Forbidden prince

Forbidden prince

pondphwin


پارت بیست و ششم : به سیام می‌رویم.

جشن عروسی باشکوهی بود.

مهمان های سلطنتی در حال خوشحالی و رقص بودند.

همه لبخند به لب داشتند.

جز شاهزاده‌ی سیام.

جایگاه عروس و داماد هنوز خالی بود و همه منتظر اون زوج خوشبخت بودند.

شاهزاده‌ مارک، با استرس پاشو تکون میداد و می‌ترسید که برادرش کاری نکنه و اون برای همیشه عشقش رو از دست بده.

و ملکه، بدون توجه به حرفای پسرش و راضی نبودن هاش، جشن رو به راه انداخته بود.


پووین و بکی در اتاق بودند تا اعلام کنند که وقت رفتن به مراسم رسیده.

پووین نگاهی به بکی کرد و گفت:" حواستو جمع کن و شجاع باش، دقیقا کاری که گفتم رو انجام بده."

بکی با استرس گفت:" چشم‌، حواسم هست."

وقتش بود.

صدای دستِ مهمان ها به پوند فهموند که باید سرش و برگردونه و عشقش رو درحالی ببینه که، نامزدش دستش رو دور بازوش حلقه کرده و به سمت کشیش حرکت می‌کنند.

پوند نتونست بیشتر از نگاه کنه، چشماشو بست.

قلبش درحال منفجر شدن بود، اشک توی چشماش بود و هر لحظه امکان داشت، شاهزاده‌ی سیام فریاد بزنه و بگه که دوستت دارم.

اما غرورش مانع شد.

اون نباید خودخواه میبود و پووین رو از زنی که دوسش داشت، دور میکرد.

عروس و داماد، روبه روی هم ایستاده بودند.

کشیش بین انها ایستاد و بلند گفت: "عروس و داماد، آماده هستید."

چشمکی که پووین به بکی زد، از چشمِ پوند دور نموند.

درسته، پووین عاشق بکی بود پس خوشحال بود.

پوند سرشو پایین انداخت و چشماشو بست تا از ریختن اشک هاش جلوگیری کنه.

پووین سری تکون داد.

کشیش ادامه داد:" پادشاه پووین ، بانو بَکی رو به همسری خود میپذیرید؟"

سکوت همه جا رو فرا گرفت.

پوند دیگه نتونست تحمل کنه.

بلند شد و با عجله از سالن خارج شد، کافی بود.

دیدنِ مال یکی دیگه شدنش کافی بود.

پووین به رفتن پوند نگاه کرد.

کشیش دوباره گفت: "پادشاه. قبول میکنید؟"

پووین، دست بکی رو رها کرد و بلند گفت:" نه!"


●فلش بک_یک ساعت قبل از عروسی.


بکی با گریه گفت:"لطفا پادشاه یک کاری بکنید، من نمیتونم مارک و از دست بدم."

پووین دستمالی به بکی داد و گفت: "به مارک چیزی نگو، بزار فکر کنه از دستت داده تا جرعت پیدا کنه ترسش و نسبت به مادرم کنار بزاره، اما خودت..."

بکی اشک هاشو پاک کرد و گفت: خودم چی؟

"خودت باید بعد از من تکرار کنی که راضی نیستی."

"نه نمیتونم، پدرم منو میکشه."

"بکی، تو تحت حمایت منی هیچکس کاریت نداره، فقط باید جرعت داشته باشی و عروسی رو همراهم به هم بزنی، قبوله؟"

بکی، کمی فکر کرد و با لبخند، انگشت کوچیکش رو بالا اورد و جلوی پووین گرفت و گفت: قبوله.

انگشت های کوچیکشون، توی هم گره خورد.

وقتش بود، بازی مادرش تموم بشه.

پووین زیر بار اجبار نمیرفت.

●پایان فلش بک


ملکه با عصبانیت ایستاد و تشر زد: "پووین، بهت گفتم باید ازدواج کنی."

پووین رو به مادرش کرد وگفت:"منم گفتم اینکارو نمیکنم. نه با بکی و نه با هیچ دختر دیگه ای."

وزیر، پدر بکی بلند شد و رو به دخترش توپید: "بهت گفتم باید پادشاه و عاشق خودت کنی و ازدواج کنی‌."

