Forbidden prince
pondphwinپارت پانزدهم : جاسوس کیه؟
به کاخِ میانی رسیده بودند و در اتاق جلسه نشسته بودند.
پووین جعبه ای برداشته بود رو روی میز گذاشت و گفت: "توی این جعبه همون کتابِ اسمی سلطنتی مشترکه قدیمیه، ما شکلِ اون نشان و پیدا کردیم."
فرمانده بوم با کنجکاوی گفت: "کی بود؟"
پوند کلافه از هیچی پیدا نکردن خسته گفت: "فقط نوشته بود وزیر، اسم جلوشو سوزونده شده بود."
پووین اون صفحه رو باز کرد و جلوی فرمانده ها گذاشت تا ببینند.
جاس دو سه بار صفحه رو ورق زد و گفت: "این شبیه سوختن با شمعه."
بوم اضافه کرد: "دقیقا، مشخصه شمع روش گرفته شده تا همون نقطه رو بسوزونه و تازه هم هست."
"پس حتما یکی قبل از ما رفته و سوزونده."
پووین ناراحت گفت: "چه قبل سوزونده باشه چه تازه باشه، با این حال بازم جز اینکه یک وزیره نفهمیدیم. شما چیزی پیدا نکردید؟"
بوم خیری زمزمه کرد.
اما جاس دو دل بود، پووین که تردید فرمانده اش و حس کرده بود گفت: "بگو جاس."
جاس اطاعت کرد و گفت: "این چيزي که میخوام بگم از حتمی بودنش مطمئن نیستم، اما به نظر یک جاسوس داریم."
"و دلایلت؟"
"شاهزاده پوند، اطراف کاخ رو بررسی کردم و به یک مورد مشکوک رسیدم، یک مرد هیکلی که مداوم اطراف کاخ پرسه میزنه اما طی یک ساعت مشخص غیب میشه و دوباره برمیگرده."
"غیب میشه؟"
"بله."
بوم که انگار متوجه شده بود از چه کسی حرف میزند گفت: "همون مردی که سیاهپوشه رو میگی؟"
جاس سری به معنای تاکید تکون داد.
بوم ادامه داد: "درسته منم دیدمش اما انقد بهش شک نکردم که ساعت بودن و نبودنش رو چک کنم."
پوند توی فکر رفت.
اگه واقعا جاسوسی وجود داشته باشه پس باید منتظر بمونن تا ازش چیزی ببینن یا تعقیبش کنن.
پوند با خستگی گفت: "برای امروز کافیه، میتونید برید استراحت کنید."
فرمانده ها بلند شدند احترامی گذاشتند و از اتاق خارج شدند.
پووین نگران گفت: "مغزم دیگه نمیکشه، اگه همه چی الکی باشه چی؟"
پوند خسته بود پس بدون فکر به حرفاش با لحن تندی گفت: "شاید هم میدونی قضیه چیه؟"
پووین گیج گفت: "منظورت چیه؟"
پوند به چشمای پووین زل زد و با همون لحن قبلی ادامه داد: "شاید چون پشت تمام اینا خودتی، تا قاتل بودن باباتو انکار کنی. چیه؟ میخوای منو هم بکشی؟ میخوای سیام رو تصرف کنی؟ از اول هم اعتماد بهت اشتباه بود."
پووین مات مونده بود.
این حرفای تند مستقیم روی قلبش فرود اومده بود.
"من...من..."
پووین نتونست حرفش رو ادامه بده.
مهم نبود چقدر کنارِ پوند تلاش کنه تا حقیقت روشن بشه.
اون هیچوقت باورش نمیکرد، مهم نبود چقد سعی کنه تا به همدیگه اعتماد کنن.
پوند همیشه اونو دشمن خودش میدونست.
تمام این افکار یهویی و حرفای پوند باعث شد، ساکت بشه و اشکی توی چشماش حلقه بزنه.
هوای اتاق به آنی دیگه اکسیژن نداشت.
پس بلند شد و به سمت در رفت.
دستش روی دستگیره در موند و پشت به پوند زمزمه کرد: "منم دارم تلاش میکنم اما تو اینارو نمیبینی، پدر های ما کشته شدن در یک زمان، اما تو همیشه حق به جانبی."
و از اتاق بیرون رفت.
پوند موند و عذاب وجدان.
نباید این حرفارو میزد.
پشیمون بود اما دیگه راهی نداشت.
