Forbidden prince

Forbidden prince

pondphwin


پارت بیست و هفتم: تاج گذاری

●قلمرو سیام


پوند روی تخت سلطنتی نشسته بود و منتظر بود تا سرباز گزارش بده.

با خشم‌گفت: "حرفتو بزن. از برمه بگو. چه خبر بود.

سربازی که موظف بود تا خبر برمه خبر ببره و بیاره، اون هم به صورت مخفی.

با ترس از شاهزاده‌ی عصبانیِ روبه روش گفت:" سرورم، پادشاه قوانین برمه رو تغییر دادند، اوضاع داخل برمه نسبتا اروم شده اما پادشاه هنوز درگیر مشکلات مردم هستند."

پوند کنجکاو پرسید: "چه قوانینی؟"

"ازدواج اجباری حذف شد، دختران تا بیست سالگی حق ازدواج ندارند، زن و مرد حقوق یکسان دارند و..."

با سکوتِ سرباز، پوند اخمی کرد:" و؟"

سرباز سرشو پایین انداخت و ادامه داد: "و پادشاه اعلام کردند از این به بعد عشق جنسیت نداره یعنی اگه فردی عاشق همجنس خودش شد مجازه و کلا کسی حق دخالت نداره."

که اینطور.

پس گربه کوچولو همه چیو‌ دگرگون کرده بود.

"میتونی بری."

سرباز تعظیم کرد و قصد رفتن کرد.

پوند نمیتونست بپرسه که ازدواجش چطور پیش میره، شاید چون توانِ تحمل کردنش رو نداشت.

فقط پرسید: "حالِ پادشاه خوب بود؟"

سرباز که نزدیک در خروجی بود، ایستاد و برگشت کمی خم شد وگفت:" بله سرورم، ایشون حالشون خوبه."

"باشه، برو."

سرباز که رفت.

پوند سرشو به پشتیِ تخت سلطنتی تکیه داد و زمزمه کرد:" معلومه که خوبه، ازدواج کرده و زندگی خوبی داره."

سرش درد میکرد.

اینکه روزها مدام فکرش سمت ازدواج پووین میرفت، اعصابش رو به هم می‌ریخت.

بلند شد و به باغ قصر رفت.

ائو درگیر تذکر دادن به سربازان تازه استخدام شده بود.

پوند از فاصله‌ی دور صداش زد:" کاپیتان."

ائو، حرفش رو با سربازان قطع کرد و خب جونش براش عزیز بود.

پس سریع به سمت پوند دوید و جلوش ایستاد و گفت: "بله، سرورم."

"یک زحمت برات دارم."

ائو ابرویی بالا انداخت: "امر کنید قربان."

پوند چشماشو از ائو گرفت و با تردید گفت:" میخوام حیاط پشتی قصر رو گل رز بکاری."

نیشخند ائو روی مخش رفت.

"چرا میخندی؟"

ائو نزدیکش شد و توی جلد رفاقت رفت و گفت: "کجاست اونی که گفت من دیگه فراموشش کردم."

پوند اخمی کرد:" این چه ربطی به پووین داره؟"

"بیخیال پسر، کل دنیا میدونن پادشاه برمه عاشق گل رزه."

پوند دستی به گردنش کشید و گفت:" هرچی، کاری که گفتم بکن."

ائو خندید و گفت: "چشم سرورم."

پوند با تردید نگاهش کرد، انگار که میخواست سوالی بپرسه.

و ائو حس کرد:" بپرس."

پوند با تته پته پرسید: "ا... ازدواج...پو..پووین؟"

ائو بازم خندید: "باشه پسر، خودتو نکش، اره ازدواج کرده."

فرو ریخت.

قلبش دوباره فرو ریخت.

بکی، تمامِ زندگیه پوند رو داشت.

پوند سرشو پایین انداخت بغضش رو قورت داد کمی که به خودش مسلط شد رو به ائو با اخم گفت: "به کارت برس."

و برگشت.

ائو خندید و زمزمه کرد: "احمق، مثلا اگه بهت میگفتم که ازدواجش به هم خورده از اون غرور مزخرفت دست میکشیدی؟ معلومه که نه، یکم حرص بخوری بد نیست."

