Forbidden prince

Forbidden prince

pondphwin


پارت بیست و چهارم: دیدار


با وزرا جلسه داشت، مشکل جدیدی توی مملکت پیش اومده بود.

پوند با خشم رو به وزیر دارایی گفت: "وظيفه‌ی شما بوده که برنامه ریزی دقیق تری داشته باشید."

وزیر با سری پایین پاسخ داد: "عالیجناب، به دلیل جنگ چندین ساله با برمه، موقعیت های قرداد های تجاری رو توی آسیا از دست دادیم، عملا اجناس کشاورزی و صنایع دستیمون به فروش نرسیده و به مردم ضرر زده."

"ازت دلیل نخواستم، راه حل الان و میخوام. چجوری وقتی مردم فروشی از زحماتشون نداشتن من باید توقع داشته باشم مالیات هاشونو به موقع پرداخت کنن؟ با کدوم پول؟"

وزیر جنگ دخالت کرد: "قربان، من پیشنهاد میکنم به یکی از قلمرو های اطراف حمله کنیم و غنيمت بگیریم."

پوند عصبی گفت:" پیشنهادت رو برای خودت نگه دار، مردم من از جنگ چند ساله با برمه تازه راحت شدن، باز یک جنگ دیگه براشون درست کنم؟ من قراره پادشاه بشم وظيفه پادشاه جنگ درست کردن نیست، رفاهِ مردم کشورشه. الان هم همتون برید بیرون و تا وقتی یک راه حل درست برای تجارت پیدا نکردید، سمت من پیداتون نشه."

وزرا با ترس، یکی یکی تعظیم کردند و از اتاق خارج شدند.

پوند عصبی دستی به صورتش کشید: "احمقای بی مصرف."

نگاهی به نامه‌ی روی میزش انداخت، بر داشت و خوند.

اوه.

دعوت شده بود به جشن تاج گذاریِ شاهزاده‌ی برمه.

شاهزاده اش، پادشاه میشد.

لبخندی زد و با دلتنگی رو به نوشته ها زمزمه کرد:" لایقِ پادشاهی هستی عزیزِقلبم."

نمیتونست، دیدارِ دوباره‌ی پووین رو میخواست اما نمیتونست.

نباید میرفت‌، توانِ همزمان، دیدن و نخواستنش رو نداشت.

پس قلم و کاغذی برداشت و شروع کرد به نوشتن.



●قلمرو برمه


"الان که جنگ با سیام تموم شده باید، قرداد های تجاری رو با بقیه کشور های آسیا تقویت کنیم. برای این راهی دارید؟"

وزیر یو رو به شاهزاده گفت: "سرورم، هیچکدوم از کشور های آسیا راضی به این امر نیستند."

"چرا؟"

وزیر جنگ با اخم گفت: "معتقدند، برمه و سیام دو قلمروی جنگ طلبه و قرداد های تجاری با این دو اشتباهه."

پووین به فکر فرو رفت، خب نمیشد گله ای کرد.

حق داشتند.

این دو قلمرو مدام در تنش بودند و صد در صد دو قلمرویی که دارن همو تیکه پاره میکنن به درد قرداد نمی‌خورند.

"و راهِ حل؟"

وزیر یو خم شد و با احترام گفت: "سرورم اگه اجازه بدید، فکر کنیم. فردا جشن تاج گذاریِ شماست. اجازه بدید بعد از اون تصمیم بگیریم."

" باشه مشکلی نیست."

کمی به وزیر ها نگاه کرد و با اخم ادامه داد:" قلمروی سیام رو دعوت کردید؟"

وزیر بایگانی با لبخند گفت: "بله سرورم، امروز نامه‌ی شاهزاده‌ی سیام و البته به همراه یک بسته به دستم رسید."

"بزارشون روی میزم."

و رو به بقیه گفت: "برای امروز کافیه، ختم جلسه."

همگی تعظیم کردند و در یک چشم به هم زدن.

سالن خالی شد.

پووین اول نامه رو برداشت و به بینیش نزدیک کرد و بو کشید.

عجیب بود اما بوی عطرِ پوند رو میداد.

نامه رو باز کرد.

<شاهزاده‌ پووین، از دعوت شما سپاسگزارم، اما مایلم اعلام کنم که با اینکه خواهان حضور در جشن باشکوه و مشتاق دیدار شما هستم، اما به دلیل مشکلات، نمی‌توانم مملکت رو رها کنم. امیدوارم عذر منو بپذیرید. مطمئنا شما لایق پادشاهی هستید و برای تبریک هدیه ای ناقابل پیشکش شما، خودم درستش کردم، به امید دیدار گربه کوچولو.>

بعد از خوندن، پووین بغض کرد.

