Forbidden prince

Forbidden prince

pondphwin


پارت بیست و پنجم: حسادت


مدتی بود که پوند، رو به روش ایستاده بود اما هردو هنوز ساکت، به هم زل زده بودند.

حالِ شاهزاده‌ی سیام، گفتنی نبود.

دلش برای تمام اجزای صورتِ پووین تنگ شده بود.

با دلتنگی، نگاهش رو توی صورتِ پووین می‌چرخوند.

و پووین، هنوزم باور نمیکرد که معشوقش رو میبینه، معشوقی‌ که، دوسش نداشت.

کاپیتان آئو، کلافه شده از سکوت و نگاهِ خیره و دلتنگ هردو، به پوند نزدیک شد و کمی خم شد و توی گوشش زمزمه کرد: "شاهزاده، میشه بعدا رفع دلتنگی کنی؟ خسته شدم انقد ایستادم."

پوند به خودش اومد و لبخندی زد گفت:" پادشاه پووین."

پووین دلش صاف نبود.

دلتنگ بود اما دلخور.

با طعنه گفت: "خبر داری پادشاه شدم؟ "

"البته"

"پس چرا برای مراسم نیومدی؟"

پوند، لبخند عمیقی زد، دلش برای این لحن طلبکار و طعنه امیز هم تنگ شده بود.

دلتنگی رو پنهون کرد و پوزخندی زد و گفت: "حتما مهم نبودی که بخوام به خودم زحمت بدم و بیام."

پووین روی تخت سلطنتیش نشست و گفت:" خب پس، الان‌چرا مزاحم شدی؟"

"قرداد."

پووین گیج گفت: "ببخشید؟"

پوند دست به سینه شد و گفت:" بیا قرداد تجاری ببندیم."

پووین واقعا کنجکاو شده بود که دقیقا موضوع چیه.

اما نه اینجا، وسط سالن قصر.

_"راجبش توی اتاق جلسات بعد از اینکه خستگی راه رو گرفتید، حرف میزنیم."

و رو به ندیمه کرد و ادامه داد: "هرچی دوست دارند براشون اماده کنین."

ندیمه تعظيم کرد و رو به پوند، با احترام خم شد و گفت: "سرورم، اجازه بدید راهنماییتون کنم."

پوند، پوزخندی به پووینی که حسابی اخم‌کرده بود زد و طعنه امیز گفت: "با اجازه پادشاه."

و همراه با ائو و ندیمه از سالن اصلی خارج شد.

پووین عصبی بود.

بعد از مدتها اومده، فقط برای قرداد؟

پووین زیر لب با حرص نق زد: "یعنی دلش برام‌تنگ نشده؟ معلومه که نشده، من براش مهم‌ نيستم، الانم دوباره بهم نیاز داره واسه قرارداد کوفتی که نمیدونم چیه؟"


توی اتاق جلسات بودند و پووین منتظر بود تا پوند حرفی بزنه.

"خب الان میتونی بگی، داستان چیه؟"

پوند، دستاشو روی میز گذاشت و توی هم‌گره زد و گفت: "نمیدونم چقد این مشکلات واسه‌ی تو پیش اومده، اما تجارت ما کاملا نابود شده. نه میتونیم چیزی صادر کنیم و نه وارد، در‌نتيجه به مردم داره ضرر مالی و اقتصادی زیادی میرسه."

پووین، کمی نگاهش کرد وگفت:" و؟'

"تا وقتی منو تو باهم صلح نکنیم و قرداد تجاری نبندیم، عملا هیچ کشوری دیگه حاضر نیست اینکارو بکنه، همه از جنگ بین ما ترس دارن، ما باید بهشون نشون بدیم‌ که به همدیگه اعتماد کردین و صلح برقراره."

پووین کمی فکر کرد و گفت: "این مشکل رو ما هم داریم، دنبال راه های زیادی میگشتیم اما متاسفانه به خاطر جشن تاج‌ گذاری برنامه عقب افتاد."

پوند با امیدواری نگاهش کرد و گفت: "این یعنی قبوله؟"

"باید فکر کنم، الان شما مهمون من هستید، به پیشکارم میسپارم تمام برمه رو بهتون نشون بده."

پوند با اخم گفت: "گوش کن گربه کوچولو، من نیومدم برای گردش، اومدم‌وضع مملکتم رو درست کنم و این فقط با این قردادِ لعنتی شدنیه."

