Forbidden prince
pondphwinپارت بیست و نهم: برگرد پیشم
پوند، با استرس و لباسای خاکی منتظر بود تا پزشک سلطنتی حرفی بزنه.
ملکه با چشمای گریون نزدیکش شد و گفت: "اروم باش عزیزم. خوب میشه."
پوند سری تکون داد.
توان حرف زدن نداشت.
پزشک زخمِ بازوی پووین رو بست و بلند شد و کمی خم شد و گفت: "سرورم، زخم ایشون رو بستم. خوشبختانه زیاد زخم عمیقی نبود."
"پس چرا به هوش نمیاد؟"
پزشک با سری پایین جواب داد:" خون زیادی ازشون رفته و به نظر شوک عصبی هم داشتند، همین باعث شده که دیر تر به هوش بیان."
پوند عصبی گفت:" تو اینجا چیکاره ای یک غلطی بکن که به هوش بیاد؟"
"چشم سرورم، طب سوزنی که انجام بدم به هوش میان."
ملکه رو به پزشک، ممنونی گفت.
دست پوند رو گرفت و اونو سمت در هدایت کرد و گفت: "برو بخواب، فردا بیا ببینش."
پوند، دستشو از دست مادرش، بیرون کشید و گفت:" من هیچ جا نمیرم."
و شبیه پسر بچه ها رفت و گوشهی دیگهی پووین اون سمت تخت نشست.
ملکه پوفی کشید و زمزمه کرد:" انگار نه انگار، مقصر رفتن و این حال، خودشه."
"چیزی گفتی مادر؟"
ملکه لبخند مصنوعی ای زد: "نه، نگفتم."
روز دیگری از راه رسیده بود و پووین هنوز بیهوش بود.
ملکه جولیا که خبر بهش رسیده بود، خودش رو به سیام رسونده بود و نگران بالای سر پسرش بود و گوله گوله اشک میریخت.
پادشاهِ برمه، عمیق به خواب رفته بود و پوند رو با حسرت و پشیمونی بزرگی رها کرده بود.
"بگو ببینم چرا میخواستی پادشاه رو بکشی؟"
مردی که به پووین تیر زده بود.
رو به روی پوند زانو زده بود و دو سرباز اطرافش بودند.
مرد خشمگین گفت: "مقصر شماها بودید. شاهدخت رو شما کشتید".
پوند نیشخندی زد و به پشتی تخت سلطنتی تکیه داد و گفت:" حالا فهمیدم. هوادارِ یک خیانتکار اومده و فکر میکنه میتونه از پس دوتا پادشاه بربیاد. افرین شجاعتت قابل تحسینه."
"برام مهم نیست. شما هم باید بمیرید."
"کافیه. به اندازه کافی وقتم رو گرفتی."
و رو به سربازان ادامه داد: "ببریدش سیاهچاله و بهش یاد بدید که مجازات سوءقصد به پادشاهِ برمه چیه."
سربازا اطاعت کردن و مردی که هنوز رجز میخوند رو دور کردند.
بعد از رفتن سربازا، پوند با عجله بلند شد و به سمت اتاق پووین رفت.
در زد و با بفرمایید ملکه جولیا، وارد شد.
"ملکه."
جولیا برگشت و به پوند لبخندی زد:" امروز دیر اومدی پسرم."
"درگیر رسیدگی به اونی که این بلا رو سرش اورده بودم."
جولیا بلند شد و روبه روی پوند ایستاد.
پوند، از اون نگاه خجالت زده شد و سرش و پایین انداخت.
"چرا سرتو پایین میندازی؟ مگه عاشقی شرمندگی داره؟"
پوند با تعجب سرشو بالا گرفت و گیج به ملکه زل زد: "چی؟"
جولیا خندید و گفت:" مادرت بهم گفته که عاشق پووینی، و اونم عاشق توعه."
"خب... خب من راستش..."
ملکه وسط حرفش پرید:" نمیخواد چیزی بگی، میدونستم پووین بیخودی اون قانون عشق جنسیت نداره رو نزاشته. میخواسته به تو برسه. هرچند برای من خیلی سخت بود که قبول کنم پسرم عاشق همجنسش شده، ولی من یک مادرم، میخوام بچمو خوشحال ببینم."
پوند شرمنده گفت:" اما من، دلشو شکستم."
"اینم میدونم، منم دل هردوتون رو شکستم شاید اگر من بهش اصرار نمیکردم که با بکی نامزد کنه الان وضعیت فرق میکرد."
پوند لبخند تلخی زد و گفت:" من میترسم، همیشه ترسیدم، من نمیتونم خودخواه باشم و به خاطر عشقِ من بلایی سرش بیاد."