بکی برای اولین بار، رو به روی پدرش ایستاد وگفت: "نه تا وقتی خودم عاشق یکی دیگه ام."

و رو به ملکه ادامه داد: "ملکه، شما برای من خیلی عزیزید و من واقعا میخوام عروس شما بشم. اما نه همسرِ پادشاه."

مارک خندید. اون دختر.!

ملکه گیج گفت: "یعنی چی؟"

مارک ترس رو کنار گذاشت و جلو اومد.

دستِ بکی رو گرفت و رو به همه گفت:" یعنی منو بکی عاشق همیم."

صدای هین حضار پیچید.

پووین لبخند زد.

برادرش بزرگ شده بود.

ملکه عصبی گفت:" من قبول نمیکنم. فقط بکی باید با پووین ازدواج کنه."

پووین از کوره در رفت و بلند رو به همه گفت: "خوب گوش بدید. من به عنوان پادشاه اجازه نمیدم کسی نه برای زندگیِ من و نه برای زندگیِ برادرم تصمیم بگیره. از این به بعد توی این کشور چیزی به عنوان اجبار برای ازدواج وجود نداره. هرکسی ازاده که با هرکی میخواد ازدواج کنه."

ملکه خواست حرفی بزنه، اما پووین فقط با غم به مادرش نگاه کرد و بدون حرف دیگه از سالن خارج شد تا به دنبال پوند بره.

توی قصر میدوید تا پوند رو پیدا کنه، اما نبود.

توی اتاقش.

باغ.

سالن پذیرایی.

هیچ جا.

به دروازه قصر رسید.

نگهبان ها همگی تعظیم کردند.

پووین با نفس نفس رو به سربازی کرد و گفت:" شاهزاده پوند رو ندیدی؟"

سرباز مودبانه و رسا گفت: "ایشون به همراه کاپیتان و سربازهاشون رفتند، سرورم."

رفت؟

پووین ناامید، به اتاقش برگشت.

رفته بود...

بدون خداحافظی؟


با دستور جدیدی که پادشاه مبنی بر ازاد بودن هر فرد برای ازدواج، صادر کرده بود.

مردم به جون هم افتاده بودند، بعضی ها مخالف بودند و بعضی ها موافق و این در مملکت هرج و مرج به وجود اورده بود.

دو هفته از ماجرا میگذشت و پووین، بارها به میدان اصلی شهر رفته بود و گفته بود که وقتشه مملکت رو به افکار تازه و بهتری بره تا زمینه‌ی پیشرفت رو فراهم کنه.

هرچند اوضاع هنوزم اروم نشده بود.

تعداد کمی از مردم کم کم با شرایط کنار اومده بودند و سعی می‌کردند به همدیگه و عقاید هم کاری نداشته باشند.

پووین کنارِ باغچه‌ی گل رز نشسته بود و خنجرش دستش بود.

دلتنگی بیچارش کرده بود.

یا شاید چیزی که بيچاره اش کرده بود حسِ یک طرفه اش بود.

کاپیتان گاوین نزدیکش شد و کنارش نشست و با لبخند گفت: "بازم که توی خودتی."

"خستم گاوین."

"حق داری، اما پسر تا وقتی حرفی نزنی از کجا باید بفهمه که دوسش داری؟"

"اگه حرفی بزنم و ردم کنه چی؟"

"اون موقع میدونی تو تلاشتو کردی و از بلاتکلیفی در میای."

پووین به خنجرش زل زد گفت: "چرا از توی چشمام حسم و نخوند؟"

گاوین دستشو روی پای پووین گذاشت: "خیلی از ادما تواناییِ خوندن چشم هارو ندارن، بعدم اولین بار و باید گفت، حداقل یک نفر باید غرورش رو همه چیو فدا کنه و بگه، هرچی شد شد، حداقل تلاشتو کردی."

پووین به فکر رفت.

باید فکر میکرد.


پووین فرصت فکر کردن نداشت.

اوضاع به هم ریخته بود.

مردم دوباره به جون هم افتاده بودند و به نحوی مخالف برداشتن ازدواج اجباری بودند.

پادشاه روی تخت سلطنتی نشسته بود و با سردرد به دختری گوش میکرد که پدرش مخالف قانون جدید بود و میخواست به زور اونو به پیرمردی پولدار بده.