لعنتی حتی نمیخواست، پووین رو ببینه.

یعنی انقد ازش متنفر بود؟

گربه کوچولو؟

چقد دلش برای صدای پوند وقتی با حرص بهش میگفت گربه کوچولو تنگ شده بود.

دو ماه بود که پوند رو ندیده بود.

دلتنگ بود.

خیلی زیاد.

پووین اشک هاشو با پشت دست حرصی پاک کرد و بسته رو برداشت، بازش کرد.

تعداد زیادی گلِ رزِ قرمز توی بسته بود و یک خنجر.

خنجر و برداشت و کمی چرخوند و کامل بررسيش کرد.

چشمش به حکاکی روی خنجر افتاد.

زمزمه وار خوند: "شاهزاده‌ی من."

خنجر و بوسید و بعد روی میز گذاشت و سرش رو روی خنجر گذاشت.

همون یک ذره امیدش به دیدنِ پوند، با نیومدنش، نابود شده بود.


جشن تاج گذاریِ شاهزاده پووین با تعدادی از پادشاهان قلمرو ها، خاندان سلطنتی انجام شده بود.

هرچند پووین، فقط دیدارِ یک نفر و میخواست و اون نفر، نیومده بود.

بعد از جشن، در اتاقش روی تخت دراز کشیده بود.

در اتاق زده شد.

"بفرمایید."

مادرش، داخل شد.

پووین روی تخت نشست و با لبخند گفت:" چیزی شده مادر؟"

ملکه روی تخت، کنار پسرش نشست و گفت: "عزیزم، تو دیگه پادشاه شدی. وقتشه که ازدواج کنی."

پووین پوزخند تلخی زد.

میدونست که این اتفاق میوفته.

"من تازه پادشاه شدم، بزار یکم بگذره بعد."

"نمیشه، تو باید سریعتر وارث داشته باشی."

پووین با اخم گفت: "مادر، بعد از من سلطنت به مارک میرسه، این از اول خواسته‌ی پدر بوده که اگر مارک بعد از من هنوز زنده بود، اون پادشاه بشه نه بچه‌ی من."

ملکه بی حوصله گفت: "من این چیزا حالیم نیست، توی جشن هزار بار بهت گفتم، به بَکی نگاه کن، گوش نکردی فقط زل زده بودی به خنجر توی دستت. اصلا اون خنجر چیه؟"

"هیچی. مامان بَکی به درد من نمیخوره."

ملکه عصبی شد: "چرا نخوره؟ هم خوشگله، هم خانواده داره، دختر وزیرِ داراییه اصل و نسب داره."

پووین خسته بود، هم جسمی، هم روحی.

آهسته گفت:" باشه مامان، خستم میشه بخوابم فردا حرف بزنیم؟"

"باشه بخواب".

ملکه بلند شد و از اتاق خارج شد.

و اون شب هیچکس نفهمید که قبل از خروجِ ملکه، شاهزاده مارک همه چیز و شنیده بود و قلبش فرو ریخته بود.


یک هفته‌ی دیگر از راه رسید و گذشت و در این هفته ای که گذشت.

مادرش، پووین رو دیوونه کرده بود.

به بهانه مختلف، اون دختر رو باخودش پیش پووین میاورد و ازش تعریف میکرد.

و بکی، خب اون حسی نداشت.

مجبور بود که حسی نداشته باشه.

کسی به حرفش گوش نمیکرد.

مجبور بود با شرایط کنار بیاد.

پووین، بعد از جلسه با وزرا، توی باغ نشسته بود.

و خنجرش دستش بود و بهش زل زده بود.

عجیب بود اما پووین، چهره‌ی عزیزِ قلبش رو توی اون خنجر میدید.

مارک نزدیکش شد و کنارش روی چمن ها نشست و گفت: "انگار این خنجر خیلی برات عزیزه."

پووین به بردارش نگاه کرد و لبخندی زد:" اره خیلی. "

کمی بینشون سکوت شد.

مارک به بردارش که دوباره به خنجر زل زده بود کرد: "پی، میشه یک چیزی ازت بخوام."

پووین مهربون نگاهش کرد و گفت: "البته."