با همون خنده، برگشت و به سمت سربازا رفت.


پوند خسته گفت:" مادر میشه اروم باشی و بگی که چخبره؟"

دیگه خسته شده بود.

مادرش با چند تا ندیمه به سالن اصلی اومده بود و یک نفس داشت سر ندیمه ای که دو زانو نشسته بود و سرش پایین بود، نق میزد.

ملکه با خشم به پسرش نگاه کرد و با طعنه گفت: "حواست به دربار نیست معلومه که نمیدونی چیشده."

"شما بفرمایید چیشده."

÷این دختره خیره سر با یکی از نگهبان های دربار ریخته روی هم. این ممنوعه، خجالتم نمیکشه بی حیا."

پوند نگاهی به چهره ترسیده ختر کرد و گفت:" دوسش داری؟"

دختر اروم گفت : "بله، بله سرورم."

"چشمم روشن دختره بی.."

پوند وسط حرف مادرش پرید و خطاب به دختر گفت: "میتونی باهاش ازدواج کنی."

دختر با شتاب سرش رو بالا گرفت.

ملکه عصبی تر شد: "چی میگی پوند این خلافه قوانین و سنته قصره."

"اجازه بدید من بعدا با شما حرف بزنم، اما اگر برای حل این مشکل سراغ منی اومدید که قراره تا چند روز اینده پادشاه بشم، پس باید به حرفم گوش بدید.'

و رو به دختر ادامه داد:" یک شرط داره، باید بیرون از قصر زندگی کنید، من نمیگم اخراجید چون حقوق خوبی از من دریافت میکنید اما زمان مشخصی میاید به قصر هرکدوم به پست های خودتون میرسید و برمی‌گردید. قبوله؟"

دختر خوشحال شد واقعا ممنون بود.

جلوی پوند، همونطور که دو زانو بود سرشو خم کرد و گفت: "ممنونم عالیجناب. بله قبول میکنم."

پوند بلند شد و جلوی دختر ایستاد و گفت: "بلندشو و بایست."

دختر بلند شد و سرشو پایین انداخت.

"دیگه جلوی من اینجوری زانو نمیزنی. تعظیم کردن به اندازه کافی احترام رو میرسونه... اون نگهبان کجاست؟"

ملکه پاسخ داد: "کاپیتان به سیاهچاله انداختتش."

پوند به نگهبانی نگاه کرد و گفت: "به کاپیتان بگید آزادش کنه و بگید چی گفتم و این قانون رو هم توی قصر پخش کنید، که اگر کسی عاشق شده و قصد ازدواج داره میتونه انجامش بده به شرطی که زندگیش بیرون از قصر باشه و فقط برای کار بیاد و بره. مفهومه؟"

سرباز بله قربانی گفت و سریعا دور شد.


توی اتاق کارش بود و یک سری نامه رو بررسی میکرد.

به نظر با صلح اقتصادی ای که با برمه داشتند، وضعیت کم کم داشت بهتر میشد و این خوشحال کننده بود.

هرچند سالها طول میکشید تا ضرر های مردم از جنگ چندین ساله، جبران بشه.

در اتاقش زده شد.

"بیا داخل."

ندیمه داخل شد و تعظیم کرد:" سرورم، پادشاهِ برمه تشریف اوردند."

پوند با شتاب سرشو بالا گرفت:" چی؟"

ندیمه دوباره تکرار کرد:" پادشاه برمه به همراه فرمانده‌ اشون تشریف اوردند و میخوان شما رو ببيند."

پوند با شتاب بلند شد و بدون اینکه به ندیمه اهمیت بده به سرعت از کنارش رد شد و با عجله پله هارو پایین رفت تا به سالن اصلی بره.

قلبش تند می‌زد.

بعد از یک ماه، عشقش اونجا بود.

تمام سلول های پوند، دلتنگ معشوقش بود.

معشوقی که خودش ازدواج کرده بود.

با این فکر، در ثانی. لبخندش پر کشید.

تمام شوق و ذوقش از بین رفت.

غرورش دوباره جلوی چشماشو گرفت.

صاف ایستاد.

