Forbidden prince
pondphwinپارت بیست و سوم: بدونِ تو
وقت خداحافظی رسیده بود.
جلوی در قصر، ملکه، شاهزاده پوند و تمامی خدمه و فرمانده و کاپیتان، برای بدرقه ایستاده بودند.
ملکه جولیا، با احترام کمی خم شد و گفت: "از مهمون نوازیتون، ممنونم ملکه."
ملکه امی هم کمی خم شد وگفت: "به سلامت برید."
مارک هم تشکری کرد و با مادرش، داخل کالسکه رفت.
پووین اما، نگاهش رو به پوند داد.
چشمای پوند قرمز بود.
مثل خودش.
نگاهش رو از پوند گرفت وبه سمت فرمانده و کاپیتان رفت، هرکدوم رو در اغوش گرفت و تشکر کرد.
ملکه رو در اغوش گرفت و خداحافظی کرد.
نگاهش رو دوباره به پوند داد، پوند هم نگاهش کرد.
عمیق، طولانی و پر از حرفِ نامفهوم.
لبخندِ تلخی زد و گفت:" همکاری باهات لذت بخش بود، شاهزاده. به امید دیدار."
نرو.
تنها کلمه ای که توی ذهن پوند میچرخید.
اما به جاش زمزمه کرد: "سفرت بی خطر، گربه کوچولو."
کمی به هم زل زدند.
پووین عقب عقب قدم برداشت و هنوز لبخندِ تلخش روی لباش بود.
با حسِ اشک توی چشمهاش سریع رو برگردوند و به سرعت سوار اسبش شد.
و کم کم، خاندانِ سلطنتیِ برمه از قصر خارج شدند.
بعد از رفتن، همگی به متفرق شدند.
اما پوند.
هنوز ایستاده بود.
و بدون اینکه خودش متوجه بشه، اشک ریخت و زمزمه کرد: "خداحافظ، شاهزادهی ممنوعه ی من."
و ندید که ملکه امی، درد پسرش رو دید.
اون مادر بود، زودتر از همه متوجهی دردِ پسرش شده بود.
اما چاره چی بود؟ جز فراموشی.
این عشق، ممنوعه بود.
اگر کسی میفهمید، پادشاه آیندهی سیام، به همجنس خودش علاقه داره، مردم شورش میکردند.
●قلمرو برمه
چند روزی گذشته بود.
شاهزادهی برمه، سخت مشغولِ تدارکات جشن تاج گذاری بود.
مردم طاقت نداشتند و خواستارِ هرچه زودتر به سلطنت رسیدن شاهزاده اشون بودند.
به ظاهر همه چیز خوب بود.
جز، قلبِ دلتنگِ پووین.
غروب بود، پووین برای استراحت به اتاقش برگشته بود.
گل های رزِ خشک شده ای که یادگاری از پوند بود رو برداشت و بو کشید.
زمزمه کرد:" بدونِ من، در چه حالی؟"
گل هارو گذاشت و به سمت تختش رفت و دراز کشید، چشماشو بست و ادامه داد: "من، بدونِ تو، توان هیچی رو ندارم، قلبم خالیه."
●قلمرو سیام
اما پوند، اون شاهزاده کاملا از دست در رفته بود.
مدام تختش پر بود از زن های مختلف، حکومت رو کاملا بیخیال شده بود و همه چی رو ملکه اداره میکرد.
پوند، در تلاش بود که فراموش کنه. همش چند روز بود گذشته بود اما تمام ذهنش پر از پووین بود.
تنها راهش رو، توی خوابیدن با زن های مختلف میدید.
اما بازم به یک نتیجه میرسید، دلش برای پووین تنگ شده بود.
از اتاقش بیرون اومده بود.
توی باغ قدم میزد.
اما دیگه پووینی نبود که زانو زده و گل میچینه.
دیگه پووینی نبود که با چشمای لجبازش نگاهش کنه و باهاش کلکل کنه.
بدونِ پووین، حتی خودش هم نبود.
پوند، تماما پیشِ پووین جا مونده بود.
خم شد، گلِ رزی رو لمس کرد و زمزمه کرد: "بدونِ تو، من از همیشه خسته ترم، شاهزادهی ممنوعه ی من."
آئو که از دور، شاهد ماجرا بود.
نزدیکش شد و بالای سرِ پوند ایستاد و گفت: "چیشده؟ چرا کشتی هات غرق شده؟"
پوند، راست ایستاد و گفت: "هیچی."
"دلت برای پووین تنگ شده؟"
پوند با اخم نگاهش کرد و با خشم گفت: "شاهزاده پووین، درست صداش بزن."
آئو لبخند زد و کف دستاشو بالا برد و گفت: "تسليم."
