Forbidden prince

Forbidden prince

pondphwin


پارت دوازدهم : معبد نفرین شده


"اووه پسر اینجا رو..."

منظره رو به رو واقعا حیرت اور بود.

تاج شکسته روستایی سرسبز و پر از درخت بود.

خونه های قدیمی و چوبی به شدت منظره رو زیبا کرده بودند.

پوند در جواب با حیرت گفت: "برای اولین بار باهات موافقم."

"حتی یک درصد موافقتت برام مهم نیست."

فورث خسته شده بود پس وسط حرفشون پرید و گفت: "ببخشید شاهزاده های عزیز ولی میشه بیخیال بشید و الان بریم پیش عموم؟"

پوند اخم کرد و گفت: "سرت به تنت زیادی کرده که با شاهزاده ها اینجوری حرف میزنی؟"

"ببخشید سرورم اما هوا خیلی گرمه و باید سریع کارمونو تموم کنیم و برگردیم."

پووین متوجه شد.

لحن ترسیده ی فورث کاملا مشهود بود.

پووین نزدیکش شد و دستش رو گرفت، فورث از اون لمس سرش رو پایین انداخت.

"حالت خوبه چرا ترسیدی؟"

"معلومه که ترسیده."

صدای پیرزنی که از پشت سر فورث میومد باعث شد نگاه همه به سمتش کشیده بشه و فورث برگرده.

پوند اخم‌کرده گفت: "شما؟"

پیرزن از سر تا پای پوند رو اسکن کرد و گفت: "چه جوان خوش قد و بالایی ولی حیف که اخلاق نداری."

"ممنون بابت تعریف، پرسیدم شما؟"

"من فقط یک پیرزنم پسر."

"چرا‌گفتی حق داره بترسه؟"

پیرزن خندید و گفت: "چون اینجا ترسناکه، اگه دنبال چیزی هستی اینجا دنبالش نگرد."

"مثلا دنبالِ چی؟"

"هرچی."

و دوباره نگاهی به سر تا پای پوند‌ کرد و رفت.

یعنی چی؟

"مگه توی این خراب شده چخبره؟"

"منم‌ نمیدونم.:

و رو به فورث ادامه داد: فورث ممکنه ما رو پیش عموت ببری؟"

"بله شاهزاده پووین."

پوند چشمی چرخوند.

مردک خودشیرین.


درست یک ساعت بود رو به روی اون مرد آهنگر که شباهت زیادی به برادرش در روستای میانی داشت، نشسته بودند.

و مرد فقط به نامه زل زده بود.

پوند بی حوصله گفت: "خب انقد بهش زل زدی چیزی هم فهمیدی؟"

مرد چانه اش رو خاروند و گفت: "نمونه اش رو سالها پیش ساخته بودم، اما چند ساله به خاطر اینکه پیر شدم دیگه نمیتونم آهنگری کنم."

"سالها پیش برای کی ساختی؟"

مرد آهنگر کمی دیگر به مهر روی نامه نگاه کرد و گفت: "نمیدونم اما فکر کنم اون توی معبد زندگی میکرد."

"میکرد؟"

"بله. یک دفعه غیب شد و کسی دیگه اونو توی معبد ندید."

پوند با کنجکاوی گفت: "اون کیه؟ کجا رفت؟"

"قربان من، من زیاد یادم نمیاد ولی میگن که اون به غاری توی جنگلِ بین دو روستای شمالی و میانی رفته."

"میشه ردی از این مهر توی معبد پیدا کرد؟"

"نمیدونم قربان. اما لطفا سمت‌معبد نرید، اونجا نفرین شده."

پوند با تمسخر گفت: "یعنی چی که نفرین شده."

"میتونید بپرسید از همه، سالهاست که کسی نتونسته داخل معبد بره چون وقتی برمیگرده دیوونه میشه و مدام‌ زمزمه میکنه تاج شکسته."

پوند با شک گفت: "از کجا مطمئن باشم راست میگی؟"

مر آهنگر اخمی کرد و گفت: "میل خودتونه، اما پسر یکی از پیرزن های همین جا، همین اتفاق براش افتاد."

پوند دستور داد: "اون پیرزن رو بیار اینجا."

" پوند."

پوند از گوشه چشم‌نگاهش کرد و گفت: "اروم‌ بگیر گربه کوچولو پنجول نکش و با این لحن تشر با من حرف نزن باید مطمئن بشیم که راست بگه."


کمی بعد پیرزن اونجا بود.

:عه این یارو بداخلاقه که اینجاست."

پوند با دیدن همون پیرزن که اول دیده بودند اخمی کرد و گفت: "برای پسرت چه اتفاقی افتاده."

