Forbidden prince
pondphwinپارت شانزدهم: انبار مخفی🔞
نصفه شب بود و سربازی هراسان به اتاق هایشان امده بود و شاهزاده هارو بیدار کرده بود تا به سیاهچاله بروند.
پووین عصبی گفت: "چی پیدا کردی که این وقت شب بیدارمون کردی؟"
سرباز با ترس گفت: "عذرخواهم سرورم اما احساس کردم که مهمه.
پووین خوابآلود گفت: "باشه، بگو چیه."
سرباز کلیدی رو از داخل جیبش در اورد و گفت: "اینو وقتی داشتم متهم رو میگشتم پیدا کردم داخل جیبش بود."
پووین کلید رو گرفت و به پوند نشون داد.
اما پوند با چشمای بسته به دیوارِ سیاهچاله تکیه داده بود و خواب بود، پووین با آرنجش توی پهلوی پوند زد و گفت: " اینو ببین"
پوند چشماش به آنی باز شد و نگاهی به کلید انداخت اما خوابآلود تر از این حرفا بود که متوجه بشه این کلید برای کجاست.
پووین اینو حس کرد پس سرباز رو مرخص کرد.
گفت: "بیا بریم بخوابیم، فردا اینو بررسی میکنیم. اگه یکبار دیگه یکی اینجوری بیدارم کنه همونجا سرشو قطع میکنم.:
و هردو به سمت اتاق هایشان رفتند .
●مکان ناشناس
"قربان، جی رو گرفتند."
شخص عصبی شد و مشتش رو گره کرد و گفت: "اون احمق بی عرضه به نفعشه که دهنش رو بسته نگه داره، و تو"
فرد صاف ایستاد و گفت: "گوش به فرمانم قربان."
"حواست و بده به تک تک کارای اون احمقا."
فرد تعظیمی کرد و گفت: "بله قربان."
"برو."
فرد از اتاق خارج شد.
:یکم دیگه دنبالم کنین احمقا، اونوقت نوبته منه که نمایش راه بندازم.
و خندید و از جام شرابش خورد.
پوند به کلید زل زده بود و باورش نمیشد چی میبینه.
پووین بهش نگاه کرد و گفت: "پوند، مگه جن میبینی که چشمات چهار تا شده؟"
پوند با ناباوری زمزمه کرد: "اینکلید."
"این کلید چی؟"
"این..."
"خب؟"
"این..."
پووین عصبی شد.
محکم پشت گردنِ پوند زد و گفت: "بنال دیگه دو ساعته میگی این این این، کوفتِ این حرفتو بزن."
پوند با همون قیافه شوکه، دستی به پشت گردنش کشید و به پووینآ عصبی زل زد و گفت: "چقد وحشی شدی کوچولو."
"من کوچولو نیستم."
"پس مشکلی با کلمه اولم نداری وحشی هستی؟ "
"خون خوارم هستم و الان دلم میخواد خونتو بخورم."
پوند نیشخند زد و گفت: "میتونی از خونِ لبام شروع کنی."
ضربانِ قلبِ پووین بالا رفت اما خودش رو کنترل کرد و به جاش با لحن حرص دراری گفت: "لبای فورث و واسه اینکار ترجیح میدم."
اخمای پوند توی هم رفت و تهدید آمیز زمزمه کرد: "یکبار دیگه تکرار کن چه زری زدی؟:
پووین با همون لحن ادامه داد: "گفتم لبای فور_"
کلماتش خفه شد.
چون پوند جلوی اومده بود دستش رو روی دسته صندلی پووین گذاشته بود و محکم لباشو بین لباش گرفته بود.
چشمای پوند بسته بود و عمیق لبای شاهزاده ی برمه رو مک میزد و پووین ناباور و با چشمای درشت شده به پوند زل زده بود.
کم کم به خودش اومد و دستشو روی سینه پوند گذاشت و به عقب هُلش داد.
پوند بدونِ مخالفت عقب رفت.
هنوز چشماش بسته بود.
نمیتونست چشماشو باز کنه دلیلی برای کاری که کرد نداشت، نه برای خودش دلیل داشت و نه برای پووین.
شاهزاده ی سیام فقط میخواست نشنوه که پووین خواستارِ بوسیدنه لبای اون پسره اس.
" این برای چی بود؟"
پوند با همون چشمای بسته گفت: "اسم یکی دیگه رو اوردی."
"پوند."
" هیچی نگو، فکر کن هیچی نشده."
"باشه، چشماتو باز کن."