کمی به پوند خیره شد و اخر دلش رو به دریا زد و ادامه داد:" تا کی قراره نفهمی؟"
"چیو؟"
"اینکه دلت برای اون شاهزاده رفته."
پوند که انگار منتظر همین جمله بود فریاد زد:" اره رفته، اما نمیتونم نگهش دارم. به من نگاه کن، من قراره یک پادشاهِ کوفتی بشم، فکر میکنی مردم انقدر به این درک رسیدن که قبول کنند پادشاه کشورشون، عاشق همجنسش شده؟ یادت رفته گذشته رو؟"
آئو خواست حرفی بزنه اما پوند، شکسته روی زمین زانو زد و ادامه داد:" من به درک، گذشته به درک، همه چی فدای سرش، پادشاهیِ پووین به خطر میوفته، باشه قبول اصلا همهی اینا درست شد، پووین، منو دوست نداره."
آئو کنارش زانو زد:" از کجا مطمئنی؟"
"بارها بهم گفته ازم متنفره. آئو من، از دستش دادم، الان فقط میخوام که فراموش کنم."
"خودتو گول نزن. فراموش نمیکنی، دست از این زن بازی هات هم بردار، وقتی میدونی دوسش داری، بهش خیانت نکن، حتی اگه از احساست خبر نداره و گیریم دوستت هم نداره، به قلبی که مال اونه خیانت نکن. من رفتم رفیق، درست میشه."
و بلند شد و احترام نظامی گذاشت و رفت.
پوند هنوز روی زانو هاش بود، سرش پایین بود و اشک میریخت.
دلتنگ بود، دلتنگِ شاهزاده اش.
●قلمرو برمه
شاهزاده پووین، مشغول سرکشی به تمرینات سربازا بود.
روتین روزانه اش همین بود، صبحانه، رسیدگی به شکایات، ناهار، سرکشی به سربازان، جلسه با وزیران، شام، خواب.
فقط یک چیزی فرق داشت، دلتنگی.
پووین هر طرف سرش رو میچرخوند، پوند رو میدید.
صدایِ پوند، مدام توی گوشش بود.
نفس عمیقی کشید و رو به سربازی که درحالِ تمرین تیراندازی بود، کرد و گفت:" کمان رو نباید بچسبونی به صورتت. یکم باید فاصله بدی."
سرباز با دستپاچگی اطاعت کرد، و سعی کرد کاری که شاهزاده گفته بود رو انجام بده.
کاپیتان گاوین، رفیقِ شاهزاده و پسرِ وزیر جنگِ برمه بود، بهش نزدیک شد و گفت: "چته؟"
پووین گیج نگاهش کرد: "چمه؟"
"معلومه یه کاریت هست."
پووین نفس عمیقی کشید: "چیزی نیست."
گاوین چشم غره ای رفت و گفت: "احمق گیر اوردی؟ پووین من تورو میشناسم چت شده، سه هفته اس نه میخندی، نه حرف میزنی، تمام حرف زدنت شده صورت جلسه ها."
پووین با غم به گاوین نگاه کرد و چیزی نگفت.
اون نگاه.
خب گاوین خودش عاشق بود، نگاهِ پر از عشق رو درک میکرد اما، غمِ پووین؟!
دستش رو روی شونهی پووین گذاشت و گفت:" بیا بریم توی باغ بعد بگو ببینم چیشده."
نیم ساعت بود که فقط رو به روی هم، روی صندلیِ آلاچیق های باغِ قصر نشسته بودند.
گاوین منتظر به پووین نگاه میکرد، اما پووین؟
خب اون فقط به میز جلوشون زل زده بود.
گاوین عصبی گفت:" بگو دیگه."
پووین بالاخره نگاهشو به گاوین داد وگفت:" من عاشقِ پوند شدم."
اوه.
چه صریح!
گاوین گیج شده نگاهش کرد، چند بار دهنش رو باز و بسته کرد و با گیجی گفت: "پوند؟ منظورت شاهزادهی سیامِ؟"
پووین سرشو به معنی تایید تکون داد.
گاوین دستشو جلوی دهنش گذاشت و بلند شد.
"پسر، چطوری عاشق اون عصاقورت داده شدی؟ پوند؟ پوند ناراویت؟ جدی؟"
پووین خنده اش گرفت بود با خنده گفت:" انقد عجیبه؟"
گاوین بالاخره از راه رفتن ایستاد و گفت: "معلومه که عجیبه، هیچ فکر کردی چه بلایی ممکنه سر پادشاهیت بیاد؟"
"الان اینا مهم نیست، من پادشاه کشورم همونقدر که ممکنه خیلیا باهام مخالف باشن، ممکنه خیلیا هم موافق باشن مثل خودت و جاس."