طعنه امیز صداشو بلند کرد: "پادشاهِ برمه، راه گم کردی؟"

پووین با شنیدنِ صدای پوند، برای لحظه‌ای چشماشو بست، چقد دلتنگ بود.

چقد دوری از عزیزِ قلبش براش سخت بود و متوجه نشده بود.

چشماشو باز کرد.

برگشت.

هردو سکوت کردند.

سکوت کردند و چشم ها باهم حرف زدند.

سکوت کردند و قلبها به هم متصل شدند و اروم گرفتند.

پووین تمام اجزای صورت پوند رو از نظر گذروند، خدایا چقد لاغر شده بود.

با همون لحنِ پوند پاسخ داد: "مطمئن باش کار داشتم وگرنه نمیومدم."

پوند پوزخندی زد و به پووین نزدیک شد.

رو به روش ایستاد.

عاشق اون پنج سانت اختلاف قدی بود.

جوری که پووین مجبور میشد یکم سرشو بالا بگیره تا به چشماش نگاه کنه، بلایی سر پوند میاورد که شراب نمیاورد.

" متاهلی بهت ساخته، هیکلت بیشتر شده."

طعنه زد.

پووین ابرویی بالا انداخت، پس نمیدونست.

پووین لبخند زد و گفت: "ازدواجم..."

پوند وسط حرفش پرید و با اخم گفت: "نمیخوام از ازدواج عاشقانه ات چیزی بدونم."

" اما..."

"گفتم نمیخوام بدونم، فقط بگو اینجا چیکار داری؟"

پووین سکوت کرد و فقط به چشمای پوند زل زد.

پوند محوه چشماش شد، خدایا اون پسر خلق شده واسه بوسیده شدن.

پوند ناخواسته سرشو نزدیک کرد تا روی پلک هاشو ببوسه.

انگار جادو شده بود.

فرمانده که شاهده نگاهِ عاشق هردو بود.

جلو اومد و گفت: "شاهزاده ما برای گزارش دادن اومدیم."

پوند به خودش اومد و اخم کرده عقب رفت، قرار بود چیکار کنه؟

چشمای کسیو ببوسه که متاهله؟

پوند با همون اخم رو به فرمانده جاس گفت: "گزارش راجب چی؟"

پووین هنوزم ساکت بود و به نیم رخ پوندی نگاه میکرد که صورتش به سمت، فرمانده بود.

"یک مشکلی پیش اومده که تا قبل از اینکه سو تفاهمی دوباره درست بشه وظیفه داریم که اطلاع بدیم."

"باشه، اما قبلش یکم استراحت کنید."

و سرش رو سمت پووین برگردوند و با طعنه ادامه داد: "بالاخره پادشاهِ متاهله برمه مهمون ما هستند باید خوب مهمون نوازی کنیم."

پووین نیشخند زد: "پسر خیلی به متاهل بودن من گیر دادی."

و با لحنی که یهو صد و هشتاد درجه غمگین شد ادامه داد: "هرکی ندونه انگار عاشقِ بکی بودی."

اوه...

پوند میخواست فریاد بزنه، بکی نه.

من عاشق توام دارم میمیرم از نداشتنت.

اما به جاش با اخم گفت:" به من مربوط نیست، به هرحال خوشبخت بشی."

و به سرعت رو به ندیمه دستور داد تا پادشاه و فرمانده رو با احترام به سالن پذیرایی هدایت کنند.

و رو به فرمانده گفت:" تا شما پذیرایی بشید، منم خدمت میرسم. بفرمایید."

"ممنونم."

و با چشم غره به پووین از کنارش گذشت و رفت.

پووین مات بود.

فرمانده خندید و گفت:" زیاد فکر نکنید قربان، غرور چیز مزخرفیه."

پووین گیج گفت:" چه ربطی داشت؟"

"من دخالتی نمیکنم اما شاهزاده احساساتی که توی چشماش هست و با غرورش مخفی کرده."

"تو مطمئنی بهم حس داره؟"

"قربان من نمیتونم راجب چيزی که خودتون هم نمیدونید مطمئن باشم، اما میتونم بگم یک نفر باید اول حرف بزنه، تلاش برای عشق، ارزشش رو بیشتر میکنه تا یک جا نشستن و غصه خوردن. بیاید بریم سرورم."

