Forbidden prince

Forbidden prince

pondphwin


پارت بیست و یکم: دادگاه سلطنتی

●قلمرو سیام


,دو روز بعد، فرمانده ها به همراهِ افرادی که دستگیر کرده بودند، به سیام‌برگشتند.

پووین، هم خوشحال بود، هم‌ناراحت.

نیاز داشت که ذهنش رو برای دادگاهِ فردا اماده کنه، پس به سمت باغِ قصر رفت.

عطر گل های رز، زیر بینیش پیچیده بود و روحش رو زنده میکرد.

علاقه‌ی شاهزاده‌ی برمه به گلِ رز، انقد زیاد بود که تمامِ قلمروی برمه میدونستند.

با صدای ندیمه سرش و برگردوند و نگاهش کرد.

ندیمه تعظيم کرد و گفت: "ببخشید که مزاحم خلوتتون میشم شاهزاده، مادر و برادرتون تشریف آوردند."

پووین متعجب گفت:" مطمئنی؟"

"بله سرورم، ملکه و شاهزاده پوند به استقبالشون رفتند."

پووین با کنجکاوی به سمت در اصلی قصر رفت، قرار نبود مادرش بیاد.

با دیدنِ مادرش که در اغوشِ ملکه امی بود، نزدیک شد و گفت:" مادر."

جولیا با لبخند از اغوشِ امی بیرون اومد و به سمت پسرش رفت و خودشو توی بغلش انداخت.

پووین دستاشو دور کمرِ مادرش با فاصله نگه داشت و بغلش کرد.

توی گوش مادرش زمزمه کرد:" چرا اومدی؟"

"عزیزم، دلتنگت بودم و خبر هارو هم شنیدم."

"کی بهت خبر داد؟"

"کاپیتان گاوین."

پووین چشمی چرخوند تا گاوین رو پیدا کنه، اما نبود.

"خودش کجاست؟"

جولیا از بغل پسرش بیرون اومد و گفت: "موند تا مملکت رو اداره کنه."

دستی به گونه های پووین کشید و گفت: "چقد لاغر شدی عزیزم."

"من خوبم مادر."

جولیا فهمید. پسرش بی حوصله و عصبی بود و این برای جولیایی که همیشه پووین رو اروم میدید، عجیب بود.

شاهزاده مارک جلو اومد و گفت:" دلم برات تنگ شده بود پی."

پووین دست برادرش رو فشرد وگفت:" منم. اوضاع برمه چطوره؟"

مارک با خستگی گفت:"نپرس، واقعا خوشحالم که قرار نیست پادشاه بشم، مملکت داری خیلی سخته."

"تنبل."

مارک با لبخند حرف و عوض کرد و گفت: "بهت سخت گذشته، این همه مدت تنهایی تمام این ماجرا هارو هندل کردی، کارت عالی بود داداش بزرگه."

پووین لبخندی زد، شاید فقط منتظر بود تا یکی، برادرش بهش بگه که کارش رو خوب انجام داده.

احساساتی شده، مارک رو بغل کرد و چند بار به کمرش زد و توی گوشش زمزمه کرد: "ممنونم."

مارک‌چیزی نگفت، حالِ بد برادرش کاملا حس میشد، اما دلیلش رو نمیدونست.

و شاید دلیلِ حال برادرش کسی بود که داشت با حسرت، به اون آغوشی که سهم همه بود جز خودش، نگاه میکرد.

پوند بالاخره به حرف اومد و گفت:" ملکه، شاهزاده مارک، لطفا تشریف بیارید داخل قصر و استراحت کنید."

و زودتر خم شد و تعظیمی کرد و به ملکه جولیا گفت: "اجازه میدید راهنماییتون کنم؟"

جولیا از جنتلمن بودنِ مرد روبه روش خندید و دستش رو توی دستِ دراز شده ی پوند گذشت و گفت:" البته، مردِ جوان."

پوند سمت مادرش رفت و مادرش، بازوی دستِ دیگه ی پوند رو گرفت و به داخل قصر رفتند.

مارک خندید وگفت: "پوند خیلی جنتلمنِ"

پووین چشمی چرخوند و گفت:" جنتلمن نیست، پاچه خواره."

