Forbidden prince

Forbidden prince

pondphwin


پارت چهاردهم : زیرزمین

چند روزی بود به کاخ میانی برگشته بودند.

توی این چند روز، پووین به طرز غیر قابل انکاری، از پوند دوری میکرد.

حتی حاضر نمیشد که اون نامه ای که جادوگر داده بود رو بررسی کنند و پوند تنهایی نمیتونست.

نه اینکه محتاج پووین باشه ها، نه!

فقط نمیخواست بعدا اون شاهزاده چموش، حرفش رو قبول نکنه. همین!

حال و روز پوند هم بهتر نبود، ذهنش مدام سمت اون پووینی میرفت که اون شب زبونش رو روی گردنش با اغواگری کش میداد.

و عملا با خودش توی جنگ بود.

بارها توی همون کاخ با ندیمه های مختلف رابطه داشت تا بلکه ذهنش پر بشه از چیز دیگه ای اما حتی وسط اغواگری یک زن، پوند فقط صورتِ مردونه ای رو میدید که توی این چند روز ازش برگردونده میشد.

پوند دیگه خسته شده بود، باید کاری که شروع کرده بودند رو تموم میکردن.

پس بلند شد نامه رو داخل جیبش گذاشت و به سمت اتاق پووین رفت.

تقه ای به در زد و با، بفرماییدِ پووین وارد شد.

پووین پشت میزش نشسته بود و با قلم چیزی روی برگه می‌نوشت و روی میزش، تعدادی گلِ رز زیبای قرمز بود و عطرش کل اتاق رو گرفته بود.

پووین سری بلند کرد و از دیدنِ شاهزاده ی سیام جا خورد.

"چیزی میخوای؟"

پوند در و بست و روی صندلی روبه روی پووین نشست و گفت: "تورو."

پووین متعجب گفت: "چی؟"

پوند تک خندی زد: "گربه کوچولو وقتشه از گوشه گیری دربیای، باید روی هدف کار کنیم ما هنوز اون نامه رو بررسی نکردیم."

پووین چند ثانیه توی چشمای مقابلش زل زد.

مست بود اما لعنت به ذهنش که با قابلیت فول اچ دی، روز بعدش همه چیو براش پخش کرد و پووین نمیتونست از خجالت به صورت پوند نگاه کنه.

قلم رو روی میز کوبید و گفت: "باشه بیا بررسی کنیم."

پوند نامه رو از جیبش در اورد و روی میز گذاشت و خودش کمی روی میز خم شد و گفت: "بازش کن و بلند بخون."

پووین مشکوک نگاهش کرد و نامه رو برداشت و باز کرد و با صدای بلند خوند: "بانو چویی عزیز و توانمند، از شما بابت نفرین قوی که رو معبد گذاشتید متشکرم، زین پس مطمئن هستم که کسی پاشو داخل اون معبد نمیزاره. چرا که در اون معبد هیچ راهی به گذشته نیست، قدردان شما هستم و مبلغِ داخل پاکت دستمزد شماست. با تشکر، ناشناس."

پووین بعد از تموم شدن متن به پوند نگاه کرد و ادامه داد: "نمیدونم من توهم زدم یا این دستخط و این مهر شبیه اون نامه ی دستور قتل باباته."

پوند ابرویی بالا انداخت و نامه رو از دست پووین گرفت و خوند.

چه دستخط آشنایی.

"باید بررسیش کنیم."

پووین تکیه اشو به صندلی داد و گفت: "خودمون دوتا، دیگه از پسش برنمیایم. این قضیه خیلی داره پیچیده میشه، به کمک نیاز داریم."

پوند با طعنه گفت: "پس چیکار کنیم؟ میخوای باهمدیگه بچه بسازیم؟ قابلیتشو داری؟"

پووین چشمی چرخوند و گفت: "کم کم داشتم به نتیجه می‌رسیدم که ادم شدی اما میبینم هنوز همون نکبت اعصاب خورد کنی."