واقعا باید میگفت؟

پووین اهی کشید و با فرمانده جلوتر از ندیمه ای که با احترام به سمت سالن پذیرایی هدایتشون میکرد، رفت.


شبیه دوتا دشمنی که به خون‌هم‌ تشنه ان رو به روی هم، روی مبل های سلطنتیِ سالن پذیرایی نشسته بودند و با نگاهشون همو تیکه پاره میکردند.

جو انقد سنگین بود که هیچکس جرعت حرف زدن نداشت.

و جاس؟

اون فرمانده خسته از راهِ طولانی، نگاهش بین اون دوتا کودکِ خردسال در گردش بود.

عصبی شده بلند گفت: "میشه اول مطلبی که به خاطرش اومدیم رو اطلاع بدیم، بعدش شما به جنگ باهم ادامه بدید؟"

پووین چشم غره رفت:" کدوم جنگ؟"

نگاهی به پوند کرد و با طعنه گفت:" جنگ با شاهزاده‌ی عصا قورت داده؟"

پوند نیشخند زد: "مطمئنی شکست میخوری برای همین باهام جنگ نمیکنی."

"البته اینکه عددی نیستی برام جواب درست تریه."

"صدات نمیاد کوچولو."

"چی توی من دیدی که فکر کردی می‌تونی بهم بگی کوچولو؟"

"قد کوتاه."

پووین اخم کرد:" یکبار بهت گفتم همش پنج سانت بلند تری."

پوند دست به سینه شد و به پشتی مبل تکیه داد و نیشخندش عمیق تر شد: "کوچولو، بازوهای من از سرت بیشتره. اگه این کوچولو بودن نیست پس چیه؟"

پووین دهن باز کرد، جواب بده.

فرمانده زودتر با کلافگی گفت:" اصلا من کوچولوام میشه تمومش کنید؟"

لفظ کوچولو برای اون فرمانده انقد خنده دار بود، که پوند و پووین نگاهی به هم‌ کردند و خندیدند.

فرمانده به هردو چشم غره رفت و رو به پوند گفت: "شاهزاده، به نظر یکی از محصولات شما توی راه روستای لب مرزی غارت شده، اطلاع دارید؟"

"بله میدونم و فرمانده رو فرستادم تا دنبال کسی که اینکارو کرده بگرده. خب؟"

"کسی که دست داشته توی این غارت، سرباز اخراج شده‌ی برمه بوده."

ابروی پوند بالا پرید:" و؟"

فرمانده بلند شد و چندین برگه مستند رو دست پوند داد.

پوند نگاهی به برگه ها انداخت.

فرمانده گفت: "ببینید، این سرباز به اتهام تجاوز به یکی از خدمه های ملکه اخراج شده ولی متاسفانه خطا از من بوده که نشان رو ازش تحویل نگرفتم و تا اونجایی که افسران ما که لب مرز هستند ازش بازجویی کردند و گزارش فرستادند اون فرد گفته که، به یک بانده خلافکار پیوسته تا بتونه خرج زندگیشو دربیاره و اون نشان از جیبش افتاده."

فرمانده، توضیح می‌داد و پوند یکی یکی برگه ها رو ورق میزد. خب به نظر که همین بود.

" و دلیل اومدنتون اینه که اگر چیزی شنیدم فکر نکنم که صلح به هم خورده؟"

پووین طعنه زد: "از اونجایی که یک عوضیِ عصاقورت داده یِ مزخرفی پس قطعا همچین فکری میکردی پس باید میومدیم تا توضیح بدیم."

پوند برگه هارو روی میز، کنار لیوانِ شربتش گذاشت و با حرصی پنهان گفت:" خب پس شما چرا از همسر دل کندی و اومدی؟ میزاشتی فرمانده خودش میومد و توضیح می‌داد."

"به تو ربطی نداره، اومدم ملکه رو ببینم."

پوند اخم‌کرد.

فقط واسه دیدنِ مادرش اومده بود؟

پس اون چی؟

بیخیال اون ازدواج کرده.

"برو ببینش توی باغِ."

پووین بلند شد و گفت:" البته که میرم."