"بیخیال پی. خیلی جذابه!"

"دهنتو ببند و راه بیا."

و خودش جلوتر به سمت سالن اصلی قصر، حرکت کرد و مارک هم پشت سرش راه افتاد.


روز محاکمه فرا رسیده بود، خبرِ دستگیریِ شاهدخت و وزیرِ قدیمی دردو قلمرو پیچیده بود.

همه مردم سیام، در میدان اصلی جمع شده بودند، تا از نزدیک شاهدِ دادگاه باشند.

دادگاهی که به دلیلِ شاهدخت بودنِ متهم، دادگاه سلطنتی نامیده شده بود.

اعضای خاندانِ هردو سلطنت، در‌جایگاه مخصوص خودشون نشسته بودند.

متهم ها روی زانو بودند و سربازان، اطرافشون رو گرفته بودند.

همهمه، انقد زیاد بود که صدای، چکشِ عدالتِ قاضی به گوش کسی نرسید، بنابریان قاضی، با صدای بلند گفت: "ساکت باشید. دادگاه رسمی ست."

سکوت همه جا رو فرا گرفت.

قاضی ابتدا، تمام مدارک را بررسی کرد.

صندوقچه طلایی، نامه ها، کتابِ اسامیِ ممنوعه، نشان پیدا شده در محلِ قتلِ پادشاه، شرابِ آزمایش شده که پادشاه خورده بود، نامه های دستخطِ مشترک و...

قاضی، نگاهی به هردو متهم کرد و گفت: "شاهدخت بنیا ناراویت، شما به جرمِ قتل هر دو پادشاه، دستگیر شدید، تمام مدارک نشون میده که شما با جناب وزیر چنگ یو، همکاری کردید و نقشه قتل رو کشیدید، انگیزه اتون چی بوده؟"

بنیا چشمی چرخوند و بی حوصله گفت: "قصدم‌ مشخصه، این‌ سلطنت مال من بود، فقط قوانین مزخرفی که وضع کردید، نزاشت که من به چیزی که میخوام برسم."

ملکه امی، اشک ریخت، همسرش رو ازش گرفته بودند.

قاضی به وزیر نگاه کرد و گفت: "و شما جناب چنگ یو، انگیزه اتون چی بود و چطور با شاهدخت همدست شدید؟"

وزیر عصبی گفت: "این دو خاندان، منو تبعید کردن، همسرم به خاطر اتهاماتی که بهم زدند ازم جدا شد، زندگیمو نابود کردن، من باید دوباره به جایگاهم برمیگشتم، شاهدخت مدتها پیش به ملاقاتم اومد، نقشه اشو توضیح داد منم قبول کردم، اینجوری اونا به سلطنت میرسید، منم به جایگاه قبلیم و انتقام، منصفانه بود."

بنیا انگار که دیگه چیزی براش مهم نبود، گفت:" اما این دوتا شاهزاده، درست وقتی که به هدفم نزدیک بودن عین اشغال پریدن وسط، اما میدونید چیه من نقشه قتل هردوشون رو هم ریختم."

قاضی گفت: "یعنی شما اعتراف میکنید که تمام این هارو برنامه ریزی کردید و حتی قصد داشتید به شاهزاده ها هم آسیب بزنید؟"

بنیا ترسناک خندید و گفت:" قصد نداشتم، واقعا میخواستم بکشمشون ولی قبل اینکه نقشه ام به دست چنگ یو برسه، دستگیر شدم.."

و به سر به چنگ یو اشاره کرد و ادامه داد: "و این احمق، با عجله خودشو لو داد و دستگیر شد."

همهمه بالا گرفت، اون شاهدخت، در دل مردم همیشه دوست داشتنی و مهربون بود و شنیدن این حرفا، برای مردمِ سیام، غیرقابل باور بود.

پوند عصبی بود.

هم به خاطرِ اشک های مادرش، هم دل شکسته ی خودش از خیانت یکی از اعضای خانواده اش، عصبی پاشو محکم تکون میداد و خیلی داشت جلوی خودش رو میگرفت تا بلایی سر عمش نیاره.

پووین متوجه حالش شد، دستش رو اروم روی رون پای پوند گذاشت.