پوند میدونست هردو باهم تلاش میکنن اما بازم اون حرفارو زد.
سرش رو روی میز کوبوند و گفت: "خراب کردم."
و با یادآوری چشمای شوکه و اشکیِ شاهزاده اهی کشید و ادامه داد: "لعنت بهم."
کاخ در سکوت مطلق بود.
هرکسی پی کاری بود، فرمانده جاس درحال کشیک اون مردِ هیکلی بود.
فرمانده بوم دنبالِ یک سرباز قابل اعتماد که اون ادم رو تعقیب کنه.
پووین در اتاقش نشسته بود و اون کتاب اسامی رو دوباره از اول میخوند تا ذهنش رو از حرفای شاهزاده ی مغروره سیام دور کنه.
و پوند جلوی در اتاق پووین ایستاده بود تا بتونه بره و عذرخواهی کنه اما غرورش اجازه نداد، بنابراین به اتاقش برگشت.
اون شب ، دو شاهزاده تا صبح پلک روی هم نزاشتند.
یکی از عذاب وجدان، یکی از ناراحتی.
جاس سراسیمه وارد سالن اصلی کاخ شد و رو به شاهزاده هایی که روبه روی هم نشسته بودند و صبحانه میخوردند، گفت: "قربان ساعت مشخص رو پیدا کردم."
"بگو."
لحن ناراحت و خش دارِ پووین، مستقیم روی قفسه سینه ی پوند نشست، لعنت مقصر اون لحن ناراحت خودش بود.
جاس گفت: "اون مرد هرشب راس ساعت هشت، از کاخ خارج میشه."
"مگه جز کارکنانِ کاخه که خارج میشه؟"
جاس خواست پاسخ بده که فرمانده بوم هم با عجله وارد شد و گفت: "قربان انگار جز سربازانِ نگهبانِ جلوی کاخه."
جاس لبخند زد و گفت: "فرمانده بوم حرفمو کامل کردند."
فرمانده ها نگاهی به هم کردند و لبخند زدند.
یشتر از اون چیزی که تصور میکردند باهمدیگه کنار اومده بودند و این خیلی باعث خوشحالی هردو بود.
پوند گفت: "خب اسمش رو میدونید؟"
بوم زمزمه کرد: "خیر قربان اون سرباز تازه به کاخ اومده، هنوز اسمش رو ثبت نکردم."
"پس برو و اسمش رو بپرس."
جاس مداخله کرد: "جسارت منو ببخشید شاهزاده پوند، ا برای الان لطفا اینکارو نکنیم."
"چرا؟."
"چون ممکنه با یهویی رفتن ما و اسمش رو پرسیدن، شک کنه و حتی اگه جاسوس باشه این باعث میشه حواسش جمع بشه و درصد اشتباه کردنش کم بشه."
"و تو از کجا میدونی ممکنه اشتباه کنه؟"
جاس خواست جوابی بده اما پووین با صدایی که قهر ازش مشخص بود گفت: "چون تمام جاسوس هایی که مطمئن هستن که گیر نمیوفتن و فکر میکنن تحت کنترل نیستن، باعث میشه مطمئن عمل کنند و به چشم بیان پس در نهایت اشتباهی یک چیزی رو لو میدن."
پوند لبخند زد و گفت: "واقعا افرین شاهزاده."
پووین حتی نگاهش نکرد و این لبخند رو از روی لبهای پوند، پاک کرد.
فرمانده ها نگاهی به همکردند.
انگار اینجا میونه ی شکرآب شده داریم.
پوند به فرمانده ها نگاه کرد و گفت: "خب نقشه ای هم دارین؟"
بوم جواب داد: "من یکی از سرباز های وفادار و از سیام به اینجا خوندم تا شب خودش رو میرسونه، اونو برای تعقیب اون مرد میزارم تا گزارش بده اون مرد با کی ملاقات میکنه."
جاس در ادامه گفت: "وقتی مطمئن شدیم جای قرار و ملاقات ها کجاست، نقشه دوم رو اطلاع میدیم قربان."
پوند سری تکون داد و گفت: "ممنونم، لطفا بشینید و با ما صبحانه بخورید."
فرمانده ها اطلاعت کردند و هرکدام کنار شاهزاده ی کشور خودشون نشستند.
فرمانده جاس کمی سمت پووین خم شد و زمزمه کرد: "حالتون خوبه قربان؟"
پووین نگاهی به جاس کرد و لبخندِ مصنوعی زد و سری تکون داد.
