Forbidden prince
pondphwinپارت سیزدهم : جادوگر پول پرست
به سمت مرکز روستا که امدند، پیرزن انها را دیده بود و به خانه اش برده بود.
پیر زن دارویی برای زخم اورد و کنار پوند نشست و گفت: "ادمای بداخلاق بيشتر آسیب میبینن."
"من آسیب ندیدم، اینا برای بدنِ قوی من هیچی نیست."
پووین تک خندی زد و سری از تاسف تکون داد.
"باشه تو بزرگ و قوی، دهنتو ببند تا روی زخمتو ببندم."
پوند چشم غره ای به پیرزن رفت و نگاهش و پووین داد که گوشه اتاق ایستاده بود و غرق در فکر شده بود.
چیشد؟ تا الان که داشت میخندید.
چیزی اذیتش میکنه؟
"هوی پسر."
پوند از فکر در اومد و به پیرزن نگاه کرد.
پیرزن لبخند زد و گفت: "انقد غرق شاهزاده ای که حالیت نمیشه صدات میزنن."
پوند اخم کرده گفت: "کارتو بگو؟"
"زخمت رو بستم."
"خب الان بهت جایزه بدم؟"
و چشماشو بست.
پیر زن که دید هردو بی حوصله هستن، بلند شد و با گفتن استراحت کنین از اتاق خارج شد.
پووین تکیه اشو از دیوار گرفت و کنار پوند نشست و گفت: "حالا چیکار کنیم؟"
پوند با چشمای بسته گفت: "برای الان فقط بیا بخوابیم بعدا راجبش حرف بزنیم."
"تو بخواب، من میرم پیش فورث."
پوند سریع چشماشو باز کرد و به شاهزاده زل زد گفت: "طاقت دوریشو نداری؟ بد میگذره پیشِ من؟"
پووین تک خندی زد و گفت: "من که همش با توام، اون طفلی رو حتی با خودمون معبد هم نبردیمش."
"مگه باید میبردیم؟"
"پوند تو چت شده؟ چرا انقد عصبی ای؟"
اما پوند حواسش نبود، به لبای پووین زل زده بود و پلک نمیزد.
فکرش از هرچیزی خالی شده بود و فقط میخواست طعم لبای پسرِ رو به روش و مزه کنه و از این فکر حالش به هم میخورد.
"پو_"
کلمات پووین خفه شد چون پوند با یک حرکت لبای پووین رو بین لبای خودش گرفت و نگه داشت، بدون اینکه تکونی به لباش بده.
و حال پووین گفتنی نبود.
تمام بدنش از هیجان لرزید و شوکه شده به چشمای بازه پوند زل زد.
این چه کوفتی بود؟
پووین پلکِ شوکه ای زد و همین باعث شد، پوندی که بهش زل زده بود و لبای شاهزاده ی برمه رو بین لباش داشت، به خودش بیاد و لبای پووین رو ول کنه.
بدون اینکه چیزی بگه دراز کشید و پشتش و به پووین کرد.
پووین با عجله بلند شد و از در خارج شد و در و بست.
تکیه اشو به در بسته داد و ناخواسته چشماش بسته شد.
قلبش پر از هیجان بود و دلیل هم این بود که یهویی اتفاق افتاد نه چیز دیگه.
واقعیت پووین میدونست که علاقه ای به زن ها نداره، رفتار و عشوه های زن برای پووین هیجان انگیز نبود اون دلش میخواست توسط مرد بوسیده بشه و کنار یک مرد زندگیِ عاشقانه اش رو بگذرونه اما.
اما کشور توانایی درک همچین چیزی رو نداشت بنابراین پووین سالها بود خودش رو سرکوب کرده بود.
با تمام اینها میدونست، اون مردی که پووین میخواد، قطعا شاهزاده سیام نیست، اره دلیل هیجانش فقط یه دفعه بودن اتفاق بود والاغیر.
تکیه اشو از در گرفت تا به فورث سری بزنه.
ولی ایا واقعا دلیل همین بود؟
پوند چشماشو بسته بود و هرزگاهی زبونش رو روی لبش میکشید طعمِ رزِ لبای شاهزاده برمه، هنوز زیر زبونش بود.
پوند کلافه زمزمه کرد: "این چه کاری بود که کردم؟ اخه چرا اون؟ یک مرد، دشمنم."