و خواست از سالن خارج بشه ولی از قصد نزدیکه پوند شد و با پاش، به ساقِ پای پوند زد و سریع دوید و دور شد.

پوند خم شد و ساق پاش رو گرفت، با درد گفت: "اخ، وحشی تر شده از وقتی زن گرفته."

و فرمانده! باید بهش میگفت که زنی درکار نیست.

ولی؟ مگه به اون ربطی داشت.

پس بلند شد و گفت:" اجازه میدید برم کمی استراحت کنم؟"

پوند که هنوز خم بود و ساق پاش رو گرفته بود خطاب به ندیمه گفت:" جودی، اتاق فرمانده رو بهشون نشون بدید تا استراحت کنن."

ندیمه اطاعت کرد و فرمانده با تعظیمی به پوند دنبال ندیمه راه افتاد تا یکم استراحت کنه.

پوند بالاخره پاش رو ول کرد و به پشتیِ مبل تکیه داد و سرشو رو به بالا خم کرد و چشماشو بست و زمزمه کرد: "دلم میخواد ببوسمت ولی تو مال من نیستی."


پووین کنار ملکه نشسته بود و سعی میکرد نگاهش رو از نگاه های عجیبه ملکه بدزده.

ملکه با لبخند به پووین زل زده بود.

پووین لبخندی زد و گفت: "چیزی شده؟"

ملکه با همون لبخند جواد داد:" نه پسرم. خوبی؟ اوضاعت با همسرت خوبه؟"

"واقعیت، همسری درکار نیست بانوی من."

ملکه متعجب گفت:‌" چرا چه اتفاقی افتاد؟"

"از اول نه من راضی بودم و نه کسی که برام در نظر داشتند، دیگه خب توی مراسم به هم خورد."

چشمای ملکه از خوشی برق زد و پووین دلیلِ این برق رو نفهمید.

"پوند میدونه؟"

"نه نمیدونه."

ملکه خم شد و از روی میز شیرینی ای برداشت و توی بشقابِ پووین گذاشت و گفت: "بهش نگو."

"چرا؟"

"میخوام یکم حرص بخوره."

پووین‌گیج بود، ازدواجش چه ربطی به حرص خوردن پوند داشت؟

ملکه که چهره‌ی گیج پووین رو دید بلند خندید و مهربون گفت: "زیاد فکر نکن عزیزم، مطمئنم به زودی همه چیو میفهمی."

پووین لبخند مصنوعی ای زد.

پوند از دور پشت درختی پنهان شده بود و به حساب خودش کسی نمیتونست ببینتش.

ائو که داشت از اون قسمت قصر رد میشد، با دیدن پوندی که پشتِ درخته و هرزگاهی سرشو کج میکنه و چیزیو میبینه به سمتش رفت و پشتش قرار گرفت.

"چی میبینی؟"

پوند با صدای ائو، تکونی خورد و سرشو به سمتش چرخوند:" چته؟"

"چی میبینی؟"

"هیچی."

ائو سرشو کج کرد تا ببینه و نیشخندی زد: "پووین و دیدی میزنی؟"

پوند اخم‌کرد: "صد بار گفتم درست صداش بزن."

ائو چشمی چرخوند:" خب بابا پادشاه پووین، حالا چرا دیدش میزنی؟"

پوند کامل به سمت ائو برگشت و با اخم‌گفت:" من دیدش نمیزنم، فقط میخوام بیینم چی با مامانم میگه که نیشش بازه."

"به تو چه."

پوند تهدیدامیز گفت: "چی گفتی؟"

ائو لبخندی زد: "اخه عزیزم شاهزاده‌ی خوشتیپ، به شما چه ربطی داره؟"

پوند حرصی شد.

واقعا به اون چه.

حتما داشت از زنش تعریف میکرد و مامانش هم ذوق میکرد.

شونه ای بالا انداخت:" راست میگی به من چه. "

دستاشو پشت سرش برد و به سمت ورودی سالنِ قصر رفت.

ائو به دور شدنش‌نگاه کرد و متاسف زمزمه کرد:" مسیح کمکت کنه، دیوونه شدی رفت."


دو روز به تاج گذاریِ پوند مونده بود.