جاس دیگه چیزی نگفت، انقدر هم به شاهزاده کشورش نزدیک نبود پس جایگاهش رو حفظ کرد.
پوند با اطمینان از اینکه، پووین به کنار دریاچه رفته، آهسته با دسته گلِ رزِ قرمزی که چند باری روی میز پووین دیده و حدس میزد که پووین گل رز دوست داره.
وارد اتاق پووین شد و دسته گل رو روی میز گذاشت و تیکه کاغذی از داخل کشوی میز برداشت و با قلم چیزی نوشت و کنار دسته گل گذاشت و از اتاق خارج شد و به اتاق خودش رفت.
کمی بعد پووین وارد اتاقش شد تا بتونه کمی استراحت کنه.
به دیدن گل هایی روی میزش به سمتشون رفت و برش داشت.
"اینارو کی گذاشته اینجا؟"
چشمش به کاغذ کوچیکی افتاد برش داشت و خوند: "بابت احمق بودنم، حق داشتم گربه کوچولو ولی تو حق نداری ازم دلخور باشی، بیا اول باهم این ماجرا هارو تموم کنیم بعدش ازم دلخور باش. قبوله؟"
پووین ناباور به دسته گل و نامه ی توی دستش خیره شد و زمزمه کرد: "پوند ناراویت و این کارا؟"
و ناگهان خندید.
اون پسره ی مغرور واقعا یک پسر بچه ی کوچولو بود.
نامه رو روی میز گذاشت.
گلها رو بو کرد و بعد گلدونی که گل های رزش پژمرده شده بود رو خالی کرد و گل های تازه تر رو درونش گذاشت.
و با حس بهتری روی تخت رفت تا کمی چشماشو ببنده.
"قربان ما طی این دو شب متوجه شدیم هرشب راس ساعت هشت اون مرد به طرفه دروازه روستا میره و با مردی که چاق و قد کوتاهه ملاقات میکنه و چیزی شبیه به نامه بهش میده و برمیگرده و لازمه بگم که اون مرد چاق از قبل منتظره."
فرمانده بوم گزارش داد.
پوند نگاهی به پووین که به نظر میرسید هنوز باهاش قهره کرد و گفت: "نقشه ای برای بقیه اش داری؟"
پووین پشت چشمی نازک کرد و گفت: "معلومه که دارم، شما گفتید که اون سربازه نگهبانه، ما میتونیم گولش بزنیم که عمدا یک چیزی رو اشتباه متوجه بشه."
"چجوری؟"
پووین به توجه به پوند.
به فرمانده بوم نگاه کرد و گفت: "فرمانده، شما اون سرباز منتخبت رو به همراه یک سرباز رندوم به جایی بفرستید که اون مرد کشیک میده و بهشون بگید که با صدای بلند انگار که بین خودشون حرف میزنن اعلام کنن که، شاهزاده ها رفته بودند زیرزمین ممنوعه، بهشون گوش زد کن که این شبیه یک مکالمه پیش بره."
"و این به چی میرسه؟"
پووین اینبار بهش نگاه کرد و گفت: "اگه اون ادم جاسوس باشه باید اینو مثلا توی یک نامه بنویسه و راس ساعت هشت بره و به اون مرد بده، درسته؟"
فرمانده جاس زمزمه کرد: "و بعد ما چجوری بفهمیم که اگه اون نامه رو داد چی توش نوشته؟"
پوند کمی فکر کرد و گفت: "با یک عملیات."
جاس گفت: "چی قربان؟"
پوند نیشخندی زدی و گفت: "ما میتونیم زیر نظر بگیریم و وقتی دیدیم به سمت دروازه راه افتاده، اون مردی که قبلآ منتظرش بوده رو با نیروی خودمون عوض کنیم، فقط باید حواسمون باشه یکی که از دور چاق و کوتوله باشه و صورتش رو پوشونده باشه رو جای طرف بزاریم."
جاس حیرت زده گفت: "فوق العاده اس سرورم، من حتما یکیو پیدا میکنم."
پوند با لبخند سری تکون داد و نگاهش و به پووین داد و گفت: "نقشه ام چطور بود عزیزم؟"
پووین چشمی چرخوند و گفت: "بد نبود."
"نمیتونی ازم تعریف کنی؟"
"تعریفی نیستی."