دختر با گریه گفت:" پادشاه، من تازه هجده سالم شده نمیخوام که ازدواج کنم، دلم میخواد خیاطی کنم و برای خودم درآمد داشته باشم."

پدر دختر به سمتش حمله کرد و داد زد:" دختره ی پررو از کی تا حالا زن باید در آمد داشته باشه؟"

پووین به پیرمرد توپید: "نزدیکش نشو، کی به تو گفته میتونی برای مملکت من قانون بزاری؟"

پیرمرد سرشو پایین انداخت و گفت:" این سُنته سرورم."

پووین عصبی شد: "سنت؟ کی گفته تمام سنت ها درسته؟ تو از یک زن متولد شدی، یک زن بزرگت کرده و حالا برای یک زن قلدری میکنی؟ "

و رو به دختر گفت: "قانون حذف ازدواج اجباری دقیقا برای توعه دختر، پس نگران نباش و به زندگیت ادامه بده من با تمام کسانی که این قانون رو زیر پا بزارن برخورد میکنم."

دختر خوشحال شده تعظیم کرد و تشکر کرد.

پووین رو به سرباز گفت:" این پیرمرد هم بندازین زندان چند روزی بمونه تا دفعه آخرش باشه توی مملکت من زن و مردی راه میندازه."

پیرمرد تقلا کرد: "سرورم ببخشید .. سرورم... سرورم."

سرباز به زور دورش کرد و صدای پیر مرد کم کم قطع شد.

دختر هم بعد از تعظیم و تشکری دوباره از سالن خارج شد.

اینجوری نمیشد، باید کل قانون رو عوض میکرد.

"سرباز، به فرمانده و کاپیتان و وزرا اطلاع بدید سریع اتاق جلسه باشند."

سرباز اطاعت کرد و دور شد.



●قلمرو سیام


اوضاع اروم بود.

اقتصاد کم کم داشت جون میگرفت و بهتر میشد.

همه چی روال عادی داشت، جز پوند.

ائو به دیوار سالنِ اموزش سربازا تکیه داد.

و به پوندی نگاه کرد که با تمام وجود داشت سر یک سرباز بدبخت فریاد می‌زد: "عرضه هیچی نداری، اینجوری کمان رو دستشون میگیرن؟"

سرباز بیچاره از ترس رنگش سفید شده بود.

ائو تکیه اشو از دیوار گرفت و سمتش رفت و بازوی پوند رو گرفت و گفت: "اروم باش. چت شده؟"

پوند، نگاهی خشمگین به ائو کرد و گفت:" اگه نمیتونی به اینا چیزی یاد بدی بگو که مقامت رو تغییر بدم."

"شاهزاده، آموزش تیراندازی رو همیشه خودتون میدید، پس به مقام من ربطی نداره."

"هر کوفتی‌."

بازوشو از دست ائو کشید و رفت.

ائو دستی به موهاش کشید و زمزمه وار گفت: "از وقتی از برمه برگشتیم اخلاقر گندش بدتر شه."

پوند رو کنار همون باغچه‌ پیدا کرد.

"چت شده؟"

سکوت.

"باتوام؟"

"سرت به تنت زیادی کرده که با پادشاه اینجوری حرف میزنی؟"

"هروقت پادشاه شدی بهتر حرف میزنم. برای الان..."

ائو روی زمین نشست و ادامه داد: "بگو ببینم چته؟"

پوند کلافه بود خیلی کلافه: "هرجا نگاه میکنم یک ردی ازش میبینم، به چه حقی باید توی خوابمم ببینمش؟"

"به حق دلِ عاشقت."

"نباید عاشقش باشم، دیگه نه."

خنده ی تلخی کرد و ادامه داد:" اون، ازدواج کرده حتما الان با همسرش خوشحاله. من، من هیچ حقی ندارم."

ائو با غم گفت: "میدونی رفیق، من نمیتونم حرفی بهت بزنم و بگم باید میرفتی و میگفتی چون خودم توی این قضیه ریدم، من اگه بلد بودم سالها بوم رو از دور نگاه نمیکردم. پس فقط میتونم بگم عاشقی درمانی نداره، ولی ناامید هم نباش."