پوند بلند شد.

کف دستاشو روی میز گذاشت و روی صورت پووین خم شد و با نیشخند زمزمه کرد: "فقط برا تو اعصاب خورد کنم."

"برای بقیه چی ای؟"

"اصولا با بقیه حرف نمیزنم، فقط با تو."

پووین زل زده بود به چشماش، چشمای مشکی و کشیده پوند صورتشو جدی تر نشون میداد.

اون چشم ها آخرین بار برای خود پووین با لذت بسته شده بودند.

پووین با یادآوری دوباره اون شب، چشماشو لحظه ای بست.

اما صدای پوند باعث شد چشماشو باز کنه.

"چون میخوام فقط تورو حرص بدم."

واقعا این پسر نمیزاره. پووین یکم آروم باشه.

پووین با حرص گفت: "واقعا بیشعوری."

"بابت تعریف ممنونم، شاهزاده‌ی من."

پووین خسته گفت: "اگه از چرت و پرت گفتنات بگذریم، میخوام پیشنهاد بدم، فرمانده ها به کمکمون بیان."

پوند که حالا صاف ایستاده بود، با اخم گفت: تخت پادشاهی الان فرمانده ها رو داره که دارن مملکت ها رو اداره میکنن، اگه اونا هم بیان کی باید حواسش باشه؟"

"مادرهامون و عمه خانوم جنابعالی باید برگردن، ندیمه ها هم همینطور فقط تعداد کمی بمونن تا گشنه نمونیم."

"میخوای اینجا رو به یک پایگاه تحقیقاتی تبدیل کنی."

"دقیقا، باهام موافقی؟"

پوند به فکر فرو رفت.

بدم نمی‌گفت، اگه قرار بود چیزی پیدا کنند و قضیه واقعا ربطی به یک نفر سوم داشته باشه، برای خانواده هاشون خطرناک بود.

"قبوله."

پووین بلند شد و دستش و دراز کرد، پوند دستشو گرفت و باهم دست دادند.

"قبوله."

شاید اون اولین توافق بدون دردسر و بحث اون دوتا بود.


اون دو شاهزاده با اصرار های فراوان خانواده هارو راضی کرده بودند تا با تعداد زیادی ندیمه به قلمرو ها برگردند.

و روز رفتن بود.

جولیا صورت پووین رو توی دستانش گرفت و گفت: "پسرم این چه اتحادیه که ما باید برگردیم؟"

"مادر، ما حرف زدیم این یک توافق بین منو پوندِ، شما فقط برگردید و حکومت رو اداره کنید."

و رو به برادرش ادامه داد: "مارک، حواست به مادر و حکومت باشه، الان تو مسئولی."

مارک سری تکون داد و گفت: "بله پی، حواسم و جمع میکنم."

پووین لبخند زد و نگاهشو به مادرش داد و با دیدن چشم های اشکیش ، در اغوشش گرفت

جولیا توی گوش پسرش گفت: "همو نکشید."

پووین تک خندی زد و گفت: "حتما، فقط لطفا رسیدی، نامه ای که الان توی دستت میزارم و به فرمانده جاس بده مادر."

مادرش نگران تر شد اما چیزی نگفت و یواشکی نامه ای پسرش که دستش داد و گرفت و اروم داخل جیب درونی لباسش پنهون کرد و بعد از پسرش جدا شد.

دلشوره داشت، می‌ترسید پسرش رو هم از دست بده.


"مامان، من بچه نیستم."

ملکه امی که تا اون لحظه نکات ریزی از اینکه مراقب خودش باشه.

غذاشو خوب بخوره.

به موقع بخوابه و... رو بهش گوش زد میکرد، نگران گفت: "حرف گوش کن پسر."

پوند لبخند زد و گفت: "شبیه بابا گفتی."

اشک توی چشمای امی حلقه زد و برای فرار از ریختن اشک هاش، پسرش رو در آغوش گرفت.