"به نگاه بهم بندازه از همه نظر جذابم."
"جذاب بودنِ تنها کافی نیست."
"ولی جذابم."
پووین حرص درار خندید و گفت: "اصلا جذاب نیستی،به نظرم فرمانده جاس جذاب تره."
جاس خجالت زده از تعریف شاهزاده، زیر لب تشکری کرد. اما با نگاهِ خونین پوند، لبخندش جمع شد.
"به نظرم اصلا جذاب نیست."
"نظرت مهم نیست."
"ببی_"
فرمانده بوم با عصبانیت حرف پوند رو قطع کرد و گفت: "کافیه دیگه، اصلا هردوتون جذابید."
پووین خندید و گفت: "همه جز این شاهزاده مزخرف شما."
پوند تشر زد: "پووین."
فرمانده بوم که مطمئن بود دوباره کلکل ها شروع میشه بلند شد و گفت: "با اجازه من میرم بخوابم شب شده و من خستم."
هردو سری تکون دادند.
فرمانده از اتاق بیرون رفت.
اون دوتا دیوونه شده بودند.
جاس بلند شد و گفت: "منم میرم، فردا نقشه رو اجرا می کنیم."
و با تعظیمی از اتاق جلسات خارج شد.
"من موندم و تو."
پووین طعنه امیز گفت: "چیه این دفعه میخوای چی بارم کنی؟"
"خیلخب نباید اون حرفارو میزدم."
"باشه."
"هنوزم قهری؟"
پووین پشت چشمی نازک کرد و گفت:" اولا عددی نیستی که باهات قهر کنم، دوما عذرخواهی نشنیدم که اشتی کنم."
پوند اخم کرد: "من عذرخواهی نمیکنم."
"منم اشتی نمیکنم."
"به درک."
پووین بلند شد و قبل اینکه به سمت در بره از پشت صندلی پوند رد شد و پشت گردنش زد و گفت:" بیشعور عوضی."
و قبل اینکه اون عوضی چیزی بگه از اتاق خارج شد.
پوند خندید شاهزاده ی چموش باهاش حرف زده بود و پوند به دلایلی خوشحال بود که دوباره اون توجه رو داشت.
چیه خب میتونست باهاش کلکل کنه و حرصش بده.
دو روز گذشته بود و بدبختی این بود که اون مرد هیکلی از جاش تکون نمیخورد.
سرباز ها بنا به نقشه ی پووین مکالمه ای رو شروع کرده بودند، اما اون مرد دوشب بود مداوم سر پستش بود.
پووین دوباره نقشه ای ریخت که اینبار یکجوری مکالمه کنند که انگار به یک مسئله مهم دست پیدا کردند جوری که اون مرد مجبور بشه که گزارش کنه.
هرچند تمام اینها نقشه بود، شاید اصلا جاسوسی وجود نداشته باشه.
دو سرباز اونجا بودند دقیقا کناره ورودی قصر جایی که مرد هیکلی درحال نگهبانی بود.
سرباز اول گفت: "این خبر به گوشت رسیده؟"
"چی؟"
"انگار شاهزاده ها یک چیزی پیدا کردن که نشون میده دقیقا قاتل کیه."
مرد هیکلی گوش هاش تیز شد و اخمی روی پیشونیش نشست که از چشمای فرمانده بوم که از دور نظاره گر بود، دور نموند.
سرباز دوم گفت: "اره شنیدم یک چیزی بوده که به تاج شکسته ربط داشته."
رنگ از رخسار مرد پرید و تکونی خورد اما سریع به حالت اولیه برگشت.
دو سرباز به طور حرفه ای مکالمه رو تموم کردند و با اشاره به فرمانده بوم بدون جلب توجه از محل دور شدند.
بالاخره شب فرا رسید و مرد هیکلی راه افتاد.
فرمانده جاس یک نفر و به جای اون مرد چاق گذاشته بود و اون مرد چاق با دهن و دست بسته با ماموران سیاهچاله قصر رفته بود و حبس شده بود.
مرد هیکلی نزدیکش شد و گفت: "انگار قضیه خیلی جدیه."
مرد جایگزین گفت: "چیو باید ببرم؟"
"چرا صدات عوض شده؟"
"سرما خوردم."
مرد هیکلی بدون اینکه اهمیتی بده نامه ای از جیبش در اورد و به مرد جایگزین داد و گفت: "اینو به دست قربان برسون و بگو انگار شاهزاده ها چیزی فهمیدن."
