حقيقتا پووین فکر نمیکرد، بعد از رد کردنِ پوند همچین اتفاقاتی پیش بیاد.
فکر میکرد انقد به غرور پوند برخورده که ازش بگذره و چه بسا از سیام بیرونش کنه.
اما، دقیقا برعکس.
هرجایی پووین بود، سر و کله ی پوند هم پیدا میشد و مثل پروانه دورش میچرخید.
اون روز پووین، بی حوصله تر از هروقتی، توی آلاچیق باغ قصر نشسته بود و انگار که موی پوند رو آتیش زده بودند پیداش شده بود.
پوند، شیرینی ای رو توی ظرفِ جلوی پووین گذاشت و با لبخند گفت: "به جودی گفتم اینو مخصوص واست بپزه، امتحانش کن."
پووین چشم غره ای رفت و با تشر گفت:" ازت نخواستم."
پوند به صورت پووین نزدیک شد و گفت: "پس چی میخوای عزیزم؟"
پووین میخواست برای اون لبخندِ ریزش بمیره، اما دلشکسته تر از این حرفا بود.
انگشتِ اشاره اشو، روی پیشونیِ پوند گذاشت و به عقب هلش داد و گفت: "ازم دور باشی کافیه."
"عسلم، چقد بداخلاقی میکنی."
"فقط گمشو."
پوند، اخم کرد و گفت: "پووین من بهت توضیح دادم، گفتم که فقط خواستم ازت محافظت کنم."
"منم گفتم ازت نخواستم محافظت کنی، ازت خواستم کنارم باشی."
"خب الان کنارتم."
:الان به دردم نمیخوره، الان فقط میخوام این دو هفتهی اجباریِ کوفتی که مامانت گفته، تموم بشه تا برگردم مملکت خودم."
پوند، شرمنده سرشو پایین انداخت و گفت:" پووین من، دارم سعی میکنم ترسمو کنار بزارم، اما نیاز دارم باهام همکاری کنی."
"همکاری؟"
پوزخندی زد و ادامه داد: "پسر، من دیگه حتی اعتماد هم بهت نمیکنم، همکاری جای خود."
پوند لبخند تلخی زد و گفت: "حق داری، پس من میرم."
بلند شد و چند ثانیه به پووین نگاه کرد و دور شد.
پووین فقط رفتنش رو نگاه کرد و پوفی کشید:" الان قهر کرد؟ بیخیال اونی که باید قهر کنه منم."
اما با یادآوریِ این چند روز پوند و رفتاراش، لبخندی زد.
پوند ناشیانه سعی میکرد، دلش رو به دست بیاره و این خیلی خنده دار بود.
پوند، این روزا ناامید تر از هروقت دیگه ای بود، هنوزم هرجایی که پووین بود، میرفت.
هنوزم ازش، طعنه، بی محلی میدید.
هنوزم با خودش درگیر بود.
یخواست که تلاش کنه، میخواست به پووین بفهمونه که اشتباه کرده و دوسش داره.
اما انگار پووین، دیگه نمیدیدش.
پوند، خسته روی تختش دراز کشیده بود و توی فکر بود که چطور باید دوباره دل پووین رو به دست بیاره، هر راهی که میرفت به بن بست میخورد.
به سقف زل زد وگفت: "شاید اگه، براش گل رز ببرم، باهام اشتی کنه."
به شونهی چپ چرخید و ادامه داد:" نه ممکنه که اون گل رو بکوبه توی صورتم."
باز به شونهی راست چرخید و گفت: "اگه به پاش بیوفتم چی؟ نه ممکنه پاشو بلند کنه بزنم."
دوباره به پشت دراز کشید و به سقف زل زد:" پس چه غلطی بکنم؟"
انقد به این چیزا فکر کرد، تا چشماش گرم شد و خوابش برد.
پووین، واقعا میخواست یک فرصت دیگه به پوند بده، ولی حیف که دلش راضی نمیشد.
به نظرش پوند، میخواست واقعا از ترسش عبور کنه و به پووین نیاز داشت.
اما پووین میخواست بهش بفهمونه قرار نیست هرکاری بکنه و اخرش با یک بهونه، بخشیده بشه.
فردا آخرین روزِ موندن در سیام بود.
پووین قصد داشت بار دیگه، پوند رو تنها بزاره و بره، باید با خودش کنار میومد.
توی اتاقش روی تخت نشسته بود و بی هدف به گوشه ای زل زده بود.
در اتاق زده شد.
"بفرمایید."