"حق داری. منم اگه با ترس بزرگ میشدم میترسیدم. خیلی زجر کشیدی تا قبول کنی عاشق همجنست شدی مگه نه؟ مخصوصا کنار اومدن با گذشته ات؟"
پوند احساساتی شده، ملکه رو بغل کرد.
و ملکه دستشو پشت کمرش میکشید تا آرومش کنه.
کمی بعد که هردو اروم تر شدند، ملکه از اتاق بیرون رفت.
پوند کنارِ معشوقش نشست.
تار مویی روی صورت پووین افتاده بود رو کنار زد و دستش رو گرفت.
"چرا بیدار نمیشی عزیزکم؟"
لبخند تلخی زد و ادامه داد: "ازم دلخوری میدونم. ولی من نمیخوام از دستت بدم جوری که برای همیشه از پیشم بری. من خواستم ازت محافظت کنم."
سرشو روی دست پووین که کنار بدنش بود، روی تخت گذاشت و چشماشو بست.
ذهنش خسته بود.
بین عشق و ترس گیر کرده بود.
دو روز دیگه هم گذشت، اما پادشاهِ برمه همچنان چشماش بسته بود.
پوند، تمام پزشک های قلمرو رو بالای سرش اورده بود اما فقط یک جمله میگفتند.
<باید صبر کنید به هوش میان>
طبق معمول کنارِ پووین نشسته بود و بهش زل زده بود.
روز ها بود کارش همین بود.
تمام مملکت و مشکلات رو ول کرده بود و از اتاق پووین بیرون نمیومد.
به حدی رفتارش ضایع بود که کارکنان قصر پی برده بودند، یک چیزی این وسط هست.
این شایعه عشقِ پادشاه از قصر به بیرون منتقل شده بود و گوشه به گوشهی قلمرو حرف از پادشاهی بود که عاشق همجنسش شده.
و این مردم رو به سه دسته تقسیم کرده بود.
دسته ای مخالف بودند.
دسته ای که موافق بودند.
دسته ای که براشون مهم نبود.
پوند، پارچه ای رو خیس کرد و کمی روی صورتِ پووین خم شد و همینطور که پارچه رو روی لبای خشک شده اش میکشید، زمزمه کرد: "ببین لبات چقدر خشکی زده عزیزم.."
پارچه رو از روی لباش به سمت چونه و گردنش کشید و ادامه داد: "دلت برام تنگ نشده؟"
با امیدواری به چشمای بستهی پووین زل زد و بغض کرد: "ولی من دلم خیلی برات تنگ شده. فقط چشماتو باز کن بعد هرچی تو بگی."
اشکی از چشماش روی گونه ی پووین افتاد.
صورتش و خم کرد و گونه اشو به گونهی پووین چسبوند و چشماشو بست.
عذاب وجدان ولش نمیکرد، اینکه اونجوری قلب معشوقش رو شکسته و باعث شده با عصبانیت از قصر خارج بشه و این اتفاق براش بیوفته.
همچنان چشماش بسته بود.
که در اتاق زده شد و بلافاصله باز شد.
کاپیتان ائو داخل شد و گفت: "پوند، مردم جلوی قصر تجمع کردن."
با چشمای بسته گفت: "برای چی؟"
"شایع شده که عاشق پووینی، مردم توضیح میخوان."
پوند بالاخره صورتش رو از روی صورت پووین برداشت و بلند شد و عصبی رو به ائو گفت: "چی باید بگم؟ باید بگم اره عاشقشم ولی بیهوشه؟"
"فقط بیا برو و اوضاع رو اروم کن. مردم سه دسته شدن و جلوی قصر باهم درگیر شدن."
"باشه. بیا بریم."
برگشت، خم شد و پیشونی پووین رو بوسید و نگاهِ اخری بهش کرد و زمزمه کرد:" زود میام پیشت عزیزم، تا اون موقع چشماتو باز کن."
جلوی در ورودی قصر، مردم جمع شده بودند.
البته بیشتر توی سر و کله ی هم میزدن و سربازا بینشون قرار داشتند تا بتونن جو رو آروم کنند.
پوند، پشت میله های قصر ایستاد و درخواست کرد، دروازه رو باز کنند.
دوازه که باز شد مردم هجوم آوردند تا جواب بگیرند، اما سربازا جلوی نزدیک شدنشون رو به پادشاه گرفتند.
سربازی جلو اومد و چهارپایه ای رو جلوی پوند گذاشت.
پوند روی چهارپایه ایستاد و با صدای بلند گفت: "همگی سکوت کنید."
بعد از همهمه ی چند ثانیه ای، مردم ساکت شدند.