پووین ابرویی بالا انداخت و نیشخندی زد: "کجاست اونی که معتقد بود فقط با خنجر و خون ریزی برو جلو؟"

"اون ادم عوض شده."

پووین، با امیدواری و ساده لوحانه پرسید: ''و کی باعثش شده؟"

پوند نگاهش کرد، عمیق توی چشماش زل زد.

شاید خودش.

اما پوند پشت غرور، ترس و حسِ یک طرفه ای که معتقد بود، پنهون شد.

با همون اخم گفت:" زندگی."

اوه.

درسته ولی چرا پووین امیدوار بود بگه، تو.

یا یک اشاره‌ی کوچیک به پووین بکنه.

اما نکرد.

معلوم بود، زندگی همه‌ی ادما رو بالاخره تغییر میده.

حالا چه تغییرِ خوب، چه بد.

امید از چشمای پووین پر زد و رفت.

قلبش دوباره شکست و حس کرد نفس کشیدن سخته.

حقیقتِ حس یک طرفه اش، دوباره توی صورتش کوبونده شده بود.

احمق بود که همچین سوالی پرسید.

پووین، نفسی گرفت و سرد گفت: "امشب و بمونید، فردا قرداد رو تنظیم میکنیم، من مشکلی ندارم."

پوند سری تکون داد و بلند شد.

"میرم اتاقم، ائو پاشو."

کاپیتان ابرویی بالا انداخت.

چه عجب ادم حساب شد.

با طعنه گفت: "چه عجب فهمیدی منم هستم."

پوند چشم غره ای رفت و تشر زد: "میگم پاشو."

ائو چشمی چرخوند و رو به پووین لبخند زد و گفت: "با اجازه سرورم."

پووین سری تکون داد.

و پوند بدون اینکه نگاهی به پووین بندازه، از در اتاق خارج شد و ائو هم دنبالش رفت.

پووین حرصش گرفته بود.

عصبی مشتی به میز کوبید و گفت:" عوضی عصاقورت داده."


پوند عصبی توی باغِ قصرِ برمه راه می‌رفت و نق میزد.

و آئو؟

خب اون داشت تاوان رفاقت با این شاهزاده‌ی احمق رو پس میداد.

"بهم طعنه میزنه که عوض شدی. خودشو دیدی؟ نه دیدی آئو؟ زبونش دراز تر شده، حتی یک کلام نگفت دلم تنگ شده واست."

کمی سکوت کرد.

آئو خوشحال حس کرد که دیگه تموم شد، اما پوند دوباره یک دفعه با حرص‌شروع کرد و باعث شد ائو یکم از جاش بپره.

"که چی که انقد خوشگلتر شده، که چی موهاش بلند شده و انقد بهش میاد؟"

آئو خندید و شونه‌ی پوند و گرفت و مجبورش کرد که بایسته، خودش رو به روش ایستاد و گفت: "مرد حسابی، من نفهمیدم ازش ناراحتی یا نه؟"

پوند نفس عمیقی کشید و دوباره با حرص گفت: "ناراحتم، اما بازم خوشگل شده."

آئو بلند خندید.

"چرا میخندی؟"

آئو شونه‌ی پوند رو فشرد وگفت:" عاشقش شدی؟"

پوند میدونست.

الان دیگه حسش رو میدونست.

با غم گفت:" اره عاشقش شدم."

"پس چرا چیزی بهش نمیگی؟"

پوند آهی کشید و گفت: "چون، دوسم نداره، چون نمیخوام که پادشاهیش خراب بشه، چون نباید تکرار بشه‌"

آئو چیزی نگفت، نتونست بگه که دوسِت داره.

نتونست بگه من چشمای پووین رو وقتی بهت نگاه میکرد، دیدم.

عشقِ توی چشماشو دیدم.

آئو سکوت کرد. به اون مربوط نبود، فقط میتونست شنونده باشه همین.


سرمیز شام نشسته بودند، ملکه، شاهزاده مارک ، آئو و بَکی نامزدِ پادشاه.

پادشاه و شاهزاده روبه روی هم، صدر میز بودند.

پوند واقعا کنجکاو بود که بدونه اون، خانومِ زیبا دقیقا چه کسیه، اما آداب مهمون بودن حکم‌ میکرد که چیزی نپرسه تا فوضولی به نظر نیاد.

جام شرابی که ندیمه، پر کرده بود رو برداشت.

ملکه با لبخند نگاهی به پوند کرد و گفت: "راستی شاهزاده، به عروسم آشنا شدید؟"

پوند، شرابی نوشید و مودبانه گفت: "خیر ملکه، پس ایشون همسرِ شاهزاده مارک هستند."