پووین کنار باغچه ای که قبلا ها همیشه اونجا می‌شست، نشسته بود و به روی گلبرگ ها رو دست میکشید.

پوند از دور نگاهش میکرد، انگار که پووین بالاخره خونه بود.

اما مال اون نبود.

نفس عمیقی کشید و نزدیکش شد.

"باز که داری گلهای باغمونو میچینی."

پووین ‌که از قبل حضورش رو حس کرده بود با اخم جواب داد:" باز که داری فوضولی میکنی."

"واقعا بی ادبی. این چه طرز حرف زدن با بزرگترته؟"

پووین پوفی کشید، آرامشش به هم خورده بود.

بلند شد و رو به روی پوند ایستاد.

"من هرجوری دلم بخواد باهات حرف میزنم."

پوند زل زده بود به لبای پسر روبه روش.

چی میشد اگه اون لبا رو ببوسه؟

لبای مردی که متاهل بود و صاحب تمام قلب پوند.

پووین پلکی زد و پلک زدنش انقد ناز بود.

که پوند از شدتِ دوست داشتن به ناچار چشماشو بست تا خطایی نکنه.

:چرا چشماتو بستی؟"

"که نبینم.

پووین تک خندی زد:" چیو؟"

پوند کمی به خودش مسلط شد و چشماشو باز کرد و با طعنه گفت:" که گل های قشنگمونو داری میچینی."

پووین خندید و از شدت خنده خم شد.

و پوند همینطور بهش نگاه میکرد مگه چی گفته بود که اینجوری از خنده ریسه میرفت؟

"چته؟"

پووین با چند تا خنده‌ی کوتاه دیگه بالخره به خنده هاش پایان داد.

و با لحنی که ته مایه خنده داشت گفت:" دلیل از این مسخره تر پیدا نکردی؟"

"دلیلم منطقی بود."

"اوه اره تو درست میگی."

پوند پوزخندی زد و با طعنه گفت:" زن گرفتی ولی هنوز با این لحن طعنه دار حرف میزنی."

پووین ابرویی بالا انداخت.

جدی چرا انقد به ازدواجش گیر داده بود؟

"تو که زن نگرفتی چرا هنوز با طعنه حرف میزنی؟"

اوه، که اینطور.

"به تو چه."

"حالا چرا حرص میخوری پسر کوچولو؟"

پوند نیشخندی زد:" پسر کوچولو؟ اون دوبار بهت ثابت نشد که کوچولو نیست؟"

پووین قرمز شدن صورتش رو از خجالت حس کرد.

انقد خجالت کشیده بود که چیزی نگفت.

و پوند. تازه فهمید چی گفته؟

به یک مردی که متاهل بود و تازه اون دوبار هم برای شهوت بود. چی گفت!؟

اما چرا انقد صورت قرمز شده‌ی پووین براش زیبا بود، انقد که میخواست تا اخر عمر نگاهش کنه.

هردو به هم زل زده بودند، انگار که خاطرات براشون تداعی شده بود.

پووین نتونست دیگه فضای متشنج بینشون رو تحمل کنه، می‌ترسید که نکنه بپره و این مردک جذاب رو ببوسه

پس لبخند مصنوعی زد وگفت:" من کار دارم، اره کار دارم فعلا."

و توی یک چشم به هم زدن دور شد.

پوند سرشو برگردوند و رفتنش رو تماشا کرد.

گربه کوچولوی خجالتی.


بالاخره روز تاج گذاری رسیده بود.

شاهزاده پوند، توسط مادرش که تاج رو روی سرش گذاشته بود، به پادشاهی رسیده بود.

مادرش بعد از اینکه تاج رو روی سرش گذاشت، بغلش کرد و توی گوشش زمزمه کرد:" به دستش بیار پسرم."

و از پوند جدا شده بود.

و پووین، لبخند از روی لباش پاک نمیشد.

تاج پادشاهی، خیلی به شاهزاده اش میومد.

مدتی از جشن گذشته بود.

اما پوند نیم نگاهی هم به پووین ننداخته بود.

می‌ترسید نگاهش کنه و به سمتش حمله ور بشه و ببوستش.

