Forbidden prince
pondphwinپارت بیست و هشتم: اشتباه کردم.
پوند مات موند.
انتظار اعتراف نداشت.
, اما چرا نه تنها خیالش راحت نشد بلکه ترس تمام وجودش رو گرفت.
چشمای منتظرِ پووین حالش رو بدتر کرد.
نه، پوند نمیتونست.
نمیتونست، پووین رو به خطر بندازه.
مردمک چشمای پوند، توی چشمای پووین دودو میزد و زبونش بند اومده بود.
نمیتونست بگه منم دوست دارم.
نه پس غرورش چی؟
اگه جلوی پووین خورد میشد؟
اگه پووین بعد ترکش میکرد و تنها می موند؟
اگه دوباره همه چی تکرار میشد؟
اگه پووین، جونشو از دست میداد؟
پووین، امیدوارانه، دست پوند رو فشرد و دوباره زمزمه کرد: "دوسِت دارم."
پوند دستاشو با شتاب از دست پووین بیرون کشید و اخم کرد: "ساکت باش."
پووین فرو ریخت.
"پو_"
"نه چیزی نگو. این درست نیست."
پووین سعی کرد دوباره دست پوند رو بگیره، اما پوند پسش زد و داد زد:" به من نزدیک نشو."
اشکی از چشمای پووین ریخت.
پوند رد اون اشک رو دنبال کرد.
نه نمیتونست اگه بلایی سر پووین و حکومتش میومد چی؟
اگه، اگه...
تمام شک و تردید ها توی سر پوند بود.
مغزش داشت سوت میکشید.
پووین زمزمه وار برای بار سوم تکرار کرد: "من دوسِت دارم."
پوند بهش توپید: "من دوست ندارم."
و پووین رو محکم کنار زد.
جوری که به دیوار خورد
و خودش با سرعت به سمت اتاقش رفت.
پووین گوشهی دیوار لیز خورد و نشست.
اشک هاش یکی بعد از دیگری میریخت و پووین نمیتونست درد قلبش رو توضیح بده.
دیگه میدونست که دوسش نداره.
اما یک چیزی توی چشمای پوند بود که نمیزاشت حرفش رو باور کنه.
پووین به زور بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
دیگه اینجا جای موندن نبود، باید برمیگشت و برای عشق از دست رفته اش عزاداری میکرد.
اون شب دو پادشاه تا صبح نخوابیدند.
یکی از شکست.
دیگری از ترس.
برای آخرین بار، روبه روی اون باغچه ایستاده بود، گل های رنگارنگ برای اولین بار توجه پووین رو جلب نکرد، فقط نگاهشون کرد.
لبخند تلخی زد و زمزمه کرد: "قرار بود وقتی بهش گفتم درد کمتری داشته باشه، اما چرا بدتره؟"
ملکه که شاهده غمگین بودن پووین بود نزدیکش شد و گفت:"چی ناراحتت کرده پسرم؟"
پووین میخواست بگه پسرت.
اما به جاش اهسته گفت:" چیزی نیست بانوی من."
ملکه دستی به بازوی پووین کشید.
"از بچگی همینجوری بود."
پووین گیج سرشو به سمت ملکه چرخوند: "جانم؟"
ملکه لبخند زد: "پوند و میگم، از بچگی مغرور بود، همیشه وقتی ازم چیزی میخواست هزار بار اخم میکرد و مِن مِن میکرد تا حرفشو بزنه از خجالتش نبودا، از غرورش بود."
"درسته."
÷من میدونم دردِ توی چشمات از پسرمه، میدونم دوسش داری مشکلی هم باهاش ندارم، تو رو مثل پوند دوست دارم، اما من نمیتونم کاری کنم، پوند میترسه. درسته که هیکل گنده کرده اما ترسوعه."
"ترس از چی؟"
"تاج و تخت، مرگ..."
پووین گیج گفت: "یعنی، یعنی انقد براش مهمه تاج و تخت؟"
"تاج و تخت مهم نیست، ترس از سقوط و مردن توعه."
"متوجه منظورتون نمیشم ملکه."
ملکه اهی کشید و غرق شد توی خاطرات:" پدربزرگِ پوند اینو ممنوع کرده اما من بهت میگم تا، فکر نکنی پسرم عاشقت نیست."
●فلش بک 21 سال پیش
پادشاه عصاش رو به زمین کوبید و فریاد زد:" گفتم هردوشون باید بمیرند".
تاناپون به پدرش نزدیک شد و التماس کرد: "پدر، نه اون پسرته اینکارو نکن، پدر گناهش چیه فقط عاشق شده."