در کمی باز شد، سر پوند از لای در داخل اومد و با لبخند گفت: "میشه چند لحظه وقتتو بگیرم؟"
پووین اخمکرد:" همین الان هم گرفتی."
"میشه باهام تا یک جایی بیای؟"
پووین، پوفی کشید و از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت.
از اتاق خارج شد.
پوند روبه روش ایستاده بود و یک لبخند ژکوندی روی لبش بود.
پووین ابرویی بالا انداخت و گفت: "مشکوک میزنی، چرا دستات پشتته؟ چی قایم کردی؟"
پوند خندید:" اروم اروم بپرس عزیزم بزار جواب بدم."
"خب بگو."
"مشکوک نمیزنم میخوام ببرمت یک جایی و دستامم..."
دستاشو جلوی صورت پووین گرفت، یک پارچه توی دستش بود.
ادامه داد: "اینم برای اینه که چشماتو ببندم."
"که چی بشه؟"
"که جایی رو نبینی."
پووین چشم غره رفت: "من با تو جایی نمیام."
"لطفا عزیزم. خواهش میکنم."
و با چشمای پاپی طور به پووین زل زد.
پووین سرشو چرخوند و از گوشه چشم نگاهش کرد.
لعنت به اون چشمای خوشگلش.
"باشه باشه."
پوند ذوق زده.
پشت پووین ایستاد و پارچه رو از بالای سرش رد کرد و روی چشماش اورد و بست و پشت پارچه رو گره زد.
سمتِ گوشِ پووین خم شد و آهسته گفت:" از زیرش نگاه نکنی."
پووین، از نفسی که به گوشش خورد بدنش مور مور شد و گردنشو به سمت شونه اش خم کرد.
با بدخلقی گفت:" توی گوشم حرف نزن عوضی."
پوند خندید و چیزی نگفت.
از شونه های پووین گرفت و به سمتجلو هدایتش کرد و گفت: "راه برو گربه کوچولوی بداخلاق."
پووین طعنه زد: "کی به کی میگه بداخلاق، یک عصاقورت داده ی ظالمِ عوضی. "
پوند، فقط لبخند زد و چیزی نگفت.
کمی بعد، پوند که همچنان پشتِ پووین ایستاده بود و هدایتش میکرد.
دوباره توی گوشش زمزمه کرد:" وایستا کوچولو."
هردو ایستادند.
پووین کلافه از اینکه جایی رو نمیدید، با حرص گفت: "چشمامو باز کن عوضی، نکنه منو اورده یک جایی که بکشی ها؟"
پوند، از پشت، سرشو توی گردن پووین فرو برد و زمزمه کرد:" بکشمت؟ من اتیش میزنم هرکیو چپنگات کنه بعد خودم بکشمت؟"
قلبِ پووین لرزید، اما مود بداخلاق رو حفظ کرد و گفت: "پس کجا اوردی منو؟"
پوند، گره ی پارچه رو باز کرد و گفت: "تا وقتی نگفتم چشماتو باز نکن."
پووین سری تکون داد.
پوند، روبه روی پووین ایستاد، کمی نگاهش کرد و بعد زانو زد.
"حالا چشماتو باز کن."
پووین، چشماشو باز کرد.
چشمش به باغی افتاد که پر از گل های رز بود، عطر خوش گل های زیر بینیش پیچید و باعث لبخندی روی لبهاش شد.
از گل ها چشم گرفت و پوندی داد که جلوش زانو زده بود.
"چیکار میکنی؟"
پوند، با لحنی که پشیمونی ازش میبارید گفت: "میدونم دلتو شکستم، میدونم ادمی مثل من، که ترسوعه، لیاقت عشق تورو نداره..."
سرشو بالا گرفت و به چشمای کسی زل زد که رویاش بود و ادامه داد:" اما ازت خواهش میکنم بهم فرصت بده، من نمیگم که از ترسم عبور کردم ولی اطمینان دارم اگه تو کنارم باشی میتونم ازش رد بشم، پووین لطفا بهم یک فرصت بده تا بهت نشون بدم که عاشقتم."
پووین متعجب زمزمه کرد: "چی؟"
پوند لبخندی زد و با نگاهی سوزان گفت: "عاشقتم شاهزادهی من. بهم اجازه میدی تا کنارت یاد بگیرم عاشقی کنم؟ تو که باشی از هیچی نمیترسم."
پووین مات مونده بود، انتظار همچین حرفایی رو از پوند نداشت.
فکر میکرد فقط قراره ازش رفتارهای این چند روز که همش دنبالش بود ببینه اما این حرفا.