پوند اینطوری نبود که فقط زن یا فقط مرد و انتخاب کنه.
اما تا به حال به فکر بوسیدن لبای مردی هم نیوفتاده بود، شاید چون نمیتونست، پوند نمیتونست عاشق بشه، مخصوصا عاشقِ یک مرد.
گیج شده بود و نمیدونست چرا همچین کاری کرده، انگار اون لحظه مغزش خاموش شده بود.
زمزمه وار گفت: "فقط بوسیدمش چون، چون این مدت همش باهمدیگه بودیم یک اتفاق عادی افتاد، شاید هم برای اینه چون خیلی وقته با کسی نخوابیدم، لعنت به همه چی"
و کلافه سرش و بلند کرد و دوباره به بالشت کوبید.
همگی در حیاط کوچک خانه ی پیرزن نشسته بودند، هرکسی در فکری بود.
پوند کمی تردید داشت اما در اخر رو به پیر زن گفت: "توی معبد صدایی گفت دو تاج، تو میدونی داستان چیه؟"
پیرزن پوستِ هلویی رو کند و گفت: "من نمیدونم اما اگه اینجا میخوای چیز بیشتری بدونی باید بانو چویی رو خبر کنم."
"بانو چویی؟"
پیرزن به پووین نگاه کرد و گفت: "بله، یک جادوگر از چوسان که خیلی سالها پیش به اینجا میاد قبل از دشمنی برمه و سیام خیلی پول پرسته، هرکاری برای پول میکنه."
شاهزاده ها به هم نگاه کردند.
این شاید کمک کننده باشه.
پوند بلند شد و گفت: "پووین با من بیا."
پووین پوفی کشید و بلند شد و دنبال پوند راه افتاد.
داخل اتاق رفتند.
پوند برگشت و به پووین زل زد و گفت: "باید بگیم جادوگر بیاد."
"که چی بشه؟"
"ازش سوال بپرسیم."
"اگه بازم چیزی دستگیرمون نشد چی؟"
"اگه شد؟"
پووین سکوت کرد.
نمیدونست.
ذهنش پر از سوال بود.
"خب چی میگی؟"
پووین با طعنه گفت: "الان من بگم نه، تو گوش میکنی؟"
پوند نیشخند زد و ابرویی بالا انداخت: "البته که گوش نمیدم شاهزاده."
پووین چشم غره رفت و برگشت تا از اتاق خارج بشه و در همون حال گفت: "پس هر غلطی میخوای بکن."
و بیرون رفت .
یه روز این پسره مزخرف رو میکشت.
پوند هم کمی بعد از اتاق بیرون اومد و وارد حیاط شد و روبه پیرزن گفت: "بگو جادوگر بیاد اینجا."
جادوگر اونجا بود، یک زن حدود هفتاد سال.
جادوگر نشسته بود و پوند و شاهزاده برمه کنارِ هم و روبه روی جادوگر.
انگار که اتاق بازجویی بود.
جادوگر به حرف اومد: "در خدمتم شاهزاده ها؟"
پووین متعجب گفت: "تو میدونی ما کی هستیم؟"
"بله من خیلی چیزا رو میدونم."
پوند کمی بهپیرزن نگاه کرد انگار که میخواست از واکنش هاش صحت کلامش رو بررسی کنه.
"کی اون معبد و نفرین کرده؟"
"نمیشناسم، هیچوقت ندیدمش فقط سالها پیش وقتی قرداد دوتاج نابود شد، یکنامه برام اومد که میخواست روی اون معبد نفرین بزارم و منم گذاشتم، خب به پول نیاز داشتم."
"یعنی هیچوقت ندیدیش؟"
"نه شاهزاده پووین هیچوقت، فقط بهم نامه داد برای درخواستش و بعد هم نامه تشکر و پولی که داخل پاکت بود."
"گفتی قراداد دو تاج. چیزی ازش میدونی؟"
جادوگر خندید و گفت: "عالیجناب برای این چیزی که حتی پدرتون بازگو کردنش رو ممنوع کرده بودند، باید بهم یک چیزی بدید. مگه نه؟"
پوند ابرویی بالا انداخت و از داخل جیب کتش، کیسه ای پر از سکه در اورد و روی میز جلوی جادوگر گذاشت و گفت: "حالا حرف بزن."
جادوگر با دیدن سکه ها چشماش برق زد و گفت: "این تعداد فقط برای اینه که بگم دو تاج شکسته شده چون..."