پادشاه نگاهِ کوتاهی به همه انداخت و گفت:" قبل اینکه به شایعاتی که راه انداختین جواب بدم. باید اول چیزی رو بهتون بگم، جنگ چندساله ای که با برمه داشتیم باعث ضرر های زیادی شد، قحطی، گرسنگی و از دست دادن فرزند های کوچیکتون، از دست دادن عزیزانتون که سرباز بودند و توی جنگ کشته شدند، بعد از تموم شدن این جنگ و حدودِ چهار، پنج ماهی که با برمه به صلح رسیدیم حالا اوضاع قلمرو داره بهتر میشه، خودتون متوجه شدید که فرزندانتون از گرسنگی نجات پیدا کردند، اقتصاد رو به بهبودی رفته و زندگیتون بالاخره بعد از چندین سال داره بهتر میشه."
کمی سکوت کرد و دوباره نگاهی به جمعیت انداخت و گفت: "حالا میخوام ازتون یک سوال بپرسم، اینکه زندگیتون، قلمروتون در رفاه و ارامش باشه و هرروز پیشرفت کنه و ادمای تحصيل کرده ای رو با افکار بهتر داشته باشه مهم تره و دغدغه ی شماست، یا، اینکه پادشاه عاشق چه کسی شده؟"
همهمه دوباره اوج گرفت، جبهه ای که موافق بودند تایید کردند.
اما جبههی مخالف خواهان توضیح بیشتر بودند.
پوند با صدای بلند دوباره همه رو ساکت کرد و ادامه داد: "لطفا به جای اینکه به جون همدیگه بیوفتید، سعی کنید روی خودتون تمرکز کنید و فکر کنید و جواب سوالم رو بدید، هروقت به جواب رسیدید دوباره همینجا صدای همتون رو میشنوم. برای الان متفرق بشید."
و رو به ائو اشاره کرد تا مردم رو هدایت کنه.
از چهار پایه، پایین اومد و تا زمانی که مردم رفتند و دروازه بسته شد، همونجا موند.
ائو نزدیکش شد و گفت:" برو یکم بخواب."
"باید برم پیش پووین."
"مرد حسابی چرا لج میکنی؟ زیر چشمات گود افتاده."
با اخم به ائو نگاه کرد:" تا پووین بیدار نشه من از کنارش تکون نمیخورم."
ائو عصبی شد و توپید:" بیدار بشه که چی؟ بعدش بازم میخوای اون غرور احمقانه اتو داشته باشی؟"
"من غرور ندارم."
"بیخیال. من تورو میشناسم از بچگی دوست بودیم."
پوند با چشمای غمگین بهش زل زد و گفت:" اگه منو میشناسی، پس چرا نمیدونی مجبورم پشت غرورم پنهون بشم؟ "
صداش کم کم بالا تر رفت و با فریاد ادامه داد:" چرا نمیدونی اولین بار که دلم براش لرزید بیشتر ترسیدم؟ پس چرا نمیدونی نمیخوام به خاطر من جونشو از دست بده؟ هوم؟ جواب بده."
ائو سرشو پایین انداخت:" اخرش که چی؟ میخوای ببینی چجوری ازت دور میشه؟"
"تو دیگه اینو نگو، تو که یادته تو کنارم بودی وقتی داشتن عمومو اعدام میکردن، تو بودی دیدی، خودت سالهاست به خاطر همین نتونستی به بوم بگی عاشقشی. ائو ما هردومون قربانی شدیم."
:باشه ما قربانی اما یک جا باید تموم بشه."
"نمیشه، من هنوز یادمه، اون نگاهی که عموم با نفس های اخرش به عشقش کرد، هنوز یادمه چجوری عشقش جلوی چشماش بی جون شد، بچه بودم نمیفهمیدم اما اولین بار که دلم برای پووین لرزید، فهمیدم، ترسیدم. ترسیدم از اینکه اینجوری بی جون شدنش رو ببینم."
ائو، غمگین شد.
شونه های پوند رو گرفت و بغلش کرد.
رفیقش خیلی زجر میکشید.
پوند زمزمه کرد:" اما بازم نتونستم ازش محافظت کنم."
روز هفتم از بیهوش بودنِ پادشاه از راه رسیده بود.
پوند از صبح، درگیر مشکلات مالیاتی بود و میخواست تغییراتی توی این بخش بده برای همین نتونسته بود، از پووین خبری بگیره
و به شدت عصبانی بود.
با خشم رو به وزیر دارایی گفت: "من دارم بهت میگم نباید مالیات رو افزایش بدیم، مردم تازه دارن جون میگیرن، بعد تو میگی، سی درصد بکشم روش؟"
وزیر سری پایین انداخت و گفت: "سرورم، سرمایهی قصر ممکنه تموم بشه ما باید به فکر باشیم."