پوند از آغوش مادرش بیرون اومد و رو به عمش گفت: "عمه، لطفا مراقب مادرم باشید، برید سوار کالسکه اتون بشید من با مادرم کار دارم."

بنیا لبخندی زد و گفت: "نگران نباش من حواسم به همه چیز هست، مراقب خودت باش پسر عزیزم."

و رفت تا سوار کالسکه بشه.

پوند، نامه ای از جیبش در اورد و گفت: "مامان بلافاصله که رسیدی این نامه رو به فرمانده بوم میدی و اداره کشور و به عهده وزیر پون میزاری، باشه؟ فقط کنار عمه بمون."

امی چیزی نگفت و فقط نامه رو گرفت، میدونست اگه چیزی بگه هم پسرش جوابی بهش نمیده، باید با نگرانی به زندگیش ادامه می‌داد.

ملکه ها که دورتر شدند.

پوند نگاهی به پووین کرد و گفت: "نامه رو دادی مادرت؟"

"اره، تا دو روز دیگه فرمانده ام میرسه."

"منم."

"من دارم میرم پیش فورث، باهام میای؟"

پوند اخمی کرد و گفت: "چرا میری؟"

پووین ابرویی بالا انداخت و با حرص گفت: "به تو چه."

"نه دیگه نشد، اینجا همه چی به من ربط داره."

پووین نیشخندی زد و گفت: "مسائل مربوط به من، هیچ ربطی به تو نداره."

"اصلا به درک. پیش اون عقب افتاده بهت خوش بگذره."

و خودش به سرعت به داخل کاخ رفت.

پووین خندید و زمزمه کرد: "احمق."

و با حالی خوش به سمت مرکز روستا رفت تا بتونه به فورث سر بزنه.

پووین توی اتاقی که فورث برای استراحت بهش داده بود، دراز کشیده بود.

فورث در زد و داخل شد و با تردید گفت: "شاهزاده میتونم یک چیزی بگم؟"

پووین نشست و گفت: "حتما، بگو"

"راستش، من میدونم که شما شاهزاده ای اما. اما اگه نگم فکرم درگیر می مونه... من ازتون خوشم میاد."

پووین متعجب بود، نمیدونست چی بگه فقط در ثانیه تصویرِ پوند جلوی چشماش اومد و عصبیش کرد.

با ملاحظه گفت: "من نمیخوام ناراحتت کنم و خب ممنونم که دوسم داری اما من، خب..."

فورث لبخندی زد و گفت: "اما دوسم نداری، درک میکنم."

"من..."

"نه شاهزاده لطفا چیزی نگید بزارید باهاش کنار بیام، فقط لطفا دیگه سراغم رو نگیرید، فردا میخوام برگردم پیش عموم به تاج شکسته، شما میتونید اینجا بمونید و لطفا بزارید همه چی تموم بشه حتی این دوستی."

تعظیم کرد و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد و پووین رو با عذاب وجدان تنها گذاشت.

پوند از پنجره اتاقش بیرون رو تماشا میکرد، خورشید غروب کرده بود و جاشو به ماه داده بود.

اما خبری از برگشت پووین نبود.

"معلومه نیست تا این وقت شب کجا مونده."

درب اتاقش با تق تق زده شد.

"بیا داخل."

ندیمه داخل شد و بعد از تعظیم گفت: "سرورم، شاهزاده پووین پیکی فرستادن که بهتون اطلاع بدم ایشون تا اومدن فرمانده، منزل دوستشون می مونن."

پوند اخم کرد، نمیاد؟‌ هاح به درک.

"ممنون، میتونی بری."

ندیمه تعظیم کرد و بیرون رفت.

"که نمیای، که می مونی پیش اون فورث احمق، باشه بهتر."

و روی تختش خزید و چشماشو بست.

به درک قرار نبود دو روز نبودنِ اون احمق چیزی ازش کم کنه، اتفاقا نبودنش ارامش بیشتری داشت.