و پووین، در حسرت نیم نگاهی در حال سوختن بود.

فرمانده جاس، که کنار پووین نشسته بود و شراب می‌نوشید.

کمی به سمت پووین خم شد و توی گوشش زمزمه کرد: "یک نفر باید غرورش رو کنار بزاره، یا به دست میاره یا از دست میده."

" تو اینجوری فکر میکنی؟"

"دیدگاه هرکسی نسبت به عشق و ابراز کردنش متفاوته، یادمه منم میترسیدم به گاوین بگم ولی اخر دلمو زدم به دریا، یا بهم جواب رد میداد یا مال من میشد حداقل من تلاشمو کرده بودم."

فرمانده لبخندی زد و ادامه داد: "و نتیجه داد و مال من شد. منظورم دخالت توی زندگی شما نیست پادشاه، منظورم اینه که بلاتکلیفی ادمو نابود میکنه، شجاع باشید و خودتون رو از نابودی نجات بدید یا مال شما میشه یا..."

پووین سرش و پایین انداخت و با بغض حرفش رو کامل کرد:" یا از دستش میدم."

"ولی تلاشتونو کردید، حداقل پیش خودتون سربلندین، میدونید بری قلبتون تلاش کردید."

پووین لبخندی زد و دستی روی شونه‌ی فرمانده کشید و گفت: "ممنونم رفیق. گاوین خیلی خوشبخته که جنتلمنی مثل تو کنارشه."

فرمانده خجالت زده خندید و گفت: "ممنونم، در اصل من خوشبختم که گاوین و دارم."

پووین دیگه چیزی نگفت و زل زده به پوند.

و پوند، تمام مدت زیر چشمی معشوقش رو میدید و حسرت میخورد.

کاش میتونست فریاد بزنه و به همه اعلام کنه که قلبش برای اون پسره.

اما، پووین متاهل بود.

جشن به پایان رسیده بود، مهمون ها رفته بودند.

پوند به سمتش اتاقش حرکت کرد.

دستش از پشت گرفته شد.

با گاردی بالا، دستش رو کشید دو دست شخص رو پشتش اورد و با شکم به دیوار رو به رو چسبوند.

انقد سریع اتفاق افتاد که پووین فرصت نکرد بگه منم.

"اخ وحشی."

پوند از پشت به پووینی که دیوار چسبونده بود، چسبیده بود.

و تازه متوجه شد که پووینِ خودشه.

دستاشو ول کرد و گفت:" ببخشید نفهمیدم تویی."

و از پووین فاصله گرفت.

پووین برگشت و گفت:" وحشی."

پوند نگران شده، مچ دست پووین رو بالا اورد و گفت: "چیزیت نشد؟"

پووین لبخند زد: "انقدم زود نداری."

"اوه واقعا؟"

شونه های پووین رو گرفت و با یک هل کوچیک اونو به دیوار تکیه داد و با نیشخند ادامه داد:" میخوای زورم و بهت نشون بدم؟"

پووین دلبرانه خندید.

پوند اخم کرد‌

نه نباید اینجوری می‌خندید.

با حرص روی صورت پووین خم شد و زمزمه کرد: "اینجوری نخند."

پووین بوی الکل رو حس میکرد.

پووین نیشخند زد:" چجوری؟"

"دلبر."

"چرا؟"

"چون مال یکی دیگه ای."

پووین برای اون لحن ناراحت مرد.

"من مال کسی نیستم."

پوند سرشو بیشتر خم کرد که بینی هاشون به هم خورد و پیشونی ها به هم چسبید و چشمها بسته شد، زمزمه کرد: "ازدواج کردی."

"نکردم. به هم زدم، همه چیو."

چشمای پوند باز شد.

گوش هاش درست میشنید؟

مستیش از بین رفت، از پووین فاصله گرفت.

متعجب پرسید:" چرا؟"

پووین دلشو به دریا زد، باید میگفت.

تکیه اشو از دیوار گرفت و دوتا دست پوند رو توی دستاش گرفت و گفت:" چون اونی که عاشقشم بکی نیست."

کمی مکث کرد و به چشمایِ کنجکاو پوند زل زد و ادامه داد: "تویی."

Report Page