و مکث کرد، نگاهی به پووین انداخت و گفت: "شاهزاده شما هم باید سهمت رو بدی."
پووین چشم غره ای رفت و بدون اینکه نگاهش رو از اون زن جادوگر بگیره، کیسه سکه ای از جیبش در اورد و جلوی جادوگر روی میز گذاشت.
دست به سینه شد و گفت: "حالا حرف بزن داری حوصلمو سر میبری."
جادوگر خندید و گفت: "شاهزاده صبور برمه، بی طاقت شده."
به هردو شاهزاده نگاه کرد و ادامه داد: "من فقط میدونم نامه هایی که به دست پدربزرگ هاتون در 30 سال پیش رسید دروغ بوده."
"یعنی چی؟"
"بنا به شاهزاده بودنتون ارباب، خیلی کم هوشید."
پوند اخم کرد و گفت: "میخوای سرت از بدنت جدا بشه که به شاهزاده کشور میگی کم هوش؟"
"نه عالیجناب جسارت نکردم، چیزی که دیدم و گفتم."
پووین عصبی گفت: "جسارت کردی، فعلا دهنتو باز کن حرف بزن تا بعد به خدمتت برسم."
جادوگر نیشخند زد.
و پوند، این پسر الان ازش دفاع کرده بود؟
اوه معلومه که نه حتما برای این بود که معطل این جادوگر نشن. مگه نه؟
"نامه ای که به دست پادشاهِ سیام میرسه با این محتوا که برمه لشکری نمیفرسته، جعلی بوده و برعکس نامه ای هم که تحت عنوان سیام دیگه تعهد برمه رو نمیخواد هم جعلی بوده.
"کی اینو جعل کرده؟"
"من نمیدونم، فقط همینو میدونم و بعد از اون این روستا که زمانی مرز تعهد دو قلمرو بود تبدیل شد به تاج شکسته و روستایی که سالها بعد معبدش نفرین شد. اهالی فکر میکنن نحسی شکستن دو قرداد باعث شده معبد نفرین بشه."
"اما تو نفرین روش گذاشتی، چرا؟"
"شاهزاده پووین، من فقط به امر یک آدمی که پول خوبی بهم داد عمل کردم."
"مدرکی از اون ادم داری؟"
جادوگر خمیازه ای کشید و گفت: "این یک جواب دیگه داره پس، سر کیسه رو شل کن شاهزاده تا جواب بدم."
پوند با ابرو های بالا رفته نگاهش کرد.
این زن واقعا پررو بود.
پوند کیسه ی دیگه روی میز گذاشت.
جادوگر با لبخند گفت: "ممنونم شاهزاده."
پوند اخم کرد: "جواب؟"
"من ندیدمش فقط یک نامه تشکر ازش دارم.:
پووین بی حوصله گفت: "اون نامه رو بیار."
"و در قبالش چی دریافت میکنم؟"
"دو تا کیسه پول."
چشمای جادوگر برق زد و سریع بلند شد و گفت: "الان برمیگردم."
و در چشم به هم زدن، دور شد.
پووین خندید و گفت: "پول پرست."
پوند فاصله اشو حفظ کرد.
سکوت کرده بود شاید چون میترسید که دوباره ببوستش.
پووین نگاهی به نیم رخ جذاب، پسر کنارش کرد و گفت: "چرا ساکتی؟"
پوند فقط چی بگمی زمزمه کرد.
"چیزی شده؟"
"نه."
"داری به حرفای این زنیکه خل و چل فکر میکنی؟"
"نه."
"پس چه مرگته؟"
پوند عصبی شد و به پووین نگاه کرد و داد زد: "نمیخوام نگات کنم، حالم ازت به هممیخوره."
پووین مات موند.
اوه.
لبخند پووین محو شد.
چشماش در ثانیه بی روح و سرد شد و گفت: "متقابله."
و بلند شد و قبل اینکه از اتاق بیرون بره گفت: "لطفا خانوم چویی که اومدن، منو خبر کنید شاهزاده."
و از اتاق بیرون رفت.
پوند سرش رو روی میز گذاشت و گفت: "فاک منظورم این نبود که حالم خیلی ازش به همبخوره، یکم به هممیخوره، فقط یکم."
جادوگر برگشته بود.
نامه رو داده بود.