یا حداقل فکر میکرد.

روز دوم بود، فرمانده بوم از پایتخت سیام رسیده بود و منتظرِ، شاهزاده برمه بودند.

پوند تا رسیدن اونها، همه چیز و برای فرمانده اش تعریف کرده بود و حقیقت بوم اصلا فکرشو نمیکرد که قضیه انقد پیچیده شده باشه.

و پوند، واقعا توی این دو روز اعصاب درست و حسابی نداشت.

به بهانه های مختلف توی اتاق پووین میرفت.

از بوی رزِ همیشگی روی میزش نفسی میگرفت و برمی‌گشت به اتاق خودش.

یا هم به ندیمه های بدبخت الکی گیر میداد.

متنفر بود اما اعتراف میکرد، دلش برای کل‌کل کردن با اون شاهزاده گربه ای تنگ‌شده بود.

با صدای ندیمه که اعلام کرد شاهزاده برمه برگشته، پوند از فکر خارج شد و ناخودآگاه بلند شد و به استقبالش رفت.

فرمانده بوم ابرویی بالا انداخت.

از کی تاحالا؟ پوند ناراویت سگ اخلاق برای کسی بلند میشه.

پووین و فرمانده جاس، داخل سال اصلی کاخ شدند که بلافاصله پوند رو دیدند.

فرمانده تعظیمی کرد.

اما پووین به صورتِ شاهزاده ی عبوسی زل زد که توی این دو روز دلش برای کل‌کل کردن باهاش تنگ شده بود. پووین از افکار فول اچ دی اون شبش نسبت به پوند به فورث پناه برده بود، اما بازم فایده ای نداشت چون تا چشماشو می‌بست، چهره ی این شاهزاده ی اخموی روبه روش و پشت پلک هاش می دید.

پوند با نیشخند گفت: بلاخره از فورث جونت دل کندی؟

پووین خندید و گفت: سخت بود، اما باید تا روز اخر پیشش می موندم.

"روز اخر؟"

پووین غمگین گفت: " برای همیشه رفت پیش عموش."

"تاج شکسته؟"

"هوم."

پوند نیشخند زد: "چرا ناراحتی حالا؟ نکنه دلت تنگ میشه؟"

واقعا میشد، پووین از اون پسر خیلی خوشش میومد، دوست خوبی بود.

"اره دلم تنگ‌ میشه."

پوند، دیگه نیشخند نزد.

اخم کرد و خوبه ای زمزمه کرد.

اشتباه کرده بود به استقبالش رفته بود، لیاقتش همون فورث جونش بود، دلش برای همون تنگ بشه.

پوند بی توجه برگشت و گفت: تا نیم ساعت دیگه سالن کنفرانس باشید، باید شروع کنیم.

فرمانده ها رو به روی هم و شاهزاده ها صدر میز رو به روی هم بودند.

پوند تعدادی، نامه، نقشه ی رفتن به تاج شکسته و همه چیو گذاشته بود.

پووین بلند شد و نامه ی دستور قتل پادشاه سیام رو برداشت گفت: "این نامه ایه که فرمانده بوم اول از همه پیدا کرده، درسته؟"

فرمانده تایید کرد.

پووین ادامه داد: "ما با بررسی نامه هایی که با دستخط پدرم نوشته شده بود متوجه‌ شدیم که این نامه رو اصلا پدرم ننوشته، مطمئنا هردوتون از ماجرا با خبر هستید."

فرمانده جاس سری تکون داد و گفت: "بله شاهزاده."

پوند نامه ای که جادوگر داده بود رو برداشت و گفت: "پس توضیح بیشتر جایز نیست بیشتر باعث تلف شدن وقت میشه، این نامه رو ما از جادوگری گرفتیم که از قرداد ممنوعه دوتاج با خبر بوده، اما هنوز چک نکردیم. از شما دوتا میخوام دستخط، مهر و هر چیز مشکوکی رو توی این نامه با بقیه نامه ها تطبیق بدید، متوجه شدید؟"

هردو فرمانده بله قربانی گفتند و کنار هم نشستند و مشغول به کار شدند.