"با بکی ازدواج نکن. خواهش میکنم."

چشمایِ عاشق برادرش، همه چیزو برای پووین روشن کرد.

پووین لبخندی زد و دستش رو روی پای برادرش گذاشت و گفت:" ازدواج نمیکنم."

مارک خوشحال گفت:" واقعا؟ اما جواب ملکه رو چی میدی؟"

پووین خندید و گفت:" من پادشاهم هرچی من بگم همونه."

خنده اشو جمع کرد و با بغض گفت: "تو باید به عشقت برسی."

مارک انقد خوشحال بود که به غم صدای برادرش توجهی نکرد.

با ذوق گردنِ پووین رو گرفت و بغلش کرد.

پووین دستی به کمر مارک کشید.


●قلمرو سیام


توی این چند روز دنبال راهی برای بهتر شدن تجارت و ... بود.

اما راهی به ذهنش نمی‌رسید.

فرمانده بوم وارد سالن اصلی قصر شد و تعظیمی کرد: "سرورم. من یک راهی پیدا کردم."

پوند با سردی گفت:" چه راهی؟"

"قربان، شما باید به برمه برید."

پوند متعجب بلند شد و گفت: "کجا برم؟"

"گوش بدید، من مدتیه دارم در این زمینه تحقیق میکنم، تمامِ کشورهای آسیایی به دلیل جنگ سیام و برمه از تجارت عقب کشیدند، مطمئنم برمه هم با همین مشکل مواجه شده."

"و تو میگی برم برمه که چی بشه؟"

"تا قرداد صلح و تجاری ببنديد. اینجوری صلح برقرار میشه کشور های آسیایی متوجه میشن که دیگه خطری نیست و میتونن اعتماد کنند."

پوند به فکر فرو رفت.

برمه؟

نمیشد خودش نره؟

مسلما نه.

خودش باید میرفت و قرداد صلح امضا میکرد.

مثلا شاهزاده و تنها وارثِ سلطنت بود.

نیاز به فکر داشت.

پوند با فکری درگیر دوباره روی تخت سلطنتی نشست و گفت:" باید فکر کنم، اما برای احتیاط، چند تا سرباز اماده کن و به کاپیتان آئو اطلاع بده تا با من بیاد، تو بمون و به مادرم تا وقتی نیستم مشکلی پیش نیاد."

"چشم سرورم."

و تعظیم کرد و از سالن خارج شد.

یعنی باید میرفت؟

دلش پر کشید.

لبخندی روی لبش نشست.

دیدار نزدیک بود.


●قلمرو برمه


پووین روی تخت سلطنت نشسته بود و به اعتراضِ پیرزنی که، مالیات مغازه اش زیاد بود، گوش میکرد.

"من، شوهری ندارم تا کمکم کنه، لطفا اعلیحضرت کمی از مالیاتم رو ببخشید واقعا ندارم، این روزا مردم دیگه شیرینی نمیخرند."

پووین لبخندی زد و گفت: "مادرجان شما برید اتاق وزیر دارایی و به ایشون بگید که در ماه چقدر درامد دارید و بعد این نامه ای که براتون مینویسم رو بدید به وزیر.

"توی نامه چی مینویسید سرورم؟"

پووین به پیرزن خندید و گفت: سرتون رو کلاه نمیزارم، مینویسم که مالیاتتون رو با توجه به درامد ماهیانه اتون کمتر کنن، نگران نباشید."

پیرزن خوشحال شده تند تند خم و راست شد و تعظیم کرد و با هر خم و راست شدن، تشکر میکرد.

پووین، نامه رو نوشت و مهرش رو پاش زد و به دست پیرزن داد.

"پیشکارم همراهیتون میکنن."

و با اشاره به پیشکار‌، پیشکار سمت پیرزن رفت و هردو از سالن خارج شدند.

به پشتیِ تخت تکیه داد و گردنش رو به پشت خم کرد و چشمانش رو بست.

انگار برای امروز شکایات مردم تموم شده بود.

ندیمه داخل شد و گفت:" سرورم."

پووین با چشم های بسته گفت: "برای امروز دیدار مردم کافیه."

ندیمه گفت: "سرورم، شاهزاده‌ی سیام اینجا هستند."

چشمان پووین در ثانیه باز شد و با شتاب به ندیمه نگاه کرد.

چی؟

با تعجب گفت: "کی اینجاست؟"

پوند، شاهزاده اش؟

اینجا بود؟

Report Page