پوند با همون لمس نفسی گرفت و سعی کرد اروم باشه، به پووین نگاه کرد.

پووین پلک هاشو اروم باز و بسته کرد و زمزمه کرد:" اروم باش، تموم شد."

صدای چکش عدالتِ قاضی، دوباره همه رو ساکت کرد.

قاضی جدی گفت:" بقیه متهم هارو به جایگاه بیارید."

سربازان، جسیکا، جی و تعدادی فرد دیگه رو آوردند.

قاضی رو به جسیکا کرد و گفت: "تو شاهدِ تمام برنامه ریزی های شاهدخت بودی، صادقانه پاسخ بده تا از جرمت کم بشه، تمام اتهامات شاهدخت رو قبول داری؟"

جسیکا با تته پته تایید کرد.

قاضی این سوال رو از بقیه شاهد ها هم پرسید و جواب، تایید بود.

قاضی به شاهزاده ها که درجایگاه خودشون نشسته بودند، نگاه کرد و گفت:" شاهزاده ها، حکم، حکم شماست."

پوند به پووین نگاه کرد.

پووین سرشو تکون داد.

پوند بلند شد و به عمه اش نگاه کرد، ذره ای پشیمونی توی چهره‌ی شاهدخت نبود.

پوند با عصبانیت بلند و رسا گفت: "حکمِ شاهدخت رو اعلام میکنم، اول لقب شاهدخت از ایشون گرفته میشه، دوم بنیا ناروایت به دلیل اقدام به قتل پادشاهان هردو قلمرو، محکوم به مرگ می‌شوند."

پوزخندِ سردِ بنیا، روانش رو بیشتر به هم ریخت اما سعی کرد اهمیتی نده.

اون شاهدخت شکست خورده بود، پس چیزی دیگه براش مهم نبود.

به وزیر نگاه کرد، اون پیرمرد با شک و تردید به اطراف نگاه میکرد و مشخص بود، گارد بالایی نسبت به همه داره.

صدای رسا و بلندِ شاهزاده‌ی سیام در کل میدان اصلی پیچید: "و وزیرِ سابق چنگ یو، به دلیل همکاری در قتل پادشاهان هردو قلمرو، به دلیل خیانت در 30 سال پیش و نابود شدن قرداد دوتاج، به دلیل تمام اشوب های هردو قلمرو به حبس خانگی در سیام، محکوم‌ می‌شوند. اعتراضی نیست؟"

همهمه بالا رفت، بعضیا معتقد بودند، هردو باید به مرگ محکوم شوند .

بعضیا معتقد بودند، تبعید مناسب تره.

اما همه میدونستند که در اون قلمرو سزای خیانتِ کسی که عضوی از خانواده سلطنتی باشه، مرگه.

و بقیه خیانت کاران، تبیعد.

پس اعتراضی وارد نبود.

تموم شد، حکم ها صادر شد.

پووین بلند شد و با صدای بلند که باعث شد همهمه ها قطع بشه گفت:" قبل از پایان دادگاه، مایلم اعلام کنم که از این به بعد، برمه هیچگونه دشمنی با سیام نداره و آماده متحد شدن و همکاری با سیام هستیم، هم من، هم مردمِ کشورم. لطفا از پراکنده کردن هرگونه شایعه مربوط به دادگاه پرهیز کنید، همه چیز روشن و واضح بود، دادگاه سلطنتی به پایان رسید، سربازا متهم ها رو به سیاهچاله برگردونید."

کم کم تمامِ مردم متفرق شدند.

ملکه ها با احساسات مختلف، که هردو غمِ از دست دادن همسرانشون بود، توسطِ مارکی که دست هردوشون رو گرفته بود، به اتاق هاشون رفتند.

میدان اصلی خالی شده بود.

پوند روی صندلی نشست.

پووین کنارش نشست و گفت: "تموم شد."

"اره. حالا که تموم شده، میای باهمدیگه جایی بریم؟"

"البته."

و اون دو شاهزاده به سمت مخفیگاهِ پوند، حرکت کردند.

بارِ سنگینی از روی دوش هاشون برداشته شده بود.

اما از روی قلب ها، نه!

Report Page