"از دستش دادم‌، ازدواج کرده."

"پس از دور عاشقش باش، ولی فقط بیخیال این کارات شو. دو، سه هفته اس خون دل هممونو خشک کردی مرد حسابی، سگ‌بودی بدتر شدی."

پوند چشمی چرخوند: "مگه چیکار کردم؟"

ائو با حرص گفت: "الان عرض میکنم خدمتت، صد و سی و شیش تا دراز نشست دادی به سربازا چرا؟ چون بهانه الکی اوردی که خوب نگهبانی ندادن، بوم رو مجبور کردی بره روستای لب مرزی اونم درحالی که تازه برگشته بود، سر تمام ندیمه ها داد زدی و توبیخ کردی، فرستادی وزیر بدبخت و که حبس خانگی کردیم کتک بزنن، خودت هم که اصلا نگم بهتره، هرشب خودتو خفه میکنی با شراب، تا ولت میکنن میای لب این باغچه میشینی زل میزنی به یک جا مثل روانیا، ملکه از دستت خسته شده".

پوند سرشو پایین انداخت، نمیدونست چی بگه.

آهسته زمزمه کرد:" نمیتونم کنترلش کنم."

"رفیق تو قبلا هم همچین ادم نبودی ولی الان وضعیتت بدتر شده."

پوند چشم غره ای به ائو رفت: "میخوام تنها باشم."

ائو بلند شد و گفت:" تنها باش، ولی سعی کن از دور نگاهش کنی دقیقا کاری که سالهاست من دارم میکنم. خودت میدونی عاشقی برای ما عاقبت خوبی نداره."

ائو رفت و پوند رو با افکارش تنها گذاشت.

نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:" باید فراموشت کنم."


●قلمرو برمه


وزرا متعجب بودند، انگار گوش هاشون اشتباه شنیده بود.

وزیر یو با اخم گفت: "سرورم مطمئن هستید که میخواین همچین قانونی رو اجرا کنید؟"

"بله. باید کشور از خرافات و چرت و پرت دربیاریم فقط در این صورته که میشه پیشرفت کنیم."

حقیقت، فرمانده جاس از این قانون سرشار از ذوق و لذت شده بود.

با لبخند گفت:" سرورم، تغییر همیشه با یک سری عواقبی رو به روعه و اسون نیست اما مطمئنم افراد زیادی از این قانون پیروی می‌کنند."

پووین سری تکون داد.

اما وزرا کاملا مخالف بودند.

از هرجایی اعتراضی بلند شد.

<این درست نیست>

<این کار خلافه سنت هاست>

مگه چنین چیزی ممکنه>

و...

پووین عصبی از همهمه ها بلند گفت: "ساکت باشید، من پادشاهم و تصمیمات رو من میگیرم، البته از چند تا وزیری که سنشون رفته بالا دیگه نمیتونم توقع داشته باشم که افکار روشن داشته باشند و به فکر پیشرفت باشند تا حاشیه. "

وزیر یو ناراحت گفت: "سرورم، عذرخواهی منو بپذیرید اما پدرتون هم فکر نمیکنم به این امر راضی باشن."

پووین پوزخند زد: "پدرم دیگه نیست ولی اگر بود تنها حامیِ من بود. الان هم حرفم همونه قانون باید عوض بشه و اون کسی که قانون هارو به مردم میگه منم..."

رو به فرمانده ادامه‌ داد: "فرمانده، لطفا تمامی مردم رو میدان اصلی جمع کنید، وقتشه برمه تغییر کنه."

"اطاعت سرورم."

پووین با خشم رو به همه گفت:" اعتراض دیگه ای هست؟"

سکوت. کسی جرعت نداشت که حرفی بزنه، پووینی که امروز پادشاه بود، با پووینی که شاهزاده بود زمین تا اسمون فرق داشت.

این پووینِ پادشاه، مستبد، با اعتماد به نفس و خشن بود.

"خوبه که اعتراضی ندارید، فعلا تغییر وزرا رو عقب میندازم برای بعد یک فکری میکنم، وقتشه برید با نوه هاتون بازی کنید به جای مشاوره واسه حکومت، مرخصید."

وزرا یکی یکی تعظیم کردند و از اتاق جلسات خارج شدند.