مارک لبخند ریزی زد و دلش از ذوق به هم‌پیچید.

اسمش کنار اسم، کسی که دوسش داشت اومده بود.

ملکه خندید و گفت: "اوه نه مارک که ازدواج نکرده، نامزدِ پووینِ."

شت‌.

شرابی که پوند دوباره نوشیده بود توی گلوش گیر کرد و به سرفه افتاد.

آئو سریع بلند شد و چند بار پشت کمرش زد.

پووین ترسیده، بلند شد و به سمتش رفت.

پوند نفسی گرفت و قبل اینکه پووین نزدیک تر بیاد، دستش رو بالا برد و گفت: "خوبم، جلو نیا."

شوکه بود.

نگاهی به بکی کرد و گفت:" بابت نامزدی تبریک‌میگم خانوم."

بکی لبخند اجباری زد و ممنونی گفت.

پووین هنوز ایستاده بود و نگاهش میکرد.

متوجه اون لحن ناراحت نمیشد، چرا؟

پوند، نگاهی به پووین کرد.

عمیق و سوزان.

پر از حرفِ نگفته.

بلند شد و رو به روی پووین ایستاد و زمزمه کرد: "مبارکت باشه، گربه کوچولو."

رو به ملکه ای که سرش رو برگردونده بود تا ببینه پوند چرا بلند شده، کمی با احترام خم شد و گفت:" با اجازه من به اتاقم میرم ملکه."

ملکه سری تکون داد و گفت:" نمیخوای شام بخوری؟"

پوند به پووین زل زد و خطاب به ملکه گفت:" ممنونم، صرف شد."

و بدون اینکه چیزِ دیگه ای بگه، از سالن غذاخوری خارج شد.

آئو نشست و با لبخند گفت: "عذرخواهی میکنم، شاهزاده کمی ناخوش هستند."

ملکه با نگرانی گفت: "وای عزیزم، میخوای پزشک رو خبر کنم؟"

آئو مودبانه لبخند زد و گفت:' ممنونم از لطفتون ملکه، فکر نمیکنم نیازی باشه، با خودشون خلوت کنن بهتر میشن"

اما پووین، میخواست فریاد بزنه و بگه، منو ببین، من هیچکس رو جز تو نمیخوام، فقط بهم‌بگو دوسم داری، بگو اون غمِ چشمات و حرفای توش متعلق به منه.

اما، چیزی نگفت.

فقط بغضش رو قورت داد و سر میز شام‌برگشت و‌ نشست.


پوند، به ظاهر روی تخت دراز کشیده بود و خواب بود.

البته هر دقیقه بلند میشد، می‌نشست.

به بالشت و تشک مشت میزد و بعد دوباره دراز میکشید.

حرفِ ملکه توی ذهنش اکو شد. با حرص چشماشو باز کرد و گفت: "عروسم؟ هاح عروس. مزخرفه."

دوباره چشماشو بست.

حرصش کم کم به بغض تبدیل شد و بعد به اشک.

با چشم های بسته، اشک هاش روی گونه هاش ریخت.

زمزمه کرد: "انگار واقعا از دستت دادم."

قلبش درد میکرد، احساس میکرد تنها چیزی که الان براش مونده فقط غرور و ترسیِ که به خاطرش انقد دیر کرد، تا شاهزاده اشو از دست داد.

"من بدونِ تو، هیچی ندارم پووینم، اما تو مال یکی دیگه شدی."

اون شب، هردو نفر، تا صبح برای غمِ از دست دادنِ هم اشک ریختند، بدون اینکه از حال هم خبری داشته باشند.


یک روز موندن، با اصرار های ملکه تبدیل شد به سه روز.

پووین، تصمیم گرفته بود، خودش معبد برمه رو به پوند نشون بده.

هرچند توی این سه روز انقد پوند باهاش سرد رفتار میکرد.

اولش می‌ترسید بگه خودش میخواد باهاش همراه بشه اما بالاخره دلشو به دریا زد و خب الان جلوی معبد بودن.

پوند نگاهی به معبد کرد و گفت:" چرا منو اوردی اینجا؟"

"قسمت پشتی معبد، یک درخت داره."

پوند سرد گفت:" خب؟ مگه درخت ندیده ام؟"

پووین خندید: "نه، این یک درخت خاصه، بیا بریم تا ببینی‌."