پادشاه عصبی تر شد: "من پسری ندارم، این نجاسته."
ویچای که زانو زده بود زمزمه کرد: "دوسش دارم پدر."
پادشاه انقد خشمگین شد که به سمت پسرش حمله کرد و موهاشو از پشت گرفت و سرشو به عقب خم کرد.
توی صورت پسرش غرید: "تو ولیعهد کشور بودی، اما چه غلطی کردی؟ با فرماندهی من ریختی روی هم؟ کثیف، تو کثیفی."
با انزجار موهای پسرش رو ول کرد و داد زد:" پیت رو بیارید اینجا."
سربازان ترسیده اطاعت کردند و کمی بعد، فرمانده پیت کنار شاهزاده ویچای زانو زده بود.
پادشاه به فرمانده نزدیک شد و ناگهان سیلی ای توی گوشش زد.
صورت فرمانده به سمتی که سیله خورد چرخید و گوشهی لبش در اثر کشیده شدن انگشترِ پادشاه پاره شد.
ویچای دادی زد و کمی روی زانو بلند شد و دست پدرش و گرفت و گفت:" نه پدر بهش آسیب نزن."
فرمانده بهش خیره شد و لبخندی زد و زمزمه کرد: "اروم بمون عزیزکرده."
پادشاه هر لحظه بیشتر عصبی میشد.
جلوی اون، به پسرش میگه عزیزکرده؟
یک مرد به مرد دیگه؟
پادشاه عصبی، با نفرت دستور داد: "اعدامشون کنین."
و رفت.
تاناپون به دنبال پدرش رفت تا التماس کنه و برادرش رو از مرگنجات بده.
اما پادشاه، بی توجه به راهش ادامه داد.
تاناپون ایستاد و اشک هاش شروع به ریختن کرد، برادرش گناهی نداشت اون فقط عاشق شده بود.
ویچای دست معشوقش رو گرفت و گفت:" بهت گفته بودم برات میمیرم."
پیت، دستشو بالا اورد و گونهی ویچای رو با پشت دستش لمس کرد وگفت:" عزیزکرده، منم گفته بودم هرجا بری باهات میام حتی اون دنیا."
هردو میدونستن، پادشاه محال بود که از تصمیمش برگرده.
روز بعد، شاهزادهی جوان و فرمانده به جرم عشق، اعدام شدند.
شاهزاده و فرمانده ای که تنها جملهی رو و بدل شدهی بینشون، دوستت دارم بود.
پادشاه، اسم شاهزاده ویچای رو برای همیشه از شجره ناراویت ها پاک کرده بود و مردم جرعت نداشتند از اون شاهزادهی جوان و مهربون، یاد کنند.
و چیزی که پادشاه از اون اعدام به جا گذاشت، فقط خاطره ای پر از ترس برایِ مردمِ سرزمین سیام بود.
و در اون بین هیچکس حواسش به شاهزادهی پنج ساله ای که اعدام عموی مهربونش رو دیده بود و ماجرا رو شنیده بود نشد.
هیچکس متوجه نشد که شاهزادهی پنج ساله هرچه بزرگتر شد، بیشتر معنیِ تمام دعوا ها و اعدام عموش رو فهمید.
هیچکس متوجه نشد، شاهزادهی پنج ساله چرا وقتی بزرگ شد و برای اولین بار قلبش برای پووین لرزید، ترسید و پشت غرور مخفی شد؟
شاهزادهی پنج ساله، از عشق ترسید و بزرگ شد.
پایان فلش بک.
ملکه اشک هاشو پاک کرد و زمزمه کرد: "شاید همین باعث شد انقد دیر قبول کنه که عاشقت شده."
پووین نمیدونست چی بگه، پردازش چیزایی که شنیده بود براش سخت بود.
عزیزقلبش انقد زجر میکشه؟
"من، من نمیدونم چی بگم."
ملکه دست پووین رو توی دست گرفت و گفت: "ترس پسرمو از بین ببر. لطفا، من میدونم فقط تو میتونی اینکارو انجام بدی."
"من نیاز دارم فکر کنم."
" باشه فکر کن ولی بدون من پشت هردوتون هستم، عشق توی چشمات"ون رو دیدم."
"ممنونم.
ملکه متوجهی حال گرفته ی پووین شد، بنابراین با گفتن خوب فکر کن، اونو تنها گذاشت.
اما پوند.
اون پادشاه داشت روانی میشد.
وقتی احساساتش رو قبول کرد میدونست که نشدنیه، میدونست باید از دور عاشقش باشه.
اما، اعترافِ پووین، ترسش رو صد برابر کرده بود.
پوند مونده بود.