به جای دوتا، سه تا کیسه سکه گرفته و رفته بود.
و حالا شاهزاده های توی اتاقی که پیرزن بهشون داده بود مونده بودند.
پوند نامه ای که جادوگر بهش داده بود رو باز کرد و نگاهی به پووین که گوشه ی دیگه ی اتاق روی تشک نشسته بود و شراب میخورد، انداخت و گفت: "دست از مشروب خوردن بردار و بیا اینجا."
"تو بابام نیستی که بهمبگی چیکار کنم یا چیکار نکنم."
"میخوام نامه رو باز کنم پووین."
پووین شونه ای بالا انداخت.
"پووین لج نکن، بیا اینجا."
پووین پوفی کشید، شراب روش تاثیر گذاشته بود کمی احساس مستی میکرد.
کنار پوند نشست و گفت: "بگو."
پوند کمی نگاهش کرد و نامه رو باز کرد.
هنوز درگیر متن نامه بود که دست پووین روی رون پاش قرار گرفت و به سمت بالا حرکت کرد.
"پووین."
اما پووین هیچی نمیفهمید.
بوی عطرِ اون مردک عصا قورت داده زیر بینیش پیچیده بود و با ترکیبِ مستی پووین، احساس شهوتی رو به وجود اورده بود که در حال سوزوندن هردو بود.
پوند، مچ دست پووین رو گرفت و گفت: "با توام."
پووین اهمیتی نداد و کمی سمت پوند خم شد و سرش رو توی گردن پوند برد و بو کشید.
فاک. خیلی بوی خوبی داشت.
پووین، نوک زبونش رو روی گردن پوند میکشید و حالِ پوند رو داغون میکرد و پوند عصبی بود بیشتر از همه، از خودش.
نمیتونست جلوی این شاهزاده رو بگیره و این عصبیش میکرد که چرا توانش رو نداره.
دست پووین بالاتر اومد و روی عضو پوشیده شده ی پوند نشست.
نفس پوند رفت: "پوو_ "
اما قبل از صدا زدن اسمش، لبای پووین زودتر روی لبهاش نشست.
پووین مک عمیقی از لبای پوند گرفت و عضو پوند رو از روی شلوار، مالید.
اهِ کشیده شده یِ شاهزاده سیام، توی گلوی پووین خفه شد.
پووین لبهاشو جدا کرد و توی چشمای پوند زل زد.
"اونجوری نگام نکن."
پووین نیشخند زد و با لحن کشیده از روی مستی گفت: "چجوری نگات می کنم؟"
"اغواگر."
نمیدونست از الکی که روی لبای پووین بود مست شده که کلماتش دست خودش نیست، یا از شهوتی که توی وجودش با مالشِ عضوش توسطِ شاهزاده، بیدار شده.
اما هر چه بود پوند رو آتیش زده بود.
پووین اتصال نگاهشون رو گرفت و خم شد.
از روی لباس تمام بدنه پوند رو بوسید و به عضوش رسید.
بوسه ای از روی شلوار به عضو پوشیده شدش زد و آهسته دستش رو داخل شلوار پوند برد و عضوش رو در اورد.
پوند هیجان انگیز از فکرِ اتفاقی که درحال رخ دادن بود، نفس عمیقی کشید.
درست قبل از اینکه لبای پووین، عضو شاهزاده ی سیام رو لمس کنه، پووین ناگهان از شدت مست بودن، بیهوش شد و سرش روی پای پوند افتاد.
پوند شوکه خندید.
"شت، الان من با این وضع چه کنم؟"
و بدتر از همه باورِ اینکه برای دشمنش به این وضع افتاده، خنده دار تر و عصبی کننده تر بود.
عضوش رو توی شلوارش برگردوند تا بعد بهش رسیدگی کنه.
اروم دست زیر گردن و زانو های پووین انداخت و بلندش کرد و سر جای خودش خوابوند.
ملافه ای روش انداخت و کمی نگاهش کرد و از اتاق خارج شد تا بلکه توی سرویس بهداشتی ای یا یک گوشه ای بتونه از وضعیتش خلاص بشه.
اون با دشمنش تحریک شده بود و این فاجعه بود .
و شاید فاجعه بدتر این بود که پوند هنوزم اصرار داشت که فقط به دلیلِ کنار هم بودن های مداوم توی این سفرِ این اتفاقات افتاده.