پیرزن اخم‌کرد و گفت: "بلد نیستی چجوری سوال بپرسی."

"تو که همه چیو بلدی به شاهزاده ها احترام بزار و زودتر جواب بده."

پووین که کنار پوند روی صندلی نشسته بود کمی سمتش خم شد و توی گوشش زمزمه کرد: "ممکنه اروم باشی؟ ازت بزرگتره پوند"

پوند چیزی نگفت اما اروم هم نشد.

دیگه خسته شده بود.

این سفر لعنتی روی مخش بود.

این مهر لعنتی و این نشانی که تازه پیداش شده بود و نمیدونست چرا انقد راجبش دلهره داره.

و پووین، اون پووینِ لعنتی بدتر از همه روی مخش بود.

تمام این ها باعث شد پوند عصبی داد بزنه: "جون بکن و تعریف کن."

پیرزن ترسیده گفت: "پسرم‌ مدتها قبل چیزی پیدا کرد ردش رو گرفت و رسید به معبد اما وقتی برگشت دیوونه شده بود، و فقط تکرار میکرد < تاج شکسته، نه، نه، دروغه > و هرچی ازش می‌پرسیدم چی دروغه چیزی نمی‌گفت.

"پسرت کجاست؟"

پیرزن غمگین شده گفت: "از شدت جنون مُرد."

کمی سکوت شد که پیر زن خودش سکوت و شکست و گفت: "قبلش از مرگش علاوه بر این جمله فقط دو کلمه ی دیگه گفت، گفت <توافق دو تاج >."

پوند کمی فکر کرد به سمت پووین برگشت و هردو همزمان گفتند: "باید بریم معبد."

پوند با تهدید به پیرزن نگاه کرد و گفت: " حواستو جمع کن کسی نفهمه ما شاهزاده ایم."

پیرزن سری تکون داد.

و پوند رو به پووین کرد و نیشخند زد: "و تو دنبالم میای."

پووین اخم کرد: "چرا من دنبالت بیام؟"

"چون من ازت بزرگترم"

پووین تک خندی زد و جواب داد: "اتفاقا برعکس تو باید دنبالم بیای؟"

"چرا؟"

"چون پات چلاق شده."

"تو یک عوضی ای گربه کوچولو."

"تو هم یک خودخواهِ مزخرفی شاهزاده."

"دفعه آخرت باشه با لحن تمسخر آمیز با من حرف میزنی."

پووین لبخند حرص دراری زد و دستشو روی رون پای پوند گذاشت و گفت: "من هرجوری بخوام حرف میزنم تو نهایت بتونی فرار کنی."

پووین واضحا به اتفاقی اشاره کرد که پوند فرار کرده بود و به سمت رودخونه رفته بود.

پوند اخم کرد احساسی که داشت دوباره براش یاداوری شد: "من فرار نمیکنم، اهمیت نمیدم، الانم دستتو از روی پای من بردار."

"با اخم اصلا خوشگل نمیشی."

پوند نیشخند زد: "یعنی اخم نکنم خوشگلم؟"

اره.

چشمای پووین از حرفِ ذهنش گرد شد معلومه که خوشگل نیست اون یک عوضیه.

از کنار پوند بلند شد و سرفه ای کرد و گفت: "وقت برای چرت و پرت گفتنات ندارم باید بریم."

و زودتر از مغازه آهنگری بدون اینکه به کسی توجه کنه خارج شد.

زمزمه کرد: "یعنی چی اخه این چه فکر مزخرفی بود. خوشگل؟ اون عصا قورت داده؟"

"بیا بریم شاهزاده من دیره."

پووین با حرص از خودش داد زد: "به من دستور نده عوضی."

پوند بدون اهمیت راه‌ افتاد.

اون گربه کوچولو دیوونه بود .

<سمت معبد نرید >

<اونا کجا دارن میرن؟>

<نه دارن میرن سمت معبد >

<اون معبد نفرین شده جلوشونو بگیرید>

پووین واقعا از حرفای پشت سرش که مردم میزدن خسته شده بود.

مسیر معبد رو در پیش گرفته بودن و هرکسی میدیدشون که دارن به سمت منطقه ممنوعه روستا میرن یک حرفی میزد.

رو به روی معبد ایستاده بودند، معبدی که به خرابه شبیه بود تا معبد.

"چقد خفنه."

"خرابه اس کجاش خفنه احمق؟"

پوند با لبخند کجی نگاهش کرد و گفت: "تو این چیزا رو نمیفهمی کوچولو وقتی بزرگ شدی بهت یاد میدم."

پووین اداشو در اورد و گفت: "نمک، بیا بریم."

