Forbidden prince

Forbidden prince

pondphwin


پارت بیست و دوم: وقت رفتنه🔞


برای، بار دوم اونجا بود. توی مخفیگاهِ پوند.

پووین کنارِ باغچه نشسته بود.

دلش می‌خواست تا ابد اینجا بمونه، کلبه ی چوبی، وسط اون همه گل، حالش رو خوب میکرد.

پوند حال خوبی نداشت، خسته بود.

پووین کمی بهش نگاه کرد و گفت: "چیشده؟"

پوند نفس عمیقی کشید و گفت: "همه چی معلوم شده، ولی هنوزم روی شونه ام احساس سنگینی میکنم."

"شاید من بدونم چرا."

"چرا؟"

پووین لبخند زد:" چون، تموم شدنِ ماجرا ها یعنی برگشت به سلطنت، تو باید کشور و اداره کنی."

پوند، بهش نگاه کرد، عمیق و نامفهوم.

"فکر نمیکنم به این زودی بخوام تاج گذاری کنم."

"چرا؟"

"میخوام برای مدتی سلطنت رو بدم به مادرم."

"و خودت چیکار کنی؟"

پوند خندید و گفت: "دختر بازی."

اوه. اون دو کلمه، به نظر شوخی بود.

اما تمامِ قلبِ پووین رو مورد هدف قرار داد و نابود کرد.

پووین لبخند تلخی زد و گفت: "کار خوبیه."

"تو میخوای چیکار کنی؟"

"برمیگردم برمه، تاج گذاری میکنم."

"همین؟"

"شاید ازدواج کردم."

پوند اخم کرد، حقش رو نداشت که ازدواج کنه.

اما چرا؟

مگه خودش برنامه نداره که با زنای مختلف باشه؟

پووین ناراحت بود، انقد که توان حرف زدن و موندن نداشت.

بنابراین بلند شد وگفت: "میرم اتاقم، باید برای برگشت اماده بشم."

و رفت. بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه، یا به پوند اجازه‌ ی حرف زدن بده.

ذهن پوند درگیر بود، نمیدونست چرا انقد از تصور ازدواجِ پووین عصبی شده.

خم شد، گل رزی چید و زمزمه کرد: "وقتی بره، همه چی به حالت اولیه برمیگرده."


روز بعد، شاهدخت در میدان اصلی گردن زده شد.

این خبر انقدر شوک برانگیز بود که همه‌ی قلمرو رو دچار اضطراب کرده بود، اما پوند طی یک سخنرانی که سزای خیانتکار، فقط مرگه، ترس و نسبتا کنترل کرده بود.

وزیر، در خونه ای که، توسط تعداد زیادی سرباز نگهبانی میشد، حبس شده بود.

اما پوند، هنوزم درمانده بود.

فردا، شاهزاده و خانواده اش به برمه برمی‌گشتند و پوند نمیدونست، چرا قلبش در حال در اومدن از توی قفسه‌ی سینه اشه.

توی مخفیگاهش بود و شراب میخورد، مست بودن شاید میتونست از دردِ قلبش کم کنه...


پووین، وسایلش رو جمع کرده بود، گل های خشک شده ای که پوند براش اورده بود رو برداشت و بو کشید، هنوزم یکم بو داشت.

از پشت میز بلند شد و به سمتِ پنجره رفت، نورِ ماه به باغِ قصر می‌تابید و گل هارو زیباتر نشون میداد.

پووین در لحظه تصمیم گرفت، باید میرفت و با پوند حرف میزد.

میدونست که کجاست، فهمیده بود حتما به مخفیگاهش رفته.

پس به سرعت از اتاقش خارج شد و به سمت مخفیگاه رفت.


کمی بعد وارد مخفیگاه شده بود، پوند رو نشسته، روی چمن ها دید.

انقد حواسش پرت بود که متوجه‌ی حضورِ پووین نشده بود

پووین آهسته به سمتش رفت و کنارش نشست، پوند با دیدنش از ترس یکم عقب رفت و گفت:" چطوری اومدی اینجا؟"

"به راحتی."

"چرا اومدی؟"

"اومدم باهات حرف بزنم."

پوند، نگاهشو از پووین گرفت و به باغ داد و گفت: "راجبه چی؟"

"خودمون‌."

پوند با سردی گفت: "مایی وجود نداره."