پوند با تردید چشماشو باز کرد و به چشمای پووین زل زد.
اون چشم ها تمامِ روز جلوی چشمش بودن و پوند تاحالا نبوسیده بودشون.
چی؟
پوند کلافه از افکارش راجبِ کسی که فقط همکارشه و بدبختی دشمنش، اهی کشید.
"چرا اه میکشی؟"
"نمیدونم، پووین تو ازم متنفری؟"
پووین چند ثانیه توی صورت پوند زل زد.
معلومه که نبود.
شاهزاده ی برمه مدت ها بود دیگه از پسرِ رو به روش متنفر نبود.
بلکه برعکس اما امان از غروری که جلوی یکی شدنِ حرف قلب و زبون رو میگیره.
"اره ازت متنفرم."
پوند نمیدونست چرا اما ناراحت شد.
ولی ظاهرش رو حفظ کرد و گفت: "متقابله."
ناگهان در اتاق جلسات باز شد و کلام رو از هردو گرفت و جاس هراسان داخل اومد و گفت: "پیداش کردم."
پووین بلند شد و گفت: "چیو؟"
"اون کسی که دنبالشیم."
"صاحبِ نشان و پیدا کردی؟"
"بله قربان."
پووین با افتخار جلو اومد و جاس رو بغل کرد و گفت: "افرین."
چه غلطا.
چرا یکبار پوند رو بغل نکرده؟
پوند سرشو به دو طرف تکون داد تا افکارِ مزخرفه امروزش از سرش بپره، الان کارای مهم تری داشتند.
با اخم گفت داد: "پووین، فرمانده رو ول کن تا بیاد برامون بگه چجوری پیدا کرده."
پووین، جاس رو ول کرد و با کف دستش چند بار روی بازوی جاس کوبید و لبخندِ جاس بیشتر شد.
شاهزاده ی کشور بهش افتخار میکرد، چی از این بهتر؟
جاس زمزمه کرد: "اگر اجازه بدید هروقت فرمانده بوم هم اومدند توضیح بدم؟"
"باشه، بیا بشین."
همگی دوباره روی صندلی هاشون نشستند .
اما فقط اون دو شاهزاده ی کودک بودند که با چشماشون برای هم سنگ پرتاب میکردند.
شاید نبردِ چشمی خطرناک تر باشه از نبرد تن به تن.
با حضور فرمانده بوم، همگی روی صندلی هاشون پشت میز جلسات نشستند.
فرمانده جاس نگاهی به چهره همه انداخت و گفت: "من اون کتابِ اسامی رو بررسی کردم، اما همونطور که خودتون میدونید چیزی پیدا نکردم، پس از کاپیتان گاوین درخواست کردم که کتابِ نسخه دوم و توی زیر زمین ممنوعه اس بررسی کنه."
پووین کنجکاو گفت: "و؟"
" به ایشون گفته بودم که دنبالِ اسامی تمام وزرا باشه چون همونطور که دیدیدم قسمت نام وزرا بود که فقط اسم یک وزیر سوزونده شده بود و کاپیتان، لیست تمامی وزیر هارو نوشتند و برای من ارسال کردند، امروز به دستم رسید."
پوند حیرت زده بود.
انصافا لقب فرماندهی برای جاس، انتخاب درستی بود.
پوند لبخندی زد و گفت: "لطفا نشون بدید فرمانده."
جاس اطاعت کرد و برگه ای که کاپیتان براش فرستاده بود رو روی میز گذاشت.
پوند برداشت و گفت: "بوم، لطفا اون کتاب رو بیار."
فرمانده بوم بلند شد و از توی کمدِ پرونده ها و کاغذ هایی که مختص به جلسات بود، کتاب رو برداشت و برگشت و روی میز گذاشت.
پوند بلند شد.
از شدت استرسِ فهمیدنِ اسمی که این همه مدت دنبالش بودند نمیتونست بشینه.
"پووین لطفا همون قسمت رو باز کن و بیا اسامی رو چک کنیم."
پووین ابرویی بالا انداخت.
چه مودب!
کتاب رو باز کرد و همون قسمت رو اورد.
پوند اسم وزیر هارو میخوند و پووین تایید میکرد. پووین هم بعد از خوندن دو سه تا اسم از هیجان بلند شد و ایستاد و ادامه داد تا رسید به...
پوند اسم خوند: "وزیرِ دارایی، چنگ یو."
پووین چشماش برق زد.
پیداش کرده بودند.
با ذوق گفت: "خودشه، همینه اسمش پاک شده خودشه. پیداش کردیم."