نمیخواست عزیزش رو از دست بده فقط برای اینکه پوند همعاشقشه.
پس باید دلشو میشکوند.
باید توی چشمای عزیز قلبش زل میزد و از نفرت میگفت تا، پووین زنده بمونه.
چشماشو بست و سرشو به پشتیِ صندلی تکیه داد.
زمزمه وار گفت: "قلبم باهات از سینه در اومد وقتی گفتم دوست ندارم."
دستشو روی قلبش کشید، درد میکرد.
قلبش مشتاقانه خواهانِ بودن با معشوقش بود.
اما مغزش نمیزاشت، باید ازش محافظت میکرد.
پووین باید زنده می موند.
یک روز گذشته بود.
پووین، تمام دیشب رو فکر کرده بود که چیکار کنه.
و فقط یک تصمیم گرفت، از پوند نمیگذشت، حتی اگه قرار بود بمیره، میخواست کنار پوند باشه.
بلند شد و از قصر خارج شد، میدونست حتما توی پناهگاهش پنهان شده.
وارد پناهگاه شد، همه جا تاریک و سوت و کور بود.
"پوند."
جوابی نشنید.
اطراف پناهگاه رو گشت.
"پوند، اینجایی؟"
اونجا بود، مگه میشه بوی عطر پووین به مشامش نرسه؟
قبل از رسیدن پووین، بوی عطرش میرسید.
"پوند."
پوند چشماشو بسته بود.
صداشو دوست داشت.
پوند گفتن هاش.
پادشاهِ جدید سیام نمیدونست چقد اسمش رو دوست داره، تا وقتی که پووین صداش زد.
پووین کلافه، دور خودش چرخید و گفت: "من میدونم اینجایی."
موندن پشت دیوار دیگه درست نبود.
از پشت دیوار بیرون اومد و از پشت به پووین که نزدیک ورودیِ کلبه بود نزدیک شد.
"چی میخوای؟"
پووین برگشت.
"پوند."
اشکی که توی چشمای پووین بود، مستقیم به قلبِ پوند برخورد کرد و شکست.
گفته بود، چشمای نازش وقتی اشکی میشه، قهوه ای تره؟
"گفتم چی میخوای؟"
پووین نزدیکش شد و دست پوند رو گرفت و گفت:" پوند، من میدونم دوسم داری، بیا همه چیو باهمدیگه درست کنیم، لطفا. من کل قوانین رو تغییر دادم. اصلا.. اصلاا.."
پووین تند تند حرف میزد، اما پوند هیچی نمیشنید. به لباش زل زده بود.
بوسیدن اون لبها رو میخواست.
شاید سخت ترین کار دنیا دل کندن از کسی باشه که تمام وجودت، اونو میپرسته.
پوند، پووین رو میپرستید.
حاضر بود عذاب دوری بکشه اما پووین زنده بمونه و زندگی کنه.
پووین، دستش رو فشرد و گفت:" حواست با منه؟ میگم اصلا همه چیو ول میکنیم اگه از اینجا میترسی. میریم برمه. هوم؟"
پوند، اخم کرد.
دستشو با شتاب از دست پووین بیرون کشید و گفت: "تمومش کن، هیچ دوست داشتنی در کار نیست."
اشکی که پووین سعی در کنترلش داشت از چشماش چکید.
"دروغ میگی."
"دروغ نمیگم."
"پس توی چشمام نگاه کن و بگو ازم متنفری، بگو دوسم نداری."
پوند سرشو پایین انداخت.
باید میگفت.
اب دهنشو قورت داد، سخت بود.
ولی باید میگفت، این عشق اشتباه بود.
پووین باید زندگی میکرد و زنده می موند.
سرشو بالا اورد و توی چشمای پووین زل زد.
با صدای گرفته گفت:" من... من..."
پووین منتظر ادامهی جمله اش بود.
"تو چی؟"
"دوست ندارم."
مردمک چشمای پووین لرزید.
یک قدم عقب رفت.
لبخند تلخی زد و دهنش باز و بسته شد تا چیزی بگه اما صدایی ازش در نیومد.
غرور و قلب پووین باهم شکسته بود.
انقد آسیب پذیر دیده میشد که پوند از خودش بیزار شد.
دستشو بالا اورد تا سمت پووین دراز کنه و بگه غلط کردم.
اما دیگه دیر شده بود.
پووین چند قدم دیگه عقب رفت و با سرعت برگشت و از پناهگاه خارج شد.
پس همچین حسی داشت؟
به چشم خودت ببینی که جونت، زندگیت از دستت میره.
همچین حسی داشت؟
پوند، روی زانو هاش افتاد.
حس میکرد باری روی دوشش افتاده.