"داره."

"نداره‌."

"داره."

"نداره."

پووین عصبی گفت: "پوند ما باهم خوابیدیم، میدونم یادته."

"یادم نیست."

دروغ گفت، معلومه یادش بود. اما باید دروغ میگفت، تا فراموش میکرد.

پووین تلخ خندید و گفت: "هیچ احساسی نداری؟"

پوند نگاهش کرد و گفت:" نه."

"هیچی؟"

"احساسم شهوته."

اوه. پووین مرد، کسی که تمامِ قلب پووین رو پر کرده بود فقط بهش احساس شهوت داشت.

پووین با درد گفت:" حتی الان؟"

پوند به چشمای پووین زل زد و گفت:" حتی الان."

"پس باهام بخواب."

پوند خندید وگفت: "مستی."

"مست نیستم، مگه نمیگی فقط شهوته، باشه اون دفعه مست بودیم بیا بدون مستی الان امتحانش کنیم."

"پووین، من همین الان هم شراب خوردم."

"ولی انقدر مست نیستی."

پوند با تردید نگاهش کرد، توی چشمای پووین یک دردی بود که پوند نمیتونست دلیلش رو بفهمه.

"تو بهم احساسی داری؟"

"نه."

دروغ، پشت دروغ، برای چی؟

شاید برای حفاظت از غرور.

"باشه پس، برو توی کلبه.،

پووین بلند شد و به سمت کلبه رفت.

وقت رفتنه،.

لمس کردن و حس کردنِ پوند چیزی رو عوض نمیکنه، اما برای پووین فقط خداحافظیه، خداحافظی با عشقش، قلبش، لبخندش.

🔞🔞🔞

پووین روی تخت نشست، پوند داخل شد و گفت: "لباساتو در بیار."

لحنِ سردش، تنِ پووین رو لرزوند.

پوند فقط بهش، احساس شهوت داشت.

پووین یکی یکی لباس هاشو دراورد، با هر تیکه لباسی که درمیاورد، پوست سفیدش بیشتر در معرضِ دید پوند قرار می‌گرفت.

پوند تماما چشم شده بود، اون بدنِ سفید. قرار بود ازش دور بشه و پوند، هنوزم بین دوراهی وابستگی یا دوست داشتن مونده بود.

پووین، لخت جلوش ایستاده بود.

پوند هم لباس هاشو در اورد و با شتاب به سمت پووین حمله کرد.

لباشو محکم روی لبای پوند گذاشت و بوسید.

دستش رو روی تمام بدن پووین میکشید و ناله های پووین توی دهنش خفه میشد.

پووین، گردن پوند رو گرفت و کشید و خودش رو به عقب خم کرد

و باعث شد، روی تختِ پشتِ سرش بیوفته و پوند هم روش قرار بگیره.

حتی یک ثانیه، لبهای همو ول نکردند، پوند با بی قراری که حتی خودش هم دلیلش رو نمیدونست.

لب های پووین رو به ترتیب بالا و پایین، مک میزد و دندون میگرفت.

پووین دستش رو روی کمرِ پوند گذاشته بود و فقط ناله میکرد.

بی قرار بودنِ پوند رو به حساب شهوتش گذاشته بود و این درد بزرگی روی قلبش بود.

پوند بالاخره از لبهاش دل کند و چونه، گردن، سینه ی پووین رو لیس زد، دندون گرفت و پایین رفت.

پووین نگاهشو به سقف داد و کم کم گریش گرفت، درد داشت.

این آخرین بار بود که انقد به شاهزاده اش نزدیک بود.

اشک از گوشه ی چشمِ پووین پایین ریخت.

اما پوند، مشغولِ بوسیدنِ هرجایی از بدنِ پووین بود.

دوباره روی پووین قرار گرفت و گفت: "اماده ات کنم؟"

پووین با صدای گرفته گفت:" نه، دیکتو میخوام."

پوند نیشخند زد و دستش رو سمت عضوش برد.

کمی به خودش هندجاب داد و پاهای پووین رو باز کرد و بینش قرار گرفت.

دو سه بار با عضوش روی ورودی پووین ضربه زد.

پووین اه کشید، برای آخرین بار اون دیک رو توی خودش میخواست.

با بی قراری گفت:" زودباش ببرش داخل."