و پوند اصلا حال و حوصله ی گشتن نداشت.

اما پووین با تلاش داشت تمام نامه هایی که قبلا بررسی کرده بودند رو دوباره با اون نامه ی جادوگر تطبیق میداد.

کمی بعد فرمانده بوم گفت: " دستخطه نامه ای که دستور قتل پادشاه بوده با اینی که جادوگر داده یکیه."

"فقط دستخط؟"

"و مهری که پاش هست، قربان این مهر سالهاست استفاده نشده از زمانی که پدربزرگتون در قید حیات بودند."

جاس که در فکر بود گفت: "اما این مهر یک نشان مشترکه."

پووین کنجکاو نگاه کرد و گفت: "چطور؟"

جاس نمیدونست گفتنش درسته یا نه اما با این حال گفت: "زمانی که پدرتون به حکومت میرسن دستور میدن هیچ حرفی، از قرداد دوتاج، نشان های مشترک و هرچیزی که یادآوری گذشته باشه، نباشه و هرچی بود جمع شد."

"پس تو از کجا میدونی؟"

جاس شرمنده گفت: "عذرخواهم عالیجناب اما من کمی کنجکاوی کردم و زیر زمین ممنوعه رو بررسی کردم."

"یعنی میدونی این مهر مال کیه؟"

"خیر قربان نمیدونم، اما میشه فهمید برای کیه."

پووین کنجکاو پرسید: "چجوری؟"

"توی زیر زمین ممنوعه قصر، یک جعبه ای هست که نشون میده هر مهر متعلق به چه کسی بوده."

بوم گفت: "مگه تمام نشان ها یکی نیستند؟"

"خیر، در مرحله اول یکی دیده میشه اما...

رو کرد به پووین و گفت: "نشانتون رو چند لحظه قرض میدید قربان؟"

پووین، نشانش رو از توی جیبش درآورد و به جاس داد.

جاس نشان خودش رو هم در اورد و هردو نشان رو روی میز کنار هم گذاشت و گفت: "ببینید، در ظاهر این یک نشانه که نشون میده متعلق به کسیه که در سلطنت یک کاری ای هست، اما..."

به چهره کنجکاو هر سه نفر نگاه کرد و ادامه داد: "اما زیرِ شمشیر در اصل اسم هر فرد به صورت خیلی ریز حک شده."

شاهزاده ها هردو تا جای ممکن روی میز خم شدند چون رو به روی هم بودند، سرهاشون به هم چسبید.

پوند با حیرت گفت: "باورم نمیشه این واقعا درسته."

"و یک چیز دیگه هم هست، داخل هر شمشیری که روی نشان ها هست درواقع بنا به مقام اون فرد تعداد ستاره داره، شاهزاده شما به دلیل مقامتون یک خورشید روی نشانتون حک شده اما مال من چهار تا ستاره ست، برای پادشاه ماه بود و برای هرکدوم از وزیر ها وسط دوتا شمشیر ستاره بزرگ حک شده."

پووین حیرت کرده بود، انصافا فرمانده اش لایق فرمانده بودن بود.

با لبخند گفت: "افرین جاس، یادم باشه برگشتیم حتما به وزیر ارتقاعت بدم."

جاس خندید و گفت: "ممنونم قربان اما بنده با کار های اداری و وزیری آشنا نیستم، این لقب رو به کاپیتان گاوین بدید."

پوند با فکری آشفته گفت: "چیزی که از حرفات فهمیدم یعنی که، این مهر، همون نشانه؟"

"بله قربان، نشان هر فردی، در اصل مهرشه دیگه."

پووین طعنه زد: "شاهزاده ی کشوری مثلا."

پوند اخم کرد و گفت: "فقط ذهنم به هم ریخته شده."