فرمانده به پووین نگاه کرد و گفت: "میخواید ساعت چند سخنرانی کنید؟"

"یک ساعت دیگه."

"بله سرورم. اجازه مرخصی میدید؟"

پووین با سردرد چشماشو بست و زمزمه کرد:" میتونی بری، ممنونم."

فرمانده به زور زمزمه ی پادشاه رو شنید و تعظیم کرد و از اتاق خارج شد.

سرش درد میکرد و میدونست که بدتر میشه.

درگیر بود، تغییر قانونی که سالهاست مردم باهاش خو گرفته بودند اسون نبود و صد درصد عواقب داشت اما پووین، باید اینکارو میکرد.

همیشه قرار نبود که سنت ها باقی بمونند.

نسلِ پدر و پدربزرگش عوض شده بود و پووین به عنوان پادشاه وظیفه داشت، قوانین جدیدی رو برای نسل جدید با افکار روشن تر، فراهم کنه حتی اگه به قیمت جونش بود.

همهمه ها در میدان اصلی زیاد بود، مردم کنجکاو بودند که پادشاه چه امر مهمی داره‌.

پادشاه با جذبه، روی سکوی میدان قرار گرفت و بلند گفت:" سکوت کنید."

در ثانیه همگی به احترام پادشاه سکوت کردند.

پووین نگاه کلی به جمعیت انداخت و رسا ادامه داد:" من به عنوان پادشاه، تصمیم گرفتم تا برمه رو تغییر بدم، و تغییر از سنت ها شروع میشه، شما مردم برمه موظف هستید تا از قوانین پیروی کنید، میتونید در خلوت خودتون مخالف باشید، میتونید به من بد و بیراه بگید اما حق اینکه با هم وطنتون سر این موضوع درگیر بشید ندارید. قوانین جدید رو اعلام میکنم..."

دوباره نگاهی به جمعیت کرد، دستاش رو پشتش برد و ادامه داد: " قانون اول همه آزادند نظرشون رو بیان کنند اما تاکید میکنم حق درگیری و تحمیل نظراتتون رو به هم ندارید. قانون دوم تمامی زنان و مردان برمه از حقوق یکسان از این به بعد برخوردار هستند، تمامی زنان از امروز باید تحصیل کنند و حق دارند آزادانه درآمد داشته باشند، قانون سوم ازدواج اجباری ممنوع، ازدواج دخترانِ زیر بیست سال ممنوع. قانون چهارم، از این به بعد عشق توی برمه جنسيت نداره به زبان ساده تر میتونید عاشق همجنس خودتون هم بشید."

دوباره همهمه شدت گرفت.

این خلاف طبیعت بود.

پووین با صدای بلند ادامه داد: "قانون پنجم، تاکید میکنم هیچکس حق اعتراض به نحوه‌ی زندگی و افکار بقیه رو نداره، تغییر برمه از همین ها شروع میشه، سرتون رو بکنید توی زندگی خودتون و روی پیشرفت خودتون و کارتون تمرکز کنید تا بتونیم برمه رو به سمت اقتصادی بهتر و زندگی مرفه سوق بدیم. حرفی نیست، میتونید برید."

و خودش زودتر از سکو پایین اومد و به سمت اسبش رفت.

سربازان زیادی برای حفاظت از پادشاه دورش رو گرفته بودند و تا رسیدن به قصر اسکورت کردند.

اما خب قضیه به همین ساده ای نبود.

هنوز مردم درگیر بودند.

خیلی از مردم مخالف قوانین بودند و خیلی ها موافق.

افراد مسن تر هنوز بابت این تغییر سنت هرروز با بقیه درگیر می‌شدند.

و افراد جوان تر که تفکری بهتر داشتند، از پادشاه و قوانین حمایت میکردند.

و پووین، میدونست با تغییر قوانین با خیلی چیزا رو به رو میشه، مثل داد و بیداد های مادرش که منظورش از اینکه عشق جنسیت نداره چیه و پووین فقط سکوت کرده بود و به اتاقش پناه برده بود.

روی تخت دراز کشید و چشمانش رو بست.