پوند چشم غره رفت و طعنه زد: "چرا با نامزدت نمیای اینجا؟"

پووین‌ چیزی نگفت، فقط شروع به راه رفتن کرد و پوند به اجبار دنبالش راه افتاد.

درختِ بزرگی روبه روشون بود که کلی کاغذ بهش آویزون بود.

پووین به پوند خیره شد وگفت:" افسانه ها میگن اگر آرزوتو روی برگه بنویسی و با نخ به درخت وصل کنی، آرزوت برآورده میشه."

پوند پوزخندی زد و گفت: "حتما تو آرزو کردی به عشقت برسی که الانم نامزدته."

پووین تلخ خندید و گفت: "تو هیچی نمیدونی."

"بگو تا بدونم."

باید میگفت؟

باید میگفت هرچقد با مادرش مخالفت میکنه بازم هیچ فایده ای نداره؟

باید میگفت برادرم عاشقِ نامزدیِ که نمیخوامش؟

اوه نه، اگه بگه و بعد پوند ردش کنه؟


پووین روشو برگردوند و گفت:" قلم و کاغذ و نخ روی اون تخته سنگِ کنار درخته."

و خودش رفت و دور تر ایستاد.

پوند نگاهش کرد.

یعنی واقعا آرزوش اون دختره بوده؟ واسه همین‌سکوت کرد؟

پوند با قلبی دردناک، به سمت تخته سنگ رفت و کاغذ و قلمی برداشت و نوشت، آرزوشو نوشت.

هرچند آرزوش دیگه از دستش رفته بود.


به قصر رسیده بودند، نزدیک ورودیِ اصلیِ قصر.

بکی با عجله به سمت پووین اومد و گفت:" پادشاه میشه چند لحظه حرف بزنیم؟"

پوند پوزخندی زد و طعنه امیز گفت:" من‌ میرم‌ اتاقم تا مزاحم نباشم، ممنون برای همراهی، پادشاه."

و رفت.

پووین کمی به رفتنش نگاه کرد و نفسی کشید تا به اعصابش مسلط بشه.

به بکی نگاه کرد و گفت: "چیشده؟"

"لطفا بیا بریم توی اتاق مارک حرف بزنیم اونم باید باشه."

"باشه بریم."

پنج دقیقه بود که، توی اتاقِ مارک بودند اما اون دوتا شبیه دوتا بچه ای که کار بدی کردند، کنار هم‌روی تخت نشسته بودند و پووین روبه روشون ایستاده بود.

پووین با اعصابی داغون گفت: "میخواین منو نگاه کنین؟ یکی بگه چخبره؟"

مارک به پووین نگاه کرد:" راستش منو بکی عاشق همیم."

پووین پوفی کشید:" اینو میدونم. بقیه اش؟"

بکی با خجالت به پووین نگاه کرد وگفت:" لطفا عروسی رو به هم بزنید."

"دقیقا میخوام همینکارو بکنم. شما دوتا واقعا فکر کردید من میزارم به همدیگه نرسید؟"

مارک لبخندی زد و گفت: "اخه هیچ‌کاری نکردی تا الان، من فکر کردم که..."

پووین وسط حرفش پرید: " فکر کردی که راضی شدم عشقِ برادرم رو مال خودم کنم؟ "

مارک سرشو پایین انداخت، حقیقتا همچین فکری کرده بود.

پووین سعی کرد با باز و بسته کردن چشماش، به اعصابش مسلط بشه.

با لحن ملایم تری ادامه داد:" گوش بدید، اینکه من الان هیچ کاری نمیکنم دلیل بر اینکه بکی رو میخوام نیست، فقط میخوام زمانش برسه همین."

بکی با اشک به پووین نگاه کرد و گفت: "ممنونم پادشاه."

پووین سری تکون داد و گفت: "خوب نیست توی اتاق مارک بمونی بکی، بزار کار و تموم‌کنم بعدش میتونید با خیال راحت باهمدیگه باشید."

و بعد از نیم نگاهی به هردو از اتاق خارج شد.

امروز کاری نداشت، پس به سمت باغ رفت.


پوند، اروم و قرار نداشت.

نمیدونست پووین و نامزدش الان دارن چیکار میکنن و کنجکاو بود و خب حسود؟!

با حرص روی تخت نشست و بالشت رو روی پاش گذاشت و رو به بالشت گفت: "یعنی داره دختره رو بغلش میکنه؟"

و با دیوانگی سرش رو خم‌ کرد و به بالشت کوبوند و همونطور موند.