"بازم خنگی."

"خنگ خودتی."

"تویی."

"تو."

"تو."

:تو."

"خیلی روی مخم راه میری."

"مگه مخ هم داری گربه‌ی وحشی؟"

"نه پس فقط تو داری."

"البته."

"خیلی احمقی."

"تویی."

پووین دهن باز کرد که جواب بده که فرمانده بوم عصبی گفت: "منظور فرمانده جاس از این توضیحات اینه که، این مهر مال یکیه که از گذشته بوده با توجه به چیز ممنوعه ای که ایشون دیده و بنا به اینکه مهر داشتند یعنی یک مقام بالا بودند."

فرمانده جاس تایید کرد و گفت:" اگر به اون زیر زمین ممنوعه ی برمه بریم شاید بتونیم بفهمیم که این مهر دقیقا متعلق به چه کسیه."

پوند جدی شده گفت: "شاید اصلا نیازی نباشه که بریم برمه."

"چرا؟"

"فرمانده گفت، گذشته و متعلق به دوتاج یعنی مال زمان پدربزرگ هامونه اونوقتی که دو قلمرو متحد بودن پس نشان ها یکی بوده، پس این یعنی چی پووین؟"

پووین ادامه داد: "پس یک جعبه هم توی زیرزمین ممنوعه هم توی سیام هست."

پوند چشمکی زد و گفت: "افرین."

و هردو ذوق زده کف دست هاشونو به هم کوبیدن و دیگه دست هاشونو جدا نکردن، بلکه به هم گره زدن و روی میز گذاشتند.

فرمانده ها مشکوک نگاهی به هم‌کردند.

یک چیزی بین اون دوتا درست نبود.

از کی تاحالا دوتا دشمن اینجوری رفتار میکنن؟


"بهت گفتم میریم برمه."

"منم گفتم میریم سیام."

"روی چه حساب باید به حرفت کنم؟"

جاس واقعا خسته شده بود.

اون دوتا سر هرچیز کوچیکی ساعت ها بحث میکردند.

جاس کلافه رو به پووین گفت: "شاهزاده، شاهزاده ناراویت درست میگن تا سیام راهِ کمتریه میتونیم به موقع بریم و بیایم."

پووین کلافه اهی کشید و گفت: "باشه قبول، اما فقط منو پوند میریم، شما بمونین اینجا بررسی کنین."

فرمانده ها سری تکون دادند.

بالاخره راهی سیام شده بودند.

دو شاهزاده سوار بر اسب با سرعت میتاختند و همین باعث میشد فرصت کل‌کل نداشته باشند.

نزدیکی قصر سیام پوند توقف کرد و پووین هم‌ مجبور به توقف شد.

پوند نگاهی به صورتِ خسته ی پووین انداخت و گفت: "برای اینکه محرمانه باشه من یک راهِ مخفی بلدم، ولی باید پیاده بریم."

"باشه اسب هارو اینجا به درخت ببندیم و بریم."

هردو از اسب پیاده شدند و اسب ها را به شاخه درختی بستند و به سمت زیر زمین مخفی قصر راه افتادند.

جایی که پوند هیچوقت جرعت نداشت به اونجا بره."


●اقامتگاه ناشناس

"قربان، دو شاهزاده وارد سیام شدند."

"کارشون چیه؟"

"هنوز نمیدونم."

شخص عصبی شده از گزارش ناقص جام شرابش را پرت کرد که به پیشانی فرد خورد و گفت: "هروقت فهمیدی به من خبر بده از گزارش نصفه خوشم نمیاد، فهمیدی؟"

"بله قربان."

"گمشو."

فرد از اتاق خارج شد.

شخص نیشخندی زد و گفت: "ببینیم تا کجا قراره پاتونو توی کفش من کنین احمقا."


پوند آهسته در زیر زمین رو باز کرد و گفت: "پووین از بازوم بگیر پله های اینجا خطرناکه."

"نمیخوام."