"باشه."
اما درست قبل اینکه مرد هیکلی بخواد برگرده چیزی توی سرش خورد و بیهوش شد و افتاد.
چشمانش را باز کرد، دیدش کمی تار بود چند بار چشمانش و باز و بسته کرد تا تونست اطرافش رو ببینه.
انگار توی سیاهچاله بود.
کمی سرش رو اطراف چرخوند که چشمش به هردو شاهزاده افتاد.
پوند با طعنه گفت: "بیدار شدی پرنسس؟"
"من اینجا چیکار میکنم؟"
پوند خندید و رو به پووین گفت: "بهش نمیگی عزیزم؟"
پووین نامه ای و رو بالا اورد و جلوی دیدش گرفت و خوند: "قربان بنا به اطلاعات رسیده متوجه شدم که شاهزاده ها به زیر زمین ممنوعه رفتند و چیزی مربوط به تاج شکسته پیدا کردند و میدانند قاتل پادشاهان کیست. لطفا سریعتر کاری کنید."
ساکت شد و کمی به مرد هیکلی نگاه کرد و ادامه داد: "این از متن اما میشه لطفا بگی واسه کی میبردیش؟"
"چیزی نمیدونم."
"اوه که چیزی نمیدونی، چقد سوییت و وفادار."
پوند نزدیک مرد شد و گفت: "اسمت چی بود؟"
"جِی."
"خب جی، تو به من میگی نامه رو میخواستی به کی بدی، منم به جاش آزادت میکنم وگرنه باید بدمت دست جلاد."
جی با ترس گفت: "من چیزی نمیدونم، ایشون رو ندیدم."
پووین خندید و گفت: "از اینکه فکر میکنه ما خریم خوشم نمیاد، باشه حرف نزن."
و صداشو کمی بالا برد و گفت: "نگهبان..."
نگهبانی سریع امد و با تعظیم گفت: "بله سرورم؟"
"اول لباساشو بگردید و هرچیزی دیدید بدید به من، دوم انقد بزنیدش تا خون بالا بیاره."
رو کرده به پوند و دستور داد: "بریم."
پوند ابرویی بالا انداخت.
گربه کوچولو فاز ریاست گرفته .
دنبالش راه افتاد و از سیاهچاله خارج شدند.
جلوی در اتاق پووین ایستادند.
"به نظرت حرف میزنه؟"
"نمیدونم."
پوند کمی نگاهش کرد.
زیر چشماش گود افتاده بود انگار خواب درستی نداشت. بی اختیار دستش رو جلو برد و با انگشت اشاره اش زیر پلکِ راسته پووین رو نوازش کرد و گفت: "انقد خودتو اذیت نکن، استراحت کن من فردا کارا رو انجام میدم."
پووین خشکش زده بود اما لبخند زد و گفت: "باشه ممنونم، توهم بخواب."
و کمی روی پنجه پاش بلند شد و گونه ی پوند رو بی اختیار بوسید و به همان سرعتی که بوسیده بود، سریع به اتاقش رفت.
پوند خشکش زده بود.
اون؟
بوسه؟
دستش رو روی گونه اش گذاشت و ناباور به در زل زد و کم کم لبخند زد.
صدای قلبش رو میشنید اما ناشیانه سعی در انکار خودش بود.
شاید هم میترسید، از تکرار گذشته.
و خدا میدونست که شاهزاده کیِ قصد داره از انکار هایش دست برداه.
از حال خودش عصبی شد.
از این لبخند و کوبش قلب، بنابراین اخم کرد و به سمت اتاقش رفت.
اما پووین تکیه به در به دسته گل هایی که پوند اورده بود، زل زده و باور نمیکرد که گونه ی پوند رو بوسیده.
فقط دلش میخواست ببوستش و انجامش داد اما چرا حس خوبی داشت؟
چرا قلبش نامنظم شده بود و بیشتر میخواست؟
شاهزاده ی برمه از چیزی که حس کرد ترسید و چشمانش درشت شد و زمزمه کرد: "اگه انکارش نکنم، چه فایده ای داره وقتی من براش یک همکارم! پس تنها راهش همینه."
انگار شاهزاده پووین، بهتر از هرکسی احساسش رو درک کرده بود.
اما ایا فقط احساسِ یک طرفه به تنهایی کافیه؟