اینچشم هایی که عاشق بود.
پووین رو لال کرده بود.
"من... من..."
پوند بلند شد و دستای پووین رو گرفت و گفت:" میدونم بهونه هام برات قابل بخشش نیست اما باور کن فقط میخواستم ازت محافظت کنم ولی فهمیدم که اشتباه میکردم."
_"اون محافظت نبود. پوند من ازت نخواستم محافظم باشی. من میخواستم کنارم باشی، ولی تو جوابمو چجوری دادی؟"
"میدونم، میدونم عزیزم، ببخشید. غلط کردم."
"نمیتونی هرجوری میخوای رفتار کنی هر چرتی رو بگی بعدم با ببخشید حلش کنی."
"چجوری حلش کنم؟ التماس کنم؟"
" نه، فقط میخوام فکرامو بکنم."
پوند با بغض زمزمه کرد:" فکر کن عزیزم، هرچی تو بگی. هرکاری بگی میکنم."
به اطرافش نگاه کرد و دوباره رو به پووین ادامه داد: "از اینجا خوشت میاد؟ همشو واسه توی کاشتن. این باغِ توعه."
پووین، چند ثانیه به چشمای پوند زل زد.
خیلی درمونده به نظر میرسید.
اون پوندِ زورگویی که میشناخت حالا تبدیل شده بود به یک پسر بچه ی کوچولو که فقط میخواست پووین ببخشتش.
و برخلاف تصورش به تصمیم پووین احترام گذاشته بود و بیشتر اصرار نکرده بود.
پووین، دلش سوخت.
درسته ازش دلگیر بود اما بازم این چهرهی ناراحتش، قلبِ دلتنگ پووین رو بیشتر میفشرد.
با لبخند گفت: "خیلی قشنگه، ممنونم."
پوند، خم شد و پیشونیِ پووین رو بوسید و پیشونی هاشونو به هم تکیه داد و زمزمه کرد:" تو قشنگ تری.'
لبخندِ پووین عمیق تر شد.
دلش نرم شده بود.
از باغ که به سالن قصر برگشتند، همه چی به هم ریخته بود.
همهمه توی قصر زیاد بود و ندیمه ها با شتاب از این طرف و به اون طرف میدوییدند.
پوند، جلوی ندیمه ای رو گرفت و گفت:" چیشده؟"
ندیمه تعظیم کرد و گفت:" سرورم، مردم جلوی قصرن میخوان بیاد داخل."
"چرا؟"
ندیمه، با ترس به پوند نگاه کرد و گفت: "یک نفر گفته که شما و پادشاه پووین، خب چطور بگم، عاشق همید و توی باغ بودید."
پوند عصبی گفت:" به کسی چه ربطی داره؟"
ندیمه با ترس نمیدونمی گفت.
پووین، بازوی پوند رو لمس کرد و زمزمه کرد: "اروم باش. به ندیمه چه ربطی داره؟"
ندیمه با تشکر به پووین نگاه کرد و سریع دور شد.
"دیگه کافیه."
پووین ترسیده گفت: "چی کافیه؟"
"انقد دخالت کردن توی زندگیِ من. باید باهاشون حرف بزنم."
بدون اینکه اجازه بده پووین چیزی بگه رو به نگهبان، کرد و گفت: "همین الان میری و به کاپیتان میگی مردم و ساکت کنه میخوام سخنرانی کنم."
نگهبان با ترس از پادشاهِ عصبانی، تعظیم کرد و سریع دور شد.
پووین با شک گفت:" میخوای چیکار کنی؟"
پوند، به چشمای پووین زل زد و لبخند زد و گفت: "کنارمی؟"
پووین سری تکون داد.
"پس همین برام کافیه. تو از داخل قصر همه چیو ببین."
"پو_"
پوند، به حرفش گوش نکرد و از کنارش رد شد و به سمت حیاطِ اصلیِ قصر رفت.
پووین به رفتنش نگاه کرد.
دلشوره گرفته بود.
کاش باهاش میرفت.
مردم، به معنای واقعی به همدیگه پریده بودند.
هنوزم براشون اینکه پادشاه عاشق همجنس خودش شده، قابل قبول نبود، اونم عاشقِ پادشاه برمه، و خواهان توضیح بودند.
کاپیتان ائو، با چندین سرباز بالاخره تونسته بود برای دقایقی ساکتشون کنه تا پوند که روی چهارپایه ایستاده بتونه حرف بزنه.