زمزمه کرد:" اگه ببوستش چی؟ پس اون دوباری که باهم داشتیم چی میشه؟"

پوند واقعا حالِ داغونی داشت.

از یک طرف می‌ترسید بره و اعتراف کنه و بعد واقعا جواب رد بگیره و بفهمه پووین عاشق بَکیِ، از یک طرف داشت از شدتِ حسادت به بکی دیوانه میشد.

داشتنِ پووین شبیه یک رویا بود، که پوند با انکار هاش، با غرورش و با فکر به اینده و کشور، قبل اینکه به اون رویا برسه، نابودش کرده بود.

و حالا هیچ راهی جز، از دور دوست داشتن نداشت.

شاید به این فکر کرده بود، که خب الان که پووین دوسش نداره میره سراغ یکی دیگه، اما واقعیت برای پوند مثل روز روشن بود که عاشقِ هیچکس جز اون شاهزاده‌ یا بهتر بگیم پادشاهِ چموش نیست.


اتاق جلسات، سوت و کور بود.

پوند با سردی به پووین زل زده بود و افکارش دست خودش نبود.

به لبای پووین نگاه کرد، یعنی بکی این لب ها رو مزه کرده؟

پووین با نگاهِ خشم الودِ پوند به لباش ناخواسته دستش رو روی لبش گذاشت.

چیشده که انقد عصبانی نگاهش میکنه؟

آئو خسته از هردو بلند گفت: "اومدیم مسابقه‌ی سکوت بدیم؟"

پووین خجالتی خندید و نگاهی به ائو کرد و گفت: "حق با توعه. خب من مشکلی با قرداد ندارم."

اما پوند هنوز نگاهش روی پووین بود.

ائو نگاهی به متن قرداد انداخت و گفت: "سرورم، توی این قرداد ذکر شده که دو قلمروی سیام و برمه از این به بعد واردات ک صادرات انجام میدن، یعنی اگر محصولی رو ما نداشتیم و شما داشتین، شما به جای ما صادر میکنید و سودش رو دریافت میکنید و برعکس."

_"من مشکلی ندارم، فقط احتياجِ که وزیر صادرات برمه و سیام به کشور های آسیایی سفر کنند و قرداد ببندن حالا هم که صلح شده میتونیم امیدوار باشیم که کشور ها قبول کنند."

پوند پوزخندی زد، با اون لبایی که بکی رو بوسیده بود داشت بلبل زبونی میکرد.

پووین از گوشه چشم نگاهی به پوند کرد و گفت: "شما مشکلی نداری، شاهزاده؟"

پوند سرد پاسخ داد: "خیر."

و بالاخره نگاهِ خشمگین و سردش رو از پووین گرفت و رو به ائو توپید:" قلم و بده این کوفتی رو امضا کنم."

آئو چشمی چرخوند، این ساید رو اعصاب و سرد پوند برگشته بود و خدا بخیر کنه.

قرداد رو جلوی پوند روی میز هل داد و قلم‌رو دستش داد.

پوند نگاهی سرسری کرد و امضا زد.

بدون هیچ حرفی بلند شد و از اتاق خارج شد و در و پشت سرش کوبوند.

انقد یک دفعه این اتفاقات افتاد که پووین فرصت نکرد واکنشی نشون بده.

با تعجب گفت: "چرا انقد عصبیه؟"

ائو قرداد رو برداشت سمت پووین گرفت و گفت:" همیشه همینه. دلخور نشید."

پووین قرداد رو گرفت و گفت: "دلخور نیستم، نگرانشم."

ائو ابرویی بالا انداخت.

میدونست پادشاه هم یک حس هایی داره.

نگرانی و عشق توی چشمای پووین مشخص بود، اما پوند کور شده بود، حسادت جلوی چشماشو گرفته بود و این نگاه رو نمیدید.

پووین، قرداد رو امضا کرد و بلند شد و با ائو دست داد.

ائو تعظیمی کرد و سمت در رفت که با صدای پووین دستش روی دستگیره موند.

پووین با ناراحتی گفت: "میشه ازت یک‌ چیزی بخوام؟"

ائو برگشت و با لبخند گفت: "البته سرورم."

پووین، انگشت شصتش رو با استرس روی دست دیگه اش کشید و گفت: "میشه، میشه مراقبش باشید؟ اینجور وقتا که عصبیه مشروب میخوره، زیادش خوب نیست."

ائو لبخند زد و گفت:" حواسم هست."

پووین لبخندِ مصنوعی ای زد.