"تو نمیخواد به من بگی چیکار کنم، چیکار نکنم. سرمایه؟ سرمایهی من مردم هستن، اگه اونا نباشن هیچ کوفتی رو نمیتونیم صادر کنیم. همین که گفتم مالیات افزایش پیدا نمیکنه. "
وزیر دهن باز کرد تا چیزی بگه، اما با چشم غره ای که پوند بهش رفت ساکت شد.
پوند عصبی دستی به صورتش کشید و ادامه داد: "جلسه تمومه، دیگه نبینم همچینپیشنهاد های الکی بدید، من نمیخوام پادشاهی باشم که همه چیو برای خودش داره و به فکر افزایش ثروته خودشه. اولویت من رفاه مردمِ. مرخصید."
وزا کمی به هم نگاه کردند و جرعت اظهار نظر نداشتند، همه میدونستند پوند ناراویت، قرار نیست به حرفشون گوش بده.
بنابراین بلند شدند و از اتاق جلسه خارج شدند.
ملکه جولیا کنارِ پسرش نشسته بود و نگاهش میکرد.
پووین، پلکش پرید و انگشتش زیرِ دست ملکه تکونی خورد.
ملکه خوشحال به پوویننگاه کرد و گفت:" پسرم، به هوش اومدی؟"
پووین کم کم چشماشو باز کرد، نگاهش به سقف خورد.
یکم تار میدید، چند باری چشماشو باز و بسته کرد.
سرشو سمت مادرش چرخوند، ملکه ذوق زده خندید و اشکی از چشمش چکید.
پووین با صدای گرفته زمزمه کرد: "گریه نکن."
"الان پزشک و خبر میکنم."
توی دفتر کارش نشسته بود و نامهای رو میخوند.
در اتاق زده شد.
"بیا داخل."
ندیمه، داخل اتاق شد و تعظیمی کرد: "سرورم، پادشاه پووین به هوش اومدند."
پوند، با شتاب سرشو بالا گرفت و نامه از دستش افتاد.
موجی از خوشحالی توی وجودش پیچید و از روی صندلی بلند شد و خوشحال گفت:" پس زود باش جودی باید بریم."
انقد لحنش سرشار از شادی بود که ندیمه ابرویی بالا انداخت، تاحالا پوند رو انقد خوشحال ندیده بود.
پوند با عجله، توی راهروهای قصر دوید و در راه چند بار، نزدیک بود زمین بخوره.
در اتاق پووین رو با شتاب باز کرد.
بالاخره، چشماش باز بود.
بالاخره میتونست نفس بکشه.
پوند، لبخندی زد و با بغض به پووینی زل زد که نشسته بود و دستش توی دست پزشک بود و با تعجب بهش نگاه میکرد.
پوند با هیجان، دستشو از دستگیره گرفت و به سمت تخت رفت.
صدای پووین متوقفش کرد.
"جلو نیا."
پوند، مات موند.
"چرا؟"
پووین با دلگیری، نگاهشو از پوند گرفت وگفت: "نمیخوام ببینمت."
"پووین، منم."
پووین نگاهش کرد و با طعنه گفت:" دقیقا چون تویی نمیخوام ببینمت. "
"اما..."
"اما نداره. برو بیرون."
ملکه جولیا زمزمه کرد: "پووین..."
پووین با بدخلقی گفت: "پووین چی مادرِ من؟نمیخوام ببینمش. زوره؟"
ملکه خواست جواب بده، که پوند زودتر و با لبخند گفت: "باشه باشه. میرم، هرچی تو بخوای."
و با بغض و عذاب وجدانی که داشت از اتاق خارج شد.
پشت در ایستاد و سرشو به در تکیه داد و زمزمه کرد: "خودم باعث اون غمِ توی چشماشم، حقمه. من یک ترسوام."
اون طرفِ دیوار، پووین دلشکسته و دلتنگ دوباره روی تخت دراز کشیده بود تا پزشک سوزنِ طب سوزنیشو به دستش بزنه تا فشار خونش رو منظم کنه.
"پسرم، من نمیدونم دقیقا چی بین شما گذشته اما سعی کن بهش فرصت بدی، توی این چند روز از کنارت تکون نخورد، رسما داغون شد."
پووین با حسِ سوزشِ لحظه ای سوزن، چشماشو بست و جواب مادرش رو داد:" نمیتونم قلب و غروره شکسته امو نادیده بگیرم."
"پس دلتنگیت چی میشه؟"
انگار مادرش فهمیده بود.
پووین لبخند تلخی زد و زمزمه کرد: "شاید باید تا ابد دلتنگش بمونم."