وارد معبد شدن، تار عنکبوت از گوشه و کنار معبد آویزون بود گرد و خاک روی صندلی ها و جایگاه مقدس رو پوشانده بود انگار مدتها بود کسی اینجا نبود.

و سکوتش خیلی ترسناک بود.

"چه سکوت مشکوکی."

"پوند بیا از این طرف بریم انگار یک چیزی روی میز اون گوشه اس."

پوند با احتیاط روی پارکت های کف معبد قدم میزاشت و دنبال پووین به سمت میز می‌رفتند.

کاغذی کاهی روی میز بود پووین دستش رو دراز کرد و اون رو برداشت.

پوند پشت سرش قرار گرفته بود تا به نحوی مراقب باشه و بتونه از پشت سرش محتوای نامه رو ببینه.

<نباید پیگیر اون نامه میشدین >

پووین سرش و برگردوند و باعث شد نوک بینیش به بینی پوند که بدون هیچ فاصله ای از پشت سر بهش چسبیده بود برخورد کنه.

پووین آهسته زمزمه کرد: "منظورش چیه."

پوند نفس عمیقی کشید و بوی رز ناخواسته به داخل بینیش کشیده شد.

دوباره لرزش قلبش رو حس کرد، اما سعی کرد اهمیتی نده.

"نمیدونم، یک‌ چیزی درست نیست این سکوت، این نامه، اون حرفای مردم."

ناگهان ‌‌‌سنگ بزرگی از بالای سرشون رها شد و روی میز افتاد و میز و شکوند.

و هردو رو دچار شوک کرد.

"بیا بریم اینجا دیگه امن نیست زود باش."

و دست پووین رو گرفت و به سمت خروجی دوید.

اما نزدیک به در ناگهان در با صدای بلندی بسته شد و بلافاصله از پنجره های باریک و بلند معبد تیر هایی از تیرکمان رها میشد.

پووین با وحشت روی زمین دراز کشید و پوند رو کشید و مجبورش کرد دراز بکشه

"لعنتی اینا از کجا پیداشون شد."

پوند بلند شد تا به نحوی جلوی اون تیر ها رو بگیره که غیر منتظره تیری به گوشه بازوش برخورد کرد و خراش داد. هیسی از درد کشید و افتاد.

پووین وحشت زده از حالتی که به شکم دراز کش بود خارج شد و نشست و بازوی خونی پوند رو توی دستش گرفت و گفت: "پوند، خوبی؟"

پوند از درد اخمی کرد و گفت: "نه، دراز بکش احمق مقصد دید اونا این پایین نیست که بتونن بهت تیر بزنن، دراز بکش."

"دهنتو ببند."

تیر اندازی ها تموم شد، دوباره سکوت همه جا رو در برگرفت.

اما انگار ارامش قبل از طوفان بود.

پووین هنوز روی زخم پوند رو گرفته بود و فشار میداد تا از خونریزیش جلوگیری کنه.

سایه ای روی دیوار روبه روشون پديدار شد و صدایی رسا و ترسناک گفت: "دنبال چیزی نگردید، وگرنه ‌کشته میشید."

ترسناک بود، توی یک معبد تاریک با تیر و سایه، ترسناک بود.

پووین داد زد: :تو کی هستی؟"

سایه به دیوار دیگه ای منتقل شد و گفت: "کسی که دو تاج رو نابود کرد."

صدا فریاد زد: "دنبال چیزی نباشید وگرنه کشته میشید."

پوند با درد گفت: "دنبال چی؟ دو تاج منظورت توافقه؟"

سایه به روی زمین منتقل شد و هر انتقال نگاهِ ترسیده شاهزاده ها رو سمت خودش میکشید.

صدا خشمگین گفت: "از اینجا برید تا قبل از اینکه نفرین بشید، برید."

و در کمال تعجب درِ خروجی که نزدیک به ان بودند باز شد و معبد و روشن کرد.

و دیگه خبری از سایه، نبود.

پووین بلند شد و زیر بغل پوند رو گرفت و آهسته از معبد خارج شدند.

کمی که از معبد دور شدند، ایستادند.

پووین زمزمه کرد: "هیچی دستگیرمون نشد فقط تهدید شدیم همین."

پوند دردمند اهی کشید و گفت: "میشه اول زخم بازوی منو خوب کنی گربه کوچولو، بعدش به سرنخ ها برسیم؟"

پووین دستپاچه گفت: "اره، ببخشید. خیلی درد میکنه؟"

پوند با درد خندید و گفت: "نه عزیزم. اروم باش، خوبم"

اوه.

عزیزم؟

به پووین؟

چه مسخره.

پوند، دوباره همون احساس لرزش و ترس توی وجودش پیچید، اخماشو در هم‌ کشید و با کمکِ پووین به راه افتاد.

Report Page