پوند، کامل روی پووین قرار گرفت، یک دستش رو ستون‌ِ بدنش کرد و با دست دیگه اش، کمرِ باریکِ پووین رو گرفت تا تکون نخوره.

سر عضوش رو وارد کرد، پووین از درد جیغ خفه ای کشید که لبهای پوند، سریع ساکتش کرد.

پوند همینطور که پووین رو میبوسید، یک دفعه تمام عضوش رو وارد کرد.

پووین تکونی خورد و کمی عقب تر رفت اما پوند کمرش رو گرفته بود و اجازه دور شدن نداد، صدای ناله های پووین، توی دهن پوند خفه میشد.

پوند حتی اجازه نداد، پووین کمی به سایزش عادت کنه.

با حرص از خودش، از احساسات، از گذشته، از غرور و خشم از رفتنِ پووین، با تمام توان داخل پووین شروع به حرکت کرد.

و پووین فقط، ناله میکرد و کمرِ پوند رو ناخن می‌کشید و موهاشو چنگ‌میزد.

مدتی بود بی وقفه، درحالِ کوبیدن داخل پسر زیرش بود، اما حتی به ارگاسم نزدیک هم نبود، انقد عصبی بود که فقط میخواست حرصش رو داخلِ پسر زیرش خالی کنه.

اما پووین، دیگه توانِ ناله کردن هم نداشت.

دیگه نمیتونست ادامه بده، فکر میکرد اگر برای آخرین بار با پوند بخوابه، همه چی بهتر میشه و درد کمتری داره، اما بدتر بود.

کمی از پوند فاصله گرفت، پوند دوباره کمرش رو گرفت و گفت: "تکون نخور."

پووین نتونست جلوی اشکهاشو بگیره و گریه کرد.

پوند متوقف شد و زمزمه کرد:" درد داری؟ ادامه ندم؟"

پووین سری به معنای مخالفت تکون داد و گفت:" ادامه بده، خوبم."

پوند با اخم گفت:" نه درد داری، ادامه نمیدم."

"بهت گفتم ادامه بده و منو بکن."

پوند، چندثانیه به پووین زل زد و ضربه هاشو شروع کرد

و اون اشک ها رو پای لذت گذاشت.

پس وقتی پووین گفت، خوبه، بیشتر درونش کوبید.

اما فاصله گرفتنِ پووین، اذیتش میکرد.

بالاخره بعد از دقایق طولانی و خشنِ دیگه، پووین به کام رسید و پوند با اهی، داخلِ پووین کام شد و ازش بیرون کشید.

اون حجم از کامی که از ورودی پووین بیرون ریخت، زیر دلش رو به هم پیچید، اما توجهی نکرد و از روی پووین کنار رفت و طرف دیگه اش روی تخت خوابید.

دستش رو روی چشماش گذاشت و هنوز نفس نفس میزد.

پووین بلند شد و با درد لباس هاشو پوشید، ورودیش می‌سوخت و بدنش درد میکرد، هم بدنش، هم قلبش.

پوند بدون اینکه دستشو از روی چشماش برداره گفت: "کجا میری؟"

پووین با صدای گرفته که در اثر گریه و ناله بود گفت: "وقت رفتنه."

پوند، نتونست بگه، نرو...

پووین منتظر بود بشنوه، اما پوزخند تلخی زد، اون شنیده بود.

احساسِ شاهزاده‌ی سیام رو به خودش شنیده بود.

به سمت در کلبه رفت.

اما بازم پوند ساکت بود.

در کلبه بازشد.

پوند ساکت بود.

بسته شد.

پوند ترسید.

برای اولین بار از، از دست دادنِ کسی ترسید.

اون.

شاهزاده اشو

از دست داده بود.

پوند دستش رو از روی چشماش برداشت و برای اولین بار، اشک ریخت.

زمزمه کرد: "اگر وابستگیه، پس رفتنش چرا انقدر درد داره؟"

اشک های شاهزاده‌ی سیام، با شدت بیشتری شروع به ریختن کرد.

اعتراف دیگه دیر شده بود، اون شاهزاده اشو از دست داده بود.

و اون شب، شاهزاده‌ی سیام فهمید که، اون چیزی که اسمش رو وابستگی گذاشته بود، ترس از دست دادن کسی بود که نمیتونست حق داشتنش رو داشته باشه و...

از دستش داده بود.

برای همیشه.

Report Page