و انقد خوشحال شده بود که بدون توجه به هیچی، توی بغل پوند پرید و دستاشو دور گردنش حلقه کرد.
پوند ماتش برد.
پووین.
اونو.
بغل.
کرده.
بود؟
دو فرمانده ابرویی بالا انداختند و نگاهِ مشکوکی به هم کردند.
اما خب کی جرات حرف زدن در این باره داشت؟
پووین به خودش اومد، از پوند جدا شد و گونه هاش گل انداخت و سرشو پایین انداخت و گفت: "ببخشید، هیجان زده شدم."
پوند چیزی نگفت، انگار لال شده بود.
کاش بیشتر بغلم می موندی موش کوچولو.
پوند از افکارش شدیدا عصبی بود، از اینکه کنترل افکارش از دستش در رفته بود روانیش میکرد و پوند هیچ کاری ازش بر نمیومد.
فقط مجبور بود که انکار کنه، تا جلوی خیلی چیز ها رو بگیره.
عصبی دستی به صورتش کشید و گفت: "پنج دقیقه استراحت کنیم."
و بدون نگاهی به پووین از اتاق خارج شد...
پنج دقیقه، شد کلِ روز و پوند دیگه به اتاق جلسات برنگشت و پووین مجبور شد که با گفتنه <فعلا هیچ مدرکی برای متهم کردن ایشون نداریم > جلسه رو تموم کنه.
نگرانِ پوند بود.
نمیدونست اون عوضی کجاست.
پس بطری شرابش رو برداشت و جام رو پر کرد.
یکبار. دوبار. سه بار... سی و سه بار.
و مستیِ کامل.
حالش بهم میخورد از اینکه مجبوره جلوی خودش رو برای دوست داشتنِ اون شاهزاده ی عوضی بگیره.
این قلبش رو میشکوند، چشم های پووین پر از اشک شد و کم کم روی گونه اش ریخت.
شاهزاده ی سیام کنار دریاچه، ساعت ها نشسته بود.
افکارش واقعا دست خودش نبود.
احساس میکرد، قلبش برای اون شاهزاده ی چموش ذوب شده اما قبول کردنش کارِ سختی بود.
پووین نباید تبدیل به کسی میشد که غرورش رو ازش بگیره و ضعیفش کنه.
نباید گذشته تکرار میشد.
پوند دومین بطری شراب رو باز کرد و سر کشید.
فکرش انقد پر از پووین.
پر از لبهاش.
پر از خنده هاش بود.
که پاهاش باهاش همکاری نکردند و حالا اونجا بود، جلوی در اتاقِ شاهزاده ی برمه.
در زد، بعد از کمی پووین در و باز کرد.
پووین با مستی گفت: "حتی اینجام هستی؟"
"کجام؟"
"توی خیالم. اوه پسر من سگی مستم اما چرا بازم تورو میبینم؟"
و انگشت اشاره اشو بالا اورد و تپ تپوار روی سینه ی پوند زد و با لحن کشیده ادامه داد: "چرا دست از سرم برنمیداری، برو."
پوند، انگشتشو گرفت و گفت: "جایی نمیرم، من تازه اومدم."
مقاومت سخت بود.
مخصوصا وقتی مستی بهت جرات میداد که بی پروا تر عمل کنی.
🔞🔞🔞
پس شاهزاده ی برمه رو به داخل هُل داد و در و پشت سرش بست.
ناگهان پووین رو به دیوار کوبوند و محکم تر لبهاشو توی دهنش کشید.
عمیق میبوسید.
پووین اهی توی دهنش کشید و زبونشو وارد دهنِ پوند کرد.
پوند دستشو دور کمر پووین انداخت و مجبورش کرد از دیوار فاصله بگیره.
عقب عقب میرفتند و در همین حال از لبهای هم مک های عمیق میگرفتند.
نزدیک تخت، پوند لبهاشو جدا کرد.
چشمای بسته ی پووین، توی چشم هاش باز شد.
پوند نمیدونست چرا اون چشم ها در اون لحظه به نقطه ضعفش تبدیل شد.
با لحنِ پر از احساسی زمزمه کرد: "با اون چشمات اینجوری بهم خیره نشو."
پووین خنده ای کرد و گفت: "به جاش چیکار کنم؟"
پوند ، شونه هاشو گرفت و محکم روی تخت پرتش کرد و زمزمه کرد: "برام ناله کن."
روی پووین خیمه زد و بوسیدنش رو از سر گرفت .
دستاش بیکار نبودند تمامِ تن پووین رو لمس میکرد.