توی این مدت، پووین مدام خودش رو با تغییرات قانون، با مملکت داری و ... سرگرم کرده بود، تا کمتر به شاهزاده اش فکر کنه‌

اما ایا واقعا کمتر فکر میکرد؟

یا ذهنش توی هر فرصتی سرپیچی میکرد و به سمت شاهزاده‌ی سیام میرفت؟

چشمانش با فکر به پوند، کم کم به خواب رفت.

به خواب نیاز داشت وضعیت برمه قرار بود روزای دیگه با آشوب بیشتری همراه باشه، پس باید استراحت میکرد.


روز های بعد همه چیز برای پووین سخت تر گذشت، البته نه پادشاهیش

وضعیت مملکت خب میشد، هنوز همه به نوعی باهم مخالفت میکردند اما تعداد کمتر شده بود.

انگار مردم توی یک هفته‌ی گذشته، اروم تر شده بودند و میشد سرتاسر قلمرو عشق های نوپایی رو دید که فارغ از جنسیت هستند.

اون روز، به ظاهر روز ارومی بود.

پووین کنارِ باغچه همیشگیش نشسته بود و به گل ها اب میداد.

درسته یک پادشاه نباید روی زانو می‌شست و گل اب میداد.

اما پووین با پادشاهانِ سلسله‌ی تانگساکیون ها فرق داشت.

دستی به گلبرگ یک گل کشید و زمزمه کرد: "چقد پژمرده شدی."

صدای گاوین باعث شد سرش و به سمتش برگردونه: "مطمئنی راجب گل حرف میزنی؟"

پووین لبخند زد:" مطمئن نیستم."

کاپیتان کنارش نشست و گفت:" خب پادشاهِ جوان، بگو ببینم تا کیِ میخوای به این کارات ادامه بدی؟"

" چه کارایی؟"

"خودتو مشغول کنی، فکر کنی من نمیفهمم‌که دلت تنگ شده، یواشکی بشینی یک جا زل بزنی به خنجر، شبها یواشکی مست کنی بعدم گریه کنی؟ هوم؟ "

پووین لبخند تلخی زد و گفت:" من... من راه دیگه ای ندارم."

"داری. بهت گفتم یکبار بهش بگو، هرچی شد، شد. از اینکه خودتو نابود کنی بهتره. پووین‌ من نمیخوام نصیحت کنم فقط میگم‌ منم تا زمانی که جاس بهم اعتراف نکرده بود، نمیدونستم. شاید از دردت کم‌کنه."

پووین نیاز داشت فکر کنه.

با صدای سربازی که فریاد می‌زد و پادشاه رو صدا میزد، بلند شد.

سرباز بهش رسید و خم شد و با نفس نفس گفت: "سرورم، یک‌مشکلی پیش اومده."

"چی؟"

سرباز نفسی گرفت و گفت:" یکی از محصولات سیام لب مزر غارت شده."

_"و ربطش به ما؟"

"سرورم. نشان سلطنتی سرباز ما اونجا پیدا شده."

گاوین با ترس گفت: "وای نه. این خیلی بده ممکنه باز سوتفاهم ایجاد کنه."

پووین دستور داد:"فرمانده جاس رو صدا کنید."

"بله قربان."

کمی بعد فرمانده با عجله به سمت پادشاه و کاپیتان، دوید.

"سرورم. شنیدید؟"

"اره. خب توضیح بده."

فرمانده مثل همیشه با جذبه گفت: "نشان رو بررسی کردیم، اون سرباز، از سربازان اخراج شده‌ی قصره سرورم و زمان اخراج طبق بازجویی فراموش کرده نشان رو تحویل بده."

"ولی ممکنه به گوشِ سیام چیز دیگه ای برسه."

کاپیتان گفت: "پس باید چیکار کنیم؟"

وقتش بود.

شاید بهانه ای بود برای دیدار.

یک ماه بود از ندیدنِ شاهزاده اش میگذشت، دلتنگ بود.

پووین دل به دریا زد و گفت: "فرمانده شما برای ارائه مستندات با چند تا سرباز با من‌میاید. "

و رو به گاوین ادامه داد:" و تو، می مونی‌ و مراقب اوضاع مملکتی، به سیام میریم."

کاپیتان و فرمانده باهم بله سرورم گفتند.

و لبخند پووین عمق گرفت.

قلبش ذوق داشت.

دیدارِ شاهزاده اش نزدیک بود.

Report Page