گاوین متعجب گفت: "مگه از منو جاس خبر داری؟"
پووین نیشخند زد و دست به سینه به پشت صندلی تکیه داد:" البته نه تنها من، بلکه با ضایع بازی شمادوتا کل قصر میدونن."
گاوین دستی پشت سرش کشید و لبخندِ شرمنده ای زد: "میخواستم بگم ولی ترسیدم که باهام مخالف باشی و خب میدونم عشق جنسیت نداره ولی تا وقتی این بین همه جا بیوفته زمان میبره."
"تو رفیقمی گاوین، خوشحالیت برام مهمه."
"و برای همینه ازت میپرسم چیشده. مشکل تو پادشاهی نیست مگه نه؟"
"نه، مشکلم احساساتِ پوندِ."
با غم به گاوین نگاه کرد و ادامه داد: "اون دوسم نداره. من همیشه براش همکار بودم، کسی که باهاش یک هدف و به اخر برسونه، همین."
غمِ کلماتِ پووین، قلب رفیقش رو آتیش زد، گاوین به سمتش رفت و سرشو در اغوش گرفت.
پووین سرش و به شکمِ گاوین تکیه داد و اشک ریخت.
اون شاهزاده ای که استوار و صبور بود و قرار بود پادشاه بشه، حالا شکننده و ناامید در اغوشِ رفیقش برای عشق از دست رفته اش، اشک میریخت.
و گاوین دستی روی موهاش کشید و زمزمه کرد: "اروم باش، درست میشه."
●قلمرو سیام
ملکه با عصبانیت وارد اتاق پوند شد، پوند روی تخت دراز کشیده بود و بطری شرابش دستش بود.
ملکه با عصبانیت گفت:" پوند، تمومش کن."
پوند خندهی مستانه ای کرد و بطری شراب رو بالا گرفت و به ملکه نشون داد و گفت: "تمومش کردم مامان، بگو یک بطری دیگه برام بیارن."
ملکه بطری رو چنگ زد: "اینو نمیگم، این وضعیت رو تموم کن. چه بلایی سرت اومده؟ سه هفته اس فقط داری مشروب میخوری یا هم که با این و اون میخوابی. پوند باید مسئولیت هاتو گردن بگیری، کافیه."
مستی پوند، پرید.
نه خیلی اما هوشیار تر شد، فریاد مادرش کمی اونو به حالت عادی برگردونده بود.
با درد زمزمه کرد: "اگه بشینم روی اون تخت سلطنت، یادم میره؟"
ملکه با غم خم شد و صورت پسرشو توی دستاش گرفت و گفت:" عزیزم، انسان هیچ چیزی رو نمیتونه کامل فراموش کنه فقط کم کم یاد میگیره با دردهاش کنار بیاد، درد از آدمیزاد جدا نشدنیه."
اشکی از چشمای پوند روی دست مادرش ریخت و زمزمه کرد:" دردِ نبودنش خیلی زیاده، من، من نمیدونستم انقد نبودنش ترسناکه."
ملکه چیزی نگفت، میترسید به زبون بیاره که میدونه پسرش چه کسی رو میگه.
اما بازم نپرسید فقط همینجور که صورت پسرش توی دستاش بود، با شصتش نوازشش کرد.
پوند بیشتر اشک ریخت و ادامه داد: "مامان من، من عاشقشم ولی از دستش دادم، من نتونستم نگهش دارم، من نمیخواستم به خاطر من توی خطر بیوفته. مامان اون، اون دوسم نداره."
بالاخره گفت، بعد از سه هفته دوری، شاهزادهی سیام بالخره پذیرفته بود که این همه درد ک بی قراری نه از وابستگیِ، نه از دوست داشتن.
اون عاشق شده بود، اما وقتی فهمید که همه چیو از دست داده بود.
ملکه روی تخت کنار پسرش نشست و سر پوند رو، روی پای خودش گذاشت.
پوند چشماشو بست و زمزمه کرد:" نتونستم مامان، نتونستم از غرورم بگذرم و بگم نرو."
و انقد زمزمه کرد، تا خوابش برد.
و ملکه، پا به پای پسرش اشک ریخت.
پسرش، عاشق شده بود.
روز های بعد، برای پوند، طاقت فرسا تر گذشت.
به طور خسته کننده ای تمام مسئولیت هارو به عهده گرفت.
حتی اموزش سربازان رو که به عهدهی، کاپیتان آئو بود.
تا افکارش رو نسبت به شاهزاده کنترل کنه.
اما در اخر بازم، فکرش به سمت شاهزاده پووین برمیگشت.