و ائو از اتاق خارج شد.

پووین، واقعا گیر افتاده بود. نمیدونست چیکار کنه.


شاهزاده تمام وسایل هاشو‌جمع کرده بود. باید برمیگشت، دیگه توان‌ تحمل کردن این وضعیت رو نداشت.

هرجا میرفت همه از پووین‌و بکی حرف می‌زدند اینکه چقد به همدیگه میان!

شاهزاده، با غرور به سمت سالن اصلی قصر رفت و حرفای ندیمه ها روی مغزش بود.

یک ندیمه گفت<باورم نمیشه پادشاه و بانو بکی انقد به همدیگه میان>

دیگری گفت:< وای اره دیدی چقد اختلاف قدی قشنگی دارن>

پوند عصبی زیر لب زمزمه کرد: "اختلاف قدیش با خودم قشنگ تره. سلیقه ندارید. اصلا هم به همدیگه نمیان."

در یک جمله، شاهزاده‌ی سیام درحالِ سوختن بود.

وارد سالن اصلی قصر شد.

چشمش به پووین افتاد که عصبی رو به روی مادرش ایستاده.

گلویی صاف کرد، ملکه و پووین که تا اون‌لحظه درگیر دعوا بودند، به پوند نگاه کردند.

پوند مو‌دبانه گفت: "عذرخواهی میکنم، نمیدونستم حرف خصوصی دارید."

ملکه لبخند زد: "نه پسرم، خوب شد اومدی!"

"چطور؟"

ملکه سمت پوند رفت و دستی به بازوی پوند کشید و گفت: "میخواستم بیام اتاقت و دعوتت کنم."

پوند گیج شده بود دعوت واسه چی؟

"دعوت برای چی؟"

ملکه ذوق زده خندید: "فرداشب قراره جشن عروسی بگیریم."

اوه.

پس، خراب شدن دنیا روی سر این شکلیه.

حس میکنی نفست گرفته.

حس میکنی قلبت نمیزنه.

پوند به اجبار لبخندی زد وگفت:" چقدر زود."

"پووین هم همینو میگه ولی بهتره سریعتر ازدواج کنن، من دلم نوه میخواد."

نوه؟

پووین و بکی؟

پوند احساس کرد هر لحظه ممکنه که از حال بره.

به پووین نگاه کرد، اون چشم هارو از دست داده بود.

پس از دست دادنِ واقعی همچین‌حسی داشت!

انگار که از یک پرتگاه سقوط میکنی.؟

پووین جلو اومد و خواست چیزی بگه.

پوند زودتر با لبخندی مصنوعی گفت:" تبریک میگم."

و رو به ملکه گفت:" باید برگردم سیام."

"اصلا نمیزارم. باید توی جشن فردا باشی. "

و پوند، خسته تر از این بود که مخالفت کنه پس چشمی گفت و بدون نگاه به پووین به سمت اتاقش رفت.

چرا باید نگاهش میکرد، پووین سهمش نبود.

رفت و ندید.

ندید، چشمای اشکی رو که تا لحظه ای که از درگاهِ در خارج شد، روش بود.

ندید و رفت.

پووین رو به مادرش کرد وگفت:" به حرفم گوش نکن، مدام منو تحت فشار بزار، اما قسم میخورم که نمیزارم این عروسی سر بگیره."

مادرش خسته گفت: "بس کن پووین، کیو غیر از بکی میخوای؟ اون خیلی خوشگل و خانومه."

پووین عصبی خندید و دستی به صورتش کشید و فریاد زد:" من نه بکی رو میخوام و نه هیچ زن دیگه ای رو. دست از سرم بردار مامان، اگه قرار باشه که پادشاه بودن منو ازدواج با یک زن تعیین کنه، من این پادشاهی رو نمیخوام. حالا هم هرکاری دلت میخواد بکن عواقبش پای خودته."

و با خشم از در خارج شد. تا به اتاقش بره.

خنجر و برداشت و زمزمه کرد: "چشمات این روزا غمگینه شاهزاده‌ی عصبانیِ من، کاش دلیلش رو بهم‌ میگفتی. "

خنجر و بوسید و ادامه داد: "قلبم درد میکنه، من‌ نمیتونم داشته باشمت، این دنیا نمیزاره من عاشقت بمونم، میترسم که اگر بفهمی که عاشقتم بیشتر ازم متنفر بشی، مثل مردم، وقتی بفهمن پادشاهشون عاشق همجنسش شده."

Report Page