قلبش میسوخت.
چشمای اشکی پووین از توی ذهنش کنار نمیرفت.
پوند، باخته بود.
و دیگه راهِ برگشتی نداشت.
پووین با عجله و گریون وارد اتاقش شد، همه چیو جمع کرد.
باید همین امشب میرفت.
اشتباه بود.
نباید از اول چیزی میگفت.
از اتاقش بیرون رفت و رو به ندیمه دستور داد، البته فریاد زد که به افراد و فرمانده اش اطلاع بده.
ملکه از صدای بلنده پووین، بیدار شده بود
به راهرو اومد و گفت: "پسرم. چیشده؟"
پووین به طرف ملکه برگشت.
با دیدن چهره ی مهربونِ ملکه، سد مقاومتش شکست و بغضش ترکید.
روی زانو هاش افتاد.
ملکه ترسیده، کنارش نشست و سرش و بغل گرفت.
شاهزادهی جوان و زبون درازِ برمه، شبیه کودکی توی بغلِ ملکه اشک میریخت و زمزمه میکرد:" گفت، گفت دوسم نداره بهم نگاه کرد و گفت."
ملکه، روی موهای پووین رو نوازش کرد.
و زمزمه کرد:" اروم باش پسرم."
چند دقیقه ای رو پووین خوب توی بغل ملکه گریه کرد.
از بغل گرم ملکه بیرون اومد گفت:" باید برم. اینجا جای من نیست."
ملکه اشکِ پووین رو پاک کرد و گفت: "عزیزم، اینجا خونهی توعه."
"خونهی من جایی بود که پوند بود. اما اون خونه ویران شده، ملکه. "
"گوش کن عزیزم..."
پووین وسط حرف ملکه پرید وگفت: "نه کافیه. اون حرفشو زده."
بلند شد و استوار ایستاد.
کافی بود.
دیگه پیش کسی که دوسش نداشت برنمیگشت.
پووین مصمم.
هرچقد ملکه دنبالش راه افتاد و تقاضای موندن میکرد، پووین گوش نمیداد.
پوند، از پناهگاه به سمت قصر میومد.
ائو رو دید که با عجله به سمتش دوید و با نفس نفس گفت: "پوند، پووین داره میره."
"خب؟"
ائو عصبی گفت:" نباید بزاریم بره."
پووین نزدیکِ سربازان و فرمانده اش شد.
روی اسبش نشست و نگاهِ اخری به قصر کرد.
پوند با اخم گفت: "چرا؟"
ائو کلافه شد:" یکی اون بیرون میخواد بکشتش."
رنگ از صورت پوند پرید.
انقد ترسید که با شتاب به سمت در ورودی قصر دوید.
دروازه باز شد.
پووین افسار اسبش رو گرفت و به سمت بیروت هدایت کرد.
ملکه به پووین نگاه کرد.
پسرش چیکار کرده بود؟
این پووین خیلی شکسته بود.
فرد ناشناس، پادشاه پووین رو هدف گرفت.
هدف رو تنظیم کرد.
اما ناگهان، کسی از پشت گرفتش و کمان از دستش در رفت و تیر با شتاب پرتاب شد.
تیر به بازوی پووین برخورد کرد.
پووین دردناک، افسار اسب از دستش خارج شد.
و از اسب افتاد.
بین زمین و هوا، گرفته شد.
اما چشماش سیاهی رفت و بیهوش شد و ندید کی گرفتش.
پوند به پووین رسیده بود و گرفته بودش.
نشست و پووین رو توی بغلش گرفت.
با ترس گفت: "عزیزم. چشماتو باز کن."
انقد اتفاق به صورت و در ثانیه رخ داده بود که فرمانده جاس، تازه به خودش اومد و دستور داد:" بگردین دنبال کسی که تیر زد."
کاپیتان ائو نزدیک شد و گفت:" نگران نباشید، برج دیده بانی قبلا دیده بودند و اطلاع دادند. دستگیر شده."
فرمانده لبخند زد و تشکر کرد.
کنار پووین زانو زد و گفت: " اعلیحضرت. چشماتونو باز کنید."
پوند اشکی از چشماش چکید و روی گونهی پووین افتاد.
"پووینم، عزیزم چشماتو باز کن."
اما پووین چشماشو باز نکرد.
پوند، پووین رو بيشتر توی اغوشش فشرد و فریاد زد: "پزشک سلطنتی رو خبر کنید."
و گونه اش رو روی گونهی پووین گذاشت و با درد زمزمه کرد: "اشتباه کردم، اشتباه کردم گذاشتم از دستم بری، چشماتو باز کن عزیزکم."