از بالا به پووین نگاه کرد و گفت: "لباساتو در بیارم؟"
"دربیار."
توی یک چشم به هم زدن.
پووین لخت جلوش بود.
فاک اون بدنِ سفید و پنبه ای رو فقط باید کبود میکرد. سرش و پایین اورد تا روی سینه اشو ببوسه که پووین سرشو گرفت و گفت: "خودت هم لخت شو."
پوند خنده ای مستانه کرد.
جریانِ الکل توی خونش نمیزاشت درست فکر کنه.
مغزش خاموش بود و فقط میخواست اون شاهزاده ی چموش رو مزه کنه.
همین.
گور بابای فردا و اتفاقات برای الان فقط این پسر زیرش رومیخواست.
لباس هاشو با سرعت در اورد.
چشمای پووین با دیدن عضو پوند درشت شد، شت اون قرار بود داخلش باشه.
پووین با این فکر، عضوش تکونی خورد وناخواسته اهی کشید.
پوند خم شد و تمامِ بدن پووین رو کبود کرد
پایین تر رفت و به عضوش رسید، از پایین به پووین نگاه کرد و نیشخند زد.
چشمای اشکیِ پووین شهوتش رو بیشتر میکرد.
با انگشتِ وسطش دایره وار روی ورودی پووین کشید و سر پووین با اهی به عقب برگشت و محکم به بالشت فشار داد.
نیشخند پوند عمق گرفت.
کم کم سر انگشتش رو وارد کرد.
پووین اهی کشید.
پوند بی توجه بیشتر انگشتش رو وارد کرد و همین که حس کرد پووین یکم عادت کرده، دوتا انگشت دیگه رو هم یک دفعه وارد کرد.
و آهِ عمیق تر پووین به گوشش رسید.
انگشت هاشو باز و بسته میکرد.
پووین نمیخواست فقط با انگشت هاش کام بشه پس با نیاز گفت: "پوند زود باش."
"که چیکار کنم؟"
"خودتو میخوام زود باش."
پوند نیشخند زد و انگشت هاشو در اورد.
روی پووین خیمه زد و پاهاشو از هم باز کرد و روی پلک هاشو بوسید و گفت: "اشک ریختنت چیه کوچولو، الان پرت میکنم اما قبلش..."
و دست پووین رو گرفت و از بین بدن هاشون رد و کرد به عضو خودش رسوند و ادامه داد: "قبلش دستاتو بهش بده و آماده اش کن تا بره داخلت."
پووین اه ریزی کشید و با دستاشو دور عضو پووین حلقه کرد و بهش هندجاب داد.
پوند چشماشو بست و اهی کشید.
لعنتی دستاش هم بهشت بود.
خم شد و گردن پووین رو مک عمیقی زد که مطمئن بود کبود میشه.
پووین مست و بی طاقت زمزمه کرد: "بسه دیگه، ببرش داخل."
پوند خندید و گفت: "باشه کوچولو اروم باش."
سر عضوش رو روی ورودی پووین تنظیم کرد و کمی واردش شد.
پووین جیغ کوتاهی زد، لعنتی.
پوند صورتش رو بوسید و گفت: "هیس کوچولو."
و یک دفعه تمام عضوش رو واردش کرد و بدون اینکه به پووین مهلت بده که عادت کنه، ضربه هاشو شروع کرد.
کاملا روی پووین بود.
و همین باعث میشد عضو پووین بین بدن هاشون کشیده بشه.
شت سوراخش هم پر بود چی از این بهتر!
پوند خم شد و دوباره لبهاشو با خشونت بین لبهاش گرفت.
فاک این پسره زیرش داشت هوش از سرش میبرد.
یک پای پووین رو بالا گرفت و روی شونه اش انداخت.
با اینکارش پووین عضوش رو عمیق تر داخل خودش حس کرد.
پووین کم کم نزدیک میشد و پوند اینو فهمید و دستش رو به عضو پووین رسوند و بهش هندجاب داد و گفت: "برام کام شو کوچولو."
و بوووم چشمای پووین به عقب برگشت.
سرش رو روی بالشت فشار داد و کام شد.
پوند هم بعد از چند ضربه ی محکم دیگه، درون ِ پووین به کام رسید و روی پووین افتاد.
پووین چشماش بسته شد یا به عبارتی بیهوش شد.
فعالیتِ بالا، مستی و... باعث شد که پوند هم همینطور که روی پووینِ به خواب بره و بیهوش بشه.
بدونِ اینکه فکر کنند فردا باید چطور رفتار کنند.