"لج نکن فقط منو بگیر."

"من بچه نیستم."

"باشه به جهنم‌ هرکاری میخوای بکن."

و اروم از پله های نامتقارن و شکسته ی زیر زمین پایین اومدند.

پووین که درگیر مکانی که از آنجا رو شدند تا به زیر زمین برسند بود آهسته پرسید: "ازت یک سوال بپرسم؟"

"دوتا بپرس."

"اونجایی که ازش رد شدیم، مخفیگاهت بود؟"

پوند نیشخندی زد و گفت: "راجبم‌ کنجکاوی؟"

"راجب تو نه، راجب اون مکان."

پوند تک خندی زد و گفت: "اره مخفیگاهمه هروقت حوصله ادما رو ندارم میرم اونجا، خونه ی چوبیشو خودم ساختم، تازه گل هاشو خودم‌ کاشتم."

پووین لبخند زد و آهسته بازوی پوند رو گرفت و گفت: "خیلی قشنگ بود، داره به سرم میزنه بکشمت و اونجا رو برای خودم کنم."

پوند خندید و زیر چشمی نگاهی به دست حلقه شده دور بازوش کرد و گفت: "نمیخواد منو بکشی، هروقت خواستی میتونی بری اونجا."

"جدی؟ چرا این لطف و بهم میکنی؟"

"چون همکارمی."

لبخند روی لب پووین ماسید.

اوه معلومه فقط همکاریم.

اما خودش هم‌نمیدونست چرا از این کلمه فقط همکا، تمام وجودش پر از ناراحتی شد.

"تو که نمیخواستی بازومو بگیری چیشد؟"

پووین بی حوصله گفت: "سنگ‌زیر پام خیلی سُر بود ترسیدم بیوفتم ولی تو نیوفتی."

"اها یعنی خواستی منم همراهت بندازی.

"اره."

"لازم نیست اينجوری منو دنبال خودت بکشونی، من اگه بگی دنبالت میام حتی اگه بیوفتم."

اوه.

چشمای پوند گرد شد این چی بود گفت.

عقلشو از دست داده. روی چه حساب اینو‌ گفت؟

"چی؟"

پوند با اخم و حرص از خودش و جواباش گفت: "اخه باید دنبالت بیام تا حرصت بدم و لذت ببرم که دشمنم داره حرص میخوره."

پووین ناراحت تر از این نمیشد و بدبختی خودش هم دلیلش رو نمیدونست.

بالاخره به زیر زمین رسیده بودند.

پر از جعبه های مختلف.

یکی یکی چک کردند و در اخر یک‌جعبه با نوشته ی مهر سلطنتی پیدا کردند.

کتاب بزرگی درون جعبه بود.

کی یکی کتاب رو ورق زدند و با مهرِ روی نامه تطبیق دادند.

وسط های کتاب دقیقا شبیه ان مهر و پیدا کردند.

پوند ذوق زده گفت: "اینجاست وای خودشه."

پووین بیشتر خم شد و نوشته رو خوند: "وزیر..."

پووین صفحه رو ورق زد.

"پس ادامه ی نوشته کجاست؟"

پوند دوباره کتاب رو سمت خودش کج کرد و نوشته هارو دوباره خوند.

صفحه قبل.

صفحه ی بعد.

"این قسمت بقیه اش سوخته."

"عمدی سوخته، انگار یکی فقط همین قسمت رو شمع گرفته."

"دقیقا رد سوختگی فقط همین قسمته که اسم وزیر نیست، اما کدوم وزیر؟"

"نمیدونم."

پوند بلند شد و گفت: "پاشو پووین باید برگردیم اینجا خطرناکه، این‌کتاب هم‌می‌بریم."

پووین بلند شد و کتاب رو برداشت و به سرعت از پله ها دویدند و بالا رفتند.

کمی بعد سوار اسب هایشان شدند تا چند ساعت دیگری در راه باشند تا به کاخ میانی برگردند.

Report Page