پوند، عصبی نگاهی به جمعیت انداخت و بلند گفت:" یکبار بهتون گفتم، که بین زندگیِ شخصی من و رفاه و پیشرفت قلمرو و خانواده اتون یکیو انتخاب کنید. اما الان شما اینجایید. خب میشنوم."
پیرمردی از وسط جمعیت داد زد:" درسته که عاشق پادشاهِ قلمرو دشمن شدید؟"
"اولا دشمن تموم شده، الان قابل اعتماد ترین متحد ما برمه اس، و برای جواب سوال اولتون، اینکه من عاشق ایشون شده باشم، دخلی توی تجارت و زندگیِ شما داره؟"
پیرمرد سکوت کرد.
خانومی از گوشهی دیگه داد زد:" اما این خلاف سنت هاست."
"و میشه به من جواب بدی کی به جز ما سنت ها رو تعیین میکنه؟"
کسی چیزی نگفت.
پوند دوباره به جمعیت نگاه کرد و ادامه داد: "اره من عاشق پادشاهِ برمه ام. این توی مملکت داریِ من تاثیر نمیزاره، توی زندگی شما هم تاثیری نداره. اکثر شما یادتونه که پدربزرگم چه بلایی سرِ عموم اورد. من اینو میدونم اما بازم عاشقشم. واقعا فکر میکنید، عشق، احترام، دوست داشتن و برای ابد خواستنِ یک نفر، جنسیت داره؟ شماها چند نفرتون تاحالا دلتون برای همجنس خودتون لرزیده ولی ترسیدید از قضاوت؟ زودباشید نترسید."
منتظر به جمعیت نگاه کرد.
کم کم، دست هایی که تعدادشون نه کم بود نه زیاد، بالا اومد.
پوند لبخندی زد وگفت: "میبینید؟ باور کنید عشق جنسیت نداره اینکه شما بتونید کنار کسی باشید که امنیت داشته باشید، شاد باشید، بخندید، کنار کسی باشید که باعث بشه ادم بهتری بشید، مهم ترین مسئله ست. پس لطفا سعی کنید کنار همدیگه زندگی کنید و قلمرو رو جای بهتری کنید."
کمی سکوت کرد و ادامه داد: "من از این به بعد، این قانون رو اعلام میکنم که همه ازاد هستند عاشق هرکسی که میخوان بشن، لطفا به عقاید هم احترام بزارید. دیگه عرضی ندارم."
و از چهارپایه پایین اومد و به سمت قصر به راه افتاد.
درحالی که پشت سرش همهمه ی مردم دوباره شروع شده بود.
بالاخره کنار میومدن.
زمان میبرد.
تغییر نیاز به زمان داشت.
داخل سالن قصر که شد.
پووین رو دید که انگار، منتظرش بود.
"پوو_"
پووین نزاشت، حرف بزنه.
بدون توجه به همه با قلبی که پر از احساسات شده بود.
با سرعت به سمتش اومد و لبهاشو روی لبهای پوند کوبوند.
چشمای پوند درشت شد.
چون که خدایا، دقیقا وسطِ قصر.
ندیمه ها هین کشیدند و دستشون رو روی دهنشون گذاشتند.
پووین، مکی به لبهای پوند زد.
چشمای پوند بسته شد و دستشو دور کمر پووین حلقه کرد.
بعد از بوسه ای که سرشار از دلتنگی بود.
پووین لبهاشو جدا کرد و پیشونیشو به پیشونیِ پوند چسبوند.
پوند، لبشو توی دهنش کشید و بعد ولش کرد و با لبخند زمزمه کرد:" برای چی بود عزیزم؟"
_"برای اینکه بالاخره از ترست گذشتی."
"نگذشتم، فقط دیگه نمیخوام بین تو و ترسم، ترس و انتخاب کنم. نداشتنت دیگه کافیه، میخوامکنارم باشی برای همیشه."
پووین زمزمه کرد: "کنارتم."
و چشمهاشو بست و لبخند زد و پیشونیشو از پیشونی پوند جدا کرد و سرشو روی شونه اش گذاشت و بغلش کرد.
دلش قرص شده بود.
فکرشو نمیکرد که پوند بخواد جلوی همه بگه که عاشقشه.
پووین هنوزم دلگیر بود، اما میخواست بازم کنارِ کسی بمونه که تمام تلاششو کرده بود تا دوباره دلشو به دست بیاره.
پووین یک عاشق بود، تنها چیزی که میخواست بودن در کنار معشوقش بود.
پوند، حلقهی دستاشو دورِ پووین محکم تر کرد و دم عمیقی از بوی عطرِ رزش گرفت.
بوی زندگی میداد.